حادثه ای در پارس جنوبی

گرما و باز هم هوای گرم و شرجی. سیل عرق از سرو صورت به پایین سرازیر شده است. دیگر نسبت به خیس شدن لباس ها و جاری شدن قطرات عرق بی تفاوت شده ام. ولی قطره های عرق قصد دارند به هر نحوی اعصاب مرا به چالش بگیرند. برای دیدن مشخصات روی خط لوله و فلنج هایش باید خم شوم و این به دانه های عرق فرصت می دهد كه خود را به روی شیشه عینكم بیاندازند. دیدم تار و غیرشفاف می شود.عینك را تا می كنم ودر جیبم می گذارم. فراموش كرده ام كه بدون عینك دید خوبی ندارم. باید زمان بیشتری در این هوای خیس و گرم كه تنفس به دشواری در آن صورت می گیرد به سر ببرم تا با تمیز كردن عینك و خشك كردن عرق پیشانی و سر با آستین لباس كارم، بتوانم مشخصات را بخوانم.این خط لوله از جنس كربن استیل معمولی است كه با عملیات حرارتی در كوره، آن را برای عبور گاز مرگ بار (H2S) كه خورندگی بالایی هم دارد، آماده و پردازش كرده اند و ما باید با دقت و وسواس زیادی كار شناسایی مشخصات فنی را دنبال كنیم.

جوانكی تپل و چاق كه قطر لپ هایش از قطر جمجمه اش بیشتر است، مسوول كنترل كیفی پیمانكار است و باید كار را به من تحویل بدهد. مرتب این پا و آن پا می كند. حوصله ی كار با مرا ندارد. فقط نگاه كردن را یاد گرفته است، شاید كار را می فهمد ولی نمی خواهد در این هوای ناجور خود را خسته كند، شاید هم دارد دندان قروچه می كند و آرزو دارد خرخره ی مرا بجود. چون مثل برخی ها، مداركش را امضا نمی كنم تا بدود و خود را به زیر كولرگازی دفترش بیاندازد، لم بدهد، چای بخورد و جك های آن چنانی تعریف كند.

كارمان تمام می شود و او با سرعت به سوی دفترشان می رود. من هم آرام و قدم زنان خودم را به كانكس (كانتینری كه دفتر كار ماست) می رسانم. با باز كردن در دفتر توده ی هوای سرد همه ی وجودم را فرا می گیرد. كولر گازی این فضای كوچك را به بهشت خنكی تبدیل كرده است. از پشت شیشه ی دفتر به فضای جهنمی بیرون نگاه می كنم. ردیف 40 نفری كارگران را می بینم كه روی یك لوله ی داغ نشسته اند، روبروی درمانگاه. اول فكرمی كنم با یكی از آن اعتصاب های نصفه نیمه روبرویم. ولی بعد معلوم می شود همه شان اسهال گرفته اند. شام دیشب همه را مسموم كرده و اینك همه با چهره هایی خسته و عصبی در انتظار نوبتند تا دارویی از پزشكیار بگیرند. (كارگاه به این عظمت یك دكتر ندارد) در هوای سرد كانكس و از پشت شیشه، كارگاه دیدنی است. محوطه سایت زیبا به نظر می رسد. اسكلت های فلزی رنگ شده، خطوط لوله ریز و درشت، تو در تو با پیچ و خم های متعدد، در كنار تجهیزات غول پیكر و كارگرانی كه با شتاب به این سو و آن سو می روند و ابزار و وسایل كار را به جوشكاران و استادكاران می رسانند. از پشت این شیشه همه چیز زیبا به نظر می رسند و جهنم ِچند میلی متر بعد از شیشه، قابل درك نیست.

كار در همه ی طبقات به رغم هوای شرجی و گرما با شدت ادامه دارد. كارگران كمكی با دستارهای بلندی كه دورگردن شان انداخته اند و با دنباله ی آن مرتب عرق سر و صورتشان را پاك و خشك می كنند تا بتوانند از مناطق امن تخته بندی ها در ارتفاع، بدون خطر عبور كنند، والا با یك اشتباه ، در یك چشم به هم زدن سقوط از چند ده متری بر روی تعداد زیادی لوله و اسكلت فلزی ممكن می گردد و مرگ آغوش خونینش را برایشان می گشاید.

