یک بشکه نفت، یک قطعه زمین، یک روز کار

 


 

بحران مرکانتیلیسم (تجارت گرایی) که اساسا متکی بر ارزان خریدن و گران فروختن بود، از زمانی شروع می شود که گسترش تجارت و شکلگیری بازارهای پایدار، مشکلی را بوجود می آورند که به کلی تازگی داشت یا حداقل در ابعادی جدید تازگی پیدا کرده بود.

ارزان خریدن و گران فروختن، در جریان تحولالت تجارت و بازار، در اساس تا زمانی امکانپذیر است که یا بازار محدود باشد، و یا موضوعی (شیئی یا جنسی) برای خرید و فروش وجود داشته باشد. اینها هردو در مرحله یی از تحولات تجارت و شکلگیری بازارها، به انتها رسیدند. از اینجاست که تجارت باید مرکزیت موضوع تجارت را کشف می کرد. یا ساده تر اینکه باید چیزی باشد که موضوع تجارت قرار گیرد. از سوی دیگر، این موضوع تجارت (شیئی یا جنس) باید نهایتا از "اشیایی" که از دو منشاء می آمدند، شکل می گرفت. این دو منشاء، کشاورزی (هرگونه اقدامی روی زمین) و صنعتگری بودند، که در پایان، این دو نیز تنها به اقدام روی زمین منتهی می شدند زیرا صنعتگری یا برای ابزار اقدام روی زمین انجام می گرفت و یا برای دفاع از این اقدام (خیش و داس و مشابه، شمشیر و سپرو نعل). در این لحظه معین تحولات، موضوع تجارت و منشاء این موضوع شروع به خودنمایی می کند. فیزیوکراتها (طبیعت گراها) این زمان و این بحث را نمایندگی می کنند. در حقیقت، برای نخستین بار، موضوع تجارت به سمت منشاء این موضوع (شیئی یا جنس)، که زمین (طبیعت) بود توجه پیدا می کند. تجارت عملا از مسئله اساسی بودن خارج شده و "مال التجاره" (جنس برای تجارت ) به موضوع اصلی تبدیل می گردد. فیزیوکراتها (طبیعت گراها) در این زمان درحقیقت درست ترین پاسخ را می دهند که زمین (طبیعـت) منشاء شکلگیری موضوع تجارت (شیئی یا جنس) می باشد. برای نخستین بار دروازه یی بنیادا جدید در تاریخ بشر باز می شود. این اتفاق که حاصل تحولات فوق بود، سرنوشت زندگی و تمدن انسانی را برای همیشه تغییر می دهد.

این تغییر خود اساسا منشاء اندیشه و تجربه گرایی و آنچه دانش و شکل ساختاریافته آن بعنوان علم می نامیم، می گردد، و هم نفس چگونگی بودن (بقاء) انسان را در مسیری یکلی ناشناخته متحول می کند. اگر تجارت با نبود موضوع تجارت (شیئی یا جنس) دیگر امکانپذیر نبود، پس تصاحب تفاضل ارزان خریدن و گران فروختن یا ثروت (شکل بسیار بدوی سرمایه که در رباخواری سابقه یی بسیار طولانی داشت) نیز – حتا در تعریف- دچار مشکل می شد زیرا تجارت تازه متوجه می شد که چیزی پایه یی تر وجود دارد که تاکنون به آن توجه نشده بود، و این غفلت خود سوالی جدید را مطرح می کرد که " تجارت ثروت است " یا چیزی دیگر. فیزیو کراتها، در حقیقت، پاسخ شان این بود که زمین (طبیعت) منشاء ثروت و در حقیقت خود ثروت است. فیزیوکراتها با اینکه قدمی و نقشی بسیار مهم و تعیین کننده در این تحولات و گذار داشتند، اما خیلی سریع به بن بست رسیدند زیرا صنعتگری – هرچند باز هم متکی به کشت زمین (طبیعت) بود- اما استقلالش در بوجود آوردن موضوع تجارت (شیئی یا جنس) خاص خود، از یکسو توجه تجارت را بسمت خود جلب می کرد، و از سوی دیگر، باعث تحولاتی در ادراکات از کل روند جاری نیز شد. این مرحله با کتاب "منشاء ثروت" آدام اسمیت، در حقیقت صفحه یی تعیین کننده را در این تحولات باز کرد. با اسمیت و ریکاردو آنچیزی شکل گرفت که هسته تمام تحولات بعدی جهان شد و تولد دنیای که ما می شناسیم. از منشاء ثروت در تجارت – ارزان خریدن و گران فروختن- "زراندوزی"، تا منشاء ثروت در زمین (طبیعت)، و بالاخره منشاء ثروت در صنعتگری (انباشت و تولید) به چیزی ختم شد که ریکاردو را به منشاء اساسی ثروت یعنی کار رساند- شکلگیری قانون "ارزش- کار".

