الزام مقدم: تجهیز به یک نظریه گذار سوسیالیستی

 

نادر عزیز

با سلام و امید شادمانی ات،

پیش از همه ابتکار تو و رفقای اتحاد فدائیان را در گشودن باب گفتگو پیرامون بحران چپ ارج می گذارم و "دست مریزاد" می گویم. در پاسخ به ابتکارت مایلم چند نکته را، با ترتیبی فارغ از ترتیب پرسشهای تو، بنویسم:

1 من توجه دارم که موضوع گفتگو بحران چپ است. اما من، علی پورنقوی، در مواجهه با پرسش در بارۀ بحران چپ نمی توانم دست کم در نظر نگیرم که من:

-         یک چپ ام و چپ بوده ام. بنابراین در شکست و پیروزی آن سهیم و مسئول،   

-         زاده و پرورده ایران ام و ایران را به عنوان محیط  مقدم تلاش برای تحقق آرمانهای چپ در نظر دارم،

-         و بالاخره این که این تلاشم را در قالبها و با ابزار حزبی پی می گیرم.

به عبارت فشرده، من یک "چپ ایرانی متحزب"ام.

می توان البته وجوه دیگری از هستی سیاسی من را به این سه وجه افزود؛ مثلاً من به نسل معینی تعلق دارم، "قرن بیست و یکمی"ام، "خارج کشوری"ام، "اکثریتی"ام، ووو. قطعاً هر یک از این وجوه نیز رنگ و لعاب خود را به پاسخ من به بحران چپ خواهد بخشید، اما غرضم در این جا از این طریق ورود به موضوع مقدمتاً این است که با گفتن این که "من یک چپ ام" بر لزوم تقرب از درون با مسئله بحران چپ تأکید کنم و بگویم با پیروی از فاصله گذاری دور و درازی که گاه شاهدیم پاره ای از فعالان چپ، بین خود با چپ ایجاد می کنند، بسیار دشوار بتوان بر بحران چپ غالب آمد. بحران چپ در بیرون از چپ پاسخی نخواهد یافت.

دیگر این که می خواهم تا حدودی به دست دهم که ما با یک بحران چندوجهی مواجهیم؛ بحرانی که در اساس از شکست تجربه "سوسیالیسم واقعاً موجود" و بنیان ایدئولوژیک آن، مارکسیسم – لنینیسم، ناشی می شود و به این اعتبار ابداً "ایرانی" نیست. اما این شکست جهانی برای چپ، در ایران با واقعیت دیگری نیز همراه شده است: شکست "سوسیالیسم واقعاً موجود" نخستین و تنها شکست چپ در ایران نبوده است. چپ ایران، در تاریخ یک قرن اخیر ایران و در تلاش تاریخی جامعه برای عبور از نابرابری و استبداد مکرراً ناکام مانده است. شایسته است که پاسخ جوئی برای علل شکست تجربۀ سوسیالیسم واقعاً موجود با نگاه به پروندۀ تاریخی چپ ایرانی توأم گردد.

سرانجام این که امروزه روز سروکار ما با "بحران حزبیت" یا "حزبیت بحرانی" است. بحران حزبیت واقعیتی تنها متوجه احزاب چپ نیست، اما متوجه احزاب چپ نیز هست. در همین اوقاتی که من این سطور را می نویسم، جامعه هلند شاهد تقلای مرگ و زندگی دو – سه تا از احزاب خویش است؛ حتی حزب دموکرات مسیحی اش. به نظر من بحران حزبیت وجه سومی از بحران است که، اگرچه از عواملی به مراتب گسترده تر از عوامل خاص چپ نشئت می گیرد، اما چپ به طور کلی و چپ ایرانی به طور خاص برای ایفای نقشی مؤثر در جامعه [ایران] نمی تواند از آن غافل بماند.

