شهامت دانستن منافع و مصلحت کدام شق را انتخاب خواهد کرد

بشر از دیر باز در آرزو و عمل تبدیل خود به غیر و غیر به خود بوده است. شیمی در ابتدا کیمیا (گری) نامیده می شد و آنهم هدفش این تبدیل بود – در مضمون- و در شکل تبدیل مس به طلا. در این نگاه آرزومندانه، در حقیقت، هدف تبدیل یک کیفیت به یک کیفیت دیگر بوده است. هزاران سال طول کشید تا نشانه یی از این "آرزوی" برنیامده کشف شود. خوب برای این که ما کیفیتی را به کیفیتی دیگر برگردانیم، نخستین اقدام اینستکه موفق شویم ثبات و ماندگاری کیفیت مبدا را شناخته و سپس خنثی کنیم. این آنچیزیست که میتوانیم بگوییم باید کیفیت میانی یی ساخت که حاصل نفی کیفیت مبدا باشد، یعنی، کیفیت مبدا دیگر قادر نباشد خود را بازتولید کند. سپس کیفیت جدید را به وجود آورد. حال سئوال اینستکه کیفیت جدید را چگونه میتوان ساخت.

هر کیفیتی از دو عنصر یا عامل تشکیل شده است، "وجود" و "شرایط" وجود. تا رنسانس و بالاخره استقرار جامعه صنعتی، ایندو بازشناخته از یکدیگر نبودند و عمدتا هنوز تشخیص داده نشده بودند. تمام سرگذشت بشر- حداقل از یونان باستان تا قرن نخست میلادی، و بالاخره تا رنسانس – حول این آرزوی بشر بوده است. از اینجا بمرور جوانبی از آنچه که کیفیت مینامیم و در رابطه مستقیم با تمام موجودات و از جمله خود انسان، نشان از عناصر تشکیل دهنده ی دیگری یا داشتند، و یا مورد کنجاوی انسان قرار میگرفتند. مسئله بنیادی چیزی بود که اساسا در منشاء تمدن قرار دارد، یعنی حفظ خود. وقایع مختلف نه فقط مرگ، موجب شده بودند که بشر همیشه قابل بازتولید نباشد. بزبان دیگر بشر به غیر بشر نیز قابل تبدیل میباشد و این هنوز بسیار زود بود که به جوانب تمدنی- فرهنگی جایگاه انسان پرداخته شود، بلکه اساسا انسان بعنوان طبیعت مورد نظر بود.

اما در خودبخودی بودن انسان، عناصری پیدا و پنهان میشدند که به سه عامل اشارت داشتند، حفظ، تکثیرو تغییر. با اینکه این سه، کم و بیش، به مصداق های عینی نیز منتهی میشدند اما کماکان تقلای بقاء یا حفظ محسوب میگردیدند و هنوز تشخیص و تمایز آنها میسر نشده بود. چیزیکه باید قرنها بعد – باکشف تولید – خود را نشان میداد. نر و ماده تحت تاثیر عواملی در "زمین بدن" مثل خود را "به وجود" میآوردند. همین اتفاق در کاشتن دانه و حیوانات نیز میافتاد. نه عوامل درون "زمین بدن" شناخته شده بودند و نه عوامل درون "زمین خاک" چنین بودند. انسان در تاریکی مطلق وجود داشت- که تا قرنها به این وجود و عدم آن نیز آگاهی نداشت- هنوز این وضعیت در عقاید و آداب و رسوم ها وجود دارد- حتا در شهرنشینان و تحصیل کرده ها نیز دیده میشود. "کسی" از زمان و مکان نیز درکی نداشت، خط صافی بود- همه چیز در بودن "وجود" داشت (اگزیستنسیالیسم بدوی).

