واقعیت و شیوه خوانش آن

از لوتر تا سوسیا لیزم "کسی میآید" فروغ  زمانه ما

تصور کنید که در مکانی بایستید و با فاصله هایی معین چشمها را باز و بسته کنید.  تصور کنید که در حال حرکت، مثلا در یک پارک، همین کار را انجام بدهید.  تصور کنید که در یک خیابان شلوغ و فعال باز هم چشمها را با فاصله هایی معین باز و بسته کنید.

حال تصور کنید که آنچه را که دیده اید – بطریقی- ثبت کرده اید و بتوانید تصویرها را بصورت عکس چاپ کنید.

هردسته از عکس ها را جدا کرده و گروه گروه آنها را مورد مشاهده قرار دهید.  سعی کنید ازهرگروه یک تصویر پیوسته بسازید.

این تصاویر پیوسته را دوباره به یک گروه جدید تبدیل کنید.  حال از این گروه جدید بازهم سعی کنید یک تصویر پیوسته بسازید. این تصویر را ثبت کرده و چاپ کنید.

حال تصور کنید که از همان ابتدا دوربین فیلم برداریی را نیز با خود حمل میکرده اید و از تمام این صحنه ها فیلم گرفته باشید.

حال فیلم را با تصویر پیوسته نهایی مقایسه کنید.  سپس سعی کنید آنچه ندیده اید را نیز ثبت کنید و چاپ کنید.

حال در پایان کار، تصویر آنچه ندیده اید را با آخرین تصویر پیوسته از آنچه در تمام چشم بهم زدن و بازکردنها دیده بودید به تصویری جدید مبدل کنید.

این آخرین تصویر باید برابر با آنچه در فیلم ثبت شده است باشد.  و اینها هردو باید با واقعیت یا موضوع عکسها و تصاویر و فیلم گرفته شده برابر باشند.

منطقا هستند، اما واقعا نیستند- این بطریقی چیزی است که در زبان فن آوری اطلاعات دیجیتال (ثبت گسسته) و آنالوگ (ثبت پیوسته) نامیده میشوند.  مغز قادر نیست واقعیت را در صورت آنالوگ ثبت کند زیرا در چنین صورتی حافظه و مخزن (مموری و استورج) باید به حجم و وسعتی تقریبا بینهایت باشند.  اما مغز قرنها پیش از اینکه ما آنرا در فن آوری کشف کرده باشیم و ثبت دیجیتال نامیده باشیم، واقعیت را در صورت دیجیتال ثبت میکرده است، و بهمین صورت نیز بازپس میداده است.  برای آنالوگ کردن، عملا ما هیچ وسیله یی نداریم- جز نقد و تولید تاریخ.  منظور چیست.  ما تنها موقع تولید و بازتولید خود و حیات، آنالوگ هستیم، و بازگرداندن دوباره این آنالوگ تنها در نقد گذشته یا تولید تاریخ، در حقیقت، در حرکت تبدیلی، تغییری و تحولی امکانپذیر شدنی است- به این میگوییم تاریخیگری (هیستوریسیسم).  این حتا در روزمره نیز صادق است، با حرکت در حرکت واقعیت، واقعیت را بعنوان آنالوگ تجربه میکنیم- در غیر اینصورت ما همیشه دیجیتال ضبط و ثبت میکنیم.  تلاقی تدایی گرایانه (اسوسیتیو) است که ظاهرا به ما خوانش "انالوگ" از ضبط و ثبت دیجیتال ما به ما را میدهد.  اتاق پدر بزرگ یا اشیاء متعلق به او هستند که پدر بزرگ را از بیرون به درون تصویر میکنند- حتا پس از مرگ او.  ما و محیط و گردش زندگی (روند تولید و باز تولید) هستند که جمعا آنالوگ را تشکیل میدهند.  پس واقعیت تنها در گردش اش صورت آنالوگ دارد. آنالوگ نام دیگریست در حوزه فن آوری کامپیوتر و اطلاعات برای آنچه "مشخص" (کانکریت) نامیده میشود (شاید واژه مشاع هم بیجا نباشد).  مارکس تنها کسیست که این را بنیادا کشف کرده است بدون اینکه حتا خودش نیز به کنه آن پی برده باشد. تصورمیکنم، آلتو سر تنها کسیست که به این ظرافت مارکس اشاره کرده باشد.  مارکس قادر شده است که از ضبط و ثبت دیجیتال ما تصویر آنالوگ بسازد.  حاصل کارش چیزیست که تاریخیگری (هیستوریسیسم) نامیده شده است.  این ماشین مبدل کننده همین تاریخیگری میباشد. جایی که بسیاری بقول معروف، با فرق سر فرود آمده اند، انگلس نیز به همین بلا گرفتار آمد.

