نقد و ادراک

آمریکا یی ها با فرانسویها زیاد آبشان توی یک جوی نمی رود. درحقیقت انتلکتوالیسم فرانسویها را طرد وهم تحقیرمی کنند.

آمریکایی ها معتقدند که آنچه را فرانسویها هنوزحرف اش را میزنند، آمریکاییها خیلی پیشتر بە اجرا درآورده وتحقق می بخشند.

گذشته ازسابقه های سرگذشتی این نوع قضاوتها، درحقیقت درنظر آمریکاییها ضدیت با اندیشه واندیشیدن یا آنچه انتلکتوالیسم وتفکر انتزاعی است عمیقا نهفته می باشد.  وجالب اینکه زبان انگلیس – بخصوص درشانه آمریکایی اش- بطور کلی زبان بلاواسطه است، زبان تجربه مسطح می باشد.  بهمین دلیل زبانی است که اساسا برای امور فنی بسیارچکش خورو با نرمش می باشد. درحالیکه برای یک سطح بالاتر یا سطوح بالاتر – درحوزه جهان اندیشه ساختاربندی شده برمبنای مفاهیم ومقوله ها – بسیار ناتوان است.   زبانهای با اختلاط لاتین ازاین بابت از توانایی بسیار بالایی برخوردارهستند. درانگلیسی جملات بلند منع شده هستند، وبهمین دلیل، انتزاعات فکری عملا به صفحاتی زیاد برای بیان مطلب احتیاج دارند، که اینهم باز منع شده می باشد.

بدینترتیب، این زبان اصولا با کمی آنطرف تر که همیشه منشاء وحاصل دورنماهای بلند هستند سروکاری ندارد، و خود آمریکایی ها نیز چنین هستند. این وضعیت در واقع چیزی بنام گذشته را برسمیت نمیشناسد- واز اینجا بزرگترین وبدترین پیآمد حاصل می شود.

آمریکایی ها با چیزی بنام تاریخ و تاریخی گری نیز سرو کاری ندارند.  این نقصان عملا بمفهوم ناتوانی در نقد گذشته و خوانش نقادانه آن و بنابراین تولید تاریخ می باشد. آمریکا اسا سا ارزش انباشت است و سود بر، و نه ارزش آفرین و سود آور.  ریشه این ابعاد ظاهرا درچیزیکه براگماتیسم نامیده شده است میباشد و در مراحل تحولات بعدی نیز درخصوصیت رفتاری سرمایه مالی خوابیده است.  بهمین دلیل، اگر الگریتمشان را منقطع کنی، یا دیگر قادر به بازگشت به نقطه پیشین نیستند و یا باید با تکرار از نو، به محل انقطاع برسند.

از سوی دیگر، باصطلاح فرانسویان مورد تحقیر می باشند. اینها برای رسیدن از تفکر به برنامه ریزی و اجرا بسیار زمان بر می باشند. شاید دلیل این وضعیت را بتوان در چند مورد چنین خلاصه کرد، که عبارتند از اصولا اشراف منشی و تجمل گرایی، اثر مذهب وپیشینه کاتولیکی آن، وبالاخره چگونگی شکل گیری اقشار وطبقات جامعه فرانسه که در آن خرده مالکی بسیار وسیع است، و این خرده مالکی بدلایل خاص سرگذ شتی فرانسه، توانسته است نوعی سنت اینتلی گنسیا ی خاص خود را تولید کند. این پدیده را در حوزه هنری وادبیات، وروشنفکران و خرده فیلسوف ها هم می بینیم که با صطلاح همان پراگمای روزمره را در بافتی فکری برده و سپس به صحنه بحث و بررسی واجرا می آورند. حزب سوسیالیست فرانسه درحقیقت بیان هم فرهنگی و هم سیاسی این نوع اقشار است.  وعملا دایما حزب کمونیست را در گوشه رینگ نگهداشته است و بنابراین نوعی نخبه گرایی وایدئولژیسم را خصوصیت دایمی آن کرده است. ازهمین جاست ریشه آن نظر آمریکایی ها راجع به فرانسویان که تا "حرفشو بزنند ما اجرایش کرده ایم."

