نگاه از بیرون، نگاه از درون

وحدت بعنوان "شیوه تولید"

هم تاکتیک و هم استراتژی

«مهندسی معکوس» مفهومی است درحوزه فن گرایی عملی، و منظوراینستکه شیئی را ازطبیعت و یا از مصنوع انسان میگیریم و آنرا به عناصر تشکیل دهنده اش تجزیه میکنیم. از این زاویه چندان تفاوتی با شکستن آن شیئی ندارد- میتوان این اقدام را "شکستن طبق نقشه دانست" یا "شکستن هدفمند" نامید. رادیویی را اگر به دفعات برزمین بزنیم، پس اگر چند بار به قطعاتی تبدیل میگردد که حتا چسباندن آنها بیکدیگر موجب بازگشت رادیو که بیان یک کاربرد است نخواهد شد. بنابراین نقشه یی که این قطعات را بهم چنان متصل میکند که کاربرد رادیو نتیجه شود، همان نقشه یی است که اگر براساس اش رادیو را ازهم بازکنیم با معکوس کردن آن روند، دوباره رادیو با همان کاربرد حاصل خواهد گردید.

اما اگر این نقشه را نداشته باشیم، حالتی که تقریبا تمام موارد را تشکیل میدهد، ما چگونه قادر هستیم "شکستن هدفمند" را انجام دهیم و از این مسیر در حقیقت به این نقشه دست بیابیم. در اینجا، به سطح بالاتری ازانتزاع باید گذار کنیم، واین ارتقا ع سطح انتزاع، یعنی به حوزه تخصصی یی که این شیئی رادیو با آن کاربرد را طرح کرده و ساخته است، به ما اجازه میدهد که هدف ما که یافتن همان نقشه است را بعنوان هدف "شکستن هدفمند" بکار ببریم. در این حالت – که یک مسیر فرودی میباشد- ما "شکستن" را نه بر اساس نقشه رادیو که در حالت نخست داشتیم، بلکه براساس "شکستن معنی دار" که تنها برای آشنایان به آن حوزه امکان پذیر است، قطعات شناخته شده را از یکدیگر جدا میکنیم.

حال اگر فردی از آن حوزه نداشته باشیم و یا اصولا هنوز چنان حوزه یی را نشناسیم، سطح ارتقاع دیگری از انتزاع را باید انتخاب کنیم. انتزاع جدید، ما را سراغ تخصص های مشابه و حاملین اش میبرد. ازاینجا ببعد، بازهم مشابه انتزاع پیشین عمل میکنیم. این روند عملا تا جایی ادامه مییابد که ما را به نظریه ها و بالاخره فلسفه ها، میرساند. تقریبا پس از آخرین انتزاع با پشتوانه مشابهت حوزه یی، ما وارد مرحله و یا مراحلی میشویم، که به مرور استنتاجات عام نظریه پردازانه و بالاخره فلسفی، و نهایتا به مرزبندی با دنیای طبیعت، یعنی اعتقادات مذهبی، وارد میشویم.

مثلا تصور کنید که ما رادیو را براساس دیدگاه های فلسفی "هدفمندانه" بشکنیم، یعنی "قطعات معنی دار" – در اینجا معنی فلسفی منظور است- را از یکدیگر تشخیص داده ومتمایز میکنیم. اما این دفعه رادیو ما دیگر بیرون از ذهن ما کاربردش را بروز نمیدهد- رادیو داریم بعنوان یک نقشه فلسفی ساکن ذهنیت ما. خوب حال سوال اینستکه در این مراحل چگونه رابطه رادیو و فلسفه را بیان کنیم. بین رادیو و نقشه آن، و رادیو "ذهنی فلسفی" ما چه مشابهتی وجود دارد که به ما "اجازه میدهد" که هنوز صحبت از رادیو بکنیم. در این مرحله در حقیقت تنها مشابهت اینستکه میتوان مشابه "منطقی" دانست که براساس اینکه هرساخته یی اجبارا سازنده یی دارد – اشتباه نکنیم در حوزه بسیار عام فلسفی – و هرسازنده یی جبرا نقشه یی برای ساختن دارد- بازهم در حوزه فلسفی- در حقیقت به این استنتاج برسیم که رادیو بعنوان یک کلیت متشکل از اجزایش، حتما حامل نقشه خود میباشد.