ظاهرا بعد از مارکس، لنین است که این ماشین را بکار برده است بدون اینکه به تدوین چگونگی آن بپردازد.  تصور کنید که دوربینی بسازیم که عین واقعیت را در خود ضبط و ثبت بکند و همانطور نیز پس بدهد.  این تنها دوربین خود واقعیت است از یکسو، و ماشینی که مارکس ساخته است (یا  شاید حدس زده باشد) دستگاه تاریخیگری (هیستوریسیسم)- که بهرحال طرح نخستین آنرا ازهگل گرفته است.  چیزیکه شاید هگل را بزرگترین سنتیسایزر (جمعبندی کننده) تمام دورانها کرده است.

بازگردیم به دنباله بحث.

ما دیجیتال ثبت میکنیم، اما زندگی آنالوگ است.  تفاوت ایندو همان تفاوتی است که هم بین دو تصویرهای فوق وجود دارد و هم بین این تصاویر جداگانه با واقعیت وجود دارند.

حال برویم سراغ همین دیجیتال و آنالوگ در ادبیات مان که اساسا بصورت شعر از واقعیت عکس گرفته اند، دقیقا مشابه عصر رومانتیسیسم، که شاعرانه از واقعیت تصویر شاعرانه گرفته اند.  جوهر میستیک رومانتیسیسم.

ما ظرفهایی هستیم که اگر از چهار شاعرمان تخلیه شویم، حتا حیاتمان را نیز از دست میدهیم.  این شاعران بترتیب خیام، حافظ، مولوی و سعدی هستند. اینها هرکدام آنچه را که دیده اند در مخزنهایی جداگانه – شبیه تصاویر فوق- در بسته بندیهای آنالوگ- دیجیتال ثبت کرده و بصورت آنچه دیوان و قالب بندیهای شعری و ادبیاتی مینامیم جاگذاشته اند.  خیام دیجیتال ترین، و حافظ آنالوگ ترین هستند، و در بین ایندو دو، مولوی و سعدی قرار دارند.  ایندو نیز در بسته بندیهایی شبه دیجیتال و شبه آنالوگ چنین کرده اند.

فکر کنید دستگاهی یا نرم افزاری بسازیم که قادر باشند دیجیتال و آنالوگ را به یکدیگر مبدل کنند – بطریقی مشابه ترجمه کردن.

حال حاصل این تبدیل ها را با یکدیگر مقایسه کنیم- قاعدتا یا منطقا باید واقعیت زمانهای آنها را به ما بدهند.  اما بازهم چنین چیزی امکانپذیر نیست.  حال تصور کنید که کار هرچهار شاعر را در ماشینی، که آنها را از یک جنس کرده (مثلا تنها آنالوگ) و در هم بیآمیزد، بریزیم.  بازهم منطقا باید زمانه آنها حاصل کار باشد.  بازهم چنین نیست.  بنظر میرسد که واقعیت یا آنالوگ کل- یعنی زمانه آنها- شبیه ماهیی لیز ازچنگ ما میگریزد.  این لیزی در حقیقت تفاوت بین تصاویر واقعیت و خود واقعیت هستند که هیچوقت دستیافتنی نیستند.  این همان چیزی است که تمام دستگاههای الکترونیک جاری – تلویزیون، کامپیوتر، تلفن، و مشابه – را هم مشابه کرده است و هم بکلی متفاوت - در ساخت مشابه و در کاربرد بکلی متفاوت هستند.  این ظاهرا یک دوگانه متناقض (پارا داکس) مینماید - پس تفاوت کجاست و مشابهت کجاست.  تفاوت اینها درست در مشابهتشان، و مشابهتشان درست در تفاوتشان خوابیده است – ما به این تفاوت در مشابهت، و مشابهت در تفاوت، میگوییم "دیزاین" (طرح یا نقشه).

