چگونه ساخته شده ایم, امکان علوم انسانی, ضرورت انسانگرایی

 در زمان تحولات بزرگ، در حوزه اندیشگی به سه مخزن – ریشه ها- عقب می نشینیم. یا به زبانی نظریه پردازانه، به سطوح بالاترانتزاع از واقعیت جاری مستهلک گذار میکنیم.  این سه حوزه یا سطوح انتزاع عبارتند از الهیات، فلسفه، تاریخ.  منتها این اقدام اجبارا همزمان برای هرسه حوزه اتفاق نمی افتد.  یعنی، اساسا بستگی به چگونگی بروز بحران ناشی از استهلاک شرایط پیشین دارد.  این چگونگی بروز هم جنبه “واقعیت” نا اندیش، “اندیشه” نا واقعیت است، و بالاخره، تاثیرات متقابل و تجمیعی اینها را شامل می شود.  بهمین دلیل، روند تشخیص، و ادراک این امور بسیار پیچیده و تا حدی “سردر گم” می باشد.  چنین وضعیتی موجب تناقضات و ستیزهایی درعوامل تشکیل دهنده امور فوق میشوند بدون اینکه هنوز حوزه علت و معلولی بروز پیدا کرده باشد. این دوره را میتوان با مثالی استعاره یی واضح تر نشان داد.

در تجربه بسیاری از ما، پیش آمده است که به قصد افروختن آتش، کبریتی را می کشیم. معمولا بندرت نخستین کبریت با نخستین سابش روشن می شود.  تصور کنیم که نه بار کبریت را کشیده وتنها بار دهم روشن می شود.  و یا نه عدد کبریت را کشیده و تنها دهمین شعله ورمیگردد.  حال سئوال اینستکه علت روشن شدن در بار دهمین و هردو حالت چه بوده است.  درحوزه موجبات، میتوان تا مدتهای طولانی، “علت” ها برشمرد، و صدها عدد کبریت و هم جعبه کبریت را در این مسیر بکار برد و هیچوقت از “تصادف” پا را فراتر نگذاشت – این تصادف نیز میتواند به تعابیر بسیار متنوعی نیز منتهی گردد- از کار جن و انس تا هرگونه تعبیر دیگری.  خوب این کار روزمره است که ما با زندگی ودر امور زندگی می کنیم.  ما تنها موجبات را میبینیم و تصور میکنیم که علت را دیده ایم.  فرض کنید ما بهر دلیلی امکان اینهمه آزمایش را نداشته باشیم، خوب اینکه ما کبرت بیفروزیم و آتش بر پا داریم، یا صفر میشود، یا بسیار تصادفی، و یا اصولا ناممکن.  حال از سوی دیگر، درحوزه علت و معلولی میدانیم که حرارت در درجه یی معین و تولید این حرارت در حقیقت حوزه علت ومعلولی را تشکیل داده و بنابراین مارا موفق، زودتر یا دیرتر، و یا سرخورده وعصبی وبالاخره ناتوان و ناموفق میکند.  تصور کنید که ما یک میلیون جعبه کبریت و دانه کبریت خیس شده را – بهر دلیلی- برای آتش افروختن بکار ببریم- نتیجه گرفتن طبق همان رابطه علت و معلولی درجه حرارت و رسیدن به آن درجه، قطعا غیر ممکن می باشد.

بنابراین با اینکه موجبات بلاواسطه پوششی و یا ذراتی از رابطه علت و معلولی را در خود دارند، اما بهچوجه خود علت ومعلول نیستند.

برای گذارازموجبات به علت و معلول ها، به چیزی احتیاج داریم که در روایت عام و یا خاص، علم می نامیم.

علم وعلت ومعلول ها، حاصل هم “واقعیت” نا اندیش وهم “اندیشه” نا واقعیت میباشند وتنها وتنها در پوشش و ذرات موجبات حضوردارند وتاثیرگذارهستند.  اگر به بحث اصلی بازگردیم، بحران واستهلاک نشاندهنده این واقعیت هستند که ما موجبات را بیش ازاندازه علت و معلول محسوب کرده ایم، و یا ازعلت ومعلول ها به علم دست نیافته ایم.  این تشخیص وتمایزات درست و یا نادرست، چگونگی خود را درقشراجتماعی (طبقه جامعه شناسانه) اندیشگران پیدا کرده و بروز می دهند.  اینها یک طبقه اجتماعی محسوب نمیگردند زیرا امکانات جعبه های کبریت وهزاران تجربه را در اختیارخود ندارند؛ این امکانات فقط دردل جمع موجود هستند.  بهمین دلیل آن جمع، ویژگی قائم به ذاتی را درخود دارد که ناشی ازتنها جایگاه تولید کننده تجربه حیات درتمام جوانبش میباشد- اینها در حقیقت خود هم علت و معلول هستند، و هم موجبات را د رخود داشته، بروزمیدهند، وبالاخره چگونگی این بروزها را تعیین ونمایان می کنند.  اگردسترسی به این جمع را از عالم (صاحب علم) سلب کنیم، نه علمی میماند و نه عالمی.