اسطورگرایی یونان باستان، ظاهرا، تمام آنچه از پیشینیان می "دانست" را به مجموعه یی نظام مند تبدیل کرد. یا در حقیقت طرحی ساخت که سعی داشت بشر را تعریف کند، و به او مختصاتی بدهد. حداقل تا زمانی که معلوم نشود که یونانیان سرکرده بشر بوده اند و یا خود از سرکردگی اصلی قرنها فاصله داشته اند، ما کماکان میپذیریم که یونانیان همین سرکرده بوده اند. و بهمین اعتبار کارهایشان را بناگذاری بشریت میگیریم. از سوی دیگر چه بخواهیم و چه نخواهیم از آنزمان تا امروز، همه چیز، بر مبنای آنها قرار گرفته است یا چنین انگاشته شده است. ما هم که از اهالی اروپا یا باصطلاح غرب هم نیستیم، اما هم به دلیل تحولات چند قرن اخیر غرب، و هم اتصال دوگانه ما – مستقل از تاثیرات، مزایا یا مضرات – از مسیر دو گروه امپراتوری، پارسی و اسلامی، ما نیز فعلا خود را چنین می سنجیم، تحلیل میکنیم و و به دنبال راه حل امروزین مسایلمان میگردیم. بهرحال رابطه ما در این قرون، از شانزده تا امروز، رابطه عشق و تنفر بوده است. دو جریان بزرگ و چشمگیر قرن گذشته ما نیز – لیبرال دموکراسی و سوسیال دموکراسی – که در ترکیبات و اثر گذاریشان سایرین را نیز بوجود آورده اند؛ با چاشنی شاهنشاهی، اسلامی، و دیگر ترکیبات گذشته، نهایتا بطریقی بر سر این غرب و شرق و تعابیر مختلف از آنها، هنوز دو پایه حوزه علت و معلول های تبدیل، تغییر، و بالاخره تحولات ایران – هم جامعه شناسانه و هم طبقاتی- میباشند. تعلقات فکری، اعتقادی، و سیاسی، اساسا از این دو جایگاه طبقاتی منشاء گرفته و میگیرند- حتا در ناپدیدی کامل ساختار های آنان در صحنه اجتماعی ایران.

قبل از پیش رفتن به اصل مطلب، لازم است که گفته شود اگر یکی به غرب استناد می کند و این رابطه را تا مرز "یا مرگ یا غرب" نیز ارتقاع داده و مذهب گونه کرده است، آن دیگری همین کار را با "شرق" کرده است اما غافل از این که این شرق مورد نظر، در حقیقت، از همان منشاء غرب ریشه گرفته است. مارکس نقاد فئودالیسم، یک لیبرال انقلاب بورژوایی است- در رده تمام شخصیت های انقلابی آنزمان- شاید در شانه نقادانه آنها. مارکس نقاد جامعه سرمایه داری، در حقیقت، هنوز وجود ندارد، تنها در مرحله کسب تجربیات مهمی در این زمینه هستیم. و اما مارکس طراح و سازنده سوسیالیسم بعنوان جانشین سرمایه داری، در حقیقت، دورنمایی آرمانی است که هنوز به مقدمات زیادی احتیاج دارد.اما تمام این مارکس ها، ریشه در تجربه اروپای غربی دارند، کاربرد نظراتشان در زمینه های دیگر، حتما به تعدیل و تبدیل هایی احتیاج دارد که انجام آنها از دو مسیر به دست آمدنی میباشند. یکی در روند مشخص تحولات این زمینه ها (مثلا مشابه ایران این سی و چند ساله)، و دیگری در کاربرد غیر مارکس شناسانه (اگزجزیست) نظراتش. نکته مهم اینستکه این مارکس ها هیچکدام دستورالعمل های "چگونه جهان را تغییر بدهیم" نیستند از یکسو، و بعد هم او جایگاه فیلسوف ندارد- اصلا فیلسوف دانستن او یک انحراف از درک درست جایگاه تاریخی اوست. شاید اگر بخواهیم او را درجایی در این تقسیم یندی تخصص های روزگار ما قرار دهیم، اورا باید یک تاریخگر یا نظریه پرداز تاریخگری بدانیم- و نه فلسفه تاریخ. نکته دیگر اینستکه ما معاصر او نیستیم، بلکه ما در دوره "پس- مارکسی" قرار داریم- مارکس و حتا مارکس ها دیگر در بطن وقایع جاری قرار دارند و بعنوان بخشی از سیستم عامل زمانه ما و مسایلش حضور فعال داشته و خواهند داشت. ما شاید میتوانیم مارکس زمان خودمان بشویم، اما نه اصولا بعنوان وارث و یا مفسر و حاشیه نویس او (اگزجزیست).

