در سوگ رفیق مریم

 زانو زده بر خاک
علف را نگاه میکنم
حشره را نگاه میکنم
لحظه را نگاه میکنم
شگفته آبی آبی به زمین نو بهاران مانی نازنین من
تو را نگاه میکنم،
خفته بر پشت، آسمان را می بینم
شاخه های درختان را می بینم
لک لک ها را میبینم، بال زنان به آسمان نو بهاران مانی نازنین من
تو را نگاه می کنم میان آدمیانم و آدمیان را دوست می دارم
عمل را دوست میدارم
نبردم را دوست میدارم
در نبرد من، موجودی انسانی ای تو
تو را دوست میدارم.
ناظم حکمت – ترجمه شاملو یکی از ۵ شعر برگزیده مریم در فایل یادداشت های او

انسان بودن چقدر سخت است؟!!، انسان است و نیازهایش، انسان است و آرزوهایش، خواسته هایی که، تو را تا به کجا میتواند بکشاند. دانایی چفدر زیباست، دانایی چقدر سخت است؟!! به پیدایش میوه هایی معطر و تر و تازه را ماند. فلسفه، هنر، معماری های شگفت انگیز و زیبا، علوم، صنعت، الکترونیک، ارتباطات و آموزش و بهداشت، و دیگر دست آوردهای بشری، برای بهتر زیستن، دانایی چقدر زیباست، بخوان و بخوان و بدان و بنویس، به شناسایی آنچه که نمی شناسی، و به شناسایی خودت بعنوان یک انسان، با تمام باورهای انسانیت، اینکه ثقل زمین کجاست و تو کجای این جهان ایستاده ای؟! اینکه آزادی و حق انتخاب، یعنی چه؟ آن وقت است که: در می یابی، یک، با یک برابر نیست، و عظمت خشونت پشت پیدایش چنین پدیده هایی زیبایی، پشتت را میلرزاند، اینکه: "انسان، بیگانه، و یا بی بهره، از آن چیزیست، که خود آفریده،"
بتو خواهند گفت: (بروند به جهنم، بما چه مربوط، آنان از مادر چنین زاده شده اند، و چنان اند، که باید باشند)، سیری از ابدیت تا ابدیت، جهنمی واقعی و حقیقی، و تو خود در این جهنم زیسته ای. انسان بودن چقدر سخت است؟!! با خود میگویی، آنها هم مثل تو انسانند، چرا محروم، در وضعیتی که، خردمندانه، جهان بهتری ممکن است؟ دستآوردهای علمی و فنی و نعمات مادی و زیستی بشری، مال همه انسان هاست، این کره خاکی به تقریب، ۴/٨ میلیارد سال بوده و در ان گیاهان و جانوران زیسته و بالیده اند، و عمر تمام موجودیت تمدن بشری به زحمت فقط به ۵ هزار سال میرسد. مالکیت این ثروت را چه کسی به نام چه کسانی زده اند؟!!، البته که: حقوق متعلقه به هر انسانی، محصول تلاش هر انسانی بعنوان فرد، از آن اوست، اما، نمی تواند و نمی باید مستقیما و یک جا، متعلق به او و فرزندان او، و موروثی شود، او و پدران او، از همین زمین، از همین خاک، از همین آب، و از همین هوا، و از همین گیاه و جانور و انسان های دیگر، بهره برده اند، از چیزهایی که هیچ نقشی در آفرینش و پیدایش آن نداشته اند، و منابعش را کاهش داده و آن را آلوده و بالیده اند و انسان های دیگر را مستقیم و غیرمستقیم به خدمت گرفته و قدرت گرفته اند، محصول کار هر شخص، قبل از همه، و هر فرد، به این کره خاکی و باشندگان آن متعلق است و بقدر السهم، باید به آن برگردد، همچنانکه او از این خاک است و به آن نیز بر می گردد.
