خمیری برای ورزیدن- بازار در شرق و بازار در غرب

 ایران در جهان

جهان در ایران

رودررویی ارزش های بی ارزش - پنجاه و هفت مالی

نویسنده یی آمریکایی در رابطه با آمریکاییان - طبقه سیاسی و جامعه بطور وسیع- میگوید که ما وقتی واژه های متداول در جهان را بکار میبریم، از این واژه ها معانی یی بکلی متفاوت منظورمان میباشد.

 

هنگام خروج از قرون میانه، بشر به یک مضمون و یک روش شناسی جدید دست یافت. مضمون این بود که جهان و هستی، و از جمله جا معه هریک "وقوع" هایی هستند خارج از وقوعی بنام اندیشه، ذهن، خاطره، حافظه و بطورکلی آنچه "روان" جاری هستی در انسان نامیده شده است- بزبان امروزی تر، مصداق و تصویر هم دو جزء متمایز هستند و هم عمیقا در یکدیگر تنیده میباشند- و این برخورد هم در زمانه و مناسبت و هم پشتوانه های گذشته بشر، نهایت به دو مسیر وارد شد، یکی اینکه جهان و اشیاه آن تنها تصاویری هستند که حاصل روان انسان میباشند، و دیگری اینکه روان ما استخراجات (بیرونی شدن)-اکسترنالیزایشن- تصویری از جهان و اشیاء اش میباشد – که شامل خود روان نیز هستند. این دو برخورد یا مسیر وجودداشته و ابدی میباشند و اساسا منشاء هرگونه تصوری از واقعیت تغییر یابنده و منشاء هرگونه تغییری در واقعیت تصور شونده- بازهم به زبان امروز در حوزه "فن آوری اطلاعات"، ایندو دایما باید همزمان شده و شرط ادراک، درک این دوگانه ی یکتایی یافته در نفس هستی، و از اینجا این ضرورت که بدون یکی آن دیگری ناممکن میشود. بهمین دلیل، از دید انسانی نبود و نا دانسته یا ناشناخته موضوعی و مقوله یی بسیار "حیله گر" میباشد، که این خود مشگلی دیگر را بوجود آورده است، که آیا هستی هست، چون مشاهدات ما چنین میگویند، و یا هستی هست، مستقل از مشاهدات و ادراکات ما. جهان و هستی نا اندیش، و اندیشه و ادراک ناشیئی که بازهم همان مشگل فوق را نشان میدهند.

 

حال از جانبی دیگر، این هستی در تجربه بشر و همراه تجربه خودش، قرنها یک واحد را تشکیل میداده اند. یا بزبانی دیگر ادراک و هستی یکی بوده اند. درخت بهمان نسبت ریشه در زمین داشت که انسان و سایر حیوات داشتند، هستی و حیات عملا وحدتی مطلق بود که بیرون و درون، محیط و عنصر یکی بودند. قرنها تشخیص وتمایز، و بالاخره تفکیک و پس تقسیم کار نه شناخته شده بودند و نه اصولا "مفهومی" داشتند. هرچیزی که ظاهرا تظاهری متفاوت مییافت، نه غیر عادی (که اصولا در غیاب نبود تمایزات فوق غیر عادی مفهومی نداشت)، منشاء گرفته یا آمده از عالمی دیگر محسوب میشد- جردانو برونو بهمان نسبت از عالمی دیگر میآمد که یک دیوانه (بزبان امروز)، یا یک انسان ناقص یا مریض در حال پریشان گویی چنین محسوب میشدند. فیلم هندی "لگان" بیان تصویریی از این روندها هستند و اعتقادات و رفتارهای انسان و جمع اش.

و اما گفته نویسنده آمریکایی.