دستار صادق یك دور، دور گردنش پیچیده شده و بقیه ی آن تا روی شكمش آویزان افتاده بود. او اهل نورآباد ممسنی، از لرهای كهكیلویه و بویراحمدی بود. روح ا... ،فیتر (استادكار لوله كش صنعتی) صدایش می زند:

-         صادق كجا رفتی؟ مگه به تو نگفتم زود بیا، كار داریم؟مگه بت نگفتم...

-         بابا اسهال دارم. من تنها نیستم همه ی كارگران خوابگاه ما امروز اسهال گرفته اند. توی نوبت جلوی درمانگاه صف نشسته اند.از همین بالا نگاه كن...

-         فكر كردم اعتصاب كرده اند!

-         نه بابا همه اسهال دارند.

-         خیلی خب حرف بسه. بیا این لوله را از آنجاهایی كه علامت زده ام ببر

و سنگ جت بزرگ را به او نشان داد. سنگ جت بدون حفاظ بود. قاب حفاظ قبل از آمدن صادق به وسیله ی استاد كار برداشته شده بود تا قدرت مانور وسرعت بیشتری برای برش داشته باشد. به این صورت كار كردن بسیار خطرناك است. صادق قبل از شروع به كار قاب حفاظ را نصب كرد. او تجربه حادثه شكستن صفحه سنك دستگاه برش بدون حفاظ را داشت. حادثه ای كه در جزیره ی صدرای بوشهر یكی از دوستانش را تا پای مرگ برده بود. استادكارش نگاهش كرد و به این كار صادق ایراد نگرفت. اولین قسمت را برش داده بود كه فورمن (سرپرست فنی فیتر) به صادق رسید:

-         هی لُرُو.این كامبیز بازی چیه؟

صادق متوجه شد كه مورد مخاطب فورمن است. كار را متوقف كرد. صدای بلند و تیز سنگ جت در حال برش نمی گذاشت بشنود. درحالی كه با دنباله ی آویزان دستارش عرق پیشانی و صورتش را پاك می كرد، پرسید:

-         چی ؟

روح ا... :

-         می گه این كامبیز بازی ها چیه؟ و به حفاظ سنگ اشاره كرد.

صادق سنگ را برداشت تا به كارش ادامه دهد. با نگاهی بی تفاوت و بی اعتنا به فورمن سنگ را روشن كرد. ولی فورمن برخورد صادق را توهین آمیز تصور می كرد. از این رو حاضر نبود به این سادگی گذشت كند:

-         صبركن لُرُو

-         مگه خودت لُر نیستی؟ تو هم لُری...

-         نه من بختیاریم...

صادق با خنده ای تمسخرآمیز:

-         یادم نبود شما لُر فرنگی هستید!

-         گوش كن اگه می خوای با حفاظ كار كنی نباید سرعت كارت پایین بیاد، می فهمی؟ والا باید بری پی كارت جای دیگه...

صادق با عصبانیت در خود فروریخته:

-         عمو اگه صفحه سنگ بشكنه، اونم این صفحه سنگ های جدید  كه معلوم نیست از كدام جهنمی ‌آمده اند، آن وقت هر تكه اش به هر كی بخوره اونو می كشه، یا كورِش می كنه، یعنی تو اینها را نمی دونی.

-         ببین با كیا اومدیم سیزده به در.( با پوزخند) بت می گم كامبیزی برای همینه. همه ی كمكی ها دارن بدون حفاظ كار می كنن. روح ا... تو بگو چند بار اینجا حادثه رخ داده، هان؟

صادق دكمه ی استارت را زد و صدای گوش خراش سنگ و برش صفحه سنگ روی آهن او را از دنیای بگومگوها جدا كرد. روح ا... رو به فورمن:

-         كاریش نداشته باش. كارش درسته. با سرعت هم كار می كنه.

-         توخودت كارت پُر ایراده، آن وقت از این پشت كوهی دفاع می كنی؟ این كامبیزه و به درد پروژه نمی خوره ( با تاكید بیشتر) نِ... می... خو... ره، حالیته؟

-         بابا این ها تازه كارند ، این ها هنوز به كارشان مسلط نشدن، می زنن خودشونو یا یكی دیگه رو نفله می كنن ها، تازه كی میاد این جهنم كار كنه كه تو گیر دادی به اون. اگه بختیاری بود بازم این حرف ها را می زدی؟

-         به خاطر همین می گم، كامبیز به درد پروژه نمی خوره

-         این هم حق داره، مثل تو كه توی پروژه كار یاد گرفتی، كار یاد بگیره. حق داره نون بخوره.