دقیقا این تنها منطق ضبط و ثبت (ریکوردینگ و رجیستریشن)، و باز پس دهی یی(ریپلی یا بازسازی) میباشد که ما ادراک میکنیم.  بنابراین ادراک "تمام قضیه" را در خود دارد- و به این "تمام قضیه" نیز واقعیت میگوییم.  به این ترتیب، روند شناخت، تغییر، حفظ و نگهداری، و بنابراین خود نفس بودن و شدن هستی، عمیقا، با حضورو تجربه مستقیم ما در دوسویه واقعیت- باصطلاح عین و ذهن، عمل و اندیشه- و بصورت جمعی تاریخی بعنوان تولید کننده و کاربرنده، عجین هستند.

بهمین دلیل، تغییر و تحول اجتماعی همیشه تخریب بنایی کلنگی، بازیافت مصالح، و ساختن بنای جانشین میباشد، و این قانونمندی عام هم بشر و هم هستی بوده - ما تنها انچه را که کشف و تجربه میکنیم هستی مینامیم- یعنی معادله یی که تنها یکسو دارد و از سوی دیگرش چیزی نمیدانیم.  ما از غیر هستی چیزی نمیدانیم، که آیا عدم خود عدم است و یا نوعی دیگر از هستی میباشد.  هرگونه اقدام ما در هستی، در حقیقت، حامل هردو سمت معادله میباشد، هم هست و هم نا هست که عادتا عدم مینامیم- در مثال دستگاهای الکترونیک، هر یک هم خود است و هم سایردستگاهای الکترونیکی زیرا شباهتشان در طرحشان نهقته است، و تفاوتشان در آنچه هریک به تنهایی هست بیان مییابد. حال ببینیم در شاعران ما، و تحت تاثیر آنها، این دو سوی معادله چگونه ضبط و ثبت شده اند.

تقریبا حافظ تنها کسی است که ظاهرا سوی دیگر معادله را بکلی رها کرده است، و اینرا حاصل دانستن چهارده روایت از قرآن میداند و زمان آنرا هنگامی که "گنبد مینا" میکردند، بیان کرده است.  خیام تمام حواس اش در حیرانی یافتن پاسخی برای سوی دیگر معادله به پایان میرسد.  مولوی، معادله را بکلی یکسویه (مانند حافظ) کرده است و نفس هستی را بگونه یی پرداخته و تعریف و ارائه کرده است که بطریقی پاسخ را در بی پاسخی، و بی پاسخی را در پاسخ ارائه داده است (مشابه کار برکلی شاید- به هگل حتا نزدیک هم نمیشود زیرا عنصر تاریخیگری را در طرح اش نهفته ندارد)، و بالاخره سعدی، در ساختمانی از شبه دیجیتال و شبه آنالوگ، جهان و هستی یی را تصویر کرده است که تنها عده یی معدود میتوانند کاربر و مصرف کننده اش باشند.

حال این چهار شاعر، در قامت و لوای ما و زمانه یمان، قصد فهمیدن برای ساختن ایران را دارند.  متاسفانه چون ساختن خود روند فهمیدن است، و فهمیدن خود روند ساختن است، و این کار در وحله نخست به طراحی تخریب گر، مصالح شناس، و سازنده احتیاج دارد که خانه ی "بودن ما" رانوسازی کند - یعنی به ما هم بودن و هم شدن را نیز بیآموزد- انسانی نو و زندگی و ایرانی نو.

این طراح مخرب و سازنده - خرد تاریخیگری- در چیزی بعنوان حزب بیان پیدا کرده است.  از این بابت، در حقیقت، لنین است که این خرد را به ساختار کشیده است.  این خرد در اتحاد شوروی به توقف رسید و احتیاج به بازسازی پیدا کرد- اساسا هم به دلیل تغییربنیادی در نقد گذشته و بنابراین تولید تاریخ- از 1848 تا اوایل سالهای نود میلادی دوره عمر نقدی بود که در مانیفست انجام گرفته بود- این نقد از نظر زمانی، حدود یکصد و پنجاه سال دوام آورد.

اما این طراحان ما یا در باستانهای بی داستان دوره قدرت و عظمت دو امپراتوری فروافتاده اند و مدهش، و یا در باستانهای نزدیک و اخته امیرکبیر، مشروطه و آرزوهای سرخورده، ملی شدن و قهرمانهای نیت های آرزومندانه، و عصر طلا یی که تنها عصرش را وارث شدند و طلا را ندیدند، فرو شده و حتا خود نیز دیگر اجزای واقعیت نیستند.

