یک بیماری سه نسخه، مساله ملی و نظریات بهزاد کریمی

با تمام حرمتی که به ژرفای نظرات بهزاد کریمی عزیز در زمینه مساله ملی در ایران داشته و دارم، نظرات ایشان را با دقت خوانده و از آنها آموخته ام، هیچ موقع نتوانسته ام با راستای منزلگاهی که ایشان این کاروان را رهنمون هستند، کاملا راضی و راحت باشم. سه مقاله اخیر کوتاه ایشان در این زمینه، "مقدمه ای که بر سالگرد جنبش ملی آذربایجان، یعنی سالگرد بیست و یک آذر نوشته اند، مقدمه ای که به مناسبت سالگرد تاسیس حزب دموکرات کردستان ایران "دوی ری بندان" همزمان با جنبش ملی کردستان در زمان  قاضی محمد نوشته اند، و بالاخره سومی مقدمه کوتاهی که در رابطه با پیام عبدالله اوجالان در رابطه با بر زمین گذاشتن اسلحه در جنبش ملی کردها در ترکیه نوشته اند" می باشند. سه مقاله کاملا متفاوت، سه راه حل کاملا متفاوت برای راه حل مساله ملی در ایران و ترکیه ارائه می گردد. این بررسی از نظر من به این می ماند برای درمان یک بیماری واحد، ایشان سه نسخه کاملا متفاوت ارائه می دهند.

بگذارید قبل از اینکه به مقاله ایشان در زمینه سالگرد جنبش ملی آذربایجان در بیست و یک آذر 1324 بپردازیم،  اول خلاصه ای از نظرات ایشان را در زمینه سالگرد "دوی ری بندان" یا سالگرد تاسیس جزب دموکرات کردستان ایران که تقریبا همزمان با جنبش ملی آذربایجان میباشد بپردازم. سپس با مقایسه تفاوت های نگرشی ایشان به ایندو جنبش، بخشهایی از تاریکی ها و چندگانگیها و سیگنالهای متفاوت نظرات ایشان در زمینه برخورد بامساله ملی در ایران به وضوح خود را نشان خواهند داد.

 الف) در رابطه با "دوی ریبندان"، سالگرد تاسیس حزب دموکرات کردستان ایران.

در رابطه با جنبش ملی کردستان ایران، ایشان نه فقط باور به تاریخی بودن، مردمی بودن، دموکراتیک بودن و هویت طلبانه بودن این جنبش دارند،  بلکه در زمینه اینکه  تاریخچه "دوی ریبندان" سنگ بنای نقطه عطفی درخیزش و تعالی این جنبش ملی، بصورتی خیلی رمانتیک به نقارش می پردازند. ایشان در این زمینه به فاکتهائی از قبیل " سر برافراشتن اسماعیل آقا سمیتقو " از نمونه های ریشه های تاریخی جنبش ملی کردستان می باشد، مشخصا می نویسند که ""دویه ری بندان"، یک نقطه چرخش تاریخی در ابراز وجود هویت کردی بود".

ایشان در زمینه اینکه "دوی ریبندان" یا سالگرد دوم بهمن 1324، نقطه عطفی در جنبش ملی کردستان می باشد، یکی به این مساله اشاره می کنند که " دویه ری بندان" سال 1324، یک محل تلاقی گذشته و آینده در جنبش ملی کرد است". یعنی از نظر تعالی تکاملی حرکت ملی در کردستان، این مقطع تاریخی خیزشی بود از گذشته به سمت آینده که یک نقطه عطفی در نفی کیفیت ماهوی ایلاتی جنبش، به هویتی تکامل یافته و نوین می باشد. در این راستا ایشان به درستی به این مساله اشاره می کنند که ""دویه ری بندان" بر پایه حزبیت طلوع کرد". از طریق جزبیت بود که جنبش ملی کردستان از خیزش خانهای پراکنده از قبیل عبیدالله خان، و یا اسماعیل آقا سمیتکو، که بیشتر به صورت گسترش سیطره ایل خانان بود،  به تشکیل حزب ملی دموکرات کردستان ایران تعالی پیدا می کند.