امروز د ر ایران به مارکس نقاد ماقبل صنعت احتیاج داریم و نه هنوز بعنوان نقاد سرمایه داری در کاربرد در امور اجتماعی و سیاسی، بلکه در جایگاه راهنمای تاریخی و نظری این امور به او احتیاج هست. مارکس های دیگر باید در دانشگاه ها بعنوان یکی از صاحب نظران معتبر – شاید یگانه- در جایگاه تاریخگر و نظریه پرداز، و حتا آرمانگرای عدالت جو، موضوع تدریس و تحقیق قرار گیرند. از دو مورد اساسا باید دوری کرد، یکی مارکس کوچه و خیابان مبارزاتی، و دیگری مارکس فیلسوف اعتقادی دانشگاهی هستند.- این دو مورد، هم مارکس را در عامیانه گری و جاه طلبی کاربردی میسوزانند، و هم او را بعنوان کفشی که کمی اندازه نیست و باید با پوشیدن اندازه شود، در گنجه نگهداری کنیم تا اندازه شود، که این نیز نوعی دیگر از سوزاندن و بی معنی کردن اوست. از کاربرد او نیز بعنوان قدیس حافظ حزب نیز نباید بهیچوجه استفاده کرد و یا از نام او برای سوگند خوردن.

 

مارکس فرزند هگل است، و هگل فرزند کانت تا فیخته، و با اقوامی بنام های کروچه، جنتیله، و گرامشی و روبه گذشته تا یونان باستان و بالاخره اسطوره گرایی تا پیش از آنها، و مصر باستان و هرجای محتمل دیگری که بعدا راجع به آنها باخبر شویم.

بشر همیشه با گذشته اش دعوا داشته است، چه در خود بخودی گردش روزگارش، و چه از زمانی که عقل و شعوری بهم زده است و سعی کرده است که براین بلبشوی انسان و طبیعت سامانی نهد، و در این مسیربا بلبشوی جدیدی بعنوان عمل و اندیشه، واقعیت و تصور، ایده و تجربه، بزحمات بزرگی بیفتد، که مهمترین آنها را فلسفه مینامیم. فلسفه به معنی "دوستداری دانش" است و خود این، معرکه دیگری را بوجود آورد که حداقل از قرن اول میلادی و سروکله مسیحیت، به سمت ما، و تا فیلسوف های یونان باستان و اسطوره گرایی "پیشین" به سمت آنها، همه چیز بشریت- حتا گاهی ماندگاریش را نیز- تحت تاثیر قرار داده است.

پس از بازپس گرفتن اسپانیا، نخست کشتن مسلمانان "عینی" – یعنی رویتی، تا مسلمانان "جنگ نرمی"- با گسترش به غیر مسلمانان – بالاخره به نظامی تبدیل شد که تفتیش عقاید شناخته میشود. به این جنگ نرم در دوران نزدیک ما "جنگ سرد" گفته میشد، و – هرچند در خفا – دو باره به دنبال "مسلمانان"، و "شبیه سازی شده آنان"، به همان بیماری دوران بحران باز میگردیم- از سایه خود نیز ترسیده، و از اینکه این سایه در سایه و روشن وجابجا شدن در مقابل منبع نور با ما "قایم و موشک بازی میکند"، از یکسو تیر و تفنگ را آماده کرده، و از سوی دیگربازار جن و پری، و سحر و جادو گرم شده است.

