باز سازی واقعیت در رهگذر اندیشه

باز سازی واقعیت در رهگذر اندیشه

 

بیداری، نوزایی، و نو

روند نقد یا تولید علم

بیرونی شدن و شعور

 

در سطحی بسیار بالا از انتزاع، روند تغییر و تحول گله- جمع (انسان- طبیعت)  و اجتماع- جامعه (انسان- کار)، یک روند مداوم گسستگی و تجزیه، و پیوستگی و ترکیب بوده است.  اینکه این روند چگونه بروز پیدا کرده است، در اینجا مورد گفتگوی اصلی نیست.  تاکید اساسا بر مضمون این روند میباشد که در واقع از یکسو، در دامنه فوقانی، موجب شکلگیری چیزی شده است که اندیشه مینامیم، و ازسوی دیگر، در بازگشت، دامنه تحتانی، شکلگیری انسان یک پارچه (اینتگریتی) بوده است. انچه آیلینایشن (و ترجمه سطحی و خطای آن بعنوان از خود بیگانگی در فارسی) نامیده شده است، در حقیقت اشاره به این روند دارد، روند تبدیل متقابل اندیشه به عمل، وعمل به اندیشه.

 

این دوگانگی از یکسو محصول و منشاء جدایی و تمایز انسان و طبیعت بوده واز سوی دیگر، پیشینه آنچه که میتوان خود شعوری (آگاهی از خود) نامید، در مراحل پیشرفته تر سرگذشت انسان، می گردد.  بنابراین پیش درآمد هرگونه اندیشگی شکلگیری این تفکیک و تمایز بین انسان و طبیعت است.  این روند که بخطا ایلینایشن و به فارسی هم از خود بیگانگی نامیده شده است، چیزی نیست جز بیرونی شدن وجود انسان در روند تفکیک و تمایز فوق، و پا گرفتن وجودی بیرون از "خود" که از این مرحله به بعد عملا حکم همزاد سنجشی و نقادانه همین "خود" میگردد.  بطریقی دیگر، اساسا انسان از مسیر تامین بقایش، به روند تغییر شرایط اش وارد شده و از اینجا نخستین مقدمه آنچه درشکلگیری "خود شعوری"، بعدا روند جدیدی را پایه میگذارد که نقد مینامیم- تغییر بلاواسطه شرایط وجودی برای بقاء، و رویکرد اندیشگی آن. 

 

بهمین دلیل، نقد از همان اعوان روند واحد اندیشه وعمل بعنوان نفس تغییر وتحول، وسپس تبدیل میباشد ونه بعکس- انسان اول فکر نمیکند بعد تغییربدهد، بلکه اول تغییر میکند وبعد به فکر چگونگی این تغییر می پردازد.  بدینجهت، هرگونه علمی و یا شعوری از پیش از وقوع  موضوع اش وجود ندارند، وتنها حاصل پس از وقوع هستند.  علم و شعور به معنی عام در یک تقدم زمانی (کرونولجیک) قرار دارند، و الا در حقیقت، علم و شعورهمیشه تاخر منطقی (لوجیک) نسبت به موضوع خود دارند.  چیزیکه در روایتی چنین بیان شده است که "راه حل هرمسئله یی پیش از اینکه مسئله به ادراک رسیده باشد وجود داشته است".  هیچ بیماری یا اختلالی بی درمان نیست زیرا هر بیماری یا اختلالی ناشی از بهم خوردن شرایط پیشین که سلامتی مینامیم بوده است- مثل اینستکه بگوییم کارپزشگان باید به عقب برگرداندن زمان یا وقایع باشد تا بیمار به دوران سلامت اش باز گردد.  این منطق پایه یی تمام اشکال محافظه کاری – هم ضد پیشرفت و هم ضرورت دوران گذارهای بزرگ- همین تقدمی است که بین وجود و شرایط وجود همیشه وجود داشته و خواهد داشت -  ناموجود هیچوقت شرایطی بعنوان شرایط وجود ندارد.  وجود در عین تغییر همیشه ثابت میماند و بمعنی بودن است، و از سوی دیگر، شرایط وجود همیشه در حال تغییر است وهدفش بقاء وجود است- هر وجودی اول موجود است بعد تغییرمی کند.