ایشان بازتاب این مساله را بدرستی در زمینه های جامعه شناسی و شکل گیری جامعه مدنی در کردستان و سنگینی بیشتر اتوریته سیاسی جامعه شهری بر روستائی بصورتهای مختلف بیان می دارند. ایشان مطرح می کنند که " در آمیختن شهر و روستا در جنبش ملی کردستان ایران از ویژگی ها و میراث های دیگر"دویه ری بندان" بود".جنبشی که قبلا عمدتا دهقانی و روستائی بود، حالا به شهری روستائی تعالی پیدا می کند.

ایشان تاثیرات مبارزات ملت کرد در زمینه حفاظت از جمهوری نو پای کردستان که بر پایه تشکیل حزب نوین دموکرات کردستان ایران استوار بود، بر روانشناسی ملی تاریخی مردم و انسجام  هویت نوین ملی بخشیدن بر روان ملی آنها، به حرکت دموکراتیک و هویت طلبانه ملت کرد در دنباله مطلب می نویسند،" جمهوری مهاباد برچیده شد ولی با غرور تاریخی ثبت تاریخ ماند". ایشان در زمینه رشد و تناور شدن درختی که در "دوی ریبندان" کاشته شده بود، به عصر نوین و جامعه امروزی کردستان ایران اینطور مینویسند.  " کرد زنده است!" اگر در جنبش "دویه ری بندان" فقط سرودی بود آشنا برای میدان "چوار چرای" مهاباد، اکنون دیگر به یمن آن جنبش و تداوم و تکامل آن در طول شش دهه و نیم گذشته، اراده ایی است تثبیت شده نه تنها در ایران بلکه در هرجایی که میهن کردهاست. اهمیت "دویه ری بندان"، در اینست".

ب) – نظرات ایشان در زمینه نهضت بیست و یک آذر در آذربایجان

وقتی که ایشان بصورت همزمان به تحلیل جنبش ملی آذربایجان و یادواره سالگرد بیست یک آذر سال هزار و سیصد و بیست و پنج می پردازند، تمامی توطئه های بین المللی از استالین گرفته، تا باقرف، از ترومن گرفته تا چرچیل در این "کانسپیرسی" توطئه آمیز وارد صحنه می گردند تا از احساسات ملی مردم آذربایجان و رهبران کم تجربه آن که به قول ایشان اشتباهات فراوانی می کنند، سوء استفاده بکنند. تفسیر ایشان از جنبش ملی آذربایجان و حکومت ملی یکساله فرقه دموکرات اذربایجان و دستاوردهای آن، بیشتر به یک توطئه تشبیه می گردد، تا خیزش ملی دموکراتیک آذربایجان در راستای تشکیل دولت ملی ، مدنی، دموکرات و مدرن خویش در چهارچوبه ایرانی فدراتیو.

جوهره اصلی آنالیز ایشان را شاید بشود بر بستر این جمله ایشان جستجو کرد که مطرح می کنند،  " نهضت اجتماعی- ملی ٢١ آذر مردم آذربایجان، بر آمده از دل مادری بود آبستن مطالبات اجتماعی و ملی رو به انباشت که اقتضائات سیاسی خارجی، زایش هنوز تکوین نایافته آنرا سزارین وار در جهت خواست خود جلو انداخت". خوب، اگر اقتضائات خارجی آن را در جهت منافع خود جلو انداخت، این جنبش نهایتا عمدتا توسط چه کسانی کنترل شده و در خدمت چه کسانی به کار گرفته شدند؟ این نهضت تا چه اندازه بار، ماهیت، هویت و خصلت مردمی داشت، تا چه اندازه ارزشهای دموکراتیک، مدنی، عدالت خواهانه و مترقی مدرن را نمایندگی می کرد، وتا چه اندازه وابسته به قدرتهای خارجی بود؟ به این مساله ایشان درجاهای دیگر بیشتر و واضحتر پرداخته و مطرح می کنند. ایشان ضمن نام بردن از جنبش آذربایجان و کردستان بصورت پروژه ای از طرف استالین، اینطور بیان می کنند، " این، از شروع کار یکساله بود در آذر ماه سال بیست و چهار. اما در اواخر این کار در آذر ماه سال بعد تر، اعمال فشار سنگین دیپلماتیک بر اتحاد شوروی از سوی ترومن – چرچیل به جایی رسید که سرانجام استالین مجبور شد تا با خارج کردن موضوع آذربایجان ایران از اولویت های خود و بیرون کشیدن نیروهایش از کشور ما، پروژه آذربایجان و نیز کردستان را تعطیل کند".