واقعیت همیشه یک کلیت واحد و یگانه میباشد. مغزاصولا قادرنیست آنرا غیر ازاین درک کند، و این واقعیت کلیت واحد، خود نیز از واقعیت ها و کلیت ها و واحدهای فوقانی و تحتانی تشکیل شده است. جزء، کشف و ادراک پس از رنسانس میبا شد و اصولا این کشف منشاء تمام دستآوردهای بشریت در قرون اخیر و بطور موضعی در گذشته بشر بوده است. جامعه "هاپزی" از اجزایی که به دلایلی معین کنار هم قرار گرفته اند والا "گرگ یکدیگرند" متشکل شده است. این اساسا نگاه انگلیس در حال صنعتی شدن بود بخود و طبعا جهان اطراف اش و کل هستی. هر انگلیسی یک انگلیسی بود با تمام محیط و جهان اطراف اش و این گذار را نیز چنین درک میکرد. به این معنی، طبقات مفهومی نداشتند چون هیچکس نمیدانست که چه اتفاقی در حال افتادن  بود- همگی انفرادا در یک روند و روال عمل و عکس العمل در پی حفظ خود بودند، هنوز اختلافات ناشی از تحولات جدید نمایان نشده بودند. بازارجای تلاقی، تبادل، و "اجتماعی شدن" میشد، و هرکس باید چیزی میداد که چیزی بگیرد (شکل نوین بازار)، و هرکس –بهر دلیلی- در این موقعیت قرار نمیگرفت، عملا، موجود نبود. در واقع بازار محل اتصال و هم جوشی جمعی میشد تا بالاخره این جمع به جامعه تبدیل شد – هم در واقعیت عینی و هم در ذهنیت مراجعین اش- کلی جدید که اساسا حاصل فعالیت بشر بود. در ضمن یک نمایشگاه دایمی که هرچه وهرکس میخواست دیده شود باید به آن مراجعه میکرد و در آن حضور مییافت. قلب تپنده، روح تلاش و ترحم و یگانگی در این مکان گرد میآمدند. همه چیز روح و جسم اش در مبادله نهفته و هم عیان میگشت. بازار سرزمین خود مختاری و خودنمایی تمام توانهایی بشری میشد. شکل گیری  بازار به سه صورت شناخته شده در جهان بوده است، بازار عبوری یا خطی (ظاهرا آنچه راسته بازار نامیده شده است)، بازار میدانی یا دایره یی (که اساسا غربی و رنسانسی میباشد)، و بالاخره، بازار افشانده یا بزبان امروز مجازی. دین و حکومت (گاورنمنت)، در تجربیات رنسانس دو ضلع متمایزی بودند که با بازار سه ضلعی یا مثلث دولت (استیت) را تشکیل میدادند. در تجربه اساسا شرق، دین و حکومت (گاورنمنت) در دل بازاربودند و یا جایگاه خاصی نداشتند و پیوسته و جاری حضور داشتند. صدای اذان در کشورهای عربی بناگهان همه چیز را به ایست کامل میبرد تا جایی که هرگونه تجاوزی خود بخود کار غیر مسلمان محسوب میشود (میشد). نمونه  "شهر" غربی رنسانسی دارای اضلاع مشخص بود در حالیکه نمونه شرقی (بطور کلی) از اضلاع مشخصی برخوردار نبود، شهر مجموعه یی بود عمیقا در هم تنیده، شبکه یی بافته شده از شاخه های منتشر شده از خط بازار. انسان در حالت نخست مفهومی متمایز و عمیقا انفرادی داشت و در حالت دوم، انسان از مفهومی امتزاجی و واحد برخوردار بود- بطریقی خود از ناخود قابل تشخیص نبود، همگی خودهایی بودند که فراگرفته بودند و عادت کرده بودند که ناخود شدن یعنی خروج از این بازار، که عملا به مفهوم نابودی بود. امتزاج کشاورزی، دامپروری و صنعتگری در حقیقت ستون فقرات این مجموعه را تشکیل میداد (چیزی که شیوه تولید آسیایی یا استبدادآسیایی نامیده شده است) که تجربه و تحقیق من بیشتر تمایل دارد تمدن آسیایی بنامد تا واژه ها و شبه مقولات نقد گذشته یی، یعنی تاریخی، که مارکس نیز کنار گذاشت و رفت به دنبال آموزش زبان فارسی و شرقی و مشاهدات و تحقیقات مستقیم میدانی در خود شرق و نه تصویری که غرب از شرق در ذهن داشت. شاید بیجا نباشد که استنتاجی استعاره یی از مقایسه تمدن شرق وغرب کرد و مدعی شد که تمدن شرق و غرب هردو از نظر اجزاء و عناصر یکی بوده اند که بر سر "دوراهی یی" یکی تحول افقی-امتزاجی پیدا کرد و دیگری تحولی عمودی-تفکیکی- ودر قضاوت راجع به آنها نیز از دوگانه غلط و درست،  محق و بی حق نمیتوان استفده کرد- دو واقعیت هستند که قرنها جاده ای متفاوت را طی کرده اند. جالب است که کنفسیوس "قالبی" میسازد و دور جهان (شرق) به دنبال به تایید و رسمیت شناختن اش نزد شاهان و حکمرانان میرود و هیچ وقت  مورد پذیرش قرار نمیگیرد و حتا برایش مشگلاتی را هم بوجود میآورد (بطریقی پوزیتیویسم و ساختار گرایی بدوی). مشابه همین وضعیت را در ایران نیز داشته ایم، سعدی و مولوی، که با پند و اندرز و قصه و تعریف و تمثیلاتشان، در زمین و هوا ثبات ابدی انسانی ابدی را دنبال میکنند. و حاکمان و پادشاهان نیز همان پاسخ هایی که کنفسیوس دریافت کرده بود را به آنها دادند. منتها در سرزمین ما، اینها عمدتا شکل شعر و شاعرانه یافته اند و نه نثر. کنفسیوس هم نوشته اش "دستوری" (اینستراکشنال) بود درست مانند دستور مصرف های اشیای صنعتی امروزی. بهمین دلایل، دولت (استیت) و حکومت (گاورنمنت)، و ملت (نیشن)، در تجربه شرق مفهوم عمیقا امتزاجی "اهالی" را پیدا کرده بود. این اهالی، در سه  رشته عمده امکان جابجایی داشتند، کشاورزی، دامداری، و صنعتگری، و یا به تناوب مستقیما عضویت و حضور در بازار- ترکیب آنها با تجارت، کشاورزخود محصول فروش مستقل، دامدار خود محصول فروش مستقل، صنعت گر خود محصول فروش مستقل و یا واسطه ها و تجار حق العمل کار .

شاید این وضعیت را بتوان با مفهوم رایج "توسعه پایدار" مشابه گرفت. در چنین شکلگیری وقوعی و هم تاریخی یی، مادر تمام قاعده و قانون ها برسمیت شناختن یک قانون پایه بوده است، و این قانون تا حد تبدیل به ارزش-پایه وحدت کلیت واحد یگانه رسیده، و طی قرنها تثبیت شده است. اگر شرق مثل کالسکه یی که بنا به تعریف همان سرزمین بود و اهالی اش، د رمقابل غرب، مانند هزاران دوچرخه سواری بودند که دایما در حال سبقت  از یکدیگرقرار داشتند- در اینجا بازار در بخش تحتانی، مفهوم سلیپسیستی (جزء بدون کل)، و در بخش فوقانی، مفهوم اندویدوالیستی (جزیی از کل) دارد (برگردانی از میدان جنگ و تقابل تن به تن) – هیچکدام از پیش داده شده نیستند. در نمونه شرقی، تجزیه و تحلیل و جمعبندی، یک روند در هم آمیخته را تشکیل میدهند که اعتماد زا و اعتماد پرور، واعتماد پذیر است، زیرا هرکسی در هر جایگاهی نقشش برسمیت شناخته شده و قطعی است، تقسیم کار در یک کلیت تجزیه ناپذیر(کلیت از پیش مفروض است و نتیجه نیزدر دل همین کلیت مفروض، تامین هدف است- همه باید به سهم خود برنده شوند و این خصوصیت کلیت از پیش مفروض بازار است- شکلگیری اعتقاد به اینکه روزی را خدا داده است به بازار و همه باید سهم خود را ببرند) . گربه ها منتظر میشدند تا مادر بزرگ پدری ما از آشپزخانه به سر سفره بیاید، و ما بچه ها از پیش کردن آنها منع شده بودیم چون بنا به اعتقاد مادر بزرگ، خداوند روزی آنها را دست ما داده بود- گربه ها در کنار مادر بزرگ و کمی دور تر از لبه سفره نشسته  و همرا ه ما غذا میخورند. جامعه و موجوداتی که با انسان همکاری میکردند، و اصولا درک هستی چنین شکل گرفته بود- حیات بود و همکاری و تامین و در مقابل غیرحیات که میتوانست ضد آن نیز باشد قرار داشت- در محدوده حیات، درون و بیرون، خودی وغیر خودی نه وجود داشتند و نه اصولا مفهومی داشتند.