براین اساس، به "شکستن فلسفی" رادیو میپردازیم. خوب ممکن است گفته شود که ما از توهمات صحبت میکنیم- در حالیکه چنین نیست، و تنها به یک دلیل ساده، و این دلیل اینستکه نفس مطرح شدن این کل مسئله از همان ابتدا نشانه اینستکه در توهم نبوده ایم. خوب این بچه معنی است. بازهم برای ما امروز و قرنها پیش برای انسانهای ظاهرا بسیار اولیه، تشخیص یک کلیت مجزا از درو ن اشیاء طبیعت، خود یکی از بزرگترین دستآوردهای تمدن بشر بوده است. نفس اینکه آب درخت نبوده است، و تشخیص و تفکیک آب از درخت، خود آنچیزی را بنا مینهد که هزاران سال تمدن بشر است و هنوز هم از این شیوه و کشف در هر انتخابی – فردی تا جمعی و بالاخره تولید علم و نظرات جدید، و نهایتا، اشیاء و ابزار مورد لزوم از دل همین مسیر حاصل میکنیم.

گروه بندی براساس مشابهت و مفارقت بنظر میرسد که یک مرحله عطفی تحول بشریت بوده باشد. اگر چنین گروه بندی یی امکان پذیر نشده باشد، در حقیقت آب و درخت هنوز از یکدیگر قابل تشخیص نمیشوند. اما از سوی دیگر یک ویژگی بسیار بنیادی دیگر ضرورت تام داشته و هنوز دارد که پیش از گروه بندی باید بوجود آمده باشد. این ویژگی چیزیست که امروزه "حافظه" مینامیم، که اگر به آنزمانها باز گردانیم، باید به آن بدوی تر نگاه کنیم، و آنرا "ثبت" یا "یادداشت برداری" بنامیم. ما اگر نتوانیم خصوصیات آب و درخت را در ذهن "یادداشت" کنیم، طبعا چیزی هم بعنوان تشخیص مشابهت ها و مفارقت ها و پس گروهبندی اشیاء طبیعت، اصولا نه معنی دارد و نه امکانپذیر.

حافظه که حاصل "یادداشت برداری" است یا "ثبت"، و در مرحله یی بسیار پیشرفته تر شکل میگیرد، با سه عنصر انباشت شده در آن سروکار دارد. این سه عنصر عبارت از "انچه بوده و شده است"، "آنچه هست و میشود" ، و "آنچه خواهد بود و شد" میباشند. دربیماری آلزایمر، این سه عنصر دچار اختلال میشوند- در سطح رفتاری (شامل تفکر نیز در درک روش مارکسی). در سطح سلول ها و یاخته ها، این اختلال سرطان نامیده میشود. بطریقی سلول فراموش میکند که چه بوده وچه میکرده است.

منظور چیست. اگر آتش بسمت درختی شعله ور شود، درخت میماند و میسوزد، یعنی به "نادرخت" تبدیل میگردد. اما برای اینکه به کرمی ناچیز "شعله" یی را نزدیک کنیم و کرم بماند و بسوزد ما حتما باید "مدتی" دنبال کرم با آتش افروخته "بدویم" تا گیرش بیندازیم. برای اینکه یک کلاغ یا کبوتر در حال پرواز را با ماشین و در جاده یی مورد اصابت قرار دهیم باید ناگهان چنان سرعت را شتاب دهیم که نه فرصت برای تشخیص صدای شتابگیری موتور، و نه سایر ادراکات این پرندگان برای تشخیص و بالاخره فرصت اقدام برای فرار باقی بماند.

چه چیزی درخت را از کوچکترین خزنده تا بازهم کوچکترین پرنده منفک میکند که یکی میماند و میسوزد و دیگری میگریزد و نمیسوزد- مگر انسان اقداماتی دیگر نظیر شتاب دادن ماشین را بکار برد- بطریقی پیشی گرفتن از توان دفاعی این جانداران.

درخت از اول در "گیر" قراردارد، اما یک کرم باید گیر انداخته شود. اگر تمام اشیاء طبیعت باید گیر انداخته میشدند، مثل جانداران، تمدن انسانی اساسا امکان پذیر نبود و ما هنوز باید وقت و جانمان را در راه گیر انداختن آنها بکار میبردیم و از جایی دیگر، در حقیقت، رابطه نیز از اعتبار میافتاد زیرا دیگر معلوم نمیشد کی دنبال گیر انداختن کیست- شبیه وقتی که دزدی بد شانس به خانه قهرمان دو میزند، و قهرمان بیدارشده و او را دنبال میکند، اما بمحض "رسیدن سر خیابان، دیگر معلوم نیست کی دزد است و کی چه کسی را تعقیب میکند، چون قهرمان دو سرعت اش بمراتب از یک دزد "بد شانس" بیشتر است، و این خود موجب تغییر رابطه شده و دزد فرصت پیدا میکند که با یک تغییر مسیر و یا عقب گرد به "آرامی" به خانه اش باز گردد، و بدشانسی اش به خوش شانسی مبدل شود.