 

در یونان باستان دو "مدرسه" یا بطریقی مکتب پزشگی شکل گرفته بودند که بیماران را در یونان و روم مورد معالجه قرار میدادند. یکی بنام "مدرسه دگم" (دگما اسکول) و دیگری "مدرسه تجربه" (امپیریک اسکول). از همان اعوان، دعوای "مرغ و تخم مرغ" با این دو مدرسه شروع شد، و چون در آنزمانها علوم و تقسیم بین آنها وجود نداشت، پزشگی نیز در مدرسه، فلسفه مفهوم میشد. بهرحال "دوستدار دانش " (فیلسوف) – قطعا دوستدار موضوع دانش و عامل دانش - یعنی انسان- نیز محسوب میشد. دگم لغتی است یونانی و بمعنی "بنظر رسیدن"، "هویدا شدن" میباشد که ایندو معنی در آنزمان ها با آنچه امروز علم و علوم مینامیم، چندان فرقی نداشتند. از اینجا، دگم مفهوم اصول، دانش و تجربه پیشین، و سنت و مشابه اینها پیدا میکرد- بزبانی ساده، دگم یعنی پیشینیان نیز چیزی برای گفتن داشته اند. مفهوم امپیریک بیشتر شناخته است، و اشاره به تجربه دارد. اما اینها در آنزمانها دعوایشان در حوزه عقیدتی چندان شدید نشد و هرکسی "بقول معروف" مشتری خودش را داشت. اما در دعوای عمل و اندیشه، بمرور منافع، گروه و طبقات، و سازماندهی اجتماعی و سیاسی، و بنابراین، قدرت (در آنزمان، برغم دولت (استیت) نامیدنش، در حقیقت حکومت (گاورنمنت) یا مخلوط نا متمایز و ناشناخته ایندو بود) نیز در پی مصالح خود با این "دگم و تجربه"، کشاکشی ساختند که در شکلگیری های فراتر طبقات و سازماندهی اجتماعی- سیاسی در داخل واحدهای فرهنگی - سیاسی و بعدا "دولت – ملت " ها با یکدیگر – بخصوص از قرن شانزدهم به اینطرف – شعله یی را بر افروخت که تمام اندیشه و علم و همه چیز .بشر را هم توضیح داد و روشن کرد، هم توجیح و حفظ کرد، و هم سوزاند و تخریب کرد، و هم ساخت و گسترش داد.

دوره ی اسکولاستیسیسم با پایان گرفتن قرون میانه و شروع هزار و پانصد (قرن شانزدهم) میلادی دیگر آفتابش در حال غروب کردن است، و از دل تحولاتی که به اینجا رسیده بود، فلسفه بعنوان نه جانشین، و نه بعنوان شریک، و نه دشمن به میدان آمد و چنان غولهایی را تا قرن نوزدهم آفرید تا "دوستدار دانش" همه چیز را مورد مداقه قرار دهد. داستان آن دو مدرسه که بمرور "مکتب" (راه فکری) شده بودند، و از پزشگی بیرون آمده و به سرزمین فلسفه رفتند، به دعوایی کشید که آتحاد شوروی را از یکسو، ونازیسم و هیتلر و موسلینی را ازیکسو، جنگ سرد و بمب اتمی را از یکسو، انقلاب الکترونیکی را از یکسو، و بالاخره، دنیای امروز ما را از سوی دیگر بنا نهادند و عمیقا تبدیل، تغییر و تحول دادند.

دگم یا "آنچه پیشینیان کرده اند" بمرور از مشتی ابهامات و نفرات ناشناخته و اسطوره ها، به میلیونها انسان، قرنها تاریخ، ادیان فراگیرواحد گرا، نظام های عظیم فلسفی و غو لهای آنها، نظامهای اجتماعی- سیاسی، و ساختارهای عظیم منافعی - طبقاتی تبدیل شد و به روزگار ما آمد - با تمام جوانب و پیآمدها. دگم عملا مفهوم گذشته بشر بخود گرفت. و از این مسیر، دیگر چون به وقوع پیوسته بود، مفهوم داده شده یا آفریده شده پیدا کرد؛ محصول آفرینش. سرزمین فلسفه و تاریخگری.

تجربه نیز در همین راه دچار همین عوامل و پی آمدها شد. امپیریک عملا مفهوم حال و آینده را بخود گرفت. و از این مسیر، دیگر چون نامعین بود و ناشناخته، موضوع شک و بررسی و تکمیل شدن واقع شد و مفهوم تکامل یابنده پیدا کرد؛ محصول تکامل. سرزمین علم و جستجوگری و کاربرد در امور زندگی.