چرا کسانی آنرا انحصاری و تنها محصول کار و خرد خود می پندارند؟! و به انحصار خود در آورده اند، و در سایه آن قدرت گرفته اند؟! هر کس باید به قدر السهم خود از این مصرف و نابودی منایع، در جبران خسران، به حیات و زیست این زیست کره پرداخت نماید، و چنین است که انسان، از دانایی نسبی عالم واقع، به جایگاه آموزگاری پرتاب شده است، معلم بودن چقدر سخت است، و معلم ماندن سخت ترین!!! چون پرومته ای، نیمه انسان نیمه غول گردیده ای و آتش هستی بخش و دانایی را هدیه آورده ای و اما خود، بعنوان انسان، از خود بیگانه، و از عشق های زمینی ات و از دست آوردهای آن محروم شده ای، فرزندانی یک جا از مادرانی یکجا، یکی در قدرت و برخوردار و دیگران و هزارانی محروم، چطور چنین چیزی ممکن گشته است؟! و در پاسخ به خود، باید به انکار چیزی بروی که خود موجدش بوده ای. دانایی خود قدرت است، و قدرت را به چالش می کشاند، و قدرت، تحملش نخواهد کرد، بتو خواهند گفت: آتش این قدرت که از زبانت جاریست، سرت را بباد خواهد داد، بتو چکار؟ تو که همه چیز میتوانی داشته باشی؟ تو را به دیگران چکار؟ انسان بودن چقدر سخت است، و معلم بودن سخت تر، و معلم ماندن سخت ترین. به محبس و کشتارگاه قدرت خواهی رفت، یا بی هوا در حادثه ای مشکوک، اتفاقی برایت خواهد افتاد، و یا چیزخوری میشوی، بی کمترین آثار، و کمترین آن، از سر راه مدرسه ترا خواهند دزید، و در بیدادگاهی که هیچ نشانی از تو نیست، بجرم انسانیت محکومی، و آنگاه محروم از حقوقی اجتماعی، در سرمای درون باید بپوسی.
اینجا چه خبر است؟ انسانیت کجا رفته است، آیندگان و فرزندان تو، بتو چه خواهند گفت؟! معلم بودن سخت است و معلم ماندن بس دشوار؟ جدال غم انگیزی است، خصوصا آنکه در میابی، هزینه ایست که میبایستی، نقدا و شخصا پرداخت کنی، بخودت میگویی، هان فلان همینست دیگر، میخواهی چکار کنی؟ و درمیابی که تنها نیستی، به بچه هایت به خانواده ات، و به دیگران می اندیشی، و آنگاه تنها، و در تنهایی، از عشقت و نیازهایت دل میکنی و به درون می بری، نمی گریزی و عافیت و عاقبت طلب نمیکنی، بلکه، میمانی و فقط از خودت مایه میگذاری، فدایی و بی ادعا. و بعد برای بقیه عمرت. آفتاب پشت ابر را میمانی، گاهی گرما می بخشی و گاهی گریانی و به هیات آب و باد و خاک و آتش، به جنگل و دشت و حیات، طراوت می بخشی، و خود از درون میسوزی، هم هستی و هم نیستی، قطره رنگی میشوی، اکسیژنی میشوی به پهنه آبی آسمان، هم خویش و مهربان با یاران، و به دریای زندگی رنگ میدهی و میروی.
آه مریم مریم، تو کجایی؟ مریم اما، چیزی نگفت، هیچ گله ای نکرد، اگر هم شکایتی بود، برای خود نبود، از سر خیر خواهی برای دیگران بود، اگر گریه ای بود، آرام و در خود و بر خود بود، اگر شادیی بود با فرزندان، خانواده و دوستان و دیگران بود، گاهی میبارید و دیگر نبود، گاهی میخندید و دیگر نبود، او برای خودش نبود، غمخوار دیگران پنهان و آشکار، و بی ادعا، هیچوقت برای خودش چیزی نخواست، او هرچه را که در صندوقچه دلش داشت، قبلا به آب و آبی آسمان سپرده بود، او دست آوردهای بشری را می شناخت عاشق زیبایی های زندگی بود، لباس های زیبای برازنده، خانه ای زیبا در کوهستانی سبز و مشرف بر دریا، اتومبیلی شیک و بزرگ، رانندگی در اتوبان های جنگلی و مسافرت، مسافرت و زندگی در هتل های لوکس و خرید از فروشگاهی بزرگ و مراکز خرید، او زندگی مدرن و راحت را میشناخت و آنرا دوست داشت، و اما، نیازهای انسانی اش در خود و برخود بود، خیلی چیزها میتوانست داشته باشد و نخواست، او میتوانست هر جای دیگری برود و آن روی دیگر نیازهای انسانی اش را، مانند دیگران معمول، فقط برای خودش طلب کند و داشته باشد، این راه برایش باز بود، و نخواست، او برای بچه هایش و خانواده، دیگران، از خودش گذشت و مایه گذاشت، و بی ادعا، و هیچ گله ای نکرد.