این تفاوت همان چیزیست که "ظاهرا" و در نخستین انتزاع "حیات" مینامیم، بطریقی نوعی "شعور" و "شعور به خود". هر عنصری از طبیعت بمحض اینکه بتواند از "گیر بودن" به "گیر انداختنی شدن" تبدیل شود، در حقیقت حیات مییابد – یا باصطلاح جاندار میشود. هسته فیلم "اگر میتوانی مرا بگیر"( کچ می ایف یو کن) نیز روی همین ویژگی و مفهوم بنا شده است. اسپارت ها بچه هایشان را به "دزدی" میفرستادند، اگر گیر میافتادند تنبیه شان میکردند، اما اگر موفق میشدند تشویق در انتظارشان بود.

روندی که در بالا نشان داده شد، در حقیقت راهی است که بشر و تمدنش طی کرده و میکند و "خواهد" کرد.

در رابطه با تحولات جوامع، به چیزی بعنوان "شیوه تولید" پرداخته شده است. و بر این اساس بسیاری بندها باز شده اند، و بسیار بندها بسته شده، و برخی بکلی – به تصور و یا به حقیقت – به "گره کور" تبدیل شده اند. در حالت تصور مشگلات بزرگی را بوجود آورده است که پاکسازی و یا تغییرش از جاده یی سنگلاخ و پر از خطر و حتا تخریب و کشت و کشتار گذشته و هنوز ادامه دارد. یک جنبه یی دیگرنیزموجبات بهم ریختگی مشاعر تا مرز نسیان و آلزایمر را – در ابعاد باور نکردنی – بوجود آورده است.

"شیوه تولید آسیایی" که بعنوان ام الفساد چیزی بنام "استبداد" از آن صحبت میشود، وعملا تبدیل به "گناه ازلی" شده است و بعنوان کلید توضیح و درک کلان ترین ناخوشآیندیها و ریز ترین تحلیل های عامیانه بهانه جویانه و حتا ارزیابی های تمدنی و تناقضی عیان بین ادعای "هنر نزد ایرانیان است و بس" و "ما از اول زیر یوغ استبداد بوده ایم" را باعث شده است. و سردرگمی در اینکه چه بودیم و کردیم و چه میکنیم و هستیم و بالاخره چه خواهیم بود و کرد را تقریبا به بیماری اختلال یادداشت برداری و ثبت امور و وقایع مبتلا ساخته است، چیزی که بیجا نیست که آلتزایمر جمعی بدانیم- در فیلم "سیمین و نادر" نادر ظاهرا بخاطر این بیماری پدرش که خود را بصورت وسواس روزنامه خری (نه خواندن) و "خیال" بازگشت کسی که که شبیه هیچکس نبوده نشان میداد، حاضر نبود به خارج مهاجرت ( بقول پیشنهاد یک خانم نویسنده "فرار") کند.

در سطور آخرین سعی میشود که به این بیماری "همه جا از ازل بهشت و دموکراتیک و پیشرفته بوده است، و ما در ایران همیشه اسیر استبداد و رکود و عقب افتادگی بوده ایم"، سرو سامانی قابل درک تر داده شود.

پیش از جوانب دیگر، به ادبیات شعری ما که عملا نثر را نیز با قافیه و شاعرانه نوشته و گقته ایم- شاید بیجا نباشد که بگوییم که ما در فکر کردن نیز – چه در تصاویر و بنا بر ضرورت شعری و چه بدون ضرورت- کماکان شاعرانه به نظم سخن گفته ایم، اشاره میشود. چندان نا بجا نیست که بگوییم که ما یا خیام، یا حافظ، یا مولوی، و یا ترکیب اینها هستیم. فردوسی و سعدی و دیگران یا "روح"و"جسم" ما نیستند و یا از این موارد نامبرده تقلید کرده و فراتر نرفته اند که خود جایی مشابه آنها پیدا کنند. پس ما همگی – تحصیل کرده و نکرده، عرفی و قدسی – از خمیری که آنها ساخته اند شکل گیرفته ایم. حافظ هم برای اینکه این نکته را خوب توضیح دهد، میگوید من " قرآن را به چهارده روایت حافظم " و پس حافظ، قرآن و بیش از یک قرآن را درون خود میدانسته است.

تحلیل و بررسی غیرشاعرانه و غیر عروضی این سه تن، هریک به تنهایی و دو بدو در مقایسه، و بالاخره هرسه شاعر دریک روند مقایسه و ترکیب، تکلیف "شیوه تولید آسیایی و استبداد" را اگر بکلی حل نکنند، اما قدمی بسیار بزرگ و کیفی در این جهت برمیدارند. اما روش شناسی چه باید باشد و مقدمات آن چیست. در پایین اشاره یی بکنیم.