-         من هم باید نون بخورم. به من چه ارتباطی داره كه اون كار بلد نیست.

صادق تحت تاثیر صدای گوش خراش سنگ جت مكالمه را نمی شنید.

روح ا... :

-         تو هم پیش كارگر فنی كار یاد گرفتی. حالا وظیفه داری كار یاد بدی.

-         هر كی اینو گفته غلط كرده. من خودم یاد گرفتم.

-         آره اروای ننه ات.

هیكل روح ا... كوچكتر از فورمن بود ولی اعتماد به نفس و برخورد شجاعانه اش فورمن را وادار به عقب نشینی كرد. روح ا...كه ضعف او را دید با قدرت بیشتر ادامه داد:

-         مگه نمی ببینی این جوانان دانشگاه رفته ای را كه با مدرك لیسانس دارند عملگی می كنن؟

باز شدن این زاویه از گفت و گو به فورمن روحیه درگیر شدن با روح ا... را داد. حرفش را قطع کرد:

-         خب ... خب پس تو هم بعله! در حالی که انگشت سبابه اش را به علامت تهدید تکان می داد با پوزخند گفت:

-         - پس کله تو هم بوی قورمه سبزی میده؟

-         روح ا... حرفش را با خشم قطع کرد: اینجا آخرشه، خوب می فهمی؟ کی می یاد توی این جهنم کار کنه ، تو هم هیچ غلطی نمی تونی بکنی. دهنتو سرویس می کنم...

-         یواش ، یواش، بیا پایین با هم بریم ، کجا با این عجله؟

و با پوزخند از این دو تن دور شد. کار صادق به پایان رسید. سنگ را روی زمین گذاشت در حالی که با دستار بلندش سرو صورتش را از عرق پاک می کرد، به سوی کلمن آب یخ رفت. اول یک لیوان آب سرد را روی سرش ریخت و لیوان های بعدی را سر کشید. روح ا... به طرف سنگ رفت و محافظ آن را باز کرد و در سطل فلزی که آچار و بقیه ی وسایل کارشان در آن قرار داشت انداخت. صادق با تبسم:

-         آخر کار خودشو کرد؟ مگه نه؟

-         آره. اگه ببینه بازم با سنگ محافظ دار کار می کنی، در اولین فرصت اخراجت می کنه.

-         باشه به جهنم. دوستام شرکت بغلی کار می کنند. می رم اون جا.

-         اونم اون جا دوستانی داره شاید اون جا هم به تو گیر بده

بیسیم روح ا... به صدا در آمد:

-         روح ا... روح ا... موقعیت؟ کجایی؟

روح ا...:

-         بگو چی می خوای، تو که همین دو دقیقه پیش اینجا بودی...

-         کمکی ات را بفرست جلوی انبار، کپسول های اکسیژن آمده باید بار خالی کنه.

-         من به او احتیاج دارم. داره کار می کنه.

-         بفرستش در انبار کارگر نداریم. خودت سنگ بزن. مفهوم بود؟

-         باشه می فرستم. کمی صبرکن.

بعد چند فحش چارواداری داد و رو کرد به صادق:

-         می بینی تازه اول گیردادنشه. اگر به میل او کار نکنی آنقدر اذیت و آزارت می کنه که خودت پا به فرار بگذاری و بری.

-         اگه کار به اینجا بکشه یک کتک سیری از من می خوره و بعد می رم.

-         ای بابا کتک چه فایده ای داره اینها یک مشت پاچه خوارند و مدیران هم آنها را دوست دارند. به این جهت حتا اگه جای دیگه ای هم تو رو ببینه اخراجت می کنه. تازه مگه هیکلشو ندیدی از تو قوی تره

-         نمی خوام که رو در روباش بجنگم. یک چوب تو کمر یا گردنش می زنم که از اینجا افقی ببرنش خونه اش تا که قبرش آماده بشه

-         هی چه خبره؟ برای چنین کاری کسی را نمی کشن

-         چرا می کشن. وقتی اون من و خانواده ام را از نون خوردن بندازه حقش همینه.

-         اشتباه می کنی اون هم مثل ما یک کارگره.

-         نه او کارگر نیست. او سگ پیمانکاره.

-         خب بگذریم، خالی بند هم بودی و ما نمی دونستیم (باخنده و خوشرویی)

-         بعد می فهمی که خالی بندم یا نه. فقط این را بدون کسی نمی تونه با نون زن و بچه ی من بازی کنه ، هرکی می خواد باشه.