ایشان بر عکس جنبش ملی کردستان، دیگر از ریشه های تاریخی، اجتماعی، مدنی و هویتی جنبش مدنی دموکراتیک آذربایجان خیلی کمتر صحبت می کنند. ایشان در ادامه تصویر عمومی که از حکومت یکساله جمهوری آذربایجان ارائه می دهند، به این صورت  ادامه می دهند که استالین " دستور دست شستن حکومت فرقه از قدرت را صادر کرد، حداقل اینست که به سران آن توصیه عقب نشینی را فرمایش داد!". چنین تصویری بصورت غالب، جنبش ملی آذربایجان را یک جنبش ساخته و پرداخته توسط روسیه شوروی و خصوصا شخص استالین تصویر می کند که توسط نماینده محلی وی در باکو ، یعنی "باقرف" با خرابکاری های بیشتری ادامه پیدا می کند. ایشان فراموش می کنند که در تمامی مرحله به مرحله مبارزه ملی دموکراتیک  کردستان و آذربایجان در سالهای بیست و چهار، بیست و پنج، رهبران ایندو جنبش شانه به شانه هم در همه سنگرهای مبارزه با هم همگام و همرزم بودند. اگر رهبر حکومت ملی کردستان، قاضی محمد فقید با خوش بینی امیدوارانه ای مقاومت نکرد و دستگیر و اعدام شد، رهبران نهضت آذربایجان مقاوت کرده، شهید ها دادند و خیلی از آنها مجبور به ترک وطن گردیدند. این مساله هیچ تاثیری در ماهیت ملی، مدنی و دموکراتیک این جنبش ها نداشته و نخواهد داشت.

 فرق بین "استالین دستور داد"، با "حد اقل توصیه کرد" در گفتار ایشان از یک طرف نشان می دهد که خودشان با وجود آگاهی به تفاوت ماهوی ایندو کلمه، مطمئن نیستند که  چه اتفاقی افتاد، ثانیا فراموش می کنند که هزاران فدائی آذربایجانی در مبارزاتی که جهت حفظ دستاوردهای مدنی دموکراتیک خویش در مقابل فئودالهای منطقه ای و ارتش حکومت مرکزی جان خویش را از دست دادند. در یک چنین نبرد غافلگیرانه، نابرابر و ناجوانمردانه، رهبران فرقه دمکرات مجبور به فرار به خارج از مرزهای ایران شدند، همان طوری که رهبران سازمان های فدائیان خلق در مقابل یورش وحشیانه نظام ولایت فقیه مجبور به فرار به آنسوی مرزهای ایران شدند. ایشان در تمامی این ماجراها، اشاره ای به شیادیها و از پشت خنجر زدن های قوام السلطنه نمی کنند که تمامی توافقنامه هائی را که با حکومت آذربایجان بسته و امضا کرده بود، مثل سایر قراردادهای کە امضا کردە بود، توسط ایشان، زیر پا گذاشتە شدند.