انسان از طبیعت میگیرد و خود را بازسازی میکند، خواه آفریده شده باشد و خواه از نسل همسانان حیوانی اش منشاء گرفته باشد که اصطلاحا "تکامل" نامیده میشود. تکلیف تعبیر حیوانی که روشن است چون هنوز که هنوز است آنهایی که آدم نشده اند همان جزء طبیعت مانده اند. در رابطه با تعبیر آفرینشی هم که بسیاری اوقات شنیده ایم و خوانده ایم که تمام ضروریات در دل طبیعت برای انسان، و ماندن و حتا پیشرفت اش گزارده شده است (بعنوان نعمات الهی).

طبیعت شبیه گاو شیر دهی بوده است که چند پستان برای تغذیه داشته است و عبارت بوده اند از زمین و کشاورزی، صحرا وگله داری، کارگاه و آهنگری. البته پستانهای کوچکی هم بنام "دریا و ماهیگیری" و یا مواردی دیگر نیز بوده اند که با آنها کاری نداریم. دو تای اول اساسا در طبیعت قرار دارند که میتوانیم شیوه های تولید و بازتولید طبیعی یا طبیعت – پایه بنامیم. آخرین آنها از همان ابتدا بااینکه مواد اش را از طبیعت میگرفته است اما در سرزمین "ذهن" میکاشته است و محصول اساسا حاصل مغز، اندیشه، و یا "روح" بوده است تا جایی که هیچیک از محصولاتش نه در طبیعت موجود بوده اند و نه قابل تولید توسط آن هستند- تصور کنید یک نیزه را برای تکثیر در زمین بکاریم. پس سه شیوه تولید به دو گروه قابل دسته بندی میشوند که میتوانیم "بازتولید طبیعت – پایه" و" باز تولید روح- پایه" (که امروز مجازی یا نرم افزار مینامیم- یا دانش- پایه). این آخری همان شیوه یی است که از قرن هفده و هیجده به بعد صنعت مینامیم که دو تای دیگر را بکلی براساس "روح – پایگی" تسخیر کرده است – کشاورزی و دامداری صنعتی. امروز دیگر هیچ چیز حاصل طبیعت نیست، و همه چیز حاصل "روحی" انسان و جماعت انسانی میباشد- چیزی که دانش- بنیان نیز نامیده شده است.

جز مواردی، عمدتا استثنایی، هیچ یک ازاین شیوه های بازتولید تا استقرار و حاکمیت صنعت که "روح – پایگی" را فراگیر کرده است، بصورت مستقل و حاکم بلامنازع وجود نداشته است. آمریکا خود زاده صنعت است که نطفه اش در انقلاب صنعتی انگلیس بسته شده، و در سرزمینی که امروز آمریکا میگوییم – به معنی قاره یی در وحله نخست- در روز چهارم ژوییه زاده شده است و هیچ ربطی با بحث ما ندارد و بعد هم تجربه ایست که هرچه رد پا از گذشته بوده است را با توپ و تفنگ چنان برداشته است که نتواند خودنمایی کند، حتا "آفریقای آورده شده" را نیز در چنین موقعیتی نگهداشته است که کسی بخطا فکر نکند آمریکا اساسا گذشته داشته است و پس قابل مقایسه چه در داشته ها و چه کمبود هایش. چیزی که موجب شده است که آمریکا نفس هرچه خوبی و حتا نفس هرچه بدی باشد- و پایه "سرزمین رویاها". این تعابیر هم حقیقت دارند و هم الهامات و القائات بخود و دیگران، هم به نیت بد و هم نیت خوب، هستند که به "ایالات متحده شناسان" وامیگذاریم که هم عاشقان سینه چاکش و هم دشمنان غریزی اش شاید بتوانند از این بررسی به حقیقت پی ببرند. "خلوص" آمریکا در حقیقت یعنی از تنها بشر صنعتی (روح -پایه) "بدون سابقه گذشته"، چه میتواند برمیآید. آزمایشگاهی عظیم برای تمام تاریخ بشریت. نا بجا، اما تصور کنید جامعه صنعتی چندین هزار سال پیش استقرار یافته بود!

زمین- پایه کشاورزی و زمین- پایه دامداری و ذهن- پایه آهنگری یا صنعتگری، هرکدام ویژگیهایی داشته و هنوز هم هرجایی که احتمالا بطور خالص دیده شوند، بروز مییابند. اینها در ترکیبشان نیز به فراخور شرایط، ویژگیهایی دیگر نیز پیدا کرده اند. باقیمانده این ویژگیها امروزه اساسا در حوزه فرهنگی وجود دارند که شامل جوانب مختلف رفتاری (عمل و اندیشه، احساس و عاطفه، و شیوه و چگونگی زیستن در این جوانب) هستند. اما در اساس دگرگون شده اند. اینها را میشود در سه شاعرمان – یعنی خودمان- مشاهده کنیم.