 در نمونه غرب، رقابت دوچرخه سواران که با جمع بعنوان تک تک شروع میشود و هدف تنها یکی باقیماندن است و این تعریف پیروزی است (فیلم سیصد و اسپارتها) و علاقه شدید آمریکاییان به آنها- تقریبا تمام تیمهای بازی، و کاری بطریقی به این روش اقتدا دارند – نکشی کشته میشوی قاعده بنیادی بازیست- اسپارتها فرزندانشان را برای دزدی و چپاول تربیت میکردند، اگر پیروز میشدند تشویق و اگر گیر میافتادند آنها را تنبیه میکردند. این همان گفته نویسنده آمریکایی میباشد، هردو میگوییم جمع و فرد و جهان، اما فاجعه بار در عمل متوجه میشویم که منظورها بکلی متفاوت بوده اند. این وضعیت را در زبان انگلیسی بخوبی میتوان مشاهده کرد که اصولا چنین شکل گرفته است که تنها کاربردش فرد شرقی را دیر یا زود وارد بحران کرده  و بالاخره در سوی تعبیرغربی بزمین اش میزند. شاید به این مفهوم، هگل و مارکس را بتوان بیشتر شرقی دانست تا غربی که یکی از مسیحیت دلواپس همسایه میآید، و دیگری از یهودیت با همان انگیزه و قومیت و سرزمین موعود. که در شعر معروف سعدی بر سر سازمان ملل نقش بسته است، جمعبندی شده اند. دولت هگلی و دیکتاتوری پرولتاریا، در واقع باز گرداندن روح همکاری و همزیستی به آنچه که غرب بود یا داشت میشد. جالب است که بدون مارکس و انگلس، فقرو نکبت لندن در این مکان، به شهر و شهروندی، و همزیستی و همکاری، مبدل نمیشد- نخستین قوانین شهری  و تامین از دستآوردهای این دو میباشند که به کتاب بسیارمعروف "وضعیت مسکن" به اوج رسید و یکی از منابع غنی در این حوزه میباشد و هنوزهم از اعتبار برخودار است و جمله معروف " سرمایه داری حلبی آبادها را از بین نمیبرد بلکه تنها آنها را جابجا میکند"-  در تاریخ شهر سازی رفت و آمد بین مرکز شهر و حاشیه شهر –بین مراکز مالی و تجاری و سفته بازی زمین ساختمان تز یکسو، و حلبی آباد معتادان و فساد و فحشا و جنایت و خشونت از سوی دیگر، که به نوبت میروند و میآیند.

 

 در این روندها و روال ها، بازار، با اینکه خود نه زمین بود و نه طبیعت، اما محل بروز و اتصال شد و طبیعتی جدید (بعنوان محلی که حیات و اصولا همه چیز در آن اتفاق میافتند). تفاوت بنیادی این کلیت واحد و یگانه با کلیت واحد و یگانه پیشین این بود که اولی داده شده بود و دومی ساخته شده- بمرور اشیاء موجود در بازار از جمله انسان-  همگی اجزایی بودند در حال کل شدن و جزء شدن دایمی و پیوسته- بازار محل اتصال و اتفاق و هم محل انفصال و جدایی، محل هم عشق و هم تنفر، و در آن پیش فرض هر آمدنی رفتن نیز بود و هر رفتنی نیز آمدنی را مفروض میداشت. این مضمونی است که در بالابه آن اشاره شد. برای نخسین بار کلیتی واحد و یگانه ساخته شد که حاصل کار و ضروریات انسانی بود که جانشین تمام کلیت پیشین میشد. در حقیقت تعریف جهان عوض شده بود- خالق این جهان انسان بود و کلیت پیشین و تعابیر پیشین همگی به جایگاه سیستم عاملی رانده شده بودند- آمدن اسلام و مفهوم "اخرین پیامبر و پذیرش تمام پیامبران پیشین" در حقیقت این بود که این اتفاق افتاده است و انسان مختار از راهنمایی پیامبرانه آسمانی گردیده است (این در غرب پایه به انسانگرایی غرب داد که بشر خود خود را اداره کند)- بزرگترین و تاثیر گذار ترین عامل و واقعه یی که پیش از هگل جهان و تجربه بشر را در حوزه الهیات جمعبندی کرد، و بعدا هگل اینکار را در فلسفه و تاریخ کرد. جالب است که هم تاریخگری و هم دیالکتیک، از گذشته و از مسیر اسلام به غرب انتقال پیدا کرد. انقلاب در الهیات را اسلام کرد، انقلاب در فلسفه را هگل، و بالاخره انقلاب در تاریخ را مارکس کرد. آمدن اسلام، در الهیات، خط مرز قطعی انسان و طبیعت را کشید، هگل در فلسفه مرز های درونی تحولات انسانی و تاریخی را کشف و نشان داد، و بالاخره مارکس مرز نهایی بین رکود و افول، و دوران طولانی بقاء و ابدی شدن بشر را از میان برداشت. اکتبر روسیه با تمام ویژگی های نخستین تجربه بودنش، این تحولات را از حوزه تفسیر جهان به حوزه تغییر جهان وارد کرد.

