ارتباطات نا مرتبط فراگیری زبان و تاریخچه واژه هاواژه ها و دامنه مفهومی (سمانتیک) آنها

بخشی چشمگیر از مشکلات ارتباطی بین افراد، سازمانها و بطورکلی بخشهای مختلف "جامعه" اساساً ریشه در خصوصیت طبیعی بودن (تعلق به طبیعت) – "جمع" (اگرگیت) بودن آنها دارد. سرگذشت "جامعه" (سوسایتی) شدن "جمع" (اگرگیت) – بعنوان تحول بنیادی و ماندگار- از اواخر قرون میانه و در اروپای غربی شروع می شود. ریشه این تحول نیز به مسیحیت و کلیسا باز می گردد.

از هم پاشیدگی و بالاخره محو امپراتوری روم، مسیحیت را با بحرانی جدی روبرو کرد. در دوره امپراتوری، مسیحیت با پیگانیسم رومی – پس از اعدام مسیح – یا کم و بیش کنار آمده بود، یا به خفا رفته بود و یا در پی فرصت گسترش نفوذش بین توده های دهقانی و "شهری" فعالیت می کرد. اگر سقوط امپراتوری از یکسو گشایشی برای مسیحیت و دستگاه اقتدار اعتقادی آن، یعنی کلیسا، محسوب می شد، اما از سوی دیگر محو دستگاه کنترل و نگهداری مجموعه بسیار متنوع و نامتجانس و پهناور، و تمام پیچیدگیهای یک امپراتوری و ضرورت دستگاه گسترده نظامی آن - در حالی که کلیسا هنوز به مرحله معین و ضرور انسجام اعتقادی نرسیده بود - عملا مشکل ناشناخته ای را هویدا کرد.

کلیسا عملا با این مسئله روبرو شد که حتی کنترل مؤمنین نیز به دستگاهی احتیاج داشت که همان حکومت رم بود. در واقع مؤمنین هنوز امپرتوری نمرده بود، بجان هم افتاده بودند و خشونت فراگیر شده بود- هم در میان دارندگان و بی چیزان، و هم بین این دو. "یک شبه" همان مؤمنین هم به مسیح اعتقاد داشتند و صلیب می کشیدند و هم به کشت و کشتار، تجاوز و دزدی می پرداختند. توده مؤمنین و اربابان، هرکدام بدلایل خاص خودشان، با مسیح و دین اش رابطه عشق و تنفر داشتند؛ همین باعث شد که "مسیح" و کلیسا عمدتاً به بلندیها و حتی قله کوه ها پناه ببرند که عملا می توانست "سرزمین مسیح" محسوب شود. اما تا اینجا هنوز روحانیون و مردم عادی کم وبیش مخلوط بودند و با هم زندگی می کردند و به کار و تشکیل خانواده نیز می پرداختند و در جمع از چادر حمایتی حکومت نیز برخوردار بودند- با ستیز و پیگرد و یا با سازش و مزیت.

دیندار و "بیدین"، بالا بعنوان ارباب و فرمانده، و پایین بعنوان رعیت و کارنده، و سرباز سریعاً به جان و مال همدیگر افتاده بودند. نه آنها می دانستند که نقش همان نصایح مسیح در زندگیشان چه بوده است، و نه "مسیح" متوجه بود که نقش ارباب و رعیت، و زور حکومتی چه بوده است. دسته اول در جنگها و غارت و چپاول مشغول شد، و دسته دوم با نصایح مسیح تنها ماند و بساطش را به جایی که امن بود و متعلق به هیچ فئودال و فرمانده یی محسوب نمیشد، و اصلا امکانات آنزمان اجازه جنگیدن در آن مکانها را نیز نمیداد، منتقل کرد وعملا بصورت مجموعه های "کشت و صنعت، و باغداری" خودکفا در حد اختیاجات خود در آمدند. مبادله پول واسطه، تقریبا از قرن سوم میلادی ببعد، در امپراتوری به مبادله "جنس به جنس" باز گشته بود. برای مدتی این مجموعه ها، در حقیقت، با این که نام مسیح و مومنین را داشتند، ولی اساسا مجموعه های اعتقادی – دینی نبودند و محسوب نمیشدند. این اتفاقات از قرن چهارم میلادی ببعد شروع می شوند و عملا تا حدود قرن دوازدهم و سیزدهم (قرون میانه پایانی) بطول می انجامند.