سنگ بدون حفاظ را برداشت و دوباره حفاظ را روی سنگ کار گذاشت.

-         حداقل امروز این کار رو نکن...

-         یکی از دوستام بچه آبادان بود. بابت همین بی احتیاطی دستش برای همیشه ناقص شد و شکمش درب و داغون شد و تا پای مرگ رفت.

و با سنگ شروع به برشکاری روی لوله کرد. سنگ جت بزرگ با صفحه 3 میلیمتری در هر دقیقه 8500 دور می زند و به این ترتیب لوله ها و پلیت ها را مثل پنیر برش می دهد. با این چرخش بسیار بالا اگر کارگر صفحه سنگ را نادرست در شیار قسمت برش داده شده حرکت بدهد، صفحه 3 میل می شکند و هر تکه ی آن می تواند منجر به زخمی عمیق و در فاصله ی نزدیک منجر به مرگ شود. حفاظ صفحه سنگ درصد بالایی از این خطر را کاهش می دهد . کارگران به دلیل فشار عوامل کارفرما و پیمانکار و برای سرعت برشکاری این حفاظ را برمی دارند. مسؤول ایمنی باید در همه ی طبقات بازدید کند و مانع این عمل گردد. ولی مسؤول ایمنی فقط در سطح هم کف سایت و کارگاه مانور می دهد و درکی از چنین مسایلی ندارد.

...

من باید به طبقه ی سوم می رفتم و یک خط 6 اینچ را بررسی می کردم. این طبقه خلوت بود و سر و در زمان انجام کار صدای كارگران به گوش نمی رسید. در کنار یک تاور بلند (مخزنی با سطح مقطع 3 الی 4متر و ارتفاع 30 متر) یکی از کارگرانی را دیدم که چند ساعت قبل توی صف اسهالی ها نشسته بود.او روی پاگرد مشبک تاور به خواب عمیقی رفته بود. پوتین هایش را زیر سرش گذاشته بود و یک تکه کارتون را زیر کتف و کمرش قرارداده بود. زانوها را تا زیر سینه جمع کرده و به این ترتیب همه ی بدنش را روی این تکه کارتون جا داده بود. از رنگ زردش پیدا بود که دیگر نای پایین رفتن را ندارد. از یک سو غذای دیشب و اسهال و اینک گرما و هوای شرجی و تعریق فراوان. بالای سرش ایستادم تا مطمئن شوم به اغما نرفته است. آرام و شمرده نفس می کشید. مثل اینکه روی تشک پرقو خوابیده است. به راهم ادامه دادم. سرو صدای زیادی از طبقات پایین به پا شد. فکر کردم در این هوای گرم ، مشاجره و سر و صدا امری عادیست و با وجود تعداد زیاد کارگر که مسموم شده اند امکان درگیری و بگو مگو چندان غیرطبیعی نیست. بی اعتنا به کارم ادامه دادم. ولی آژیر آمبولانس و دویدن های کارگران نظرم را جلب کرد و به سرعت طبقات را پایین آمدم . در محل کار صادق شلوغ بود. خون تازه همه جا را پوشانده بود. اسکلت فلزی و لوله ها همه خونی بودند. چند نفری گریه می کردند. عده ای هم عصبانی بودند و به زمین و زمان توهین می کردند. برخی مات وحیرت زده، نمی توانستند حرف بزنند.

دستار صادق حادثه ای را بوجود آورده بود. جریان باد دنباله آویزان دستارش را به سوی سنگ جت هدایت کرده و صادق که به شدت مشغول برش لوله بود، زمانی متوجه خطر شده بود که دستار دور صفحه سنگ پیچیده در نتیجه، شتاب بالای صفحه سنگ در دهم ثانیه سنگ را برگردانده و صفحه ی پرشتاب را با گلوی صادق آشنا کرده بود.

برای کار با سنگ جت بزرگ علاوه بر آموزش، باید هم دقت بالایی داشته باشد و هم اعصاب کارگر آرام باشد. ولی این همه حاشیه های پراسترس کار، سختی کار و هوای غیرمعمول همراه با نگرانی هایی که مثل خوره شبانه روز جان و وجود کارگران را می جود و کارگران را از تعادل خارج می کند، نگرانی هایی ناشی از کاهش ارزش واقعی دستمزد به دلیل تورم و گرانی روزافزون، طرح هایی چون کارمزد منعطف و...، دریایی از فشارهای اقتصادی – اجتماعی، همراه با حاشیه های کار در کارگاه که پیمانکاران خالق آن هستند. با وجود این واقعیت ها، دیگر تنها حفاظ سنگ برای جلوگیری از حادثه کافی نیست...