2 پرسشهای تو متوجه نبود "گفتمان مشترک" نزد چپ ایران و راه دستیابی به یک گفتمان مشترک اند. فقدان یک گفتمان مشترک نزد چپ [ایران] یک واقعیت است و دغدغۀ شریف تو کاملاً موضوعیت دارد. با این حال من می خواهم گفتگو را کمی به عقب بکشانم. دشواری مقدم این نیست که چپ از پراکندگی گفتمان رنج می برد. طبعاً یک موضوع (سوژه) فقط وقتی می تواند به گفتمان تبدیل شود که جمعیت معینی به آن بپردازد. اما این کافی نیست. آن جمعیت معین زمانی موفق به تبدیل موضوع گفتگوی خود به یک گفتمان خواهد شد، که گفتگو بر چشم اندازی (ویژنی) نسبتاً روشن نزد آن جمعیت استوار باشد. به هر تعریفی از گفتمان، مشخصه و لازمۀ گفتمان انسجام است و بی چشم انداز، انسجام و بنابراین گفتمانی حاصل نخواهد شد. نحله های چپ برای آن که بتوانند به گفتمان مشترکی دست یابند مقدمتاً باید خود را به چشم انداز نسبتاً روشنی از آینده مجهز کنند و در حال حاضر هم این که آیا تلاش باید متوجه تجهیز به یک چشم انداز واحد باشد، واجد اهمیت مقدم نیست؛ بگذار هر چپ از چشم اندازی خاص خود برخوردار باشد!

دشواری مقدم ما به نظر من دقیقاً فقدان همین چشم انداز نسبتاً روشن است. گوئیا سیلی سخت شکست "سوسیالیسم واقعاً موجود" جرأت و جسارت را از ما حتی برای جستجو و اشاعه یک چشم انداز ستانده است. خلاصه کنم: این چندان مهم نیست که نحله های چپ از چشم انداز واحد و بنابراین از گفتمان مشترکی برخودار نیستند. شاید حتی بهتر همین باشد که تلاشی برای ایجاد یک چشم انداز و گفتمان واحد برای تمامی چپ نشود. اما در هر حال به مراتب مهمتر از این، نفس برخوردای از چشم انداز است، ولو هر چپ یک چشم انداز.

اما چشم انداز نسبت به چه؟ به یک اعتبار تکامل تئوری سوسیالیسم تاکنون چیزی جز تکامل چشم اندازهای آن نسبت به طریق دستیابی به جهانی عادلانه نبوده است. خواست عدالت بسیار دیرینه است. بنابراین ترسیم جهانی عادلانه و وعدۀ چنین جهانی ابداً اهمیت ندارد. شاید نخستین رؤیاهای بشری از یک جهان عادلانه با رؤیاهای بشریت امروزین از چنان جهانی تفاوت ماهوی چندانی نداشته باشند. اما پاسخی که در هر دوره به چگونگی نیل به این دنیای رؤیائی داده شده است، "زمین تا آسمان" با پاسخهای پیشین متفاوت بوده است. نوشته اند، و به درستی هم نوشته اند، که کار خطیر مارکس به عنوان یک جامعه شناس انقلابی، ترسیم چگونگی گذار به سوسیالیسم بوده است. اکنون نیز، پس از شکست تجربه "سوسیالیسم واقعاً موجود"، دشوار بتوان لزوم تکامل تئوری سوسیالیسم را به معنای دیگری جز تجهیز چپ به یک نظریه جدید برای گذار به سوسیالیسم تعبیر کرد. من با سوسا سانتوز، جامعه شناس برزیلی که نشان می دهد نیل به چشم اندازی برای گذار به سوسیالیسم می تواند در غلبه بر اختلافات درون نحله های چپ [در برزیل] فوق العاده مفید افتد[1]، کاملاً همعقیده ام.

می خواهم تأکید کنم که آنچه امروز برای چپ در "عرقریزان نظری" اش اهمیت مقدم دارد نیل به یک چشم انداز و آن هم نیل به چشم اندازی برای گذار به سوسیالیسم است. این هم جز با نقد و نگاهی اثباتی بر تمام تجربه چپ در قرن گذشته حاصل نخواهد شد. گفتن ندارد که برای من و تو، با سابقۀ مارکسیست – لنینیستی مان، این نقد اثباتی در اساس به معنای نقدی اثباتی از مارکسیسم – لنینیسم است.