 

و اما همراه با این مضمون، روش شناسی خاص اش نیز شروع به شکل گیری کرد. تولد و رشد جامعه صنعتی بنیادا حاصل شکلگیری این روش شناسی جدید ناشی از مضمون فوق است. حال دیگرساخته حاصل روند تجمع و اتصال اجزاء است. کل و کلیت و واحد ویگانه، با احتساب این روش شناسی جدید، و با عطف به ماسبقی باورناکردنی و عظیم، "بناگهان" حاصل اجزایی شدند که آنها را شکل داده بودند. دید جزء بین، جانشین دید کل بین شد. این واقعیت در حوزه رفتار و اندیشه و بالاخره الهیات، فلسفه، و نقد گذشته، یعنی تاریخ، نیز مستقر گردید.  فرد گرایی (جزء گرایی) –ایندویدوالیسم- شروع به شکلگیری کرد. در مفهوم متولد شده در روند نقد گذشته، یعنی شکلگیری تاریخی، فرد عنصر یا جزء نخستین میباشد- کل و کلیت و واحد، همگی به حوزه الهیات، و فلسفه و تاریخ رانده میشوند – که کارشان تامین  وتوضیح هست ما و هستی است و به این معنی خطا ناپذیرهستند. و بعد هم با پوزیتیویسم، تمام هستی و طبیعت بر این اساس تعبیر میشوند- بنوعی دیگر و مسیری دیگر، به کنفسیوس میرسیم- همه چیز "دستورالعملی" میشود، و این نه بمعنی بازگشت به شرق، بلکه باز گشت به پیش از رنسانس و دنیای فئودالی قرون میانه و نه حتا به امپراتوری روم یا یونان- مسیحیت نیز از قالب پس از رنسانی در آمده و خود را آماده "اپوزیسیون شدن" میکند. غرب یا دنیای امروز ما مشابه ماشینی شده است که از هم بازاش کرده ایم و بناگهان فراموش کرده ایم که طرح اتصال پیشین اش چه بوده است، و این ناشی از خصوصیت تجزیه یی برخوردیست که در غرب و از رنسانس بیرون آمده بود، که برغم دستآوردهای عظیم تولیدی، علمی و فنی، امروزه بعلت ناتوانی در ترکیب دوباره، بروز اظمحلالی پیدا کرده است. کانت در جواب "روشنگری چیست" پاسخ میدهد  "شجاعت دانستن" و از اینجا، بخطا، پاسخ اش مضمون اسکولاستیکی پیدا میکند، روند فکر را با روند واقعیت یکی میگیرد- اشتباه هگل که مارکس با سرو ته کردنش آنرا تصحیح کرد و با انگلس، لنین و ترتسکی، بشکلی متفاوت دوباره سر بر آورد. در پوزیتیویسم و ساختارگرایی، این خطا به اوج کنفسیوسی رسید. جدایی کامل اندیشه و عمل، بعنوان عناصری مطلق که هریک از جزیی ساده و نخستین ساخته شده است- نظریه تکامل نیز بر این اساس بنا گذاشته شده است و اساسا قایل به یک جزء نخستین تجزیه نا پذیر بعنوان "شروع هستی" میباشد، و علم و عالم کارشان اینستکه در بدر با میلیونها دلار ومنابع بدنبال آن بگردند، بنیاد گرایی جاری، در حقیقت، میخواهد این سرگشتگی را با رفتن به ریشه و "حرکت از مبدا" از بین ببرد. انسان و ضروریاتش از کالسکه حیات و تمدن بیرون گذاشته شدند. نظریه مارکس در باره طبقات، در حقیقت چیزی نیست جز برسمیت شناختن انسان بعنوان مسافر این کالسکه، و انقلاب پرولتاریایی نیز بمفهوم کوشش برا ی جلوگیری از تخلیه کالسکه از عنصر اصلی که تمام ابتکار و ساختن ناشی از اوست – انسانگرایی نوین، یا رنسانس دوم. در غیر اینصورت به دنیای اسکولاستیسیسم باز میگردیم – میلیون ها فرض در باره جهان میکنیم و میلیونها سئوال مینهیم، و میلیاردها پاسخ میجوییم، جز یک سوال و تنها یک پاسخ، دنیای حقیقی کجاست و انسانهای حقیقی چگونه زندگی میکنند، و ضروریاتشان چیست و چگونه قابل تامین هستند. امروزه سرمایه مالی بیان مالی اسکولاستیسیسم است، و در تهران دعوای ارزی وجود ندارد، پنجاه و هفت مالی است که جاریست، و جالب اینستکه هم ریال و هم دلار و هم صاحبان آنها در دعوایشان بسمت ریال و دلاری بیهوده میروند- تنها دوچرخه سوارانی هستند که تا ته خط پا زده اند و هنوز چند نفر زنده اند که باید تکلیفشان روشن شود تا برنده معلوم گردد- برنده جسدیست وسط میدان فردوسی با چمدانی از کاغذهای رنگارنگ که ماموران نظافت عمومی، و باد، و آمبولانس تکلیفشان را روشن خواهد کرد – بعد از پنجاه و هفت مالی، چه خواهد شد. اگر در ایران چیزی ارزشمند و هم بعنوان منبع ارزش ساخته شده است، و رهبران و برنامه ریزان و مدیران خاص خود را در سیاست، اقتصاد و فرهنگ در انبان پرورده باشد (ایران جدید)، که نوزایی خودنمایی میکند و بسمت فراگیری خواهد رفت- والا یا قابلمه زنان شیلیا یی (البته به روز شده)، یا جنگ بی انتها و سرنوشت، و یا ترکیباتی از این وقایع بروز یافته وغلبه خواهند یافت.

 

بازار فردگراست چه بخواهیم و چه نخواهیم، منتها گفتیم دو گونه بازار در تاریخ وجود داشته است، بازار شرق و بازار غرب- در اولی فرد منتج از کل است هرچند خود امروزه یک کل محسوب شود، این فرد، شهروند تاریخی بشریت است که تنها  مبادله میکند و شاید هم بسازد، اما با کل توزیع میکند ودر جهت حفظ کل بکار میبرد-وحدت گراست- تجربه به او آموخته است که تک درخت سرابی صحرایی از رطوبت جو زمین و جنگل هایش زندگی میگیرد ویا از آن وامانده، میمیرد. از سوی دیگر، بازار غرب همان گرگان "هاپزی" هستند که با گم کردن قرارداد روسویی، دیگر سررشته کار از دستشان در رفته است و تقریبا از اواخر قرن نوزدهم، خود را براساس ضد خود تعریف کرده اند (شرط وحدت و انسجام) و اینرا بخطا قرارداد روسو یی تصور کرده اند، و جالب اینکه خود پیشتر و بیشتر از سایرین این قرار داد را بعنوان گرگان "هاپزی" بکاربرده اند. خود را بر اساس نبود یا ضعف دیگران تعریف کرده اند، و حال کنترل این پیدا شدن سایرین، و قوت گرفتنشان، پاشنه دررا از ریشه کشیده است و بیک چشم بهم زدن قدرت شکل گرفته از ضعف دیگران در حال فرو افتادن است.