حال سعی می کنیم این مسیر و روند تحولات را در ایران مورد بررسی قرار دهیم. سوال این است که درایران و تحولات اش، از نخستین تماسها با زادگاه این تحولات - آروپای غربی و کلا آنچه غرب نامیده شده است – از زمان صفویه، و مقاطع و احتمالا نقطه عطفهای بعدی تا بالاخره پنجاه و هفت، و پس از آن تا به امروز، این مسیر و تحولات چگونه طی شده اند.

اما برای پرهیز از طولانی شدن نوشته، کلا تا دوره یی که "اصلاحات ارضی" تحت عنوان "انقلاب سفید" در ایران انجام شد، در مجموع ساختار جامعه ایران کشاورزی- تجاری باقی مانده بود، که بر مبنای روند طی شده در نمونه اصلی، می توان در جانب کهنه اش آنرا فئودالی (با تفاوتهایی با نمونه اروپای غربی که فعلا موضوع اصلی نیستند) دانست، و در جانب "نو" اش، آن را در مرحله تجارت گرایی (مرکانتیلیسم) و طبیعت گرایی (فیزیوکراتیسم) دانست.

پس از دوره فوق، در حقیقت ایران در جانب کهنه اش، شدیدا به بحران رفته بود و در مجموع ساختار قرونی جامعه ایران، با اینکه اساسا کماکان، در مرحله مرکانتیلیسم (تجارت گرایی) و طبیعت گرایی (فیزیوکراتیسم) باقی می ماند، اما نخستین گرایشهای "اقتصاد کلاسیک" در آن هویدا می شوند. این گرایشها در جمع همان مسایل تولید و ثروت و کار و سرمایه را در جامعه مطرح می کنند.

پس از دو "برنامه عمرانی" هفت ساله اول و دوم، که از جنگ دوم جهانی تا بحران اواخر سالهای سی خورشیدی، و نخستین سالهای چهل، و تحلیل رفتن تمام اثرات هم "ملی شدن نفت" و هم کودتای پنجاه و سه میلادی (سی و دو خورشیدی) و اصل چهار و کمکهای آمریکا، - اجرا شده و نشده – بالاخره، مرحله فرو ریختن ساختار کهن کشاورزی – تجاری در جانب کهنه و شروع مرحله یی جدید از "اقتصاد کلاسیک" در جانب "نو" فرا می رسد و در صورت سیاسی اش با تشکیل حزب رستاخیز، و در جانب اقتصادی و اجتماعی اش، برنامه های سوم، چهارم، پنجم، و بالاخره پنجم تجدید نظر شده (بالارفتن قیمت نفت و درآمد حاصل از آن)، در همان چارچوب مرکانتیلیسم (تجارت گرایی)، فیزیو کراتیسم (طبیعت گرایی)، و "اقتصاد کلاسیک" تداوم یافته و بالاخره به پنجاه و هفت و فرو ریختن حکومت (گاورنمنت) ایران بعنوان اعمال کننده اقتداردولت (استیت) غرب (مشخصا آمریکا)، ختم می گردد.