3 "سرمایه داری پایان تاریخ نیست". من نیز با این نظر موافقم و فکر می کنم نمی توان "تا آخر چپ" بود و در عین حال سرمایه داری را پایان تاریخ تلقی کرد. منظورم از "تا آخر چپ"، پایداری در آرمانهای چپ، خاصه عدالت و آزادی است. در نظام سرمایه داری، به عنوان نظامی مبتنی بر مالکیت خصوصی بر ابزار تولید، نمی توان عالیترین عدالت و آزادی را متحقق کرد و بنابراین به عنوان یک کاوشگر پیگیر عدالت و آزادی نمی توان باور داشت که سرمایه داری پایان تاریخ باشد. من امروز به این نتیجه رسیده ام که سوسیال دموکراسی در همین نظام سرمایه داری خدمات بزرگی را در تأمین عدالت و آزادی برای گروه های وسیعی از انسانها به انجام رسانده است، اما زمانی که از زبان موفقترین و رادیکالترین آنان می خوانم که "... غیرممکن است از سرمایه داری خلاص شویم"[2] و بنابراین می بینم که سوسیال دموکراسی به این ترتیب سرمایه داری را پایان تاریخ اعلام می کند، به این نتیجه می رسم که چپ پیگیر نمی تواند با سوسیال دموکراسی به اصطلاح مرزبندی نداشته باشد.

باری، پس "سرمایه داری پایان تاریخ نیست"، اما گفتن و واگفتن این نکته نیز مطلقاً کمکی به دستیابی به نقدی اثباتی از م – ل و به چشم اندازی برای گذار سوسیالیستی نمی کند. پیشتر تأکید کردم که چپ باید مقدمتاً خود را به یک چشم انداز از گذار سوسیالیستی تجهیز کند و تا آنجا که به من و تو مربوط می شود، این چشم انداز در نقد اثباتی از م – ل حاصل خواهد شد.

می دانی که من و تو زمانی، به عنوان مارکسیست – لنینیست، بر این باور بوده ایم که "مناسبات تولیدی سوسیالیستی در درون جامعۀ سرمایه داری شکل نخواهند گرفت". ما می گفتیم و می نوشتیم که

 "در تاریخ بشر، برده داری و فئودالیسم و سرمایه داری، همگی نظامهای استثمارگرانه ای اند كه بر مالكیت خصوصی ابزار تولید استوارند. جایگزینی هریك از این سه نظام اجتماعی و اقتصادی با دیگری، همواره به این شكل بوده است که یك نظام جدید مالكیت خصوصی بجای نظام قدیم مالكیت خصوصی نشسته است. در این نظامها مناسبات تولیدی نوین می توانستند تدریجاً در جامعه كهن شکل گیرند و توسعه یابند. مثلاً مناسبات تولیدی سرمایه داری به تدریج در جامعه فئودالی ایجاد شدند... اما مناسبات تولیدی سوسیالیستی مبتنی بر مالكیت همگانی اند و امكان شکل گیری این مناسبات در بطن جامعه سرمایه داری وجود ندارد".

همچنین می دانی که انقلاب پرولتری و دیکتاتوری پرولتاریا، که به نظر من در مرکز نقدهای شتابزده یا نیم بنیان از مارکسیسم – لنینیسم قرار می گیرند، باورهای به اصطلاح قائم بالذات در این مکتب نیستند و از همان باور پیشگفته نشئت می گیرند؛ به عبارت دیگر مارکسیسم – لنینیسم انقلاب پرولتری و دیكتاتوری پرولتاریا را همچون پیش شرطهای پیدایش مناسبات تولیدی سوسیالیستی درک می کرده و وقوع و اعمال آنها را برای تحقق مناسبات سوسالیستی ضرور می دیده است. از مارکس تا استالین، اگرچه فهمشان از دیکتاتوری پرولتاریا اکیداً متفاوت و مغایر هم بود اما همگی آنان باور داشتند که پرولتاریای مورد نظرشان باید قدرت را به کف آورد و طی یک دوران طولانی دست به تحقق مناسبات سوسیالیستی بزند. همین فکر که "مناسبات سوسیالیستی در درون جامعۀ سرمایه داری شکل نخواهند گرفت" بود که منطقاً به لزوم انقلاب پرولتری و دیکتاتوری پرولتاریا انجامید. اراده گرائی و قهر باطنی م – ل نه در باور به لزوم دیکتاتوری پرولتاریا برای ساختن جامعۀ سوسیالیستی بلکه در پاسخی نهفته است که این مکتب به پرسش امکان شکل گیری مناسبات سوسیالیستی در درون جامعۀ سرمایه داری می دهد؛ روشنتر بگویم: آن اراده گرائی و قهر در بی باوری به این امکان نهفته است. از این رو به نظر من موضوع مقدم و کلیدی در نقد اثباتی از مکتب مارکسیسم - لنینیسم دقیقاً وارسی همین پاسخ و اخذ موضع نسبت به آن است. بر این پایه نیز هست که می توان چشم انداز و راهکاری برای آینده ترسیم کرد.