 

ایران ظاهرا قصد دارد که این گونه شکل نگیرد - درسی از تجربه جنگ هشت ساله- اما باید بداند "یا مکن با فیل بانان دوستی یا بساز خانه یی در خور فیل"- تافته جدا بافته دانستن ایران و بطریقی هر بازی و مشارکتی را حلقه یی از توطئه دانستن –چه در داخل و بین دوستان پنجاه و هفت، چه در ضرورت مطلق سازمانیابی و ساختاردهی به هم دستآوردها و هم راه آینده، و پرهیز از قوم و قبیله گرایی و طبعا محفلی شدن قدرت سیاسی، اقتصادی، حتا فرهنگی که دارند ایران را به سمتی بسیار خطرناک سوق میدهند. ایران را نمیتوان براساس "راسته بازار" و قواعد بازی اش اداره کرد، و نه براساس "سرا و تیمچه" و "میدان" تعبیرش کرد. گذشته اگر چیزی جدی و ارزشمند در چنته داشته باشد، نخستین ویژگی اش توان به روز کردن خویش است و درک این واقعیت که هیچوقت هیچ گذشته یی مستقیما قابلیت انتقال به زمانهای دیگر را ندارد مگر تنها توسط منطقی کارآ و دستگاه ارزشی یی با قابلیت تبدیل به برنامه برای حل مسایل دنیای جاری و در گیر. در دوره اول جنگ از دو عنصر استفاده شد که خیلی سریع ناکارآیی یشان هویدا شد، یکی اینکه پیام به برادران مسلمان تا پاشنه در خانه و زندگی و زن و بچه یشان ممکن است کارگر بیفتد، و دیگراینکه جنگیدن بر اساس اسلحه و ایمان صدر اسلامی نیز خیلی سریع معتقد ترین را از بین میبرد و بعدش مشگلاتی که در این سالها تجربه شد. باید مواظب بود که همان مشگلی که اسراییل در آن عمیقا فرو افتاده  است در ایران تکرار نشود، شیعه تقریبا هزار و چهارصد سال مورد پیگرد بوده است، با اینکه از یکسو به نهاد سازی برای حفظ خود در دوران طولانی مقاومت پرداخته است، اما از سوی دیگر، از قدرت (نه زور که متاسفانه یکی گرفته شده اند) شدیدا وحشت دارد، بی اعتماد است، هرگونه ائتلاف و همکاری را بسادگی روی قله خوشبینی و ذوق زدگی مینشاند، ویا کوچکترین ابهام (نه هنوز شکست) را در قعر سرخوردگی و سقوط مینشاند. چپ ایران که در قرن بیستم شجاعانه ترین و کارآ ترین نقش ها را داشته است نیز –حتا اگر از پذیرش مبداء اعلا نیز سر بزند، اما کماکان شیعه میباشد و همان خصوصیات را در خود نهفته دارد. مصدق، جبهه ملی، ملی شدن، حزب توده، و حتا عقب تر، همگی روی یک سنگ پایشان غلتیده است و در چنین شرایطی یا به بازی "کی بود کی بود" پرداخته اند، و یا به منجلاب تهمت زدن به خیانت وجاسوسی و اجنبی پرستی بعنوان هم تحلیل و هم تبلیغات سیاسی فرو افتاده اند و هم در احکام کلی و راهبردهای تعیین کننده تا خرد و ریزهای روزمره از این مفاهیم ناشی از ترس از قدرت (پاوور)، که فرقی با عدم درک و آشنایی با آن ندارد، استفاده یا بهتر سوءاستفاده کرده اند. یکی از محققین و دانشمندان ما این ترس را پشت زور(فرس) که بخطا با قدرت (پاوور) یکی گرفته شده است پنهان کرده است و مذهب ضد زور(فرس) را تشویق و ترویج میکند. شاید اینهم نوعی تقیه باشد، اما تقیه نیز حاصل دوران طولانی هزار و چهارصد ساله شیعیان است و نه با درکی اساسا تبلیغاتی و خطا، بعنوان حیله گری روحانیت شیعه.  چون قدرت (پاوور) نام دیگری برای دولت (استیت) است، بنابراین فلج شدن در ساختن دولت (استیت)، و نتیجتا حکومت (گاورنمنت) را برابر دولت (استیت) دانستن، و بسیاری مشگلات دانشی، تحلیلی، و بالاخره اجرایی بوجود آوردن که به شرایط فعلی وضعیت سررشته گم شده یی داده اند که از آن برای اهداف خاص تعبیر بحران و حتا فروریزی شده است و کشمکشی دیگر بعنوان "بحران وجود دارد یا ندارد" و بازهم هزاران راه و بیراهه مدعی حلال مشگلات بودن. تمام اینها موجب میشوند که از ایران بعنوان "شیئی مجزاء" از ذهن، احساس، و منافع تنگ نظرانه، ادراکی شکل نگیرد که لازمه هرگونه تحول بسمت بهبودی شرایط میباشد. همگی بزبان بازار غربی (زندگی) حرف میزنند اما مسئله بازار شرقی (زندگی) را میخواهند حل کنند و سروسامان دهند.

 

ایران به متفکرینی احتیاج دارد که قادر باشند با دانش، تجربه و شجاعت و خردمندی، این تفاوتها را بشناسند و در عمل رهبری، برنامه ریزی، و مدیریت بکار برند؛ این گونه افراد متخصصین خروجی های دانشگاه ها نیستند، که حتا  تخصص های بسیاریشان نیز دارای نقصانهای چشمگیر تا بی اعتباری هستند، و تنها عنوان های بزرگ دارند. اینها اجبارا تحصیل کردگان خارج از کشور هم نیستند که در این بخش نیز مشگل اینستکه اینها در بهترین حالت چیزی را میسازند که جامعه محل تحصیل است و یا تنها در تعمیرگاه های این جوامع سابقه کار –آموزشی یا غیره دارند- که شرایط این کشورها نشان میدهد که این تعمیر کاران چندان هم توانا در زمین بازی خویش نیستند چه رسد که در زمین غریبه قصد بازی داشته باشند، این تحصیل کردگان،متاسفانه، در ایران بازهم در پی باز تولید جامعه مبداء هستند و یا ایران را با دستورات تعمیراتی آن مورد بررسی قرار میدهند و دست به تعمیر میزنند. متاسفانه زیر فشار ناتوانیشان در حل مشگلات،  یا به مبداء باز میگردند، و اگر در جایگاه های حساس باشند تکیه یکجانبه به بازسازی یا تعمیر به روش جایگاه مبداء، پنبه یشان را طوری میزند که خودشان هم باور نخواهند کرد- این ناشی از برنامه ریزی علمی و دانشگاهی میباشد و هیچ دستگاه خاصی –امنیتی یا فرهنگی- با هدف به تله انداختن کسی چنین نمیکند. بهمین دلیل هر چه تحصیل کرده دانشگاهی است، دیر یا زود، یا میمیرند، یا سرگشته و پریشان میشوند، یا به محاکمه و زندان ختم میشوند، و یا در خارج از کشور دکترای مامور پرکردن مخزن بنزین وسایل نقلیه میشوند. برخی هم با شغل جانبی سیاست و سیاست کاری بهمان سبک –اما به روز شده- دوران کنفدراسیون دانشجویان خارج از کشوررا پیشه میکنند، آنهم در دنیایی که هیچ شباهتی با آن زمانهای کنفدراسیونی ندارد.