در این بخش سعی می کنیم نظری عمیق تر به ویژگیها و علل آنها در مسیرو مراحل طی شده در ایران و تفاوتهای آنها با نمونه اصیل همین وقایع و هم پیآمدهای آنها بیاندازیم و ببینیم در ایران پس از پنجاه و هفت تا امروز این تحولات چگونه بوده اند.

در این باره که موضوع اعلان شده و نشده این نوشته است، در سالهای پس از جنگ دوم جهانی، بخصوص، نظرات بسیاری از گرایشهای مختلف نوشته و یا به اجرا گذاشته شده اند که حول محورهایی با عناوین "جهان سوم"، "عقب مانده"، "عقب افتاده" و "در حال رشد"، "وابسته" و "نیمه مستعمره" و سایه روشنهایی از اینها، و با تنوعات گوناگون شکل گرفته اند – در آمریکای لاتین، در آسیا، و سایر مناطق جهان. این نظرات در مجموع – حتا از سوی گرایشات چپ – روی نابرابری تجاری و بنابراین جانشینی واردات با تولید داخلی مشابه قرار گرفته بودند که در جمع حول همان محور مرکانتیلیسم (تجارت گرایی)، فیزیوکراتیسم (طبیعت گرایی) قرار داشتند. بوجود آمدن صنایع مونتاژ و تولید برای بازار جهانی عملا اشکالی از انتقال سرمایه و دامنه یی معین از تولید به این کشورها حاصل این نظرات و اقدامات بوده اند- سیاست تخصصی شدن و تحلیل در بازار جهانی در چارچوب اقتدار دولت (استیت) غرب. بهرحال این تغییرات موجب نوعی "خود مختاری حکومتی" (گاورنمنت) در شیوه اعمال اقتدار دولت (استیت) غرب در این کشورها شده بودند بدون اینکه ساختار اجتماعی آنها دچار تغییرشده باشد.

پنجاه و هفت ایران، هم حاصل این تغییر و تحولات جهانی بود و هم در زمینه های خاص بعنوان حاصل سرگذشت و پیشینه زمانی خود ایران و منطقه اتفاق افتاد.

بسیاری در این سالها با گفته هایی هم تبلیغی و هم ظاهرا دانشمندانه و علمی، مادر تمام مشکلات را نفت و بخصوص انحصار آن در دولت (که دیگر به مالیات احتیاج ندارد و پس سرخود است) عطف داده اند، و بطریقی بعنوان بدیل، بی نفتی و یا تعلق آن به غیر دولت را بعنوان راه حل ارائه داده اند. در رابطه با نکات فوق اولا باید خوشحال بود که بالاخره یک چیزی زیر زمین بود که باعث شد این نوع کشورها – حداقل- به دم کجاوه دنیای جدید صنعت و پیشرفت وصل شوند، که کم نیستند کشورهایی که خواسته معکوس دانشمندان اقتصادی- سیاسی ما را برای خودشان آرزو می کنند که ظاهرا حتا اگر ممکن باشد اقلا پنجاه تا صد سال احتیاج خواهد بود تا در جهان حساب آمدنی شوند.

اما نکته یی که این دانشمندان به آن با کم لطفی توجه نکرده اند اینستکه چاقو برای هم جراحی و نجات انسان است و هم پاره کردن و کشتن انسان. از اینجا به نابودی چاقو فرمان دادن یا آرزو کردن، ناشی از مشکلات ادراکی و یا منافعی خاص است و نه کشف و کاربرد تیزی که تقریبا جزء نخستین کشفیات و حتا سازنده بشر بوده است- شاید در کنار آتش، دو عنصر انسان و تمدن ساز بشریت بوده باشند.