این را هم اضافه کنم که پاسخ مذکور یکی از اصلی ترین نقاط ضعف، اگر نگویم اصلیترین نقطه ضعف مارکسیسم – لنینیسم در ادعای آن به عنوان یک مکتب سیاسی علمی است. تأکیدم در این جا بر ادعای علمی بودن م – ل از جانب این مکتب است. جدا از این که ما هنوز قائل به ماتریالیسم تاریخی، به هر تعبیر از آن باشیم یا نه، بر هیچ پایه ای از خود ماتریالیسم تاریخی و یا هر تئوری تاریخی دیگری نمی توانیم به این نتیجۀ صرفاً پیشگویانه برسیم که مناسبات سوسیالیستی در درون جامعه سرمایه داری شکل نخواهند گرفت. این نه یک نتیجۀ علمی از ماتریالیسم تاریخی، بلکه یک سیستم سازی اراده گرایانه است. مارکسیسم – لنینیسم، از مارکس تا استالین، مدام به سمت ساختمانی مبتنی بر اصول اولیه (سیستمی اکسیوماتیک) نزدیکتر شد. استالین این ساختمان را به "اوج" رساند. اوج را در گیومه می گذارم، زیرا این روند برای امری که با انسان ارتباط مستقیم دارد جز حضیض نیست. خشت کج نخستین را اما خود مارکس، با استنتاج ضرورت انقلاب پرولتری و دیکتاتوری پرولتاریا برای تحقق مناسبات سوسیالیستی، مبتنی بر تلقی معینی از این مناسبات، نهاده بود.

4 احتمالاًاطلاع داری که در سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت) نقد تجربه "سوسیالیسم واقعاً موجود" بر این پرسش تمرکز یافت که "آیا سوسیالیسم باید همچون مجموعه ای از ارزشها درک شود و یا به عنوان یک ساختار اقتصادی - اجتماعی؟". به نظر من این پرسش نقطه شروع دقیقی برای نقد نبود، اما نقطه شروع نامناسب و نقدگریزی هم نبود. پاسخ داده شده به آن هم پاسخی قانع کننده، چشم انداز ساز و راهبر نیست. پاسخ مسلط، بی آن که البته جنبۀ سازمانی پیدا کند، همانی است که در روزهای اخیر در نوشتۀ رفیق مشترکمان، بهزاد کریمی، می خوانیم: "سوسیالیسم، مجموعه ارزش هایی است که در روند تکوینی خود، منطقاً به سیستمی دیگرگونه فرا خواهد روئید و حالت ساختار به خود خواهد گرفت". ذکر این تجربه از سازمان "اکثریت" از این رو اهمیت دارد که یکی از تنوعات موجود در برخورد چپ به نقد شکست و اهمیت نقطه آغازی را که برای نقد برگزیده می شود، می نمایاند.