وقتی این چند وچونها، بالاخره،  به بروز نهایی میرسند، ما دیگر هم علم گذشته یمان وهم امکان تولید علم را از دست میدهیم.  دانشگاه ها و حتا زندگی دیگر محل انباشت مشتی بیهوده ها میشوند که چون دیگر معطوف به نتیجه نیستند، به جایگاه نخسیتن خود بازمیگردند- درست مثل زمانی که حرارت وگوگرد وکبریت اصلا وجود نداشته اند- اینها درمخفیگاه طبیعت، علم محسوب نمیشوند چون هنوز برای احتیاج اجتماعی توسط کاراجتماعی کشف نشده اند- ازاین بابت با بینهایت بالقوه های نهفته در دل لایتناهی طبیعت هیچ فرقی ندارند- کتابها و دانشمندان بناگهان به “واقعیت” های نا اندیش و یا “اندیشگی” نا واقعیت مبل میگردند.  جامعه بناگهان  کاذب و دروغ پرداز می شود.  تمام سیستمها فرومیریزند وتنها به یک دلیل ساده- چون دیگر قادر نیستند واقعیت ها را تغییر دهند. 

علم اصولا حاصل نقد واقعیت است، و نقد واقعیت حاصل بحران واستهلاک واقعیت پیشین است.  درغیر این صورت ما بالقوه های نهفته درطبیعت راعلم نمی دانیم – حتا علم بالقوه هم نیستند، بلکه تنها خصوصیت هایی هستند ناشناخته که ممکن است به درد ما بخورند ویا نخورند، وپس ما دنبال شان رفته و با کارانسانی برای احتیاجاتمان آنها را از دل طبیعت بیرون کشیده ودرکاربرد آنها بالاخره هم خواص شان (یعنی جانب کاربردی و کارآیی انسانی- اجتماعی) که جانبی ازخصوصیت های نهفته دردل طبیعت آنها هستند را به اثبات رسانده، وعلم بر این خواص و کاربرد ها، و کارآیی ها را تاسیس وتدوین می کنیم.   تغییر وشناخت یک روند دوعضوی هستند- دو جسم در یک روح.

بنابراین گوگرد دردرجه حرارتی معین (علت) وشرایطی معین (موجبات) شعله ورمیشود، واین ویژگی علتی ثابت و نهفته درپوشش موجبات، یعنی صحنه کاربردی ما که میتوانند بسیار متنوع نیز باشند، بروز پیدا می کند.

خوب زمانی که شرایط مستقر پیشین وارد بحران بازتولید خویش میشوند، واستهلاک این شرایط محرز می گردد، آنچه دراین شرایط تولید شده است وما بعنوان علم (علوم) بکار بسته ایم، ازاعتبار خارج میشوند، زیرا گفتیم که علم حاصل نقد واقعیت است، ونقد واقعیت، حاصل بحران واستهلاک واقعیت پیشین است. ازاینجا میتوان چنین استنتاج کرد که نقد حاصل واقعیت مستهلک جاری، که پایه تولید علم جدید است، از پیش وجود ندارد.  بزبان دیگر علم همیشه بازسازی واقعیت جدید درحال شکلگیریست از یکسو، وپس ازاستقراراین واقعیت جدید، علم آفرینشی – سازندگی جانشین حاصل نقد مستهلک پیشین، به دستورات و دستورالعمل های حفظ ونگهداری، وتعمیرو بالاخره حفظ شرایط بازتولید واقعیت جدید مستقروتثبیت شده، مبدل می گردد.

بنابراین علم در زمینه و روابط علت و معلول هایی شکل میگیرد که عمیقا با روند آفرینش شرایط خاصی که همان موجبات هستند، عجین بوده و با کمی اختلاف درتسلسل منطقی و یا زمانی علتی و موجباتی عوامل و عناصر تشکیل دهنده واقعیت شکل گرفته و مستقر، به بحران رفته، و روند استهلاک را طی می کنند.  عکس برداشته شده در نوجوانی، نوجوان را نشان میدهد، وعکس برداشته شده در پیری، پیری را نشان می دهد.  وهریک با همدیگربه استهلاک میروند- وغیر قابل بازگشت. 