بنابراین داستان به کاربرد نفت باز می گردد و نه کشف و استخراج و فروش آن. این کاربرد مانند هرکاربرد دیگری در زمینه های دیگر، یک مسئله رهبری- برنامه ریزی- مدیریتی می باشد که باید به آن پرداخته شود. در این نوشته بطریقی هم قصد نشان دادن رابطه سه عنصر در روند تولید و بازتولید جامعه که در پایین ترین سطح و لایه فنی کاربردی و کمی آن، اقتصاد می نامیم و ایران نیز به تعداد بیشماری از تحصیل کرده های این رشته دسترسی فزاینده داشته است.

برگردیم به موضوع مورد نظر. برای این بررسی باید سه عنصر را بر مبنای همان مراحل اروپای غربی که مطرح شدند، در ارتباط دانست و مورد مشاهده قرار داد.

این سه عنصر عبارتند از یک بشکه نفت، یک قطعه زمین، و یکروز کار. دوتای نخست و حتا سومی تا اینکه کار انسانی روی آنها انجام نشده باشد هیچکدام ارزشی ندارند و یا بالقوه، ارزش یا ثروت محسوب می شوند.

نفت زیر زمین تا کشف واستخراج، بسته بندی و قابل حمل و مصرف نشود، قطعه یی از طبیعت است که بخودی خود هیچ ارزشی ندارد. تمام اقدامات فوق که نفت را از زمین می کشد و به مصرف کننده می رساند، و حتا نفس خود مصرف، حاصل کار انسانی هستند. و اما زمین، اگر آنرا برای هدفی بکار نیاندازیم، نیز هیچ گونه ارزشی ندارد.. و بالاخره "کار" هم همیشه بمفهوم کار خالص مکانیکی و نه حتا حیوانی، اگر برای هدفی خاص تربیت نشده باشد بازهم هیچ ارزشی ندارد. پس آنچه تمام این سه عنصر را به یکدیگر اتصال می دهد چیزی جز کار انسانی نیست. بنابراین هرگونه وجودی –از شیئی تا جاندار و از جمله انسان- بخودی خود جزء طبیعت بوده و از هیچگونه ارزشی برخودار نیست – از این بابت، نفت زیر زمین، خاک روی زمین، و انسان تعلیم ندیده، هیچ فرقی با یکدیگر ندارند.

از مراتب فوق چنین می توان نتیجه گرفت که تمام داستان و علم و دانش ما – در حقیقت- هم راجع به کار انسانی است و هم منشاء و حاصل رهبری – برنامه ریزی- مدیریت این کار انسانی می باشد- و این کار انسانی نهایتا به سه گونه وجود داشته و بروز پیدا کرده اند، یکی کار انجام شده (انباشت شده) و دیگری کار در حال انجام و نهایتا کار انجام شدنی در آینده.

سومی در حقیقت جزیی از دو تای نخست می باشد. ما به کار انجام شده میراث گذشتگان می گوییم و در بروز مادی آن در سنجنده همگانی (پول)، سرمایه می گوییم، و کار انجام نشده را نیز در روال معمول، همان کار می نامیم که بروز اجتماعی آن کارگر است. پس موضوع اصلی تولید و بازتولید انسان و جامعه اش، در حقیقت، تولید و باز تولید کار انسانی، بعنوان ارزش می باشد.

رهبری و برنامه ریزی و مدیریت این کار، موضوع نه فقط چیزی که به خطا علم اقتصاد می نامند می باشد بلکه اصولا موضوع بودن و شدن خود انسان است و جامعه و تمدن، و میراث و دستآوردهایش. کار سیاست نیز، همین سه عنوان رهبری و برنامه ریزی و مدیریت کار می باشد.

نکته ما این بود که این کار انسانی یا حاصل کار انسانی، یعنی ارزش پایه (عامیانه ثروت) در بروز سرمایه یی و در بروز "کار"گری، درحقیقت رابطه دو نوع کار – انباشت شده و جاری- چگونه رهبری، برنامه ریزی و بالاخره مدیریت می شود.