آین دو بعدا بترتیب به رشنالیسم، و امپیریسیسم تحول پیدا کردند ولی در مضمون همچنان در هسته، دعوای "پیشینیان" و "ما" را، در خود نهفته نگهداشتند و نام ها عوض شدند اما مسایل حل نشده بلکه پیچیده تر شده و لاینحل تر بنظر میرسیدند - تا عصر روشنگری و کانت آمدند.

صف بندی یی غول آسا بین گذشته و آینده، بین فئودالیسم و سرمایه داری، بین استبداد و آزادی، بین جمع امتزاجی طبیعت پیشه، و جامعه مشارکتی و دموکراسی گرا، بین جنگ و صلح، تخریب و سازندگی، بین رهبری و فرماندهی، بین بیماری و سلامت، بین پیشرفت و رکود، بین ظلم و عدالت، بین فقیر و دارا، بین برابری حقوقی و برابری اجتماعی، و بین هایی بسیاری دیگری که سرگذشت این دو هزار و پانصد تا سه هزار سال "اخیر" جهان و بشریت بوده است.

 

فیخته را پل بین کانت و هگل میدانند. نهایتا تحت تاثیر تحولات درگیر از قرن شانزدهم تا هیجدهم – دوران نطفه و حاملگی و زایمان جامعه صنعتی- و یک عنصر اصلی که نفس اندیشیدن آزاد بود، بمعنی رهایی از اسکولاستیسیسم. وقتی از کانت میپرسند "روشنگری" (انلایتمنت) چیست میگوید " شهامت دانستن". با کانت بالاخره نظام پیشین و اساسا اسکولاستیسیسم اگر هم کاملا از هم نپاشیده باشد اما اینقدر "شهامت دانستن" پا گرفت که شرایط بسمت ضرورت کارهای نظام مند و ترکیبی (سینتتیک) پیدا کرده بودند (جانشین) – استقرارسرمایه داری و صنعت دیگربی باز گشت شده بود و احتیاج به ترکیب این از هم پاشیدگیهای "شهامت دانستنن" که میرفت برای آنها در تثبیت نهایی شان مسئله ساز شود نمایان - این تحول منتظرهگل بود و سیستم اش. هگل اگر از یکسو پاسخی بود به این ضرورت، اما خود به دو نحله تجزیه شد (در تاریخ بشر همیشه ترکیب کنندگان بزرگ (سنتنسایزرز- سیستم سازان) – عملی و فکری هردو- در سمت قدسی و هم سمت عرفی، بقول معروف "آب کفنشان خشک نشده"، به ادامه دهندگان گشاینده، ادامه دهندگان تعطیل کننده، دشمنان و بالاخره شکاکیون سرگردان، مبدل شده اند.

هرکدام به قصد حل همان مسئله مدرسه و مکتب های یونانی - رومی سعی کرده اند، و دایما "نیوتنی شده اند که تلاش میکند انشتین" بیاید. ادبیات ما، دروجه غالب شاعران، بخصوص حافظ این "جنگ هفتاد و دو ملت" را بارها به قافیه کشیده اند؛ اما همگی شکاکیون بودند، حتا خیام نیز، وسرود خوانان افول و رکود شده و ماندند. درعوض، جوانه های رشد یافته و دستآوردها، پس از "تسخیر" (رکونکویسستا) اسپانیا، در غرب به درختان تنومند تبدیل شدند. خدای یکتای آسمانی یا پیام وحدت مسلمانها که اساس پیروزیهای آنها و اسلام شده بود، به چند خدایی زمینی و تبعیض و تنبیه مسلمین به دست مسلمین و حکومت شان مبدل شده بود- چیزی که مناسبت تهاجمات بعدی غرب و بالاخره سقوط و افول، و رکود تقریبا هزار ساله "شرق" مسلمان و تقریبا تمام شرق شد. اسلام به دو عنصر تجزیه شد، اسلام اعتقادی که در بیت المقدس قرار داده شد، و اسلام تاریخ، فلسفه و علوم، بالاخره "هیجان دانستن" (آنچه قرون بعد کانت "شهامت دانستن" بمفهوم "روشنگری" اعلام کرد) در اندلس و اسپانیا تمرکز یافت. معلوم نبود چرا این نماینده تمام شرق و جهان تمدنهای تاریخی، تمام ثروتش را به اعتقادی و تاریخی تقسیم کرد و هردو را در دو مرز- پیشخوان در دسترس روم از هم پاشیده یی که حتا نام خود را نیز فراموش کرده بود قرار داد. به سرگذشت اسپانیا و اندلس و متفکرین – عرفی و قدسی – که از مدتها پیش یهودی، و مسیحی، و مسلمان را در بحثی عظیم – در مشابهت با یونان – گرد آورده بود مراجعه کنید.