این طراحان نباید در پی اجساد مردگان کاووش کنند، باید در پی مصالحی که بتوان نو را ساخت باشند- در واقعیت بمعنی اندیشه و عمل و درک اینکه عقل پیش صنعتی بنیادا در درک و بنابراین تغییر و تحول ناتوان است، چون انسان هنوز فرانگرفته بود که واقعیت را تماما موضوع خود قرار دهد. و اینچنین فرا میگیرد که اگر هندسه ها متفاوتند، اگر فیزیکها متفاوتند، اما همگی از یک قانونمندی پیروی میکنند که تفاوتشان را عین شباهتشان، و شباهتشان را عین تفاوتشان میکند که هندسه و فیزیک مینامیم- در علوم اجتماعی نیز، قانونمندیهای عام حتما وجود دارند، والا چرا فقرای تمام عالم و تاریخ شبیه تا عین هم هستند، و فریادهایشان و سکوتشان نیز از شباهتهای بسیاری برخوردار هستند، و ما تنها درکشف تفاوتهایشان هنوز سرگردان هستیم- و این تفرقه و سرگشتگی است.

حتا محرومیت نیز خود قانون عام است، و بهمین دلیل به قانون عامی جانشین که سوسیالیزم نامیده شده است، احتیاج دارد.  زمانه ما و تحولات جامعه بشری و خوشبختانه ایران نیز، سوسیالیزم فروغ فرخزادی را برای همیشه پشت سرگذاشته است و در پی "کسی که شبیه هیچکس نیست" خانه به خانه دنبال تقسیم "درخت خانه"، بین حیرانی تا سرگشتگی را "هاجر وار" سیر نمیکند.

سوسیالیزم نه خواب است و نه خیال، تنها و بسادگی روند سلب مالکیت اجتماعی شونده، واجتماع سلب مالکیت شده، میباشد. بازهم همان قانون شباهت های متفاوت و تفاوت های مشابه.  بهمین دلیل بهمان اندازه حقیقی است که بشریت و بودن و شدن اش حقیقی بوده و میباشند.

از اکتبر ببعد – دقیقا مشابه از انقلاب فرانسه ببعد- تنها چیزی که ما شاهد بوده و خواهیم بود، اینستکه در عصر سوسیالیزم چگونه باید جامعه وانسان را ساخت، کمون پاریس در حقیقت حد نهایی اقدام برای بریدن با گذشته بود، و نه بتصور خطا، نخستین شکل یا هسته جامعه جانشین جامعه در حال ناپدیدی در نقد گذشته یا تولید تاریخ.  ما همین تجربه را در ایران چند دهه اخیر دیده ایم – قله را از کدام سو می بینیم یا از روی خود قله.

سحرآلودگی گرایی (میستیسیسم)  نهفته در ما، در حقیقت، نشانه ناتوانی در دیجیتالی کردن و سعی بر جای دادن تجربه آنالوگ در ذهن بوده اند (طبیعت گرایی)- و این امکانپذیر نیست مگر اینکه تنها احساس واقعیت را بعنوان خود واقعیت ضبط و ثبت کنیم- که غیر ممکن است (چیزیکه اندیشه اندیشه گر را از صحنه بیرون نگه می دارد- لغوانسان بعنوان موجود، و عینی)، و یا اینکه فرا بگیریم که روند دیجیتال کردن بعنوان تنها راه تفکر و تعقل - پایه هرگونه نظریه پردازی – و بنابراین پذیرش عینیت واقعیت مستقل از ذهن ما، و هرگونه امکان تغییر و تحول واقعیت، چیزی جز همین روند نیست.  ریشه اکثریت قریب به اتفاق تمام گفتگوها و نوشته ها، در مقاومت در مقابل دیجیتال کردن و بنابراین پرهیز از نظریه پردازی، و ورای این، ناتوانی در اندیشیدن میباشد.