آه مریم مریم. آخر اینکه او، مریم بود، صمیمی و دوست داشتنی، شجاع و مهربان، در سایه و نامحسوس، انسان چقدر میتواند از خود مایه بگذارد؟! از نوجوانی و بشکلی غریزی باورهای او، در قالب انشاء مدرسه و صحنه تاتر، احساس برانگیز بود، و بعدتر، در فضای باز زندگی دانشجویی، شور و شوق جوانی و عاشقی، ریشه های محرومیت را با گوشت و خون خود لمس کرد، و پس از آن، این شهر یا آن شهر، فرقی نداشت، او یکی از سه زنی بود که در اولین روزها و قبل از همه، در میدانگاه آزادی کنار مردان، نیازهای انسانی اش را فریاد میکرد، گاهی با سر شکسته و لباس خونین به خانه آمد و زمانی دیگر، به زندان رفت و از حقوق انسانی اش محروم گردید، اما او، نادانی و قساوت را تجربه کرده بود، عاشقی و فریبکاری را با تمام وجودش حس کرده بود و هیچوقت شکایتی نداشت، و هیچوقت نام کسی را از سر کین خواهی بر زبان نراند، مانند پدرش بود، و جهل و قساوت را فرزندان توامان می دید، و مهر وجودش از کینه خالی بود، و هر چه بود از خودش مایه می گذاشت، از تمامی وجود نازنین و دوست داشتنی اش، مانند مادرش بود، غنی و بی نیاز، بی گله و شکایت. مریم از قبیله دانایی بود، از قوم مهرورزان، برای دیگران گریه کرد و در درونش ریخت، و اما او معلم بود، برسم پدر و یاران ساکت ننشست و معلم ماند و ستم و نادانی را بر خود برانگیخت، و در سال ۶۶ بجرم فعالیت و هواداری و عضویت در سازمان فدائیان خلق، مانند پدرش به زندان رفت و به ۵ سال زندان با تعلیق محکوم شد و پس از آزادی، از آموزش و پرورش اخراج گردید، او بیکار نماند و در دفتر کار برادرش نقشه کشی و طراحی میکرد، اما، مانند پدر، محروم از حقوق اجتماعی، و رنجور از رنج و بیدادی که از خود و بیگانه دید، به سایه رفت و تا آخر عمر، محزون و اما مغرور، غمین و در خود، اما ستایش برانگیز و سر بلند، بر موجودیت دوست داشتنی اش، بالید، او هرگز برخوردی سودایی و سوداگرانه نکرد، و همچنان در تاکید بر موجودیت انسانی اش، به فوم و قبیله خود، وفادار ماند، مادری فداکار برای فرزندان، خانواده و یاران و دیگران، با ظرفیتی بیمانند، واقعی و اصیل و صمیمی، درس، آزاده گی، عشق و مهرورزی و معرفت داد، و برای خودش و بچه هایش و خانواده و یاران اش، چیزی جز این، و یک مجموعه داستان نیمه تمام، نداشت و بیادگار نگذاشت.
معلومست که من، به وجود خواهری چون او، مانند پدرم افتخار کرده و میکنم، گفتمش سیر ببینم مگر از دل برود،!!.... نه، او هم مثل این قوم و قبیله انسانی نه به خاک و نه به باد نرفته است، بلکه در دل و یاد، چنان جای گرفته است، که فراموش کردنی نیست... گواه آن حضور یاران و نام داران فرهیخته، معلمان، مهندسین، هنرمندان و صنوف مختلفی از انزلی و رشت در مراسم خاکسپاری و بدرود مریم بود.
از همگی متشکریم، پایدار و سربلند اند و بیش و بیش باشند.

 

فرهاد عميدی

23مرداد 1391

 

افزودن نظر جدید