 

افراد ضرور برای این دوره های تحولات اجتماعی، اولا در سطح دانش و تجربه به سطح خردمندی رسیده اند، یعنی خود نهاد شده اند و نتیجتا قادر هستند موضوع بررسی و تحول را از دست، قلب، مغز خود متمایز دانسته و تشخیص دهند (شرط بنیادی هرگونه برخورد هم علمی و هم سازنده، و هم همزیستی آمیز). این دانشمندان خردمند نهاد شده تنها و تنها قادر هستند در نهادها، یعنی سازمانیابی و ساختاریافتگی، حول اهداف و راهبردها بکار آیند، مفید واقع شوند، و مورد اعتماد قرار گیرند، و نسل اول همیشه از دل فعالان و باصطلاح "انقلابیون" سابق بیرون میآیند، و بعدا تنها و تنها در نهادها و سازمانیافتگی ها و ساختارها، قابل تکثیر هستند- در غیر اینصورت شرایط همین میشود که تجربه کرده ایم. اینها را نمیشود در دانشگاه ها یا سمینارها آموزش داد، تربیت کرد و روانه کار مفید کرد. یک تفاوت جالب و مورد توجهی بین رژیم گذشته و شرایط فعلی از همان ابتدا شکل گرفته یا حضور داشته است که نقشی دولبه بازی کرده است، چه در همکاری و چه در عدم همکاری و حتا مخالفت. رژیم شاه یا ایران ورای پهلوی و قاجارها، هیچوقت در فراست و پی شکل دهی به یک اینتلیگینسیا نبوده اند، و مشخصا پهلوی اول و پهلوی دوم آنچه که توسط مشروطیت، ملی شدن، حزب توده (اساسا بعنوان معمار و زادگاه بنیادی و کیفی اینتلیگینسیا در ایران، ونه فقط چپ سوسیال دموکرات و کمونیست) در این زمینه و حوزه تولید و تربیت شده بود را اولا  اساسا تار و مار کردند، و بسیاری را مستقیم و غیر مستقیم کشتند. این چنین،  در راس پنجاه و هفت،  نسل های دست چندم و از پا افتاده باقی مانده بودند، و مقداری جوانان که اساسا از جاده سیاست و آنهم در چاپی بسیار سطحی یا باصطلاح روشنفکرانه شروع کرده و طی طریق کرده بودند، در مقابل، اطلس وار،  بناگهان محکوم شدند که کره خاکی را روی شانه خود حمل کنند. پرومته هایی که آتش را دزدیدند و بمقصد نرسیده نیز در کوهستانها محکوم به خوراک عقابان شدند، نظام بیرون آمده از دل انقلاب  واین وقایع از بابت اینتلیگینسیا دچار روکود، افول، و مشگلات بزرگ شد، و با برخوردهای غیر دوراندیشانه و نا ضرورکه راه حل های مناسب تری برایشان وجود داشت، این مشگلات را چندین برابر کرد. اما در تفاوت با رژیم وگذشته و ایران پیشین، یک اینتلیکینسیای عجین با پنجاه و هفت –برغم تمام آنچه اتفاق افتاده است- هیچ نشانی از جدایی از این عطف عظیم تاریخی ایران ندارد- این بخش به سه دسته تبدیل شد، که با اینکه بسیاری مخالف شدند، اما در موقعیت بحث انگیز این واقعه بزرگ تاریخی که حاصل عمر و جان خود و همراهانشان بود، در موقعیت "الا کلنگ" باقی ماندند، و این چنین رابطه نظام بیرون آمده از آن تجربیان تاریخی شیرین و جانکاه با اینتلیگینسیای لاغر مردنی و ویلان هیچوقت قطع نشد، در حالیکه هردو سمت نسبت به یکدیگر بسته باقیماندند.

 

بحث اصلی را دنبال میکنیم. کلیت داده شده هستی و جهان  و کلیت انسان ساخته بازار.