 بهزاد کریمی ادامه می دهند، " دخالت های از همه مخرب تر باقر اوف در میان بود که مدام تلاش می کرد تا حرکت ٢١ آذر را با نیت الحاق دو آذربایجان، در قالب تنگ ناسیونالیسم آذربایجانی سمت بدهد". اینجا برعکس مواضعی که ایشان در مقابل ناسیونالیستهای افراطی ملی که ایشان آنها را به خاک پرستی محکوم می کنند، دفاع از حقوق مدنی، انسانی و دموکراتیک مردم زحمتکش را فراموش کرده، خود به نوعی خاک پرستی پرداخته و با دفاع از "خاک پرستی ایرانی"  در مقابل "خاک پرستی باقرف ها" پرداخته و به دفاع از مام وطن بر می خیزند.

ایشان از یک طرف از وجود "پروژه آذربایجان" در دستور پولیت بوروی شوروی به این صورت صحبت می کنند که ، " بنا به اسناد تاریخی برملا شده، ایجاد یک کانون "خودی" همراه با شوروی درآذربایجان ایران، فکرو پروژه ایی بود واقع بر روی میز پولیت بوروی مسکو". آیا امروزه روز موجود بودن دهها پروژه در برنامه های سازمان سیا، اینتلیجنس سرویس و غیره در مورد کردستان، آذربایجان و غیره، دلیل بر آن میشود که ماهیت هویتی خواسته های دموکراتیک، تاریخی، فرهنگی، مدنی، حقوق بشری و اجتماعی سیاسی اقتصادی مردم این مناطق را نفی کرده و تمامی جنبش های مردمی آنها را بصورت "پروژه های سازمان های جاسوسی" و غیره به جهانیان معرفی بکنیم؟

ایشان بر مضمون تحلیل خویش در مورد نهضت آذربایجان، بصورت خیلی رقیق تر و کم رنگ تری مسائل دموکراتیک و طبقاتی را تداخل می دهند که، آذربایجان از قبل " شاهد حرکات و خیزش های اعتراضی دهقانان در برابر بزرگ مالکان و عمال محلی آنها بود". در رابطه با ماهیت و ظرفیت هویتی ملی دموکراتیک این جنبش مطرح می کنند که " موضوع بدیهی و طبیعی اجحاف زبانی و فرهنگی با صبغه هویتی نیز در میان بود". مانند همه نویسندگان سیاسی به قهرمانیها و جانبازیهای آذربایجانیها در دفاع آز آزادی و آزادگی در ایران پرادخته و از آن بعنوان "ناجی انقلاب مشروطیت" و دفاع کنندگان از آزادی و آزاده گی در زمان نهضت خیابانی یاد می کنند. اینها  همه فرعیاتی در مجموعه کل تصویری می باشد که ایشان از جنبش ملی آذربایجان ارائه می دهند که کاملا و اساسا متفاوت با عمق ماهیت و هویتی می باشد که ایشان برای "دوی ری بندان" و جنبش ملی کردستان تصویر می کردند.

ایشان قبل از اینکه به ناسیونالیستهای افراطی آذربایجانی بپردازند، تلاش می کنند به این صورت نهضت و حکومت ملی یکساله آذربایجان را جمع بندی نمایند. ایشان مطرح می کنند، " اما به عنوان یک جمع بست فشرده، خطای مهلک تحمیلی بر نهضت نارس آذربایجان را باید در استحاله ایده صحیح و اولیه ایجاد یک کانون فشار دمکراتیک و مردمی در آذربایجان مستعد برای اعمال فشار علیه مرکز دانست و جایگزین کردن آن با امر استقبال از تشکیل دولت بر پایه امیال و مصالح خارجی". آری درست می خوانم. ایشان در مورد حکومت ملی آذربایجان  می گویند "تشکیل دولت بر پایه امیال خارجی" . ایشان ماهیت اصیل و درست این جنبش را در حد  مرکزی جهت "اعمال فشار  علیه مرکز" تنزل می دهند.  آیا از این واضح تر میشود حکومت ملی یکساله فرقه دموکرات آذربایجان را وابسته کامل به نیروی خارجی "روسیه استالینی"، ارزیابی کرد؟ از این واضح تر میشود به انکار هویت ملی دموکراتیک این جنبش عظیم اقرار کرد؟