می گویند نتایج تحقیق در پهنۀ اجتماعی غالباً از پیش تعیین شده اند. این نظری افراطی برای بی اعتبار کردن علوم اجتماعی است، اما بارقه ای از حقیقت در آن نهفته است: پرسشهائی که ما پیش روی خود می نهیم، به کلیترین تعبیر، مستقل از توان و خواست ما نیستند. مرکزیت بخشیدن به پرسش "آیا سوسیالیسم مجموعه ای از ارزشها است یا یک ساختار اقتصادی – اجتماعی؟" و اکتفا کردن به آن، معرف مسیری در نقد شکست است که راه را می آغازد اما راهگشا نیست و ابهام را باقی می گذارد. این پرسش، به همان گونه و در محدوده ای که مطرح شد، نمی تواند خود را فارغ از پرسشهای بعدی بداند که "آیا فراروئی مجموعه ارزشهای سوسیالیستی به یک ساختار اقتصادی – اجتماعی، یک اتوماتیسم است؟"، "آیا این فراروئی حادث است یا روندی در درون جامعۀ سرمایه داری و شامل یک دوران همزیستی دو نظام، که طی آن یکی بیشتر و بیشتر شکل می گیرد و دیگری بیشتر و بیشتر شکل می بازد؟"، ووو.

مبتنی بر آنچه گذشت، من فکر می کنم نیل به چشم اندازی روشن برای چپ مستلزم پاسخ به چهار پرسش زیرین است که موضوع گذار سوسیالیستی در کانون آنهاست (در واقع سه و نیم پرسش، زیرا پرسش دوم منتج از پرسش نخست است):

1-     آیا امکان شکل گیری مناسبات سوسیالیستی در درون جامعۀ سرمایه داری وجود دارد؟

2-     آیا برای تحقق مناسبات سوسیالیستی انقلاب الزامی است؟

3-     آیا امکان سامان مسلط و کارای یک اقتصاد پیشرفته متبنی بر مالکیت جمعی بر ابزار تولید وجود دارد؟

4-     نقش دولت و جامعه مدنی و تعادل میان این دو در تحقق مناسبات سوسیالیستی کدام است؟

چشم انداز نسبت به گذار سوسیالیستی در اساس حول این پرسشها شکل می گیرد. همچنین در اساس حول همین پرسشها است که نحله های مختلف چپ شکل گرفته اند. این نحله ها عبارتند از: سوسیال دموکراسی، لنینیسم، آنارشیسم، و سوسیالیسم دموکراتیک. امیدوارم شِمای کلی زیر منظورم را روشن کند:

 

 

سوسیال

دموکراسی

لنینیسم

آنارشیسم

سوسیالیسم دموکراتیک

آیا امکان شکل گیری مناسبات سوسیالیستی در درون جامعۀ سرمایه داری وجود دارد؟

آری

نه

نه

آری

آیا برای تحقق مناسبات سوسیالیستی انقلاب الزامی است؟

نه

آری

آری

نه

آیا امکان سامان مسلط یک اقتصاد مدرن متبنی بر مالکیت جمعی بر ابزار تولید وجود دارد؟

نه

آری

آری

آری

نقش دولت و جامعه مدنی و تعادل میان این دو در تحقق مناسبات سوسیالیستی کدام است؟

نقش مسلط دولت

نقش مسلط دولت

نقش مطلق جامعه مدنی و نفی دولت

نقش مسلط جامعه مدنی

این البته یک شِمای کلی است و تنها پاسخهای مسلط نحله های مذکور را به دست می دهد. پاسخها در واقعیت، چنان که من نوشته ام، در همه جا از زبان این یا آن نحله چنین سرراست و یکدست نیستند: هستند لنینیستهائی که در نقد دیکتاتوری پرولتاریا کیفیت مشروطی از چرخش دموکراتیک قدرت را می پذیرند، هستند سوسیال دموکراتهائی که پاسخشان به سؤال سوم مثبت است، هستند آنارشیستهائی که دولت را نفی نمی کنند بلکه آن را "نادیده می گیرند"، و هستند سوسیالیستهای دموکراتیکی که چندان باوری به امکان شکل گیری مناسبات سوسیالیستی در درون جامعه سرمایه داری ندارند.