اما میدانیم که در روند و روال امور زندگی، انسان ها هستند که بروز و بیان، و نماد عینیت همین امور هستند. این درک جدید ناشی از شکلگیری روش شناسی جدید، به بن بستی رسید که بروز و بیان ها، و نمادها خود از یکسو در دل همان مضمون فوق متولد شده بودند و پس باید حامل روش شناسی منتج آن میماندند، و از سویی دیگر خود عناصر تشکیل دهنده این کلیت ساخته شده، شده بودند و پس نفس ساختار انسانی این مضمون جدید. از این اینجا ببعد، موقتی بودن هرساخته یی و از جمله این ساخته ساختار شده، مورد سئوال قرار گرفت- و در حالی که همه چیز را ساخته شده میدانست و پس موقت، اما ساختار حاصل این ساخته ها را دایمی و ابدی میانگاشت، و در حقیقت این ساختار به مضمون کلیت واحد و یگانه پیشین، یعنی طبیعت، باز گشته بود. رنسانس اول – برای بااحتیاط علمی صحبت کردن- این چنین مرد. جهان امروز، دقیقا، در این احتضار بسر میبرد. بر خلاف تولد معمول یک انسان یا حیوان، موجود مولود جدید تحول اجتماعی، با مرگ مادر و تنها از این مسیر میتواند حیات یابد. خانه کلنگی وقتی به خانه جدید تبدیل میشود که دیگر تنها یک واقعیت جانشین واقعیت پیشن شده است- تمام زمان تخریب و تحصیل بازیافتی مصالح، و شکل گیری ساختمان جدید تا از بروز افتادن خانه فرسوده تا بروز یابی خانه جدید، زمانی است که کلا "تحول" مینامیم- تحول ترجمه "دوولوپمنت" میباشد که ظاهرا بخطایی گسترده در" ترجمه و یا اقتباس" به معادلی بسیار نابجا بعنوان "شکوفایی" که در فارسی میتواند یکی از جوانب یا اجزاء تحول (دوولوپمنت) محسوب شود که مضمون جانب تفریقی تحقیری (ریداکشنیست پجوراتیو) یا منفی ندارد، در حالیکه تحول (دوولپمنت) از این نقطه نظر مفهوم و مضمونی خنثی دارد که واقعیت گردش امور به آن این خصوصیت را میدهد. اگر بخواهیم دقیق تر بگوییم، تحول در فارسی هم معادل شگفتن است و هم پژمردن- و تنها، شرایط منظور را روشن میکنند. مثلا  پنجاه  و هفت در روند و روال امور متحول میشد، و آیا شکوفا یی یا پژمردگی نهایتا ماهیت تحول را شکل میداد و حاصل پایانی، بستگی به بسیاری جوانب ناشناخته و هم شناخته یی داشت که همیشه پس از واقعه تکلیف نهایی را روشن میکنند. یا در روند اتفاقات برای انتخاب یکی یا دیگری باید کوشش و اقدام آگاهانه –یعنی سازمان یافته- انجام میگرفت و از اینطریق جهت شکوفایی یا پژمردگی تدریجا و یا –در ضروریات بناگهان- شکل میگرفت و تعیین میشد و پس قابل انتظار.

 

در ایران، امور کم و بیش در حوزه رنسانس اول قرار دارند، و در مشابهت نقد گذشته یا شکل گیری تاریخی، شرایط از انتهای قرون وسطا تا رنسانس شناخته شده اروپای غربی را در بر دارند تا وقایع سال های اخیر. از این وقایع ببعد، مشکل ایران دیگر رفتن به رنسانس و چگونه رفتن و حتا رفتن یا نرفتن نیست، مشگل اصلی اینستکه رنسانس اول در حال احتضار است، و پس تحولات ایران در روند خود بخودی آنها، بی نشانی دنبال مقصد میگردند (سر در گمی اصلاح طلبان)- و دقیقا شکاکیت  امور ناشی از این هستند که طرح بیرون آمده از پنجاه و هفت تا بودن اتحاد شوروی و جهان دوقطبی جنگ سرد، دارای آدرسی بسیار مشخص بود که تحت عنوان "نه شرقی و نه غربی" بیان پیدا کرده بود، اما بمحض از هم پاشیدن این وضعیت در روال بزرگ نقد گذشته جهان، یعنی مضمون تاریخی جاری، این آدرس و پس مقصد تصوری مضمونی آن در زمانی بسیار کوتاه محو شد و دیگر در حال از میان رفتن نهایی میباشد. وقایع شصت و شصت و هفت دوران جردانو برونو ایران بودند، دوره اصلاحات، دوران گالیه ایران بود،  از پایان اصلاحات تا وقایع سال های اخیر، دوران آگاهی یابی به "محو و از میان رفتن" آدرس و آدرس های پیشین  بود، و پس از آن وقایع، امروز در دوران رنسانس "جدید" تمام خاطرات خوش و ناخوش، آرزو و دلتنگی ها،  حسرت و سرخوردگی ها در حال مرور هستند- بتصور استخراج رنسانسی جدید و تنها از آن خود (وقایع هشتادو هشت و نظریه عصر طلایی). نقد روال های به بحران رفته نیز در همین چارچوب قرار دارد، و تصور راه حل مشگلات جهان. شاید پاسخ در دولت "انقلاب دموکراتیک ملی" مضمون محوری سی و خرده  سال پیش در وقایع پنجاه و هفت باشد- البته با به روز شدن با موارد زیر میباشد:

پایان دوقطبیت، جنگ سرد، شرق و غرب

تحلیل رفتگی مدرنیسم، رنسانس اول، فردگرایی حاصل آن

اختلالات جدی در تجربه گرایی (امپیریسم) و تولید تجربه و استنتاجات علمی ناشی از آنها

روند غول آسای صنعتی شدن چین که عملا قادر است تمام اهالی جها ن صنعتی پیشین (غرب) را جایگزین کند

به تاریخ وارد شدن اتحاد شوروی سابق و در روند به دولت تبدیل شدن آن

ورود هند گاندی ریاضت- دوک نخ ریسی به تاریخ و به دنیای صنعت

ورود برزیل نظامیگری های کودتا منش آمریکای لاتین به تاریخ و دنیای صنعت

و بالاخره، سقوط فلاکت بار غربی که تا کنون شناخته ایم در اروپا، آمریکا و سایرین

پیمان ها و ائتلافات سیاسی، اقتصادی، فن آورانه، فرهنگی و هنری، و البته هم نظامی –نهفته یا عیان بعنوان اشکال گذار به دنیایی که هر لحظه - از تولد یافتگان چند ماهه تا هفتاد هشتاد ساله ها - در بدر در پی ساختن آن هستند. دنیایی که در آن فاصله ها بیشتر ناشی از فاصله مردگان هستند و گذشتگان تا انسانهای حاضرو ناظر سازندگان آینده و تامین کنندگان باز تولید خویش که باهم و نه در کنار هم زندگی میکنند

 از پنجاه و هفت تا کنون مختصات جهان بنیادا محو یا عوض و یا در حال عوض شدن هستند، و در ایران تظاهرشان را در "جنگ ارزی" نشان میدهند- درهردو سمت این جنگ نه تحریم و نه توطئه خوابیده اند، در هردو سمت، ایران کهنه قرار دارد که قیمت اش با این نوسانات پایین و بالا میشود، این بروز و بیان و نماد احتضار یک دوره است که هم بعد درونی دارد و هم بیرونی- جهان کهنه دیگر قادر نیست نه خود را ارزش گذاری کند و نه ارزش هایی برای مبادله تولید کند چون دیگر قادر نیست خود را باز تولید کند. اضمحلال فردگرایی همگان را به اجزایی بدون کل مبدل کرده است، و این کل نیز که بازار است قادر به کل شدن –نه کهنه و نه جدید- نیست.