اما چیزی که این مجموعه ها را بنیادا اعتقادی کرد، تنها این تحولات خود اروپا نبود، به اینها عامل دیگری اضافه شده بود و آن اسلام بود که در قرن هفتم شروع شد و ظرف زمان کوتاهی – حدود دو قرن – تقریبا همه جهان شناخته شده جز بخش های اصلی امپراتور روم، تا مرزهای فرانسه و بخش های جنوبی ایتالیا را تصاحب کرده بود. تقریبا بخش بزرگ آسیا و منا طق متعلق به امپراتوری پارسها و رومی ها در آفریقا را فتح کرده و در خلافت و بعدا امپراتوری – بعنوان یک واحد سیاسی سراسری - سازمان داده بود. از اینجا ضرورت بازسازی امپراتوری روم تدریجا شروع به مطرح شدن می کند، و بعلاوه، دستآوردهای بسیار بزرگ این واحد سیاسی فراگیر از چین تا اسپانیا، هم مومنین قله ی کوهها و هم ارباب و رعیت های درگیر درخشونت های تقریبا هفت هشت قرنی را به فراست ثروتهای بیرون از اروپا، و هم رقیب اعتقادیی با چنین گسترش سریع و تشکیل حکومتی پهناور، انداخت. از اینجا، ریشه های اعتقادی آنچه که بعدا جنگهای صلیبی نام گرفته است.

بازسازی امپراتوری روم، بعنوان قدرت سیاسی و نظامی، در نخستین مرحله با باز پس گرفتن اسپانیا شروع شد، و مقابله با رقیب اعتقادی نیز با اقدام برای باز پس گرفتن بیت المقدس شروع می شود. جنگی که باید در انتها امپراتوری روم را احیاء کند، و مشگل مسیحیت بدون مومنین مجموعه های خودکفا – نیمه زندانی – قله ها را از یکسو "حل" کند، و به کشت و کشتارها پایان دهد، از سوی دیگر، با شکل گیری اروپای ملوک الطوایف و برقراری نفوذ سازمان یافته مسیحیت – یعنی کلیسا- در روند پیوسته و گسسته جنگهای تجاری – اعتقادی با "جهان اسلام" و بین خود قدرت های در حال شکلگیری- عمدتا دراروپای سرزمین روم غربی - موجب تحولاتی شدند، که به آنچه رنسانس نامیده شده است، ختم شد. در این اثنا کشف آمریکا، و تحولات بزرگ تجاری و مسیرهای کشتی رانی جدید، جنبه دیگری از این تحولات بودند که موجب شکلگیری جمهوریهای تجارت پیشه و بالاخره در جمهوری فلورانس، نخستین اشکال بانکداری با ویژگی سرمایه مالی – ربوی، و سرزمین تولد رنسانس، شدند. دنیای جدید متولد شد.

خوب منظور چه بود. تمام این اتفاقات، مسیحیت و سازمان رسمی آن کلیسا را به سمتی هدایت کرد که اولا چیزی بعنوان ضرورت و جایگاه قدرت سیاسی را کشف کند، و در ضمن و برغم کشتن و سوزاندنها، به شبهات همگی و بخصوص مومنین فوقانی که عمدتا با مشگل مرجعیت اخلاقی، و مشروعیت اعتقادی روبرو شده بودند و سرگردان و پریشان که با این تحولات جدید که اعتقادات اخلاقی و دینی شان پیش بینی نکرده بود، چه باید کرد و تکلیف چه بود – از طریق اسلام و جنگها، یونان و اعتقادات پیگانیستی رومی نیز که در واقع هم جزء احیای امپراتوری محسوب می شدند، و هم خود تهدید های بسیار جدی در افکار و اعتقادات اهالی بودند، مسیحیت و طبقات حاکمه را تحت فشار قرار داد که باید یا از تغییر و تحولات چشم پوشید، و یا راهی برای باز تعریف اعتقادات و افکار و توضیح و توجیهات وقایع و تحولات خارج از کنترل پیدا کرد.