دیگر این که این شِما برای ما که "معتاد مرزبندی" استیم، مرز میان نحله ها و دوری و نزدیکی شان را هم به دست می دهد: سوسیال دموکراسی و لنینیسم فاصلۀ بسیاری از هم دارند، اما پاسخ شان به تعادل میان دولت و جامعه مدنی در تحقق مناسبات سوسیالیستی یکی است: عدالت توزیعی سوسیال دموکراسی و دیکتاتوری پرولتاریای لنینیسم، هر دو وجود دولتی مقتدر برای تحقق مناسبات سوسیالیستی را ایجاب می کنند. نقد بیش از ثلث قرن پیش نیکوس پولانزاس، توأماً به لنینیسم و سوسیال دموکراسی، دایر بر دولتمداری (statism) این دو، توضیح مناسبی برای این وجه از شمای کلی بالا است[3].

شاید مکثی بر اشتراک و افتراق سوسیال دموکراسی و سوسیالیسم دموکراتیک هم بیهوده نباشد. اشتراک این دو "امروزی" است و افتراق شان "فردائی"؛ آن هم یک فردای تاریخی. این که جامعه در آینده ای دور چگونه خود را سامان خواهد داد، و خاصه تبدیل سؤال سوم پیشگفته به موجبی حیَّ و حاضر و فعال برای مرزبندی، خلاف روشی است که من شخصاً طرفدار آنم: "قطبیت زدائی از اختلافات به جای قطبیت بخشیدن به اختلافات". با این حال بد نیست این تجربه از سیاست هلند را هم از نظر دور نداریم: در هلند سه حزب چپ وجود دارند که تأکید یکی شان بر توسعه است، دیگری بر عدالت و سومی بر "سبز". اما چپ بودن هر سه آنها موجبی برای یکی شدنشان نشده است. پس باید پذیرفت که در سیاست فاکتورهای دیگری نیز دخیل اند که در شِماهائی از آن دست که گذشت، ردّی باقی نمی گذارند.

آخرین نکته، پیش از آن که این مقال را ببندم: پاسخهای نوشته شده از جانب نحله های چپ به سؤال چهارم تنها از اعتباری تاریخی، کلان و استراتژیک برخوردارند و نه سیاسی. این نکته در مورد نقش مسلط جامعه مدنی در دیدگاه سوسیالیسم دموکراتیک دارای اهمیت خاص است. هستند امروزه کسانی که در تجلیل نقش جامعه مدنی تا نفی نقش احزاب در جوامع امروزی و به حزب گریزی راه می برند. جالب این است که این گرایش بیشترین همزبانی تحلیلی را، در میان نحله های 4-گانه چپ، با آنارشیستها دارد. نشاندن "تاریخی" به جای "سیاسی" همواره به بیراهه "راه" برده است. همچنین است نشاندن جامعۀ مدنی در نقش تاریخی ای که در تحقق مناسبات سوسیالیستی به عهده خواهد داشت به جای احزاب سیاسی و دولت در نقش سیاسی ای که اینان امروز به عهده دارند.

5 اگرچه در سطور بالا مستتر است، اما باید تصریح کنم که من به سوسیالیسم دموکراتیک به عنوان نقد اثباتی تجربه چپ در قرن گذشته باور دارم و پاسخم به این سؤال که "آیا امکان شکل گیری مناسبات سوسیالیستی در درون جامعۀ سرمایه داری وجود دارد یا نه؟"، مثبت است.

قطعاً این پرسش پیش خواهد آمد که "این چه سوسیالیسمی است که مناسبات آن می توانند در درون جامعه سرمایه داری شکل گیرند؟". این پرسشی بسیار بجا است. در دستگاه فکری مارکسیستی – لنینیستی بنیان مناسبات سوسیالیستی بر لغو مالکیت خصوصی بر ابزار تولید و تحقق مالکیت جمعی بر آن نهاده شده است. درست مبتنی بر این تلقی از مناسبات سوسیالیستی است که مارکس [و دیگران] نتوانستند پاسخی برای گذار به جامعۀ سوسیالیستی جز از طریق انقلاب پرولتری و دیکتاتوری پرولتاریا بیابند. حقیقتاً این تلقی از سوسیالیسم و پیش شرطهای متصور برای گذار به آن در ارتباطی چنان منطقی با هم قرار دارند که اندیشه ورزی صرف نمی تواند به پاسخ دیگری برای راه گذار به سوسیالیسم نائل شود. می خواهم بگویم مادام که ما مناسبات سوسیالیستی را بر لغو مالکیت خصوصی بر ابزار تولید و تحقق مالکیت جمعی بر این ابزار استوار می کنیم، رسیدن به راه دیگری جز آنچه مارکس رفت، به دشواری متصور خواهد بود.