جنگ ارز در ایران، جنگ تبدیل زمین و موقعیت به ارزشهای جدید است (مرحله نهایی تغییر بنیادی شکل مالکیت)- اما این ارزش های جدید یا تبدیل به ایرانی جدید شده اند که در حال بیرون و بالا آمدن است، و یا دعوا بر سر بی ارزشی ریال است با بی ارزشی دلار- تمام این ریال ها –جمعا- قادر نیستند تهران را بخرند چون ذراتش از طلا نیز گرانتر شده اند، از سوی دیگر اگر دلار شوند –بعلت خود همین جنگ- مبلغی ناچیز در آنطرف مرزها میشوند، و بعد هم در آنطرف مرز و مثلا سرزمین موعود آمریکا، در دوره مهاجرت نخستین گروه ایرانیان، ساده ترین و بی فکر و ابتکار ترین تجارت که پمپ بنزین داری بود، با چیزی حدود یکصد هزار دلار(کالیفرنیا) قابل ابتیاع بود، و اکنون به ملیون ها رسیده است، یک خانه را میشد با بلیت ورودی به دنیای "رییل استیت" (مالکیت) به چیزی حدود سیصد هزار دلار خرید و از مزایای مالیاتی و غیره آن بهرمند شد. از مسیر های غیر قانونی هم که بسیاری راه و منفذ ها شناخته و بسته شده اند و یا در دسترس سایرین قرار گرفته اند.

در این کش وواکش، هرچه بیشتر میکشند بیشتر متوجه پوسیدگی طناب میشوند، اما کماکان میکشند که خود شغلی است چون انباشت هدف است و نه با آن چه بکنند و خواهند کرد- جز دوباره انباشتن. آیا این همان طنا ب اعدام معروف مارکس است؟  - چون سود و انباشت میدهد.

 

نویسنده آمریکایی دقیقا منظورش این بود که منظور آمریکایی ها آن نیست که دیگران تصور میکنند. در بازار، کل جزء و جزء کل میشود، و کارکردنش اساسا تداوم این چرخش است که قطع اش برابر مرگ و حداقل بی پناهی میباشد. دیگران دایما از کل صحبت میکنند و از آن حرکت میکنند و هم به آن میرسند بدون عبور از جزء، آمریکایی ها و آنچه غرب اصیل بنامیم، از "کل" بازار متشکل از اجزاء حرکت میکنند، و به اجزاء میروند، و در پی یافتن و شکل دادن به همان کل هستند با ترکیباتی دیگر. بحران غرب یعنی در این گذار و گردش دچار مشگل شده اند و دیگر قادر نیستند کلی جدید یا حتا پیشین را از اجزایی که آنها نیز ناشناخته شده اند یا بر اساس تعریف  پیشین وجود ندارند، بسازند. ایران از یکسو دست میزد و نفس میکشید، اما از سوی دیگر هرچه بیشتر سنگینی گذشته را افزایش داده و با خود حمل میکرد و امروز شاهد فرورفتن در اثر ثقل گذشته است. هردو خطری که پیش بینی میشد و از آنها وحشت وجود داشت، با هم و همراه و همسنگ، بکار افتاده اند، تهاجم از خارج – نظامی یا غیر- و تهاجم از درون –نظامی یا غیر. هردو تهاجمگران چنان در بحران و و حشت زده هستند که بر مبنای تجربیات جامعه بشری، از هیچ کاری و اقدامی برای بازپس گرفتن آنچه تصور میکنند از آن آنها بوده است و یا خواهد بود، پرهیزنخواهند کرد. فرض شود که همه چیز را به این ایرانیان بازپس داد، سئوال اینستکه اینها اینقدر در توهمات خویش غرق بوده اند که اصلا نه میدانند که آنچه میخواهند چیست و نه میدانند این اسب زیبای خیالات شان را چگونه تیمار و حفظ کنند. بهمین دلیل آنچه را که نمیدانند به آمریکایی ها خواهند سپرد، و آنچه هم که میدانند تنها چمدان  های خودشان است، و نتیجا ما حتا به پیش از مشروطه باز خواهیم گشت، و سفرای محترم  خارجی نقش دولت (استیت) را بازی کرده و حکومتی برای اعمال قدرت این دولت (استیت که حتما خارجی است) از چمدان داران داخلی فراهم خواهند آورد. اگراین شدنی بود در گذشته شده بود. بعلاوه تنها ترسی که در گذشته وجود داشت مصدق بود و مسجد مشهد و فیضیه قم، و حزب توده و تشکیلاتش، در حالیکه به آن ترس ها تجربه جکومت کردن، جنگ طولانی تر از جنگ جهانی دوم، و بالاخره، سال های پنجاه و پنج ببعد تا بیست و دو بهمن و صدای انقلابتان را شنیدم منهای "ما باران میخواستیم اما سیل آمد" نیز اضافه شده اند.

 این تغییرات هرکدام برای صدها بار سکته اجتماعی، طبقاتی، و بالاخره بیولژیکی کافی هستند، چرا تصور میشود  " دولت آشتی/ وحدت ملی" راه به جایی میبرد یا اینکه این ایستگاه های رسیدن به کودتا، سوریه، و یا یوگسلاوی و ویتنام هستند که ظاهرا شبیه یک هوسرانی جوانی هستند ولی "با یقین" به یک پیروزی نهایی – اگر حالا نشد اما چندی بعد زمین بازی ها که عوض شد- در پایان تمام مشگل اینستکه –همانطور که گفته شد- زمین بازی از تحول اتحاد شوروی و با روند صنعتی شدن چین بنیادا طوری عوض شده است که خود موجب این مشگلات شده اند، و چرا تصور شود که درباز ماندن تا تغییر شرایط و احتمالا تعویض زمین بازی، روزی نتیجه خواهند داد- نسل های آینده دیگر از جنسی دیگر خواهند بود و شاید تمایلی نداشته باشند که روی یخ گذشته های مرده راه بروند.

چه رسد که بدوند.  

  

افزودن نظر جدید