بحث اینجا برسرکدام درست است و کدام نادرست، ویا کدام خوب است وکدام بد است، نیست؛ بلکه بحث بر سراینست که چگونه واقعیت در ذهنیت جمعی یک جامعه منعکس میگردد، وچگونه عینیت وذهنیت دراین جوامع شکل میگیرند و یا اصولا با این تمایز و تفکیک مستقیما کاری ندارند، وبالاخره چگونه و در چه روندی و با چه سرعتی تصمیم گیری میکنند وبه اجرا میگذارند و بپایان می رسانند.

سرعت در این موارد ناشی ازتقلید است، و با ابتکار،  سرعت نزول می کند. مسئله دیگر،  حضور وعدم حضور، وچگونگی کارکرد مکانیسم تصحیحی می باشد.  عموما ویژگی بسیار مهم جامعه صنعتی – اگر نگوییم بنیادی- داشتن همین مکانیسم است.

با اینکه هردو کشور نامبرده – بعنوان نمونه- کشورهای صنعتی هستند، اما در یک نکته اشتراک دارند. هردو هنوز درصحنه فرهنگی وعقل عامیانه وعقل نخبه، درحقیقت با تفاوتهایی، در حول و حوش همان بحث فیزیوکراتها قرار میگیرند، یعنی بنیادا زمین وطبیعت پایه هستند.  بزبانی دیگر، هنوز دهقانان هستند که درصنایع و مدیریت آن قرار دارند.

حال حتما این گفته ها تعجب برانگیز می نما یند. چگونه دو کشور صنعتی پیشرفته، و هردوحاصل انقلابهایی تاثیرگزار، هنوز "دهاتی" هستند- البته درحوزه تحقیقی هیچ واژه یی مفهوم تحقیر و یا تبعیض ندارد.  بنابراین واژه "دهاتی" دراینجا، اشاره به یک مقوله است و نه توهین به کسی. درهردو برغم این عامیانه سازیها و "پشت سر یکدیگر صفحه گذاشتن ها" (ناشی از رقابت بازاری تا اعتبار علمی و نظریه پردازانه)، از دو سو یک هدف را دنیال میکنند؛ واین  هدف در واقع مخالفت با استقرار جامعه صنعتی بمفهوم فراگیر تاریخی می باشد. بزبان دیگر، هنوز هردو در جبهه فیزیوکراتها علیه اقتصاد کلاسیک (ریکاردو) یعنی برسمیت شناختن "کار" بعنوان هم ارزش و هم منشاء ارزش هستند. دعوایی کهنه نهفته در تحولاتی نو. اگر بخواهیم گریزی بزنیم، دراتحاد شوروی، این دعوا عملا اتحاد شوروی را به انتهای تاریخی نقد "مانیفستی" رساند- فیزیوکراتها حدود هشتاد سال در بطن بزرگترین برش تاریخی و بنام برش "کار پایه" (اکتبر) نهفته ماندند، در حالیکه بزرگترین معجزه تاریخ بشر که تاسیس جامعه یی بود با حرکت از جمعبندی دوران در اندیشه و سازماندهی در آنجا اتفاق افتاده بود.  و امروزه باید پذیرفت که "که در آنجا، وزن مخصوص زمین- طبیعت از کار بیشتر بوده است. "

این تفاوت وزن مخصوص همان تفاوت فیزیو کراتهاست (بعنوان کاشف زمین وطبیعت) با اقتصاد کلاسیک ریکاردو (بعنوان کا شف کار)، این آن چیزیست که سرمایه داری نامیده شده است. درواقع سرمایه داری سالن فرآوری و پردازش ومهیا سازی واثبات این برتری نقد وصحت نظر اقتصاد کلاسیک می باشد.