این در شرایطی می باشد که ایشان از یک طرف از حضور سه جناح در داخل رهبری فرقه دموکرات آذربایجان، یعنی جناح عدالت خواه، جناح دموکرات و ضد استبدادحکومتی و جناح رادیکال های دهقانی کە زحمتکشان را نمایندگی می کردند، نام می برند. با آن تصویر سزارین وابستگی استالینی که ایشان قبلا از جنبش ملی آذربایجان ارائه داده اند، من نمی دانم کدام یک از این سه جناح، وابسته به دستگاه های وابسته به " اقمار دیگران" بودند؟ تنها نتیجه ای که از این تصاویر ترسناک و وابسته ارائه دادن ازجنبش و حکومت ملی آذربایجان می توان گرفت، این می تواند باشد که ایشان همچنان تلاش دارند تا ماهیت نهضت ملی دموکراتیک آذربایجان را با سایه روشن های وابستگی و تجزیه طلبی بصورت غالب تخطئه کنند.

ایشان به کرات از اومانیسم دموکراتیک و حقوق بشری انسانی درآذربایجان صحبت و دفاع کرده و برخلاف خاک پرستان ناسیونالیست افراطی ملی که خواهان تبدیل کردن آذربایجان به یکی از اقمار شوروی بودند وارد صحنه می گردند و سپس خود از طرف دیگر کاروان افکار خویش را در منزلگاه یک خاک پرستی دیگر جهت استراحت اطراق میکند. ایشان پس از انتقاد ازملی گرایان افراطی، روی خویش را به دسته دیگر، یعنی رزمندگان دموکرات و آزاده جنبش ملی آذربایجان کرده و  می نویسند، " آنهایی که، در هر مقطع تاریخی فقط و فقط برنامه بیشترین رفاه و عدالت و کمترین تخاصم بین انسان ها و نا امنی برای مردم آذربایجان را مبنای عمل خود قرار می دهند؛ چه در قالب خود مختاری، چه فدرالیسم و چه هر تدبیر دمکراتیک مقتضی دیگر.............. آگاهانه به دلایل بسیار و در راس آنها انسانی، ماندن آذربایجان در ایران را برمی گزینند".

رفیق بهزاد عزیز در مورد جنبش ملی دموکراتیک آذربایجان، خصوصا نهضت بیست و یک آذر و حکومت ملی آذربایجان، سیگنال های مختلفی جهت راضی نگه داشتن جناح های مختلف ارائه می دهند. ایشان با وابسته جلوه دادن این نهضت و کم رنگ جلوه دادن هویت ملی، مدنی و دموکراتیک آن، فراخنای میدان را برای جولان پان ایرانیست ها و راسیستهای افراطی شوینیسم فارس هرچه بیشتر فراهم تر میکنند. ایشان عوض اینکه با هر گونه ملی گرائی افراطی و خصوصا از نوع حکومتی و پان ایرانیستی آن که طی صد ساله اخیر بصورتی سرکوب گرانه به حذف هویتی دیگران اقدام کرده بودند، بشدت به مقابله بپردازند، در مقابل آن سکوت مطلق اختیار می کنند.  در واقع امر،ملی گرائی افراطی در جنبش ملی آذربایجان که ماهیتی غیر دموکراتیک و تخریبی دارد، بصورتی آنتی تزی عکس العمل گونه و بصورتی احساساتی و انفجار گونه شکل گرفته است که دود راهبردهای انحرافی و افراطی آنها بیش از همه به چشم مردم خود آذربایجان می رود. در صف مقدم جلوگیری از افراطی گری های احساساتی درجنبش های ملی، همان رزمندگان آزاده و دموکراتی که ایشان از آنها اسم می برند قرار دارند. یکبار و برای همیشه جهت زدوده شدن تاریخی نژادپرستی آریائی، که ریشه اصلی شکل گیری ستم ملی می باشد که انعکاس آن بصورت جنبش های هویتی ملی بازتاب یافته اند، شما عزیزان چه کار می کنید؟ شما جهت  راهبرد درست غلبه بر چنین انحرافاتی، نه سکوت درمقابل پان ایرانیسم حذف گرایانه ملیتهای غیر فارس، بلکه افشا و طرد آن از کلیت جنبش ملی دموکراتیک مردم آزاده ایران را باید پیش روی قرار دهید.