حال اگر تمام این سه عنصر نفت و زمین، و کار را به کار انسانی و بعد هم به بروز پولی بعنوان سنجنده همگانی تبدیل کنیم، می توانیم به نکاتی حیرت آور در درک آنچه در لایه تحتانی و فنی، اقتصاد نامیده شده است، و در اینجا در لایه فوقانی نظریه پردازانه، تولید و بازتولید انسانی و جامعه اش، می نامیم، دست پیدا کرد که یکی از مزایای جانبی این، پی بردن و یا جهتگیری کردن بسمت درک پدیده یی که در گفتگوهای کاندیدهای ریاست جمهوری – وبخصوص یکی از ایشان- مشکل اصلی و یا ام الفساد تمام مسایل جامعه محسوب می شد، یعنی تورم، می باشد. بطریقی، و کمی ساده شده، نا تعادلی بین این سه عنصر یا درواقع بین کار انباشت شده و کار جاری را در بروزاش تورم می نامند- که در کشورهای مشابه ایران بخصوص و حتا امروز بعلت بحران فراگیر و ظاهرا ماندگار در کشورهای صنعتی، نشانه و حاصل، وهم موجب پراکندگی بازار کالا، کار و سرمایه (بروز کار در انباشت شده و جاری) می باشد. بطریقی بیجا نیست که ناتوانی رژیم پیشین در حل و پیشگیری این پراکندگی و استقرار بازاری یکپارچه را دلیلی بنیادی در فروریختن آن دانست. حزب رستاخیز در حوزه سیاست، و نظام شاهنشاهی بعنوان اعتقاد و ایمان (ایدئولژی)، در حقیقت باید این پراکندگی را جبران می کردند. هنگامی که اینها شکست خوردند، انقلاب بر سیاست و اسلام برایدئولژی پیروز شدند.

تا اینجا گفتیم که نفت در زمین باشد، زمین بایر، و انسان هم تعلیم ندیده، یعنی در بهترین حالت، سه ارزش بالقوه هستند که در بروز فیزیکی (جسمی آنها) هریک در بسته بندی خاص خود، نفت در بشکه، زمین در قطعه، وکار در بدن انسان تعلیم دیده در صحنه اجتماعی حضور می یابند. اما مشکل درست از اینجا ببعد شروع می شود و تمام دانشمندان فن اقتصاد ما را از یکسو بزحمت و سرگیجه انداخته است، و از سوی دیگر در تعلیمات مدرسی و کتابی ایدئولژیزه شده(اسکولاستیک)، بعنوان دستورالعملهایی تحت عنوانهای "سیاست مالی" و "سیاست پولی" فراگرفته شده اند.

چرا مشکل.

این سه عنصر را باید باهم سنجید تا هم برنامه ریزی امکانپذیر شود و هم بالاخره، سهم عوامل درگیردربازتولید اجتماعی معین گردد زیرا اینها از طریق شکلگیری سود متوسط پایانی در تقسیم و توزیع امکانات زندگی بین اقشار و طبقات و گروه بندیهای اجتماعی، تاثیر تعیین کننده دارند. برای اینکار، روزی از فلزات قیمتی، و بعد هم فلزات کمتر قیمتی که ارزش را همراه با خود حمل می کردند استفاده می شد، و حال مدتهاست که از کاغذ که دیگر حامل اسمی ارزش است و نه خود ارزش، استفاده می شود.

اگر یک بشکه نفت داشتیم و یک مثقال طلا یا نقره، و یک تکه زمین و یک مثقال سرب، و یکساعت کار و یک مثقال چوب، تکلیف همگان بسیار ساده روشن می شد، و از جمله به دفتر و دستک ابزار سیاستهای مالی و پولی و طبعا زحمات فن سالاران مربوطه احتیاج پیدا نمی شد. اما چکار باید کرد که ارزش کاغذی مشکل آفرین شد چون تنها با چاپ این عدد یا آن عدد روی آن، اسما" ارزشی را در خود نشان می دادند که هیچکس نمی دانست این ارزش چیست و چقدراست تا اینکه نفت فروش، زمین فروش، و بالاخره کارگر تعلیم دیده، هریک کاعذهای عدد دار خود را به میدان تبدیل به احتیاجات شان می بردند. در اینجا، نفت فروش بمثقال طلا می گرفت یا نقره، و زمین فروش نیز بمثقال سرب می گرفت، و بالاخره کار فروش هم بمثقال چوب یا خاک اره می گرفت، و همه راضی از تبدیل کاغذهای عدد دارشان به شیئی یی دیگر، خوشحال به مکانهای خود باز می گشتند. اما این درست هسته مشکل اشاره شده می باشد که هنگام دریافت این کاغذ عدد دار یا پول، هیچکس نمی داند که کاغذ دریافتی اش دارای چه قدرت کیفی یی است تا اینکه با مبادله تعیین شود.