در اروپا، پایان قرون میانه و رنسانس زمانی است که آهنگری (متکی بر استاد و شاگردی) به صنعتگری (تقسیم کار و بطریقی ناپدید شدن رابطه استاد و شاگردی) تبدیل میشود – سازماندهی کار و تولید براساس تقسیم کار و مقدمات تخصصی شدن اجزایی و تکرار، بکلی تغییر میکند. از این ببعد تا آمدن "سرمایه" و ماشین، سازماندهی کار همین میماند. جامعه تقریبا یکپارچه بسمت فراگیری و استقرار نهایی بعنوان صنعت و تولید میرود، و نخستین جامعه صنعتی در انگلیس متولد میشود.

همین اتفاق در شرق نیز قرنها پیش افتاده است و کارگاه های صنعتی با حتا –به روایتی- در نیشابور با یکهزار "کارگر" و تقسیم کار بوجود آمده اند. در چین و بسیاری مناطق دیگر آسیا (شرق) نیز همین وضعیت پیش آمده است. پس این مناطق از یکسو به مقدمات صنعتگری از نوع اروپای قرون میانه میرسند، از سوی دیگر این مناطق از سرزمین های کشاورزی و آبیاری مصنوعی نیز در ابعاد بزرگ تشکیل شده بودند. همزمان، در این مناطق فعالیت گله داری نیز بصورت گسترده وجود داشته است. اگر توجه کنیم، هرسه شیوه تولید و باز تولید این مناطق همزمان وجود فعال داشته اند و پایه بودن و ماندگاری آنها را تشکیل میداده اند (این اهالی از سه پستان گاو شیرده، همزمان برای تولید و باز تولید خویش، تغذیه میکرده اند). تجارت نیز اینها را بهم متصل میکرده است- جاده ابریشم، چین را از سمت غرب به اروپا متصل کرده بوده است. این مناطق از مرز شیوه تولیدی گذشته و به تمدنی خاص مبدل شده بودند (عمروعقل زمانه، و تجربه و پختگی تحولات جهان، به مارکس و انگلس فرصت کافی نداد که کنه را درک کنند در حالیکه در نیمه نخست قرن نوزدهم به نتایجی راه گشا دست یافته بودند) – وحدت و ضرورت وحدت، خود، عملا به نوعی، تبدیل به یک "شیوه تولیدی" میشود- هم تاکتیک وهم استراتژی، در سطح کلان و هم در سطح خرد. از اینجا، مفهوم "باهم بودن" خود هم هدف و هم وسیله میشود و غیر این مفهوم نابودی کامل است. ریشه قدسی گرایی از سمت شیوه تولید "روح- پایه" صنعتگری و سمت صحراگردی و گله داری میآید. اصولا مفهوم خدای واحد، شیوه نگاه کردن ایندو و ضرورت بنیادی وحدت همگانی و فراگیرچنین مناطق و اهالی یی میباشد. کشاورزی از مرز سنبل سازی مشابه "مترسک" سر مزرعه، فراتر نمیتوانست برود و این سنبل سازی در حقیقت هم ناشی از ترسش بود و هم برای ترساندن نیروهایی که از آنها چیزی نمیدانست – چه وقتی برداشت خوب بود و جه هنگامی که از قحطی و بیماری از صفحه روزگار محو میشد – بطریقی همان درخت بود که با شعله آتش میماند و میسوخت، هنوز جزء طبیعت و ناجانداران محسوب میشد.

شاید بعکس خطای اکثریت و تعصب اعتقادی غربگرایی که نشان بی اطلاعی هستند، این مناطق را براساس مضمون لیبرالی دوران بحران افول کنونی "کنار آمدن ووحدت طبقات حاکمه"، نخستین اشکال دموکراسی نیز شناخت – تموچین (چنگیز مغول) با سران قبایل در جهت وحدت حرکت میکند- ازدواج و آنچه که "حرم" نامیده شده است نیز یکی دیگر از این شیوه هاست برای پیشبرد وحدت. بطریقی خون و خانواده و یا جانشینی (سوروگیت) برای آنها. اما خون و خانواده حتما باید توسط واحدی فراتر از این وحدت میآمد، و این واحد فراتر خدا میباشد. خدای واحد آسمانی، بالاخره، این مسئله را حل میکند- در تجربه اسلام، وقتی رابطه با این واحد اعلا قطع میشود، منشاء اعلا دوباره به سطح دو واحد خون و خانواده فرو میافتد، یعنی، آن "شیوه تولیدی" وحدت گرا از هم پاشیده میشود- تمام بحران مسیحیت و جنگهای طولانی پس از محو امپراتوری روم، به همین دلیل بحران "وحدت و تنوع"، اتفاق افتاده اند. برای حل این مسئله ، بعد ها مفهوم "وحدت در حین تنوع" شکل میگیرد- که در شرق قرنها پیشتر شکل گرقته بود.