خوب می توان گفت که علم اصولا “مناسبتی” (کانتینجنت) است، وتولد ومرگ دارد- غلط ودرست دارد زیرا اسا سا روح کاربردی وکارآیی دارد.  اما چیزی که ماندگار است خود هستی می باشد.  هستی دربودنش قائم به ذات است، یعنی وجود درخود، هرچند دراشکال وبروزهای مختلف وماهیتنا ماندگاراست- خود هستی را ما هیچوقت نمیتوانیم ذاتا مورد سئوال قراردهیم.  فرض هرساخته وساختنی، جبرا، وجود زمینی میباشد که میتواند سخت، نرم، و یا با هرخصوصیت بروزی دیگری داشته باشد اما کماکان پایگاه استقرا ر بنای ماست. 

این واقعیت هستی، و تعابیرازآن، درطول زمان به سه صورت اندیشگی شکل گرفته وبعنوان هستی مفهومی این هستی هست جایگاه ما، درطول قرون بروز پیدا کرده اند که عبارتند ازالهیات، فلسفه، و تاریخ. این سه حوزه همان خصوصیتی را دارند که مصداقشان دارد، یعنی، ماندگاری وبری ازغلطی یا درستی.  اینها کارشان حضور وتثبیت هستی ماست، وزمینه شکل گیری هدفمند ما، یعنی، علم وخصوصیت کاربری و کارآیی و بنابراین غلط ودرست می باشند.  بحران یک شرایط واستهلاک آن شرایط، همانطور که پیشتر گفته شد، در حقیقت، ویژگی غلط ودرستی خویش را بمرور از دست داده، و امور به سه حوزه فوق عقب نشینی می کنند، ویا سطح انتزاعات تغییر می کند.  هرچه بحران عمیقتر، گسترده تر،  شده باشد، بهمان نسبت ضرورت عقب نشینی به حوزه های سه گانه بیشتر وتا انتهای باز تعریف حتا خود آن حوزه ها نیز پیش می رود.   درقرن هفتم میلادی، امپراتوری روم محو شده است، مسیحیت در بحران وجودی وهم هستی شناسانه قراردارد؛ امپراتوری پارسها که حتا با تبدیل شدن به حکومت مغ ها، نه تنها بحران چند قرنی اش را سروسامانی نبخشیده است، بلکه راه اضمحلال تجربه شده امپراتوری روم را پیشرو دارد. این دوامپراتوری تمام جهان آنروز را مستقیما ویا بواسطه تشکیل میدادند و تجارت داخلی هریک و بین آنها و شرق آسیا، عملا، سایرمناطق را به سمت نابودی کامل سوق می داد. 

ظهوراسلام واستقرارتقریبا دویست ساله اش درتمام این مناطق و پیام وشمشیروحدت ووحدت زیرلوای یک خدای واحد، درحقیقت، نقد روند اضمحلالی است که نشان داده شد. این بحران ازهمان دسته بحرانهایی بود که هرسه حوزه الهیات، فلسفه، وتاریخ را در برگرفت و اساسا حتا تا باز تعریف خدا نیز پیشرفته وعملا در فتح مکه این تغییر به اجرا گذاشته شد.  اسلام، عملا، شد شروع هرسه حوزه با بردی فراگیرومطلق.  آنچه بشرتا آنزمان کرده و گفته بود مورد بازخواست و باز تعریف قرارگرفت. سراسرآسیا، یونان، و هرکسی هرچیزی کرده وگفته بود به محک کشیده شد ومورد باز خواست قرار گرفت.  این تکه را اسلام ظرف چند قرن انجام داد، ولی قادر نشد به جمعبندی (سنتز) برساند. اینکار ظرف چند قرن بعدی در اروپا اتفاق افتاد وازاین جمعبندی (سنتز) اروپای رنسانس، وبالاخره دنیای جدید وعصر صنعت بیرون آمد. درحقیقت ظهوراسلام “نقطه سرخطی” بود فراگیرکه عمدتا تمام منابع اش را برای استقراراین پیام و تا حدی نیز فراتر برای اجرایی کردن آن بکار انداخت و بکار برد.