بازهم گریزی از نوعی دیگر، مارکس ریکاردو است که کشف "کار" را گرفته، و به حوزه هیستوریسیسم (تاریخیگری) آورده و میخ را کوبیده انگاشته واز نقد جامعه طبیعت گرا (که بروز سیاسی آن فئودالیسم نامیده شده است) چنان تاخته است که شاید خودش نیز متوجه نشده بود (منشاء بسیاری از خرده فرمایشات طبیعی چنین روند عظیمی در مارکس- جز اینکه او هم به سرزمین وحی گذار میکرد) که سر از آنور تحولات جاری و درگیر درآورد- مارکس با تیزپایی از یکسر "مانیفست" به آنسرش بقول معروف "قمچ" برداشت (نمیدانم در سایر مناطق ایران این اصطلاح شناخته شده است یا نه که بمعنی "جفت پا پریدن" است)، و چوب را یک فردی بنام لنین از او گرفت و شروع به اقدام کرد، والامارکس هیچوقت پایش به زمین سخت فرود نمیآمد- این زمین سخت، انتهای "مانیفست" را نیز با "بالاترین مرحله" بست – که در حقیقت تنها نظریه پردازیی است که لنین انجام داده است.  کسی ناراحت نشود که به لنین توهین شده باشد واین تحلیل کسر شان ایشان باشد. نه واقعیت اینستکه بقیه کارهای لنین سیاسی بوده اند و به بزرگترین دستآ وردی شاید ابدی بشر یا در یک مقطع بسیار مهم تمدن انسانی - اقلا در روسیه- گردن ارتجاع قدرتمند و حافظ طبیعت گرایی که در اروپای غربی بروز سیاسی اش فئودالیسم، و در شرق "استبدادشرقی" نام گرفته اند را شکست. در حوزه سیاست اصولا امکان نظریه پردازی وجود ندارد زیرا سیاست یک فن آوری کسب وتسخیر حکومت (گاورنمنت) بعنوان اعمال کننده اقتدار،  حفظ و تداوم بنیاد قدرت یعنی دولت (استیت) می باشد. سیاست درست بدلیل همین خصوصیت اش میباشد که تقریبا در تمام کشورها و فرهنگها، هرچند به الفاظ مختلف، به بی پدر و مادر بودن توصیف شده است. بنابراین نزدیک به تمام نظرات (بمفهوم عادی و نه مقوله یی) و نوشته های لنین، را باید با این کلید خواند و پذیرفت که آنها را تنها گزینشی میتوان تایید کرد و حتا برخی سیاستهای کشورهای رقیب فکری و هدفی او نیز از لنین استفاده کرده اند. لنین شاید بدون اغراق بزرگترین مرد تاکتیک گر (تاکتیشین) باشد و نه اصولا نظریه پرداز که شاید "بالاترین مرحله" نیز بنوعی جمعبندیی از نظرات مارکس بوده باشد تا ابتکار او.

تقریبا تا اینجا مقدمات را گفتیم و حال به هسته میپردازیم که منظور این نوشته می باشد. هسته اینست، تمایز و تفکیک "دولت" (استیت) و "حکومت" (گاورنمنت) از یکسو، و تمایز و تفکیک "نظریه پردازی" (تئوریزاشن) و جایگاه آن، و سیاست (پالیتیکس ویا پا لیتی) و جایگاه آن، و ارتباط درونی یکجانبه تا متقابل اینها با یکدیگر(اثر باصطلاح تجمیعی  کمول ایتیو).

در ایران اصولا اندیشه بمعنی ساختار سازی مفاهیم ومقولات ( کانسپتز وکته گوریز) شناخته شده نیست- شاید بنیاد تفاوت آنچه غرب نامیده شده است و بقیه جهان حداقل تا امروز.  مواد و مصالح این دستآورد در ایران از پنجاه و هفت و تحولات بعدی تولید شده اند.  تازه این گذشته از تحولاتیست که در این تقریبا سه دهه در جهان بروز یافته اند. بطور کلی تمام نوشته ها- حتا احسان طبری پیشین و پسین نیز- در حقیقت شعر نیمایی هستند که مضمونا هنوز اشعار پیشین میباشند که روزی باید به نثر فرارویند و از دل آین فرارویی اندیشه بمعنی فوق، امکان تولد و تحول بیابد (شاملو در ادبیات نیز).  سروش در جنبه ادب گفتاری و نه مضمونی شباهت هایی با اندیشه گری بمفهوم فوق از خود نشان میدهد که از یکسو به سنت اسلامی و فلسفی ناشی از آن باز میگردد (حوزه یی مدرسه یی)، و از سوی دیگر "ادب آکادمیکی" که از غرب خاصی بنام (انگستان) اکتساب کرده است.  من متاسف هستم که برخلاف تقریبا سنت ام، ازاین دو شخصیت نام میبرم و قصد تنها اشاره به نمونه های شناخته شده و مورد اعتماد عمومی در دو سمت فرهنگ جامعه ما- زمینی و آسمانی- می باشد.