اما این راه حل –در حقیقت- همان "رادیو فلسفی" میباشد که، با رادیو اصلی و نقشه و کاربرد آن فاصله یی بسیار زیاد، دارد. در ابتدا این مفهوم فلسفی رادیو باید به مفهوم نظری تبدیل گردد که آماده حرکت بسمت مفهوم اجرایی گردد. برای تبدیل مفهوم نظری به مفهوم اجرایی، در مرحله بعد، باید مفهوم نظری به مفهوم هدفی تبدیل گردد. حال باید مفهوم هدفی به مفهوم کمیتی تبدیل گردد. مفهوم کمیتی هم بنوبه خود باید به مفهوم برنامه یی مبدل گردد. مفهوم برنامه یی بنوبه خود باید به مفهوم تخصصی تبدیل شده و سپس به مفهوم اجرایی مبدل گشته، و در مفهوم اجرایی نیز بنوبه خود به مفهوم منابع تبدیل شده، و از اینجا دیگر، روند معکوس شروع میشود که روند بازسازی محصول نهایی خارج از حوزه مفاهیم شده و صورت محصول در حال شدن، و بالاخره محصول پایانی بخود میگیرد.

محصول نهایی در حوزه شیوه تولید، درحقیقت، ضرورت و امکان تام (مسیر از مفهوم فلسفی تا مفهوم منابع) وحدت به مفهوم "شیوه تولید" دارد. ورای این مرحله، از حوزه فلسفی خارج شده و شروع مرحله ایست که مفهوم قدسی مینامیم زیرا از حوزه دانش و تجربه بشر خارج شده و به سنبلهای عملی (بت ها) و سپس سنبل فراتر قدیس نهایی، یعنی خدای یکتای آسمانی، تبدیل میشود. در حقیقت، زندگی بشر و بمرور تنوع و پیچیدگی و قامض شدن آن، و تناقضات اش، بتوانی احتیاج دارد که کلیه مراتب اثرات ناشی از آنها، در حسابداری کامبیناتوریال (حساب تجمیعی) بسیار پیچیده یی بعنوان تجمیع تمام تجامعات (که یک وضعیت کیفی است و مفهوم جمع جمع ها بمعنی کمیتی ندارد)، محاسبه گردد.

در شرق این وضعیت هم در روند بودن و ماندگاری اش، و هم در تمام جوانب دیگر حیات انفرادی و تجمیعی اش (حساب تجمیعی)، به نفس وحدت بعنوان "شیوه تولیدی"، رسیده است (ضرورت تجربی و هم شناخت شناسانه،"اپیستومه"، و بنابراین اساس هستی شناسی این مناطق و اهالی). سه شاعر ما هر آنچه گفته اند، در تعبیر عروضی و هم در تعبیر زیبایی شناسانه هنری، یک جانب را فرهنگ عامه (کامن سنس) کرده، و در تعبیر عقلانی، جانبی را فرهنگ خاص (بن سنس) کرده است – که برای ما تنها یکی شکل گرفته است، و آن "عقل سلیم" نامیده شده است- بازهم همان وحدت. از این جایگاه، حافظ به اوج اعلای هردو جانب دست پیدا کرده است، خیام به جانب تعبیر عقلانی خالص، اندیشه کرده است. دو ابزار "عشق" و "عقل" برای یک هدف "وحدت" دایما در این شاعران و حتا عقل سلیم ما در کشاکش بوده و هنوز هستند. یکی به جاده اشراق رفته و دیگری مسیر فلسفه را بر قرار میکند. که امروز هنوز با آنها درگیر هستیم- شاید سهروردی و ملا صدرا نمایندگان قرون اخیر این کشاکش باشند- از زمان تلاقی غرب قرن شانزدهم (مدرنیزم و صنعت) با شرق تا به امروز.

اگر توجه کنیم، هرسه فریاد از عشق آسان نمود اول، لیک افتاد مشگل ها، مفهوم وحدت بعنوان "شیوه تولید" را ، سر وته حرفهایشان قرار داده اند. اما در درون نوشته ها، این "حساب تجمیعی" را دایما محاسبه و باز محاسبه میکرده اند که شاید "مشگل ها را حل کنند و عشق (ابزار) را بعنوان عامل وحدت(هدف) بخش باز به صحنه باز گردانند- در حالیکه عشق خود با ابزار دیگری بنام "عقل" نیز در گیر شده و به کشمکشهای هرچه وسیعتر و شدید تر منتهی میشوند.