اما سنتز هگلی، درشکاف هایش فیخته را هم پیمان کروچه میکند از یکسو، و از او پدر ایدئالیسم نو و کانتیانیسم نو را در اروپا میسازد، و از این مسیر، جنتیله فیلسوف فاشیسم و نازیسم سر بر میآورد و جنگ و نابودی بقصد پاک کردن اصل صورت مسئله هردو مدرسه و مکتب یونان و روم، از سوی دیگر با مارکس به کمک سوسیالیسم فرانسوی و اقتصاد انگلیسی، بحث در سطحی دیگر ادامه مییابد تا از آن انقلاب روسیه سر بر میآورد. یک نکته جالب اینستکه فیخته و کروچه هم عهد میشوند که نظامی نظری را چنان بنا گذارند که ضرورت "پیش قضاوتی و مفرضات"(پره جودیس و اسامپشنز) مدرسه و مکتب دگما یا آرای پیشینیان را از بین ببرند. هیتلر از طریق جنتیله، در عمل، دست به این اقدام میزند و چنان "انقلابی گرانه" از انقلاب شکست خورده تلافی درآورد که تمام پیش قضاوتی ها و مفرضات را –در اندیشه و عمل و ساخته های بشر و خود بشر – از میان برداشت و به تصحیح نسل پرداخت که جهانی بکلی نو و پاک و منزه با جنس نژاد خالص آلمانی- آریایی، "مفرضات" (اساس و معیار) برای آیندگان شوند.

نکته مهمی که شاید ایرانیان از آن مطلع نباشند اینستکه ایتالیا "مغز" را داد و آلمان "دست" را داد. آلمان نیچه داشت، که بیشتر یک حسرت زده غرولند کن بود و بخطا یا شاید هم به عمد به اوعنوان فیلسوف داده شده بود. اما نظریه پردازی فاشیسم که اساسا در هسته همان نازیسم است که خود ایتالیایها به آن "امپریالیسم کاسه بشقابی" (امپریالیسم استراچونه") میگویند، از آن جنتیله میباشد. ابر مرد (ایبورمنش) نیچه، و "مرد فاشیست" جنتیله، هردو یکی هستند، که با نظریه جنتیله در باره فلسفه و دانش "اندیشه بعنوان عمل خالص" و " منطق بعنوان نظریه دانش" عناصر سیستمی را بنا مینهند که خود جنتیله "ایدئالیسم در اجرا" نامیده بود. جنتیله و کروچه سالها همکار و دوست بودند و در شروع و حین تحولات نیمه نخست قرن بیستم، کروچه "منشور ضد فاشیسم" را صادر کرد و جنتیله "منشورفاشیسم" را اعلان داشت. شاید اگر پای فیخته را در تفکر فلسفی بمیان آوریم، کوشش برای ساختن نظریه یی که ضرورت "پیش قضاوتی و مفروضات" را بزداید، پیچی بود که نطفه رفتار متناقض کروچه و جنتیله را توضیح دهد- ظاهرا" کروچه پیمانش را در همکاری با فیخته برای این منظور شکسته بود که شهامت موضع گیری ضد فاشیستی پیدا کند. نکته یی بازهم غافل از دید ایرانیان اینکه کروچه از پشتوانه یی بسیار محکم از مطالعه تاریخ و ماتریالیسم تاریخی برخوردار بود، و در سطح خانوادگی، از متمولین میآمد – برای جنتیله از جیب خود خانه خریده بود- و در سالهای جوانی در یک سفر تعطیلاتی، زلزله او را تنها بازمانده این خانواده و وارث املاکش کرده بود. خواهر جنتیله از همکاران و مشاورین درجه یک موسولینی بود- و بالاخره، از دل این تحولات رهبر حزب کمونیست ایتالیا آنتونیو گرامشی که نماینده مجلس بود و با "رژه رم" (تسخیر قدرت توسط فاشیست ها) با سفارش ویژه موسولینی که او نیز در مجلس نماینده بود، بعنوان "این مغز باید از کار بایستد" روانه زندان میشود.