ایشان که واقعا عمری را در راه مبارزه در راه آزادی و ارزشهای انسانی سپری کرده اند، واقعا متوجه این امر هستند که همان "جبهه نیروهای آزاده و دموکراتی" که در جنبش ملی دموکراتیک آذربایجان، ایشان از آنها نام می برند، در راه زدودن انحرافات ناسیونالیسم افرطی، دیالوق غیر دموکراتیک و تخریبی تا چه اندازه با سنگلاخها و دشواریها مبارزه می کنند. نیروهای همین جبهه از شما عزیزان انتظار دارند تا ازسناریو سازی های سوء ظن آفرین و توطئه گرانه به صورت آفریدن ستون های پنجم عوامل خارجی در جنبش ملی آذربایجان اجتناب کرده و در مقابل، نه تنها ناسونالیستهای افراطی پان ایرانیستی را ایزوله بکنید،بلکه به روشنفکران سازمانهای سیاسی سرتاسری یادآوری بکنید که آنها هم با ایزوله کردن اندیشورزان راسیستی پان ایرانیسم از میان خود از یک طرف و تعمیق ارزشهای حقوق بشری و دموکراتیک، که حقوق هویتی ملی هم یکی از آنها می باشد، در راستای استحکام پیوند برادری تمامی ملیتهای ایران گام های استوار بردارند. تحلیل ایشان در باره جنبش ملی آذربایجان و نهضت بیست و یک آذر ارائه می دهند، اصلا شباهتی به  ماهیت تحلیلی که ایشان از جنبش کردستان و تاریخچه همزمان نهضت قاضی محمد "دوی ریبندان"  ارائه داده اند ندارد.

ج)  نظر ایشان در مورد پیغام اوجالان و مساله ملی در ترکیه

اجازه بدهید قبل از نتیجه گیری نگاهی هم به ارزیابی ایشان از چیستی و چگونگی پیغام عبدالله اوجالان رهبر کردهای حزب کارگران کردستان ترکیه بیاندازیم. ایشان بصورت تاریخی و محوری در مورد مساله ملی در ترکیه چیزی را به زبان می آورند که در مورد ایران و خصوصا ستم ملی درمورد اکثریت قاطع اتنیکی در ایران، یعنی آذربایجانی ها اصلا و نهضت بیست و یک آذر بطور خاص مطرح نمی کنند. ایشان در مورد ترکیه مطرح می کنند که " اعتراف تاریخی به شکست گفتمان حکومتی صد ساله یک ملت- یک زبان- یک دولت درکشورترکیه". آیا سیاستی نژادپرستانه مشابهی در زمینه آسیمیله کردن مردم ملیتهای ترک و کرد و بلوچ و عرب و غیره در یک ملت و یک زبان پارسی طی صد سال گذشته در ایران در جریان نیوده است؟ اگر بوده است، چرا لحن و مضمون برخورد شما در مورد نهضت بیست و یکم آذر اینقدر متفاوت می باشد؟

آیا در صد سال گذشته همان سیاست "یک ملت_ یک زبان_ یک دولت" در ایران اعمال نمی شد؟ آیا روشنفکران آزاده سازمان های سیاسی سرتاسری از سموم شستشوی مغزی صد سال گذشته در زمینه اعمال چنین سیاستی اذهان خویش را پاکسازی کرده اند؟ اگر نه، را حل شما جهت زدودن تاریخی سیاست "یک ملت_ یک زبان_ یک دولت" در ایران چیست؟