شاید این ادعا یا درست توضیح داده نشده باشد ویا درست درک نشود، وبالاخره اصولا هنوز زمینه مطرح شدن و طبعا ادراک آن فراهم نباشد.  اما هیچ راهی نیست جز راه اندیشه بعنوان ساختار مفاهیم، مقولات، روش شناسی، و مضمون پروری که بدون قید و شرط ضرورت این لحظه تحولات ایران می باشند. تصور بیجایی است که بلبشوی موجود را بحساب اسلام و یا حتا بروز سیاسی آن در این چند ده واشخاص و مسئولین گذاشت. هیچکس این تصورخطا را نداشته باشد که اگر حتا تمام قدرت را نیز به او بسپارند، معجونی درهمین حد – اگر نه بدتر- بوجود خواهد آورد تازه اگر کارگزاران این چند دهه را به خانه هایشان نفرستد.

حال به هسته هسته برویم.

در این مدت مقالاتی یا یا داشت هایی در رابطه با سوسیالیزم، مارکس، برداشت جزمی، اختیاری، و یا یلخی، تحولات درگیر ایران و مخاطرات وامیدها، نقد یا بهانه جویی، حرافی آکادمیک و مارکس شناسانه، و ازاین قبیل پدیدار شده اند که تمام برخوردها ورای جوانب علمی واعتباری نظریه پردازانه یشان، اساسا"، پلمیکی و تقریبا مشابه تا برابر یکدیگر هستند- هیچکدام نه به هسته علمی و نظریه پردازانه نگاهی معین ومشخص (نه صرفا تصادفی) داشته اند ودارند و نه به تمایز وتفکیکهای فوق توجهی نشان داده اند، و نه ازحداقل انسجام برخوردار هستند. درحقیقت مثل دعواهای سر کوچه و "بکشش تو هشتی تا یکواره کشش کنیم دوران پایان کودکی و نوجوانی می باشند".  حوزه علم و نظریه پردازی حوزه مچگیری و یقه چسبیدن و "تو ول کن تا منهم ول کنم" نیست.

تنها داروی شفا بخش و گذران نقاهت از این بیماری تاریخی ما، که حزب توده را که چون خورشید تابید و به حیرانی و کهولت، رکود و کودنی قرونی ناشی از آنها گرمایی جانبخش دمید، را نیز با فرق سر بارها بزمین فرود آورد و هنوز در مخاطره هستیم، دو چیز هستند، یکی فراگیری فن روش شناسی، دیگری فراگیری علم هیستوریسیسم بعنوان علم به اینکه بشر جدا چگونه از روی درخت زندگی کردن به دراتوبوس فضایی نشستن و به کهکشانها رهسپار شدن رسید.

پوزیتیویسم انسان را کنار گذاشته و در بدر در پی یافت این سئوال میگردد، اما سرگشته و سرگردان چون وقتی هم چیز را مییابد به پشت سر که نگاه میکند انسانها در مقصد جامانده اند، بیکار، عصبانی، خشم آلود، در بحران نان وآب و جستجوی چسبی برای جلوگیری از ازهم پاشیده شدنشان. این راننده بخطا اتوبوس را خالی انگاشته و از سبکی آن و سرعت بی دغدغه اش نیز خوشحال و هیجان زده رانده است- ولی ناگهان متوجه شده است که به بحرانی عمیق از نوع "سومون و گمرا" فرو رفته است که شاید از هم نپاشد.

برداشت آزاد از مارکس، ازاسلام، ومشابه آنها – یعنی از سه حوزه بودن تاریخی بشر درآسمان گرایی ادیان، در زمین گرایی فلسفه و تاریخ- عملا واقعیت را از دست دادن و به تاریخی گری (هیستوریسیسم) بعنوان سرگذشت بودن و شدن بشر تهاجم کرد ولی توقع و ادعای حل مسایل اش را داشتن.

این راه بیراهه است، مهم نیست کدام خرده فیلسوف پرچم بدست سوی آنرا نشان بدهد.

مثالهای بزرگ و تاریخی نیز وجود دارند.