شاید دو مدرسه و بعدا مکتب، یکی صاحبان امتیاز را باید، با تعمیر اخلاقیات و خلقیاتشان، برای باز تولید جایگاه خودشان مهیا میکرده است، و دیگری، بی امتیازان را برای گرفتن امتیاز، معالجه و مهیا میکرده است. هرچند این تعمیر و معالجه هنوز هم ادامه دارند و روی همان محورها نیز انجام میگیرند، اما جهانی که داریم از دل همین کشمکش ها بیرون آمده است.

کانت میگفت " اگر کسی نمیتواند ثابت کند "چیز"(تینگ) وجود دارد، حداقل باید ثابت کند که "چیز"(تینگ) وجود ندارد- اگر نتواند هیچکدام از این دو شق را ثابت کند، اقلا باید بگوید مصلحت و منافعش کدامیک را درست میدانند". این دوگانه های قامض، همیشه مسئله ساز بوده و هستند: کارگر بیکار در تظاهرات علیه بیکاری، در حقیقت، تقاضای استثمار دارد، و کارگر کاردار در تظاهرات بر علیه شرایط کار، خلاف کارگر بیکار فریاد میکشد. زندگی میکنیم و همزمان میمیریم. شاید مارکس با مفهوم "پراکسیس" به این تناقضات قامض پایان داده باشد (به "برای نقد اقتصاد سیاسی- روش شناسی" میتوان مراجعه کرد)- کاری که کانت با حل برخی تناقضات و "دعواهای" بین رشنالیسم و امپریسیسم، آنها را به آشتی ایدئالیستی رسانده بود. و جنتیله و هیتلر و موسولینی، در خلاء بین این دو گانه ها، به هیچکدام از دو سئوال کانت جواب ندادند، و تنها بخش منافع و مصالح را به اجرا گذاشتند و آشتی رشنالیسم و امپریسیسم کانتی را با حد اعلای همکاریشان، به جنگی ویرانگر مبدل کردند. نیچه (ایبورمنش) دیوانه شد، وازکروچه بیانیه ضد فاشیستی و آنتونیو گرامشی بیرون آمدند، جنتیله "وومو فاشیستا" مفزی شد که "از کار نایستاد ونظریه فاشیسم ونازیسم را تدون کرد" – اندیشه و مناسبات زمانه، در ترکیبات مختلف آرزوی هزاران ساله بشر، تبدیل کیفیت ها به یکدیگر را امکان پذیر میکنند. درست مثل اورانیم "دیوانه".

اورانیوم 235 و 238 قرنها فرصت میخواهند تا با روند طبیعی مستهلک شوند. اگر با برخورد دهنده های اتمی اینکار را بکنیم و هسته را بشکنیم، و انرژی درونی را رها کنیم، زنجیره یی از انفجارات ناشی از بی ثباتی اورانیومی را بوجود میآوریم و از آن انرژی اتمی میگیریم. این انرژی را یا میتوان برای تولید برق و پزشگی بکار برد و یا برسر اهالی ناکازاکی و هیروشیما فروانداخت و ظرف لحظاتی چند هزازان نفررا کشت و سوزاند. دوهزار و پانصد تا سه هزار سال بحث و جدل و اندیشه و عمل، هم خاصیت اورانیم را کشف کرد، و هم انرژی را رها کرد، و هم برق تولید کرد و هم بر سر هزاران نفر ریخت و کشته و سوخته شدند.