 

جامعه شناسی، در حقیقت، علم شکلگیری واستقرار، وبالاخره دستورات ودستورالعمل های حفظ ونگهداری، و تعمیروبازتولید این دنیای جدید است- واز این مسیردرحوزه علت ومعلولها، اساسا”، حاصل نقد سراسری و تمام بشری وتمام تمدنی (شرق و غرب)، میباشد، ودرحوزه موجبات، بنیادا، پاسخ به مسایل اروپا (غربی) براساس تجربه آن و دستگاه ارزشی وساختار وسازماندهی سیاسی روم (پیگانیسم) ویونان (انسانگرایی) ومسیحیت (الهیات وحدت گرا) می باشد.  درجانب فراگیر تمام بشری، ذات صنعت است که ریشه درصنعتگری قرون میانه، وهم درصنعتگری باستانی آسیا دارد- تولید درسرزمین روح یا اندیشه.  درجانب موجبات، عمیقا، درچگونگی وقوع تاریخی وزمینه وسرزمین ضروریات وخواسته های اروپا (غربی) و مفاهیم وهستی شناسی مسیحی – رومی ریشه دارد وعجین دریکدیگرهستند.  تمام علوم انسانی ویا اجتماعی استنتاج شده نیزازحوزه همین موجبات و براساس انسانگراییی جمعبندی (سنتز) شده ازانسانگرایی یونان، پیگانیسم روم، وعطوفت وآمرزش مسیحیت (انسانیت گرایی بمفهوم اخلاقی-اتیکال و نه انسانگرایی که تا جنبش “رفرماسیون” اصولا درمسیحیت وجود نداشت و به وجود نیزنیامده بود)، بیرون آمده است. انسانگرایی دریهودیت موجود بوده ویا امده است، وبا اسلام، در حقیقت، شاید انسانگرایی به اوج تاریخی میرسد تا حدی که شاید اسلام را اساسا انسانگرایی در ” لباس ابراهیمی” بتوان بشمارآورد.  چیزی که بسیاری را حتا در زمینه بحث اسکولاستیسیسم، سکولاریسم، و لائیسیسم درایران وتحولات اش عمیقا دچار مشگل کرده است.  شاید با سه عنصر ” پیام، شمشیروخاتم ” بتوان واضح تربه این جوانب دست یافت وتحولات را پیش بینی کرد وگذشته را باز نگری واز نوساخت- بطریقی نقدی که موجب پیدایش اسلام شد، ونقدی که براسلام در رابطه با تحولات چند قرن نخستین اش باید انجام گیرد- درونی وهم بیرونی- حداقل تکلیف تاریخگری ایران را نیز باید روشن کنند.  محل شکلگیری بیرونی سیاسی اجتماعی انسانگرایی نهفته وهم عیان در اسلام.

این ریشه ها می باشند که موجب نوعی عشق وتنفر، وحدت وتضاد، ستیزوجنگ، بین دنیای صنعتی مستقر در حال بحران واستهلاک غرب موجود (به سرکردگی و نه رهبری آمریکا- که غرب از اواخر قرن نوزدهم بتدریج جایگاه رهبری اش را بنفع اکتبر روسیه از دست داد واز آن زمان ، تنها حاوی سرکردگی و حفاظت، بصورت نظامی اعتقادی) شده است.  بنظر میرسد که بحران فعلی نیزشباهت های بسیار نسبت به بحران زمان پیدایش اسلام پیدا کرده باشد، وچون بخش چشمگیراصابت این بحران شامل مسلمانان و مناطق زیستی آنها میباشد، عملا،همه به دنبال پاسخی منتج از گذشته اسلامی (خود ی و غیره)هستند- حتا بطریقی همسرنوشتی شرایط فعلی جهان با این جوانب تحولات جامعه بشری.

برای این پاسخ، اسلام باید قادر باشد اشگال زمان پیدایش ودست آوردهایش را برطرف کند، یعنی، سریعا از حوزه الهیات به استنتاجات فلسفی، وبالاخره،  تاریخگری بپردازد وهم عبور کند، واز دل این تحول، انساگرایی خاص خود وضروریات زمانه را تدوین که شرایط لازم برای پایه گذاری علوم انسانی یا اجتماعی خاص بازسازی (نه احیاء) پیشرفته و صنعتی این مناطق را فراهم بیاورد. لازم است که براساس همان روند فوق وتجربه شده نیز، علوم انسانی یا اجتماعی فراگیر برای تمام جهان اسلام تنها براساس استنتاج از دستگاه ارزشی اسلامی امکان پذیر است، و بیش ازاین بستگی به هویت هرمنطقه و مردم، فرهنگ و سرگذشت خاص گروه بندیهای تاریخی، ملیتی، وسرزمینی دارد – مشابه تنوع کشورهای غربی که ریشه یشان درآنچه میتوان سربسته رومی- یونانی- مسیحی نامید مشترک است، اما هریک ازهویت های – گاهی بسیار متفاوت – خویش برخوردارهستند. 