آنچه که مدرنیسم، سکولاریسم یا لائیسیسم نامیده شده است، در همین جریانات پا گرفته و بمرور اجزاء و اعضای دنیای جدید در حال تولد می شدند. مدرنیسم عملاً یک جریان مادربرای دوتای دیگر است، و در لغت بمعنی چیزی است که امروز "به روز شدن" می نامیم – مدرنیسم یعنی به روز شدن و در خود و بخودی خود هیچ ربط مستقیمی با دین و دینداری ندارد. سکولاریسم از لغت سکولو لاتین است و سکولو هم به معنی زمان است، و از اینجا به معنی، توده، جمع، و معادل یا جانشین پلبو روم، غیراز اهالی رسمی روحانیت و کلیسا می باشد – کلیسا نسبت به گذشته روم که جزء "عام" پلبو بود، عملاً هویت مستقل پیدا می کند – چیزی که بعلت غلبه پیگانیسم رومیها در طبقات حاکمه امکان بروز پیدا نکرده بود. بالاخره لائیک نیز همین معنی و مفهوم را دارد. در واقع سه عنصر را باید کلیسا در خود جای می داد یا به زبانی دیگر باید به پیگانیسم رومی و غیرمسیحیان، مؤمنین توده مردم و طبقات فوقانی، و روحانیت رسمی عنوانهایی می داد که از این طریق تقسیم بندی جمعی اهالی تحت حکومت سیاسی و تحت آموزش و آمرزش کلیسای مسیحیت، منشاء اعتقادی نیز داشته باشند و این چنین باز شناخته شده و مشروعیت یابند- بزبان امروز وعمیقاً نادقیق، "شهروند" سیاسی، "شهروند" اعتقادی سیاسی، و بالاخره، "شهروند" اعتقادی (در اینجا آنچه گذار از "جمع" به جامعه می نامیم، شروع به شکلگیری می کند که بعدا به " مسیحیت – امت" و بالاخره، به "ملت – اهالی" ، تحول پیدا خواهد کرد. مخلوق خدا، بنده کلیسا، نیز، هویت جداگانه پیدا می کنند. سکولارها در حقیقت مومنین هستند که بعنوان امت (جمع در حال گذار به امت- امت در واقع صورت میانی گذار به جامعه است و یا معادل جامعه می باشد در سرزمین اعتقادی و کلیسا) زیر لوای دولت (استیت)- بیرون از سرزمین اعتقادی، مشروعیت شهروندی پیدا می کنند. لائیک ها در واقع غیر مسیحیان هستند که می توانستند در آنزمان پیگن های امپراتوری روم نیز باشند که به مسیحیت بی اعتقاد بودند اما بهرحال اعتقادات خود را داشتند. در جمع هیچکدام از این عناوین و دسته بندیها مفهوم ضدیت با مسیح و مسیحیت و بالعکس نداشتند، بلکه دسته بندیهایی بودند که عمدتا ریشه طبقاتی داشتند تا اعتقادی – ملت- اهالی و مسیحیت- امت هم در حال شکلگیری بودند و هم حدود و ارتباطاتشان تعریف می شد؛ تا دهه دوم سوم قرن بیستم، هنوز، "مسیحیت- امت" کلیسای کاتولیک حق مشارکت سیاسی در ایتالیا نداشت، که بمعنی عدم پذیرش قدرت دولت سکولار و لائیکها بود و درعمل تمام کاتولیکها را در هرجایگاهی و در وطن خود، منزوی می کرد. این اتفاق موجب وضعیتی شد که بخش بزرگ آنها در کار و زندگی درگیر شدند، و تنها حاشیه های اجتماعی، فقیر، و فعال در کارها و درآمدهای غیر قانونی، بعنوان کاتولیک مومن ماندند تا این که اجازه واقدام تشکیل حزب دموکرات مسیحی داده شد با رهبری و مدیریت مستقیم روحانیت- این حزب عملا محل تجمع همان بخشهای حاشیه یی شد که فسادش را می توان در سرگذشت دهه سوم ببعد قرن گذشته ایتالیا مشاهده کرد.

با این به روز شدن، در حقیقت کلیسا از تقسیم سیاه و سفید – مسیح و ضدمسیح – فاصله گرفته و از اینجا مقدمات ضرور برای تغییر و تحولات جاری فراهم می شود و این تحولات در روند شکلگیری فراتر خود، زمینه دموکراسی را فراهم می آورند – و تحمل متقابل آرا و عقاید تنها جزیی بسیار ناچیز از آنچه دموکراسی می نامیم است که در روند پیشرفته تر شکلگیری جامعه صنعتی خودنمایی کرده و ظاهر شده و بالاخره مستقر می شود - پایان روند گذار از "جمع" به جامعه. جامعه، اساسا"، مفهوم دموکراسی را در خود دارد، و یا بزبان دیگر، جامعه و دموکراسی دو پدیده یی هستند که هم از دل روند مدرنیسم (به روز شدن نه فقط کلیسا، بلکه تمام حیات این مناطق در ابتدا) بیرون می آید و هم هردو در حقیقت دو مفهوم – مقوله یی هستند که اساسا هم پوش می باشند- دموکراسی و جامعه مترادف هستند. بعکس تصور و اعتقاد گونه، جامعه، دموکراسی و سرمایه داری بهیچوجه مترادف و لازم و ملزوم یکدیگر نیستند- غیر این اولا یعنی به مفهوم فراگیر به روز شدن و تحول پیدا کردن، ظرف محدود یت زمانی دادن و نهایتا بمعنی محافظه کاری مطلق می باشد – چیزی که برایش ضرب المثل "گاو را به شاخ شناختن" را داریم.