در همین ایران خودمان، هسته دعوای بین اسلامی ها چیست؟

دو تیره بزرگ وجود دارند و بقیه رستاک هایی از همین دو تیره هستند. کلا مشکلات مسلمین را به حوزه سیاست برده و از اینجا به دو شاخه تیدیل شده اند. یکی از اینها سیاست را به انتهای عقیدتی اسلام برده (که تا اینجا نیز تفکیک اصلی هنوز عیان نیست) و ازاسلام توقع ساختن نظام دینی و الهیاتی ناشی ازسیاست را دارند. یکی دیگر، از همین مسیر و کم و بیش همین نظر حرکت میکند اما توقع فوق را ندارد، بلکه از سیاست وسیله یی برای پاسخگویی به ضروریات مسلمین، و از اینراه به روز کردن عقیدتی اسلام و مهیا ساختن اسلام برای پذیرش این ضروریات مسلمین برای بقاء و پیشرفت و نه حاکمیت سیاسی اسلام.

بهمین دلیل درایران اینگه عقیده باید سیاست کند و یا سیاست باید برای پاسخگویی به ضروریات مسلمین برنامه تحولی داشته باشد.

دراتحاد شوروی هم قضیه همین بود، که بعدا درچین به "سوسیالیسم چینی" فرا رویید، واتحاد شوروی نیزباید مسیرهای جدیدی را تجربه می کرد. اینکه مارکسیسم باید حکومت میکرد البته هم آنروز وهم امروز و هم فردا بنیادا غیرعلمی بوده و ازهیچ اعتبار نظریه پردازانه یی نیز برخوردار نبوده ونیست. وای بر روزی که "غولها" مستقیما حکومت کنند- مهم نیست به چه اسمی وبا چه عنوانی. ما ازسرزمین "بودن" ها برای "شدن" مان الهام میگیریم ونه مستقیما آنها را به اجرا بگذاریم که بمعنی ایست و نابودیست. در مراحل نخستین چنین تصوری بوجود میآید که ناشی از گذار است و الا از نظر عملی توهم و بدون هیچ پایگاه علمی نظریه پردازانه می باشد.

مثال زندگی خود ما وپنجاه وهفت. خوب طبیعی بود که نظام جانشین اسلام باشد. ایت اله خمینی هرچه را که گله و اعتراض میدید، به بی اسلامی تعبیر میکرد ومیگفت درجه اسلام را باید بالا برد. طبعا درنبود یک جانشین، درایران نظام اسلامی وجود داشت.

دراتحاد شوروی ومدتها در چین نیز، مارکسیسم نظام محسوب می شد. حتا درابعاد بسیار کوچک تر، نظام در کوبا "فیدلی" بود و هنوز هم چنین تصوری وجود دارد.  نظام درآلبانی، رومانی، ومشابه اینها معطوف به شخص بودند، حتا امروز درکره شمالی. اما در واقعیت نبودند. نه لنین، نه استالین، و نه فیدل وبقیه هیچکدام، وازجمله خود ایران، تشکیل نشده است از مدرسین وفقه دانان، این فرد یا آنفرد که نشسته روی نیمکتی و یا تشکی به زمین و زمان فرمان می دهند. این انحراف درک ماست از واقعیت جهان- حتا خدا نیز بعنوان دولت (استیت) ابدی ازلی، حکومت (گاورنمنت) دارد و امور را با ملایک از یکسو وشیطان بعنوان ملکه پلیدیها قرنها بجلو رانده است.

نویسنده "برداشت آزاد" و نوشته های پیشین، درحوزه سیاسی بهیچوجه نه خطا و نه گناهی دارد، وبهیچ وجه به محضر مارکس نیز هیچ توهینی نکرده است،  بلکه کافیست مینوشت " در حوزه سیاست برداشت از نظریه پردازی مارکسی و مارکسیستی ومشابه باید آزاد باشد"- که من نظرم انطرف تر است که برداشت گاهی هم باید ومیتواند "یلخی" باشد، یعنی لحظات ابهامهای بزرگ که بطریقی باید درسیاست اعلان حضور کرد اما درکیسه استتار واستعاره و وهم وخیال یا در واقع همه چیز جز حرفی مشخص. یا با اشاره به سالهای نخست انقلاب، گذاشتن اسلحه لای "کاپیتال" و یا "قرآن"، و روز بعد با این عناوین بە خیابانها آورد نیز نوع دیگری از این گونه می باشد.