در زمانه خودشان موفق نشدند، اما ماندگاریشان و هم تجربه بشر نشان از بحثی ابدی ازلی دارد که آنها به آن پرداخته اند. اینها هرسه هم عاقل کانتی هستند و هم عاقل هگلی، و جالب اینکه هم عاقل مارکسی. شاید "حکمت عالیه" ملاصدرا، چنین مجموعه یی را کشف کرده باشد و یا از سمت چپ خود، مشابه چپ هگلی، چنین سنتزی از دل "حکمت متعالیه " او قابل استخراج باشد. قاعدتا باید یک جایی در "اسپانیا و اندلس" این شیوه نگاه، پیشتر، به غرب رفته باشد و توسط آنها مهندسی معکوس شده و از آن به محصول دست یافته باشند. ظاهرا کانت و هگل در مفهوم فلسفی اینکار را کرده اند، و مارکس با چیزی که خود "سروته" کردن هگل مینامد مفهوم نظری را از دل آنها بیرون آورده وسپس به مفهوم هدفی مبدل کرده است. یکسو به تجربه نهایی ایالات متحده میبرد، سوی دیگر، با لنین مفهوم هدفی را به حزب بعنوان مفاهیم کمیتی، برنامه یی، تبدیل کرده است، و بالاخره حزب، مفهوم برنامه یی را به مفاهیم تخصصی، اجرایی و منابع مبدل کرده، و از آنجا ببعد راه بازگشت صعودی یا مسیر ارتقاعی محصول در حال شدن در روند حقیقی و مشخص تاریخی، به محصول نهایی ختم میشود- روسیه صنعتی.

اگر روسیه صنعتی بعنوان محصول نهایی روند مهندسی معکوس و باز گشت آن، به دست آمده است، دو باره روندی با همان مشخصات شکل میگیرد که محصول نهایی آن باید روند تکثیر و تنوع باشد که روسیه صنعتی را به وحدت بعنوان "شیوه تولید" میرساند. ایالات متحده آمریکا (شاید بطریقی تمام غرب) امروز، در تلاطم عکس این روند میباشند که مهندسی آن در جهت معکوس روسیه و شاید تمام "شرق" است – و همین موجب یک تناقض جهانی شده است که بخشی ضرورت ماندگاری و پیشرفت اش "وحدت" است، و بخش دیگر، ضرورت ماندگاری و پیشرفت اش، "تکثیر و تنوع" می باشد. اکنون بحران سوریه محل درگیری موضعی این دو ضرورت میباشد.

آنچه که "استبداد آسیایی" یا "شیوه تولید آسیایی" نامیده شده است، در حقیقت، همزیستی ثبات بخش و امنیت ساز – داخلی و خارجی- و امتزاج بسیار جاافتاده این سه شیوه کشاورزی زمین – پایه، گله داری زمین – پایه، و آهنگری-صنعتگری روح- پایه بوده است و از این مسیر اساسا خود، جاده و تمدنی دیگر را بنا نهاده است (شاید هم تنها تمدن بشری) و بهمین دلیل تحولی که غرب و مسیرش نام گرفته است، عملا استثنایی است که در روند جذب شدن در همان تمدن شکل گرفته به اصطلاح شرقی است، جایی که در اصل از آن آمده بود، و متاسفانه خودخواهانه، و خوشبختانه تاریخی، در دوران حاکمیت اسلام که از یکسو امتزاج و تحلیل اینها را تا مرز "خدای واحد همگانی" و وحدت "روحی" و از اینراه اعتقادی و مذهبی، از طریق پیام وشمشیر به اوج شکوفایی رساند، و از سوی دیگر قادر نشد ساختار پیچیده قرونی را در شرایط این دستآوردها و شکوفایی، در سازماندهی سیاسی یی فراگیر شکل دهد، ، و هم ناآشنایی به چگونگی روابط و بده بستان های افکار و اندیشه ها، و بالاخره بازسازی گذشته یی سردرگم دراختلاط شاهنشاهی و خلافت، و جنگهای داخلی و تجزیه و ترکیبهای خشونت آمیز، تمام را به غرب در درآنچه جنگهای صلیبی نامیده شده است باخت، و هزار سال رکود و افول دامنگیر تمام شرق شد، و نه فقط بخش

مسلمان آن، و دنیای جدید از دل روند "به روز شدن غرب" (مدرنیسم) و رنسانس، زاده شد.

روزی اسپانیا در رکونکویستا و جنگ های صلیبی باز پس گرفته شد و خود را "امپراتوری مقدس روم" خواند.

هیتلر و ناپلئون نیز خود را چاپ دیگری از امپراتوری روم میدانستند، بهمین ترتیب امروز آمریکا این بازسازی و حاکمیت از جنگ دوم به بعد در مقام رومی- یونانی- اسپارتی و مسیحیت و یهودیت درلوای انسانگرایی پوزیتویستی و ساختار گرایانه را از آن خود میداند- همه این سه تجربه تمام کره زمین و امروز حتا فضا را نیز در این قلمرو دیده و می بینند. بطریقی هستی و جهان و تاریخ، آمریکاست- امپراتوری رومی دیگر؟ در خلیج فارس خواهیم دید؟ – یا دنیای جدید در حال تولد و شکلگیری.