اتفاقا یکی از مهمترین دستآوردهای رنسانس و ضرورتاً مدرنیسم این است که بشر برای نخستین بار به این جمعبندی رسید که "وجود" و "شرایط وجود"، هر یک مستقل از یکدیگر اند هرچند بدون یکدیگر نمی توانند وجود داشته باشند؛ این یک دستآورد بسیار مهم نقد عمومی گذشته هستی بشر و نقد خاص در حوزه اندیشگی همین گذشته، یعنی تولید تاریخ، و شم آن بعنوان فرهنگ و تمدن می باشد. هیچ مایعی اصولا بدون ظرف قابل تصور نیست، اما مایع مایع است و ظرف ظرف. شیر شیر است و شیر می ماند چه در بطری، چه پاکت مقوایی، و چه لیوان و حتا در لحظه شروع هضم در معده.

این تمایز و تفکیک در ابعاد زمان و مکان نیز تاثیر گذاشته، و از طریق تفکیک آنها در حوزه های "وجود" و "شرایط وجود"، زمانهای گذشته، حال، و آینده را در دل زمان خطی پیشین، متمایز کرده و منفک، و ترتیب منطقی اینها را – بعنوان زمان تغییر و تحول – از گذشته به آینده، و به حال قرار می دهد- اینچنین، بشر برای نخستین بار، تنوع و تحول را کشف کرده، و مستقر می کند، و بعنوان انسان مختار، برسرنوشت و اراده خود دست می یابد. مسیحیت نیز به این دستآورد های بشریت، هم سر نهاد، و هم خود در شکلگیری آنها مشارکت فعال و تعیین کننده داشت. نکته جالب این است که، "شهروندی" در سرزمین "مسیحیت – امت" خود در تحولش به شهروندی در سرزمین " ملت – اهالی" و تشکیل دولت (استیت) گذار می کند. صرورت حکومت (بعنوان زور و نظم که با اضمحلال امپراتوری روم از بین رفته بود) از یکسو، و ضرورت اعتقادی مسیحیت برای اداره "امت مسیح" ، و تحولات جاری در تمام جوانب دیگر زندگی جمعی در اروپای غربی از سوی دیگر، بعنوان عوامل درونی، ضرورت احیای امپراتوری روم (سیاسی- نظامی) از یکسو، و مقابله با اسلام (اعتقادی)، بعنوان عوامل بیرونی از سوی دیگر، منشاء های شکلگیری "ملت – اهالی"، و بالاخره دولت های مدرن (مادرن استیتز) بوده اند.

این هم مشکلی جدی در ایران می باشد و مستقیماً به دین و اعتقادات مربوط نیست بلکه یک موضع منافعی طبقاتی می باشد که اعتقاد دارد که سرمایه و مالکیت "من" جدایی ناپذیر اند و اگر از من سلب شوند کیفیت خود را بعنوان سرمایه از دست می دهند. چیزی که موجب شده است که در این سالها، و مستقل از هر قضاوتی که هرکسی نسبت به سیاست و حکومت در ایران داشته باشد، افراد و گروه و حتا "احزاب" بمحض خروج یا اخراج از دایره حکومت، حکومت را غیردمکراتیک، ارتجاعی، و فراتر از اینها خطاب می کنند- یک حکومت یک شبه نه مترقی و پیشرفته می شود و نه ارتجاعی و مخرب. به همین وضعیت در گروه های سیاسی نیز توجه کنید، فردی از گروه یا حزبی بیرون می رود یا خلع عضویت می شود (حتی به دلیل تفاوت شناخته شده عقیدتی و مشی حزب) همانجایی که سالها شاید بنیانگذارش نیز بوده است را یک شبه بهر لعنی مبتلا دانسته و به فحاشی علیه آن می پردازد. تولد "جامعه" به معنی این است که اعضا و اشخاص دیگر منفرد و شخص (احاد بدون کل) نیستند، بلکه هریک، یک نهاد محسوب می شود، یعنی همه کس و همه چیز به اینستیتوشن (نهاد، نظام) مبدل می گردد و از جمله "جمع" به محض این که به نهاد (اینستیتوشن) متحول گردد، در حقیقت، به جامعه تبدیل شده است. از مثالهای بزرگ باز گشت از جامعه به "جمع" یا نوسان بین این دو، در حقیقت شخصیت هایی هستند که یکی از آنها در ایران بین منتقدان و مدعیان اش، بسیار معروف است بنام آقای پوپر. کم نیستند ایرانیانی که شکاکانه از "جمع" به جامعه و از جامعه به "جمع" در نوسان اند، حتا با این که نامها و عناوینی دانشگاهی و عالمانه نیز دارند.

افزودن نظر جدید