 

مدرسه (مکتب) دگم یا امپریکس یونان، کدامیک بالاخره حق داشتند، رشنالیستها یا امپریستها، انقلاب روسیه یا تخریب و سوزاندن اروپا- جهان بی سرگذشت و سرنوشت یا مفهوم پراکسیس، و بالاخره "ابر مرد"، "مرد فاشیست"، " عمل خالص"، " "دانش منطق"، "مرد بی کس متمول"، "مرد گوژ پشت" زندانها و تبعید ها، همگی لحظاتی هستند که گذشته و آینده، "دگم" و "امپریکس" مدرسه های پزشگی یونانیان را موازی یا به طلاقی جلو میبرند و ما به آن سرگذشت انسان میگوییم – و این یک تصویر شاعرانه نیست، واقعیت جهانی است که به آن تعلق داشته ایم و داریم. جوانی جنتیله زیاد از گذشته میدانست، و کانت تمام آینده را جام بلورین "روشنگری" میدانست. اسلام آنچه شرق داشت را توسعه داد و در بیت المقدس و اندلس بمنظور غنی شدن شاید، بنمایش و در دسترس گذاشت- و وقتی بحث دیگر تاب نیآورد شمشیر آمد و همه چیز را برد.

ایران امروز در میان همان طوفانی بوده و هست که اروپا را از مسیری که نشان دادیم گذراند و دنیای امروز از دل تحولاتش بیرون آمد. جدا ما به روشنفکر و متخصص احتیاج داریم یا متفکر و تاریخگر (نه تسلسل وقایع نویس). ایران در هردو حوزه – متفکر و تاریخگر- بسیار کم دارد. متاسفانه با مراجعه به قیل و قال های تمام "جبهه ها" و بخصوص دو تایی که جایگاه تاریخی دو طبقه حداقل مدرن، بورژوازی و پرولتاریا، را در وقایع قرن گذشته و این قرن داشته اند و نه کسانیکه صندلی به دست دهه ها به دنبال میانجایی میگردند که وجود نداشته است، همین کمبود را می بینیم. اصلاح طلبی کهنه و نو، "سبزی" و تلاشگران خروج از لیست های جهانی، و بطور کلی بناپارتیست های رنگارنگ، بخطا، تصور میکنند که حتا رژیم گذشته نیز با "بناپارتیسم بوروکرات" روی پایش اش ایستاده بود، و در شرایط فعلی نیز تصور میکنند در ایران امروز- بهر کوک و کلکی- اداره "این کشور و پیچیدگی هایش (نه کمبودهایش)" را میتوان تنها با یک دستگاه بوروکراسی بعهده گرفت.

ایران اگر در اثر جنگ از هم نپاشد، در پنجاه سال آینده به یکی از پیچیده ترین کشورهای دموکراتیک، و پیشرفته و هم پیشرو مبدل خواهد شد. تصور باطلی است که با تحریک و یکی به نعل و یکی به میخ، تقیه و ویا جاه طلبی بی ریشه، و ساختن و شکستن دایمی صندلی های باریک و پهن، بزرگ و کوچک، عیان و غیبی بتوان حتا جایگاهی پیدا کرد، چه رسد به گرفتن قدرت چه بمعنی دولت (استیت)، و چه بمعنی حکومت (گاونمنت) - شاید بهمین دلیل است که همه در همان حوزه بناپارتیسم میمانند که شاید دری به تخته یی بخورد و فرجی، عرفی یا قدسی، پیدا شود. "مدرسه دگم" و "مدرسه امپریک" یونانیان در ایران در جدلند و در راه جنگ و گریز آنها در تقاطع ها و توازی ها هستیم- ایران آینده حاصل این توازی و تقاطع ها خواهد بود- و همه درگیرند- نه برای شکست و نه پیروزی احتیاجی به خارجی نیست که خود نطفه هردو را در بطن داریم، تنها درجه حرارت است، شاید، که معین خواهد کرد، از صدف گون، این تخم چه بیرون خواهد آمد.

افزودن نظر جدید