طلا یا نقره نفت فروش اگر کم و زیاد می شد احتیاج به کار انسانی بکار رفته در خود را برطرف شده نمی دید، و پس دیگر همان یک بشکه نفت را نمی توانستند داشته باشد که در دور بعدی بازهم به تبدیل کاغذهایی که عددهای کوچکتری داشتند، به میدان مبادله ببرند. زمین فروش را فعلا وا می گذاریم، و به سروقت فروشنده کار می رویم، که اینهم یک مثقال چوبش کفاف ضروریات بازتولید دوباره اش را نمی دهد، و شاید در دور بعد اصولا زنده نباشد که حتا با دریافت کاغذی با عددی کوچکتر به میدان مبادله بازگردد. در اولی، تولیدش می افتد و از این طریق کارگران با دریافتی یک مثقال چوبشان، دیگر به کار باز نخواهند گشت. و اما زمین فروش، بعکس وضعیت دو تای دیگر، یک مثقال سرب اش، با چندین صد برابر قابل تعویض است. بخشی را تعویض کرده وبه فروشندگان کار می دهد، و سهمی هم اشراف منشانه برای خود و اعوان و انصارش، نگه می دارد، و بقیه را دوباره به خاک بر می گرداند که بازهم قطعه بعدی ارزش اش بالارود- بهمین علت خاک محل فرار و مخفی شدن پول برای حفظ ارزشش در مواقع بحرانهای ادواری بوده است – و این ناشی از وضعیت انحصاری تصاحب و مالکیت آن می باشد و بنابراین اگر هم ارزش اسمی را حفظ نکند، اما بهرحال، نگهدارنده جایگاه طبقاتی بعنوان مالک باقی می ماند تا آبها از آسیابها بخوابند.

حال ببینیم، آنچه دوتای اول و آخر از دست داده اند، که در حقیقت برای یکی امکان استخراج نفت از زمین را بمرور غیرممکن می کرد، و برای دیگری امکان ادامه زندگی را، بکجا رفته است. اگر از حسادت خود به زمین فروش و زندگی اشرافی اش صرفنظر کنیم، در حقیقت حاصل کار نفت فروش و کار فروش، به جیب زمین فروش می رود، و در جمع جامعه، بمرور نفت فروشی و کار فروشی از رونق افتاده و فروشندگان به ریاضت فراخوانده می شوند، و نهایتا از هم پاشیدگی و نابودی؛ ولی زمین فروش درست مثل سنجابها کارش تصاحب فندوق و گردوهای دوتای دیگر است و در خاک مخفی کردن آنها. یک بشکه نفت که با چند مثقال چوب از زمین بیرون کشیده شده است، یک روز کار که با چند مثقال خاک اره بمرور از درد ناعلاجی به مرگ نزدیکتر می شود، به لحاظ گرایش در مقایسه با یک قطعه زمین به ناارزش تبدیل می شوند.

حال سعی کنیم مثلا قیمت شهر تهران را – اگر احتمالا ارزش پذیر ومحاسبه شدنی باشد- با تمام مخازن زیرزمینی موجود در تمام بخشهای معادن، فلزی و غیره، مقایسه کنیم. تهران برابر با صد است در مقابل هیچی- به این می گویند تورم بمعنی سلب منابع از یک بخش و عوامل و انتقال آنها به بخش و عواملی دیگر – از طریق دست غیب بازار.