نوشته های " تزها و پارا دایمهای، چه چپی وکدام سوسیالیزم، سوسیالیزم امروزی" و بسیاری دیگر در چنین دسته یی قرار میگیرند- لوتر میآموخت که مهم احساس ما به عدالت است، یا در حقیقت، حس عدالت است که اهمیت دارد.  میلیونها نفر با این احساس سالها "به آرامی" زندگی کردند، اما این شکاف بین احساس و واقعیت هنوز مشکل بنیادی روشنفکران است. (روشنگران که به خطای ترجمه معادل متفکران نام گرفته اند- انتلکتوال را ما برابر متفکر و روشنگر گرفته ایم، و با خلط، روشنفکرکه معادل روشنگر است را معادل متفکر نیز پنداشته ایم).

حاصل این وضعیت بلبشویی است که احساس واقعیت را برابر ادراک واقعیت گذاشته و بهرکسی پروانه عبور به دنیای اندیشه داده است - به نسبت اعتراضی بودن بهر چیزی، اول پروانه روشنفکری و سریعا پروانه اندیشه گری به معترض با عناوین نخبه یا فرهیخته داده میشود.  توهم کماکان بازهم در مقام تعقل مینشیند- اینکار بدون زور و سرکوب نیز غیر ممکن است- بازهم معترض و بازهم روشنفکر - صاحب نظر غیر متفکر- همه جا را فرامیگیرد.  درست مثل دوران کودکی و نوجوانی خود ما، یک شعر حافظ یا یک حکایت مولوی یا سعدی، و بالاخره داستان کوزه گر خیام، حتا برای دادگاه و دانشگاه نیز اعتبار و سندیت داشتند.  فکر میکنید چند درصد تمام کتابها و نوشته ها، حتا محاکمه و محکومیت ها، تزهای دانشگاهی جدا از این شاعران ما بعنوان سندیت و اعتبار ادعا هایشان استفاده نکرده باشند.

ما عمیقا به کشف واقعیت بعنوان عینیت جدا از ذهن و احساس ما احتیاج داریم- بخصوص که امروزایران در گیر تحولاتی آینده ساز شده است.  همین انتخابات اخیر و مذاکره هسته یی و سخنرانی در سازمان ملل را در نظر بگیرید، که همگی براساس "وین آتشی که در درون منست، خورشید شعله ایست که در آسمان گرفت" ذوق زده و یا سرخورده شده اند و پس گم ماندن واقعیت عینی- هیچ رییس جمهوری و هیچ مذاکره یی بر اساس این سخن حافظ هیچوقت به جایی نمیرسد چون احساس عدالت لوتری را جانشین خود عدالت میداند.  برای امنیت و استقرار و ساختن، تنها راه اندیشیدن است، و اندیشیدن هم بمفهوم دیجیتال کردن است – یعنی ضبط و ثبت عینیت بیرونی درمغز و بازسازی واقعیت در رهگذر اندیشه- که همزمان خود اندیشه نیز میباشد. نباید جنگ این وظیفه را با هولناکترین پیآمد به انجام برساند- به امید اینکه هشت سال جنگ چشمها را بر واقعیت عینی ما و منطقه و جهان، و طبعا آینده باز کرده باشد- اقدامات دفاعی و بازدارندگی نشانه های این گذار از توهم به واقعیت هستند.

در پایان باید بازهم بر تمایز و تفکیک دو مقوله – متاسفانه عامیانه شده- "دولت" و "حکومت" تاکید کرد.  اگر این ها را ساده کنیم، در حقیقت، "دولت" کم وبیش معادل راهبرد (استراتژی) و حکومت معادل تدبیر(تاکتیک) میباشند.  شاید بیجا نباشد که بگوییم که کشمکشهای مختلف ناشی از عدم دقت و درک این دو مقوله هستند.  در جوامع ماقبل صنعتی، تنها حکومت وجود داشت که مستقیما اقتدار طبقاتی را بر جمع (نه جامعه که هنوز موجود نبود) و تنها با زور خالص اعمال میکرد (ژو سویی له تا).  امروز حتا در آمریکا نیز – که سابقه فئودالی نداشته است- با خروج مالکیت از حیطه "دولت" (تحت عنوان جامعه مدنی)، عملا هسته بنیادی اقتدار دولت به مفهوم فوق بیرون از آن قرار گرفته است، و بنابراین بر اساس همان روش ماقبل صنعتی، اقتدار این جامعه مدنی، عملا، بعنوان اقتدار دولت در پیشرفته ترین کشور جهان و تاریخ تمدن بشر، اعمال میگردد.  بهمین دلیل، بنیادا، حق رای از جامعه سلب شده و مستقیما در اختیار مالکیت (لاتین چنسو) تحت عنوان جامعه مدنی قرار داده شده است.  دموکراتیسم جامعه آمریکا ناشی از ساختار عمیقا و وسیعا  صنعتی آنست که عملا "کار" را بعنوان داور نهایی در بطن دارد، و نه از ساختار سیاسی آن که از انتخابات مفهوم "جشنواره های بالماسکه یی" معمول در قرون وسطا را دارد.  در تمام اروپای فئودال این جشنواره ها – در نوع مذهبی و غیر مدهبی و مخلوط- رایج بوده اند.  فکر میکنم فیلم "گوژپشت" گوشه یی از اینرا نشان بدهد- هالووین نیز نوع دیگری میباشد. در همین ایران نیز چنین وضعیتی هم وجود داشته است و هم امروزه نیز تداوم دارد.