اما آیا تلقی پیشگفته از سوسیالیسم یگانه تلقی ممکن است؟ خیر! مهم است در نظر داشته باشیم که آن تلقی از سوسیالیسم نزد مارکس یک غایت نبود. آرزوی والای مارکس این بود که قیود بردگی تماماً از پای انسان برگرفته شوند و انسان حاکم بر سرنوشت خویش باشد. او به درستی مالکیت خصوصی بر ابزار تولید را نیز قیدی بر آزادی انسان می فهمید. اما در نگاهی حتی استالینیستی به ماتریالیسم تاریخی، اگر تحقق مالکیت خصوصی بر ابزار تولید در جامعه نخستین آغاز بردگی انسان به دست انسان باشد، لغو این نوع مالکیت پایان این بردگی است. پس با رعایت همان آرزوی غائی مارکس، ارائۀ تلقی دیگری از سوسیالیسم هم ممکن، هم مجاز و هم ضرور است: چرا سوسیالیسم روند اعتلای اقتدار اجتماعی در برابر اقتدار سرمایه و نیز اقتدار دولتی نباشد؛ روندی اعتلائی که در سرانجام اش باید به لغو مالکیت خصوصی نیز بیانجامد؟

با این تلقی از سوسیالیسم آنگاه هر پیشرفت در "دموکراسی بورژوائی" – که لنینیسم در بهترین حالت آن را فقط یک نیاز موقت پرولتاریا برای نفی همان دموکراسی بورژوائی تشخیص داد، هر توفیق در کنترل مؤسسات اقتصادی توسط کارگران و کارمندان آنها، بنای هر واحد تولیدی تعاونی و اقتصاد جمعی، هر دستاوردی در زمینه تأمین اجتماعی، افزوده شدن هر شهر به لیست شهرهای مبتکر "بودجه بندی مشارکتی"[4]، ... همه و همه مصداقهای اعتلای اقتدار اجتماعی اند؛ اگرچه هنوز "سوسیالیستی" نیستند.

برگردم به پاسخ پرسشی که در سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت) در نقد شکست "سوسیالیسم واقعاً موجود" مرکزیت یافت. چنان که نوشتم پرسش این بود که "آیا سوسیالیسم باید همچون مجموعه ای از ارزشها درک شود و یا به عنوان یک ساختار اقتصادی - اجتماعی؟". پاسخ مسلط به این پرسش هم این بود که "سوسیالیسم، مجموعه ارزش هایی است که در روند تکوینی خود، منطقاً به سیستمی دیگرگونه فرا خواهد روئید و حالت ساختار به خود خواهد گرفت". اما این کدام ارزش سوسیالیستی است که تاکنون نتوانسته است در قامت مناسبات معینی در میان انسانها، در درون جامعۀ سرمایه داری متجلی گردد؟ تردیدی نیست که وقتی از یک نظام سوسیالیستی گفته می شود منظور نمونه های جسته و گریخته این تعاونی و اقتصاد جمعی در این گوشه و آن گوشه دنیا نیست. اما اولاً و مهمترین نکته این که تعمیق دموکراسی، اگر نگویم همان اعتلای اقتدار اجتماعی است، پیوندی تنگ با آن دارد، جوری که امروز دیگر دشوار بتوان نیل به سوسیالیسم را در مجرائی غیر از تعمیق دموکراسی درک و به عنوان یک انتخاب به جامعه عرضه کرد. ما را گریزی از پاسخ به این پرسش نیست که "در جهان امروز بهره گیران اصلی از دموکراسی کیانند، عدالتخواهان یا عدالت ستیزان؟". پاسخ من به این سؤال  "عدالتخواهان" است. ثانیاً صحبت بر سر امکان شکل گیری مناسبات سوسیالیستی در جامعۀ سرمایه داری امروز است و در این باره من، چنان که پیشتر به دست دادم، با سمیر امین همنظرم که می نویسد[5]:

 "تئوری ای که طبق آن سوسیالیسم نمی تواند درون جامعه سرمایه داری گسترش یابد، آن طور که سرمایه داری پیش از آن که صدفش را بشکافد و از آن رها شود درون فئودالیسم توسعه یافت، باید نسبی در نظر گرفته شود. به همان ترتیب که مرکانتیلیسم سه قرن (1800 – 1500) نمایشگر گذار طولانی از فئودالیسم به سرمایه داری بود که طی آن دو سیستم به طور تعارض آمیز همزیستی می کردند، ما می توانیم با یک گذار طولانی از سرمایه داری جهانی به سوسیالیسم جهانی سر و کار داشته باشیم که در جریان آن دو منطق به طور تعارض آمیز همزیستی می کنند: یکی منطقی که بر انباشت سرمایه حکومت می کند و دیگری منطقی که از نیازهای اجتماعی ناساز با منطق انباشت سرچشمه می گیرد.

این بینش که من با آن موافقم، بینش مارکس نبود؛ زیرا مارکس فکر می کرد که سرمایه داری ابتدا به سرعت رسالت تاریخی اش را انجام می دهد. این رسالت عبارت از یکپارچه کردن همه جامعه های سیاره در یک سیستم اجتماعی است که به تدریج همه تضادها را به یک تضاد اساسی تقلیل می دهد. این تضاد استوار بر یک سیستم اقتصادی بالنسبه همگون شده خود را در کشمکش بورژواها و پرولترها نمایش می دهد. سپس گذار بشریت در مجموع آن به یک جامعه جدید بی طبقه در یک زمان تاریخی بالنسبه کوتاه تدارک می شود. به بیان دیگر، مارکس فکر می کرد سرمایه داری و سوسیالیسم به عنوان دو سیستم با یک دیوار چین از یکدیگر جدا شده اند؛ دیواری که می توان آن را انقلاب سوسیالیستی توصیف کرد...

 

نادر عزیز

من در ابتدا در نظر داشتم در مورد بعد ایرانی و بعد حزبی بحران چپ، در هر مورد از این دو، نکته ای را مطرح کنم. لزوم تمرکز بحث بر موضوع "تبیین جدیدی از گذار سوسیالیستی" مجابم می کند که جزهمین اشاره، از پرداختن به جهات فرعی تر بحران فعلاً درگذرم.

 

پایدار باشی

علی پورنقوی

27 نوامبر 2012




[1] بوآونتورا د سوساسانتوس، "پلورالیته قطبییت زدائی شده"، نشریه "لوکزامبورگ"، شماره 1 سال 2010.

[2] اینگوار کارلسون، آن-ماری لیندگرن، "سوسیال دموکراسی چیست؟ اندیشه ها و چالشها"، ترجمه فارسی، انتشارات باران، استکهلم.

[3] نیکوس پولانزاس، "به سوی سوسیالیسمی دموکراتیک"، نیولفت ریویو، شماره 109 دورۀ اول، سال 1978.

در همین پاورقی این را نیز بگویم که به نظر من یکی از علتهای بحران امروزی سوسیال دموکراسی، بحران دولت در شرایط جهانی شدن است.

[4] بودجه بندی مشارکتی (Participatory budgeting) روندی برای تصمیمگیری مبتنی بر دموکراسی مشارکتی است، که طی آن اهالی شهر معین نسبت به تخصیص [بخشی از] بودجه شهرداری برای این یا آن فعالیت معین تصمیم می گیرند. سال 1989 نخستین ابتکار برای بودجه گذاری مشارکتی توسط نیروهای چپ برزیل در شهر پورتو آلگره برزیل پیشنهاد شد و به کرسی نشست. از آن پس تا کنون بیش از 1200 شهر در سراسر جهان به درجات مختلفی به این ابتکار روی آورده اند. این ابتکار علی العموم به بهبود محسوسی در خدمات شهری همچون آبرسانی، تأسیسات بهداشتی، مراقبتهای پزشکی و امکانات آموزشی انجامیده است.

 

افزودن نظر جدید