در ایران، وقوع اقتصادی این دست غیب با روش سنجابها، که نفت را از جنوب به مرکز آورده، و دوباره در خاک فرومیکند، بمعنی بازتولید دو باره و چند باره جامعه طبیعت گرا (فیزیوکرات)، و در جمع جامعه مرکانتیلیست (تجارت گرا)، یعنی مخاطره حقیقی بازگشتی فاجعه بار به پیش از پنجاه و هفت، می باشد. از مشروطه به این سمت، ایران بیشتر در آتش تضادهای درونی خودش سوخته و هنوز می سوزد، و پنجاه و هفت – حداقل تا امروز- راه عمده را براعمال اقتدار تضادهای خارجی یا بیرونی، اساسا بسته نگهداشته است. تحریم نیست که مسئله آفرین شده است، بلکه بالارفتن قیمت یک قطعه زمین است که مسئله شده است – طوریکه ارزش حقیقی کاغذهای پول را در زمین انباشت می کند. چنین وضعیتی، اقتصاد و زندگی را به جامعه سنجابها تبدیل کرده است مثل اینکه هرچه می افرینید دوباره به انحصار خاک (طبیعت) در می آید و اینرا بازگشت به فئودالیسم باید دانست و نه موضوع فیزیوکراتها که پدر بحث تولید و ثروت شدند و اسمیت و ریکاردوکه قدمهای بعدی را برای تولد جامعه صنعتی برداشتند - یعنی مانع بزرگ و اساسی صنعتی شدن و پیشرفت کشور.

این شهرها را در هیچ نظام اقتصادی و اجتماعی نمی توان به ثروت منقول و قابل کاربرد در سایر حوزه ها و نقاط تبدیل کرد (کلید بسیار کارآی اقتصاد آمریکا که هرمالی را می توان به گرو گذاشت و سرمایه را از بروز شکلی اش آزاد کرد و قابل انتقال برای فعالیتهای دیگر، مناطق دیگر و از جمله، صنعتی کردن چین، بکار برد – بطریقی در آمریکا هرمالی می تواند به منقول و غیر منقول تبدیل گردد). آمریکا را حتا می توان در گرو وام از چین گذاشت و همین وام را در چین به صنایعی که چین را بزودی اقتصاد برتر جهان خواهد کرد، تبدیل کرد. کشورهای مشابه ایران، در عوض، تمام "گردو و فندوق"هایش را که بصورت نفت از زمین بیرون کشیده بود دو باره سنجاب وار به خاک سپرده است.

اگر صاحبان تهران خاکهایشان را بفروش برسانند (اگر شدنی باشد) و قصد خروج از کشور را پیدا کنند – بهر دلیل خوب یا بدی- هم خودکشی خواهند کرد و هم ایران را به خود کشی می برند زیرا اگر هم دلار یا هر پول خارجی دیگری هم به این اندازه پیدا شود، در نخستین ایستگاه آن پول خود به پول رایج ایران تبدیل خواهد شد و ریال را برای همیشه به خاطره ها خواهد سپرد. اگر هم در ایران بمانند، نه امکان منقول کردنشان هست، و اگر هم باشد ایران را ظرف چند ساعت به نابودی یا جنگ داخلی خواه برد زیرا در ازاء هربشکه نفت مخفی شده در زمین، اکنون تمام مخازن نفت را باید به صاحبان این خاکها بعنوان وام داد که هم ناممکن است و هم تورم را به جنگ خیابانی تبدیل خواهد کرد.