ایشان در زمینه تغییر استراتژیک شیوه آرمانخواهی دموکراتیک مردم کردستان ترکیه، هم از آرمانخواهی و ایستادگی آنها دفاع می کنند، هم از تغییر شیوه استراتژیک راهبردی دست یابی آنها به چنین آرمانی. ایشان مطرح می کنند، " پیام اوجالان به بیست واندی میلیون کرد ترکیه، پیامی بود حاوی وحامل این نکته مرکزی: ایستادگی تاکنونی دربرابرستمگران، برحق ودرست بوده و برآن همچنان باید ایستاد؛ اگرچه واما، اینک درشکلی دیگروبا زبانی نوین! یعنی: تسلیم نه، توافق اما آری". اینجا دیگر مثل جنبش ملی دموکراتیک مردم آذربایجان، صحبت ازتوطئه های تجزیه طلبان نیست، بلکه ایشان از " تسلیم نه، توافق آری" صحبت می کنند. سپس ایشان با مقایسه جنبش ملی دموکراتیک در دو کشور ترکیه و ایران، به این تفاوت اشاره می کنند که در ایران " اگرباور داشته باشیم که ناسیونالیسم ایرانی بیشترازجنس سرزمینی بوده تا حاکمیت تک قومی" است! یعنی اول باید قبول کنیم که در ایران تبعیض ملی بصورت اعمال حاکمیت فرهنگی سیاسی یک ملیت بر ملیتهای دیگر حاکم نبوده است. ایشان با این جمله خویش ماهیت تاریخی عینی وجود ستم ملی درایران طی صد سال گذشته را نفی کرده و به دنبال آن به این نتیجه می رسند که "ناسیونالیسم ایرانی بیشتر از جنس سرزمینی بوده" است.

محور ارزیابی ایشان درمورد تفاوت ماهیت ستم ملی و به تعاقب آن جنبش دموکراتیک ملی هویتی دردو کشور ایران و ترکیه در این میباشد. ایشان مطرح می کنند که در ترکیه طی صد سال گذشته ستم ملی بصورت اعمال سیاست یک ملیتی " سیاست یک ملت – یک زبان"  اعمال می شده است که حاکمیت ترک بر تمام کشور اعمال می کرده است. ولی در مورد ایران ایشان به شیوه ویژه ایرانی به این صورت بە صورت غلو و اغراق آمیز آن نفی می کنند و می نویسند" در ایران ما که قدمت خود را از دل تاریخ می گیرد وتنوع ملی- قومی آن بیشتر با هنرملی اش- فرش ایرانی، باید توضیح داده شود". از چنین تحلیل پر نقش و نقار گونه به چنین نتیجه ای می رسند که در ایران نه ستم ملی، بلکه  یک تبعیض سرزمینی جغرافیائی حاکم بوده است. به دنبال یک چنین تحلیلی، ایشان برای ترکیه راه حل "موزائیکی" و برای ایران راه حل "فرش ایرانی" را ارائه می دهند. البته گرچه ایشان در مورد راه حل مساله ملی در کردستان ایران و اینکه آنجا هم راه حل موزائیکی مناسب است، یا فرش ایرانی، یعنی نسخه سوم، ایشان سکوت می کنند که من جواب آن را به درایت و قضاوت خود خوانندگان می گذارم. آنچه که به نظر من می رسد، ایشان یک راه حل برای کردها، راه حل دیگری را برای ملیتهای دیگر ایران در نظر دارند.