جالب است که چین و آمریکا، بطریقی، از این بابت قابل مقایسه هستند.

در چین دموکراتیسم سیاسی دولت بعنوان کل جامعه نسبت به دموکراتیسم ساختار صنعتی، تقدم زمانی داشته اند.  اول حاکمیت بوده است و بعد مالکیت- ایران هم در حال گذراندن چنین تحولاتی میباشد.  اگر در چین رشد نیروهای تولیدی باید خود را به رشد و استقرار روابط تولیدی برساند که دموکراسی را همگانی کند، در آمریکا رشد نیروهای تولیدی از این مرزهای محدود کننده بنیادا گذشته اند، و حال باید ساختار سیاسی به این سطح ارتقاء داده شود.  بطریقی اگر از واژه هایی که من از کاربردشان پرهیز کرده ام استفاد ه کنیم، در چین رهبری دست کار است، و در آمریکا رهبری دست مالکیت است، و این مالکیت با گذار به صورت خالصا مالی، عملا  دهه هاست که از موقعیت رهبری به موقعیت فرماندهی گذار کرده است- جنگ سرد پوششی بر این امور بود.  ضرورت برداشتن این استتار و امروزه اعیان شدن این موقعیت فرماندهی که تنها از همان ابزار شناخته شده ماقبل صنعتی، زور، استفاده میکند.  چین در وضعیت از از دست دادن موقعیت اش در رهبری، و آمریکا در از دست دادن موقعیت اش در هژمونی در مقابل هم قرار گرفته اند.  بقول یکی از نویسندگان آمریکایی در این زمینه، شاید چین از مسیر خودش در راه "آمریکایی" شدن است، و آمریکا در مسیر خودش در راه "چینی" شدن میباشد.  به مواضع حزب کمونیست آمریکا و حزب کمونیست چین در این سالها توجه کنید. احتمالات میتوانند انحلا عملی حزب کمونیست چین، و دو حز دموکرات و جمهوریخواه آمریکا، معاوضه حزب کمونیست چین با دو حزب آمریکا، یا اشکالی جدید (نه نامهایی جدید برای همان گذشته ها) از تحول باشند که منتظر زمستانها، بهارها، و خزانهای دیگر مناطق اثر گذار دنیا باشند.  هند و روسیه، ایران و برزیل و آفریقای جنوبی، و دنیای فرهنگی- دینی اسلام، و تنوع بیشمار همین دنیا در حوزه سایر جوانب اجتماعی- تاریخی.  اما بهرحال یک قانونمندی عام کماکان وجود دارد که خود این اتصالها نشانه وجودی آن هستند.

اوباماییسم در حقیقت دوران آمادگی و گذار این تحولات است. و ظاهرا رهبری جدید چین نیز.  ما جدا باید بیدار بیدار شویم- و الا جهان بازهم میرود و ما هنوز درگیر "جنگ" سرد و فضولات اش به توهم و بطالت میپردازیم، باید مردگان را بخودشان بسپاریم و حداکثر در تشیع آنها چند قدمی به رسم به عقب بازمیگردیم- انقلابات محافظه کارانه و زمانه ما.  سوسیال دموکراسی شمال و حتا خود اروپا، در حقیقت از نوع حکومت های شیوخ خلیج و پول هنگفت نفت و "سوسیالیسم بخشش شیخ" بوده اند که میتوان "سوسیالیسم بخشش سرمایه ورا انحصاری" نامید. هردو در تلاطم افتاده اند!!!

  

افزودن نظر جدید

دیدگاه‌ها