 

پس از اسکولاستیسیسم، و با رنسانس، وبالاخره در جامعه (یعنی دوران صنعت)، شرایط وجود بتدریج برنفس وجود برتری گرفته و بالاخره ازآن پیشی می گیرد.  وامروز در زمانه ما شرایط وجود تعیین می کنند که وجود اصولا موجود بماند یا از میان برود.  واین بزرگترین تحولی است که در سرگذشت انسان بوجود آمده است – اگر فردا نیست پس امروز نیست.  واین اتفاقی است که از دل تحولات رنسانس و پس از آن بیرون آمد که اولا موجب شکلگیری سه زمان- گذشته، حال، و آینده - از دل زمان یگانه "حال" یا " بودن یا بقاء خالص" شده، ، و تسلسل منطقی این سه زمان بترتیب گذشته، آینده و حال شد- برغم کاربرد روزمره وعادت شده تسلسل "کرونولجیک" "شده" بعنوان گذشته، "در حال شدن" بعنوان حال، و بالاخره " نشده" بعنوان آینده. از سوی دیگر، چنین تحولی مفهوم فضا را نیز از ساکن به سیال تغییر داد.  چیزیکه امروزه با انقلاب الکترونیکی و ارتباطات، عملا، مرز واقعیت و خیال را نیز رو به سیالی دایمی برده و خواهد برد- ناشی از ضرورت داشتن فردا برای تامین و داشتن امروز، شدن مقدم بر بودن، پیشرفت تنها شرط ماندن.

 

برگردیم به ضرورت بلامنازع بیرونی شدن (ابجکتیویزایشن)  حیوان – انسان برای رسیدن به انسان.  انسان شرایط اش را باید تغییر بدهد برای تامین بقایش، واین نخستین قدم بیرونی شدن است، تمایز خود ازطبیعت، اولین هسته هرگونه شعوری .  در این بیرونی شدن، در حقیقت سابجک (عامل) به آبجکت (معمول) تبدیل میگردد، زیرا از عامل و نفس وجود انسان- حیوان خارج میشود و وجود مستقل می یابد.  از سوی دیگر، این ابجکت بمحض خروج و شکلگیری، در بازگشت،  به سابجکت تبدیل شده و انسان ابجکت آن میگردد (روند سنجش و نقد)، و این روندی ماندگار در سرگذشت بشر بوده و خواهد بود، و همان روند مبا دله بین انسان و طبیعت می اشد.  از سوی دیگر، این روند تبدیل متقابل انسان- سابجکت به انسان آبجکت و بالعکس که روند تغییر ونقد نامیدیم، طبیعت جدیدی را بنا مینهد که که میتوان "طبیعت انسانی"، "طبیعت دوم" و یا آنچه شرایط وجود نامیدیم که شاید بهتر است "طبیعت – فرهنگ – تاریخ" بنامیم را بنا می نهد. 

 

از اینجا به بعد بزرگترین مشگل بشر شروع میشود، زیرا به " شیئی – جسم" اندیشیدن برای اندیشه بسیار کار ساده یی است چون " شیئ – جسم"  رویتا قابل استناد است  بعنوان ("انسان – طبیعت" پیش انسانی)، اما پیچیدگی زمانی است که اندیشه باید به محصول خود اندیشه بیاندیشد، یعنی پس از شکلگیری "طبیعت – فرهنگ – تاریخ"، به خود بیاندیشد. دوران اساسا پس از رنسانس، و بخصوص، در عصر صنعت.  در این مرحله ضرورت بیرونی گردانی به حدی میرسد که موجب همان سیال شدن مرز واقعیت و خیال میگردد، یعنی، زمانه ما (البته نسلهای جدید چون ما ادمهای کهنه ایم که از بد حادثه به اینجا آمده ایم و به سرعت در حال پشت سرگذاشته شدن هستیم – زمان برای ما، مثل نوشته بدون نقطه گذاری شروع میشود تا ، یک نفس، خاتمه باید – التزایمر، ام اس، و سرطان از عواقب این وضعیت شاید باشند بعنوان مردن در حین زندگی کردن و سیالی مرز ایندو).

 

در دوران سرمایه مالی یا انباشت سنجنده همگانی، انسان عملا به شبح مبدل میگردد، واقعیت و خیال و رویا و توهم، همگی در یک امتزاج سیال، تمام دستآوردها را به حوزه "طبیعت – فرهنگ – تاریخ" برده و از آن مانعی جدید برای پیشرفت انسان بوجود میآورد و ضرورت رهایی از این طبیعت در حالیکه از طبیعت پیش انسانی بنیادا رهایی یافته است – حال انسان اسیر حاصل کار خود گردیده است، و ظاهرا رهایی از این باید آنچه پشت سرگذاشتن سرمایه داری، و بنای سوسیالیسم نامیده شده اند، باشد.

افزودن نظر جدید