نتیجه

آنچه که من از راه حل موزائیکی ایشان استنباط می کنم این است که ایشان برای ترکیه یک سیستم فدارتیوی را پیشنهاد می کنند که در آن در کنار دولت و مجلس فدرال مرکزی قدرتمند و به موازات آن، دو ملیت کرد و ترک در ترکیه میتوانند مجلس ها و حکومت های خود مختار ملی محلی خویش را هم داشته باشند. در یک چنین ساختار حکومت فدراتیو، ماهیت حوزه های جغرافیائی حکومت های خود مختار محلی بر اساس هویت اتنیکی آنها و با رای مردم تعیین می گردد. در نمونه ایرانی پیشتهادی ایشان، هویت اتنیکی از تقسیم بندی جغرافیائی ساختاری جمهوری فدرال دموکراتیک ایران حذف می گردد و فقط تقسیم بندی های جغرافیائی منطقه ای بر اساس اشل ها و معیار های دیگر جایگزین آن خواهد شد.

در مورد جمهوری فدرال دموکراتیک ایران به شیوه فرش ایرانی، فرشهای طراحی شده ایشان از نوع فرش نائین،  فرش کاشان، فرش  تبریز و یا اصفهان نمی باشند. فرشی که ایشان برای ایران فدراتیو آینده می بافند، تنوع و زیبائیهای ویژه تک تک این فرشهای را در خود نخواهد داشت، بلکه تافته ای مخلوط از تمامی آنها تحت عنوان فرش واحد ایرانی  خواهد بود که هیچ خریداری در هیچ کدام از بازارهای دنیا خریدارش نخواهد بود. ایشان به مرکزی کردن "حقوق شهروندی" کفایت نکرده، بلکه در کنار آن با مرکزی کردن آن به تفسیر ویژه خودشان، تنها راه حل ممکن را در تعمیق و گسترش حقوق شهروندی در کنار خیلی کمرنگ جلوه دادن هویت ملی می بینند. با این تفصیل، ایشان عملا هویت ملی ملیتها را در حد غیر قابل تصوری کمرنگ کرده و تا حدود زیادی در راه حل خویش محو می کنند. اگر در مجموعه کارکتریستیک های هویت شهروند ایرانی؛ هویت طبقاتی، جنسی، ملی، گروه سنی و غیره جای گرفته باشند، ایشان از این مجموعه،  هویت ملی را تا حدود زیادی "حد اقل در مورد ملیتهای غیر کرد و غیر فارس" حذف می کنند.

جنبش ملی دموکراتیک هویت خواهی آذربایجان و دیگر ملیتهای داخل ایران نه یک توطئه خارجی، بلکه یک جنبش آزادیخواهانه، دموکراتیک و حقوق بشری می باشد که تنها از طریق پذیرش، احترام، تعمیق وحمایت آن میتوان با آن پیوندی راستین برقرارکرد. تنها ازطریق دخالت آگاهانه و دموکراتیک هست که میتوان نه تنها مضمون دموکراتیک آن را تعمیق کرد، بلکه جریان های افراطی داخل آن را به انزوا کشاند و رشته های وحدت و یکپارچگی میان رنگین کمان ملیتهای داخل ایران را تحکیم کرد. عوض اینکه اینهمه امید و آرزوهای سیاسی جریان های سیاسی دموکراتیک سرتاسری بر روی جناح های مخالف  اقلیت درون حکومتی غیر دموکراتیک سرمایه گذاری بکنند، باید آنها  را در تمامی بخش بندی های جنبش های آزادیخواه ودموکراتیک مردمی، از جمله رنگین کمان جنبش های ملی دموکراتیک مردم ایران سرمایه گذاری بکنند. فرش ایرانی وقتی زیباست که در آن فرش نائین، فرش کاشان، فرش اصفهان و فرش تبریز، هر کدام ویژگیها و زیبائیهای خود را جداگانه حفظ کرده و داشته باشند. درگلستان ایران، همه ملیتهای ترک، کرد، فارس، عرب، بلوچ و غیره با زبانها، فرهنگ ها، تاریخ ها، موسیقی و هویت ویژه خویش شکوفان شده و طراوت ویژه خویش را در سفره رنگارنگ ایران با بقیه به اشتراک خواهند گذاشت.

 دنیز ایشچی     27/03/2013

افزودن نظر جدید

دیدگاه‌ها