این تمدن متفاوت در شرق که ظاهرا دنیای آینده از آن بیرون خواهد آمد و غرب است که به شرق خواهد پیوست، در تمام جوانب به ویژگیهایی بسیار پیچیده، و همزمان، بسیاری روسوبات گذشته و هم لعن و نفرینهای کهنه تاریخی (شبیه دعوای بی پایه باستانیان ایرانی با اسلامیان شوینیست) – مشابه خود اروپا نیز- حسرت و سرخوردگیهای ناشی از باخت بزرگ به غرب و جهش عظیم غرب، و تقریبا هزار سال رکود و افول و حدود شش قرن تحقیر را در خود ذخیره دارد- زهرکافی برای کشتن، و شهد کافی برای تولدی مشابه "به روز شدن" (مدرنیسم) اروپا و رنسانس اش، در عصر جامعه اخص صنعتی که با ابزار و امکانات انقلاب الکترونیکی فراگیر و جهانی، در دل این تمدن متفاوت و یا اصولا تمام بشری، وجود دارند.

دو باره اسلام، هم بعنوان بسیج کننده و هم چسب و انعقاد تاریخی نیز به میدان آمده است- وظیفه و مسئولیتی در ابعاد تمام تاریخ بشریت شاید- اسلام چگونه برای این بار عظیم "به روز" خواهد شد. آیا امکان تکرار تاریخ هست و یا ترکیبات دیگر امروزه ناتوانی ها و خطرات را از پیش شناخته و برایشان آمادگی به وجود آورده و خواهند آورد. مسیحیت یک دین تاکتیکی بود و همین باقی ماند(جانبدار)، اسلام با نظریه "خاتم"، خود را به عنوان یک دین استراتژیک بروز داده است و چنین نیز ادعا کرده و میکند- البته سابقه یی نیز در این مسیر دارد. این جایگاه به آن بالقوه توان نه تنها "به روز شدن" بلکه "به آینده شدن" را نیز میدهد- چه خواهد کرد- شاید نخستین قدم، تقدم دادن به تجربه "اسپانیا و اندلس" است و نه هر موضوع دیگری. برای اینکار باید "شهامت دانستن" را از دل "هیجان دانستن" آنزمان بیرون آورد.

آزادی اندیشه و نه "آزاد اندیشی" (لیبرتینیسم) ضرورتی بنیادی میباشد.

در گذشته لیبرتینیسم در کمونیسم پلپوتیسم را تجربه کرد و در ایران نهایتا پدیده مجاهدین و پیکار را موجب شد. لیبرتنیسم در کمونیسم موجب حفظ پوسته و تقلیل مضمون به ضد کمونیسم شد. در ایران نیز مشابه این اتفاق با اسلام افتاده است، پوسته حفظ شد ولی ماشین بخار و اشیای مصنوع انسان به مضمون آن تبدیل شدند. همان پدیده یی که در سالهای گذشته میرفت که دنیای قدسی را در خدمت دنیای عرفی در آورد و چیزی نمانده بود بیل بردهای تبلیغاتی، مقدسین را برای تبلیغ عطر و ادکلن، پوشاک و ابزار خانگی بنمایش بگدارند. تصور کنید مسیح شیشه عطر گوچی را تبلیغ کند. لازم به توجه است که هرچیز خوبی درون کمونیسم بود پس از خروج از آن دوباره و بخصوص توسط نسلهای جدید کشف شد و مورد حمایت- اینها توانستند کمونیسم را از بیرون مشاهده کنند، بدون اعتقاد پیشین به آن، که کوربین شان کرده باشد.

اسلام نیز مشابه مسیحیت از این قاعده مستثنا نخواهد بود. این وضعیت است که تحت عنوان منفی و حیله گرانه "اتقلاب فرزندان خود را میخورد" مطرح میکنند. هرنسلی تنها یک وظیفه عمده را به انجام میرساند و کوشش برای بیش از این به شکست همان دستآوردها نیز ختم خواهد شد. چینی ها رهبری و مدیریت را بطریقی نسلی کرده اند، که تنها مفهوم زیست شناسانه ندارد، بلکه مفهوم نقد و بررسی کل کشور و کارهای انجام شده را دارد، و از این طریق نسلی میشود که بازهم تنها یک وظیفه عمده را به اجرا خواهد گذاشت – هم در حکومت سیاسی و هم حزب. این همان مفهوم و عمل شاهان است که برای تداوم باید ولیعهد میداشتند.

افزودن نظر جدید