اگرجانب غرب گرایی یا آنچه لیبرال دموکراسی نام گرفته است (تقلید گرا با نمونه موجود)، وهم جانب شرق گرایی یا آنچه سوسیال دموکراسی نامیده شده است (آرمانگرا بدون نمونه موجود)، را درایران مورد توجه قراردهیم وناموفقیتی هریک به تنهایی وباهم، بی توجهی به جوانب و ریشه هایی است که اساسا جامعه جدید ازآنها منشاء گرفته است.  بهمین دلیل هردونسبت به جامعه واقعا موجود در ایران و مشروطیت های تاریخی- فرهنگی- اعتقادی آن بیگانه ماندند وهنوز از این بابت دچار ناتوانی درشناخت تغییروتحولات آن هستند- و دایما در بین دوقطب علت ومعلولها از یکسو، وموجبات از سوی دیگر، در نوسان و سرگردانی هستند- واینرا در اظهار نظرها، تحلیل ها، وهم اقدامات مختلف آنها میتوان دید.  در  چنین شرایطی اگراسلامگرایی موفق به برطرف کردن کمبود زمان پیدایش اش نشود، عملا ایران در مخاطره بحرانهای بسیارفراگیر وشدید، وازهم پاشیدگی سرزمینی قرارخواهد گرفت.  ولی حتا ملیت های باصطلاح مدعی نیز از این جانب دروضعیتی بسیار شکننده ترهستند.  اینها واقعیات نهفته در وجدان رمزآلود مرکزگرایان(دولت مرکزی مقتدر) وهم تنوع گرایان(فدرالیسم خود مختار یا خود گردان)، هردو به یک نسبت، می باشند. 

برای گذاراز وضعیت موجود که وحدت گرایی زمینی باستانی ایران پیش ازاسلام که ناشی ازخصوصیت امتزاجی شاهنشاهی (امپراتوری) میباشد وتمرکز گرا واستبدادمنش وبدون عنصرانسانگرایی است از یک جانب، ووحدت گرایی آسمانی که هنوز موفق نشده است که به استخراج فلسفی ازالهیات، وپایه گذاری انسانگرایی ضروربرای عبورازامت به جامعه، وشکل دهی دولت وحکومت (استیت و گاورنمنت) امروزی، دست یابد وشاید هنوز به این ضرورت نیزعمیقا پی نبرده باشد، وپس برای حفظ خود هرچه بیشتر بسمت تکیه یکجانبه به جنبه اعتقادی تمایل داشته باشد از جانب دیگر، موانعی بسیار جدی میباشند که  با آوردن یکسره ارزش های بنیادی به صحنه روزمره اجتماع، سیاست، اقتصاد، و فرهنگ –برغم نیت وخواست راهبردی برای سازی و امروزی کردن ایران واسلام وتاثیرگذاری براهالی اسلامی جهان وحتا سایرین، ناتوان مانده ونهایتا همان اتفاقی بیفتد که در زمان پیدایش اسلام افتاد، یعنی گرایش به سمت تسلط ایران پیش از اسلام  وازدست دادن تمام دستآوردها- مشابه دوران گذشته.  که دردوران ما بمعنی ازهم پاشیده شدن کشوروحتا ملیت ها یا اقوام تشکیل دهنده آن می باشد. 

انسانگرایی ازهردو جنبه ایران پیش ازاسلام (که مشگلی است هم تجربی و هم تحقیقاتی- پیگانیسم را نباید با انسانگرایی یکی گرفت – حداقل درمناطق کشاورزی زمین- پایه- – انسانگرایی بنیادا حاصل تحول و تجزیه صنعتگری روح- پایه میباشد که در ایران شدیدا با تصوف وعرفان به راهی دیگر رفته و مانع تولد انسانگرایی تحول طلب که بطوراصیل دراسلام وجود داشته است خواهد بود. در واقع انسانگرایی صنعتگری بسیار تحول یافته تر درایران در دام وحدت گرایی شاهنشاهی – امپراتوری- و شیوه بینش و روش زندگی بسیار تجربه گرا ولحظه یی وهمراه با ترس کشاورزی زمین- پایه طبیعت منش، به بیراهه رفته وازعنصرابتکاروتحولش تهی شده است) وهم ایران پس ازاسلام ضرورت تام حفظ و تحول ایران است.  این انسانگرایی هرچند از خاستگاه دستگاه ارزشی و اعتقادی ایران – که عملا اسلام نقشی چشمگیرتا غالب در آن دارد- بر خواهد خاست، اما حتما باید فلسفی شده وامکان استقرار دولت (استیت) و حکومت (گاورنمنت) را فراهم آورد.

      

افزودن نظر جدید