به هر حال دیگر صادق عزیزی، از شهرستان نورآباد ممسنی، در میان ما نیست. او برای همیشه این زندگی پر استرس، سراسر ستم و بیداد و فساد را ترک کرد و خانواده اش در وادی هولناک تنها ماندند.

از نظر مدیریت ارشد صنایع کشور کار پروژه درصدی تلفات دارد و ما کارگران باید این هزینه ها را بپردازیم. "

این اعتراف مسئولان در واقع اعتراف به سختی کار پروژه است. اما با وجود حتا این گونه اعترافات سنوات مربوط به سختی کار را برای کارگران محاسبه نمی کنند. پیمانکار بیمه آنها را به طور کامل پرداخت نمی کند. حق بیمه بر اساس حداقل حقوق پرداخت می شود نه حقوق دریافتی. ولی كارگران باز هم سکوت می کنند چون امنیت شغلی ندارند. راستی كه بر كارگران پراکنده و بدون تشكل چه ستم ها كه روا نمی دارند؟

از همین روست كه آقایان، آن ها را می دوشند و امتیازاتی را که كارگران طی سال های سخت و با مبارزه طولانی به دست آورده اند ، از آنها باز پس می گیرند.

شاید در تاریخ صنعت و اقتصاد بسیار کم نظیر باشد که در یک مملکت همه ی دولت ها، چه راست و اصولگرا و چه اصلاح طلب و لیبرال و چه راست میانه، دنباله رو مناسبات اقتصادی نئولیبرالیسم باشند. در نمازهای جماعت جمعه شجاعانه مشت نثار پوزه ی امریکا می کنند ولی در سایه روشن، سیاست های اقتصادی صندوق بین المللی پول را با آغوش باز می پذیرند و در آرزوی عضویت در سازمان تجارت جهانی، همه ی حقوق قانونی طبقه ی کارگر ایران را به دستور عموسام لگدمال می کنند. رفاقت با فرهنگ اقتصادی عموسام به مذاق دلال ها شیرین است.

کارگران پروژه ای همراه با همه ی کارگران آرزو می كنند فرصت بازگشت به یک ساختار انسانی و آزاد و صنعتی از دست نرفته باشد.

20 شهریور 91

-----

*در این گزارش تنشها و درگیریهای روزانه کارگاه در روند یک حادثه بازسازی شده و شامل حال همه ی کارگران پروژه است.

 

منبع: 
کانون مدافعان حقوق کارگر

افزودن نظر جدید

دیدگاه‌ها

دوستان :من هم در پارس جنوبی سالها کار می کنم و پیمانکارم . ریشه های فرهنگی در بروز چنین مسائلی بی تاثیر نیست . بعنوان یک مدیر اجرائی بارها در کلاسهای ایمنی شاهد فرار کارگران از اموزش و بی توجهی بان بوده ام . در مقایسه با کارگران کره ای - ایرانی ها حاضر به رعایت بسیاری از نکات فنی و ایمنی نیستند . تلاش خود من در پروژه هائی که مسئولیت انرا بعهده داشتم برای رعایت نکات ایمنی و بهداشت کار بی ثمر و گاهی با مقاومت کارگری روبرو میشده است . همه مشکلات تنها به مناسبات کارفرما و کارگر مربوط نیست . فرهنگ روستائی و عدم تمکین به رعایت اصول فنی بزرگترین معضل پروژه هاست . H.S.E تنها یک نام فرمایشی در محیط کار است وکسی برای ان اهمیتی قائل نیست . به جرات می گویم حتی رعایت بهداشت در کمپ که محل زندگی کارگران است کمترین بهائی ندارد . بارها شاهد بوده ام که کمپ پاس ها از بی نظمی و عدم رعایت کارگران در بهداشت فردی و عمومی شکایت داشتند . یکی از نکاتی که خود من اهمیت میدادم همین دو مورد بود . امکانات مناسب بهداشتی و رفاهی در کمپ و حفظ سطح بالای ایمنی در کار ولی با همه اینها رعایت این نکات ازسوی کارگران محال .