در ایران در این سی و چند سال و بخصوص بعد از جنگ، یک اتفاق بسیار مهمی افتاده است و آن تبدیل مالکیت ماقبل صنعتی (تقریبا در تمام اشکال اش) به مالکیت منقول سرمایه یی و سرمایه دارانه می باشد که بانکها و موسسات مالی مختلف بیان این اتفاق هستند و حتا اقدامات بسیار بزرگ علمی، دفاعی، و صنعتی نیز تایید این گذار بسیار مهم هستند، اما متاسفانه بخشی چشمگیر و جدا مشکل ساز که مستقیما با زندگی و گردش روزمره و احتیاجات بنیادی جامعه مرتبط هستند، در خاک مدفون شده اند. بعلت حضور این ثروت بسیار عظیم زیر خاکی، در حقیقت مثل اینستکه منابع یک کشور نزد چند نفر و گروه به گرو گذاشته شده باشند. در گردش مالی و پولی اقتصاد و زندگی جامعه، حتا پرداخت کمبود هزینه زندگی به بخشهای روزبروز وسیعتر و محتاج تر نیز، این روند بخاک سپردن ثروتهای تولید شده را هرچه بیشتر تشدیدخواهد کرد. این یک مشکل عظیم ساختاری است که اگر با کاربرد ابزار سیاسی در اقتصاد به آن پرداخته شود، پیآمدهایش هرچه ویرانساز تر بخصوص برای اقشار ضعیف تر خواهد بود، و اگر با کاربرد ابزار اقتصادی در سیاست به آن پرداخته شود، نیز همان پیآمد را خواهد داشت. مثل اینکه هرچه ساخته شود همزمان ویرانساز نیز خواهد بود. این خطریست که می تواند "بحران رشد" کشورهایی در این مرحله ساختمان استقلال ملی و شکگیری دولت (استیت) ملی را به عکس خود یعنی به "بحران افول" تبدیل کند (بطریقی مسئله مرکزی جدال بین نو و کهنه در این جوامع). اتحاد شوروی به این مرحله وارد شده بود، و بسیاری کشورهای دیگر نیز امروزه در این مخاطره هستند- برازیلیا، ترکیه و مصر، و تونس و لیبی چاپهای مختلف همین مسئله هستند. جالب اینکه خود آمریکا مدتهاست که به نمونه مادر تبدیل شده است و از بازتولید خویش باز مانده است- آمریکا شاید تنها کشوری بود که زندگی اش دایما نواسان بین "بحران رشد" و "بحران افول" بوده است. جنگ تاکنون کارآ ترین وسیله و کاتالیزر این حرکت بین دو قطب بوده است- این همان چیزیست که تبدیل ریسک به فرصت نامیده می شود. تخریب تنها راه این تبدیل است. حتا آلمان هیتلری نیز از این وسیله استفاده کرده است – وقتی که پیآمد جنگ اول آلمان را عملا به نابودی کشانده بود و این ریسک را باید به فرصت تبدیل می کرد، یا انقلاب و یا جنگ- انقلاب شکست خورد و جنگ به تنها بدیل تبدیل شد. بهرحال بقیمت تخریب جهان پیشرفته و صنعتی، آلمان موفق شد که ریسک را به فرصت "تبدیل کند".

بالاخره در پایان، دو مصاحبه که در این بحث جالب بنظر می رسند را نقل می کنم.

در مصاحبه با عده یی که برای امکان سرمایه گذاری از آمریکا به ویتنام می رفتند خبرنگار سوال کرد: "شما جداً چرا به جایی بسیار فقیر و نابود در جنگ و با حاکمیت حزب کمونیست برای سرمایه گذاری می روید؟" و پاسخ چنین بود: "در این کشور در اثر تعلیم و تربیت حزب کمونیست و سالها جنگ، نیروی کاری بسیار با نظم شکل گرفته است". در مصاحبه یی دیگر با یک فعال اقتصدی خصوصی چینی در آفریقا، خبرنگار در جایی و بدنبال گفتگوهای قبلی این سوال را مطرح کرد: "خوب این چیزها ممکن است باعث جنگ شوند" و چنین پاسخ داده شد: "جنگ همیشه با بشر و جامعه بشری بوده است".

افزودن نظر جدید

دیدگاه‌ها