به نویسنده باید گفت که واقعیت اینستکه همیشه چنین بوده است و به یک دلیل ساده که اگر چنین نبود از درون خود حزب کمونیست اتحاد شوروی بزرگترین تحول تقریبا مساوی اضمحلال و توسط خود رهبران حزب بیرون نمیآمد (حتا در زمان استالین نیز)، از دل حزب و دوران مائو، این چین طرح نمیشد وبه اجرا گذاشته نمی شد. نه،  برداشتهای ما بر مینای انعکاس پرتوی بر واقعیت و خوانش انفرادی سلی پسیستی و یا در سطحی دیگر، منافع خصوصی (نه اجبارا از آن گویند ه یا نویسنده) هستند که فضا را مه آلود کرده و سایه روشنها باعث خطای دید می شوند.

مارکسیسم هیچوقت سیستم نبوده و حتا نشده است (بهمان دلایل فوق) – روح و جسم مارکسیسم تاریخیگریست، یعنی – ساده کنیم- "راه رفتن با واقعیت همانطور که هست". این را، درهسته، مارکس ازهگل آموخته بود، و خود بکار برد و هیچ وقت هم به آن مستقیما نپرداخت، نه شاید عقل اش نرسید و یا عمراش کفاف نداد، بلکه تاریخیگری خود نیز تابع تاریخیگریست وهیچکس از پیش (آپرویری) به رمز و رموزش آگاه نیست مگر اینکه صبر وهوشیاری نشان دهد که واقعیت بجنبد که ذهن او نیز بجنبد و بعدا، پس از واقعه (آپستریوری) بتواند بگوید دراین دوره، تاریخیگری چه درآستین واقعیت داشت و خود چگونه عقل این درک و تغییر، یا تغییر و درک را به تاریخیگریی نو رویاند.

جالب است که در اسلام، حتا " خدا" نیز این مسئولیت را بعهده انسان گذاشت وگفت "همه تحت من اما با مسئولیت خود".

روستاییان پیش ازصنعت نه فرمان برند ونه ادعای رهبری دارند، تنها جزیی ازطبیعت هستند که نان دادن یا ندادن اش هم مثل بقیه عوامل اش میباشد که یا میشود ویا نمیشود- پس عقل متمایز ومنفک ازاین گونه زیست هیچوقت شکل نمیگیرد مگراینکه آهنگر بجنبد که نه آهن خالص اش و نه پتک و سندان اش در طبیعت نمی رویند، تنها وتنها حاصل ازدواج ابدی دستها ومغز وآعصاب اش هستند - که ما انسان و بالاخره انسان صنعتی می نامیم. همین آقای مارکس که برخی تصور کرده ومتاسفانه هنوز تصورمیکنند که ما ضمانت داده ایم که هرچه درمخیله ایشان گذشته است را مو بمو مقدس شمرده واجرا کنیم، به این تحولات میگوید "ماقبل انسان" و "عصر انسان" ومنظورش هم نه پیاده کردن اخلاقیاتی موسی (چون بهرحال یهودی بود) بود، و نه مسیح، وبە احتمال زیاد از "غول اسلام" که تاریخ بشریت وزمین و زمان را تکان نداد بلکه از ریشه بیرون کشید ودوباره به بحث درآورد نیز با خبر بوده است (یا از مسیرهگل و یا پیشینیانش) بوده است، ونه گردآوری اکادمیک، بلکه تغییرجهان ونه حتا ساختین جهانی نوکه اوازاین توهمات پرهیز داشت هرچند به جامعه بعدی نیز از دل نقد جوامع واپسین، پرداخته است.

و در پایان، باید دانسته شود که شاید در حوزه سیاست و بخصوص دردرگذشتگان هنوز زنده، این درک وجود داشته باشد (در برخی نوشته های موروثی که اصلا به زمانه ما هیچ ربطی ندارند) که "ولش کن اینها جوانند و یا منحرف توسط دشمن طبقاتی و از این قبیل، باید در انتظار "سوسیالیسمی" که روزی از آسمانها یا "نمیدانم جدا از کجا"  پاک و منزه از هر کژی و کاستی خواهد آمد - بلکه ظهورخواهد کرد - بود که تا پای رکاب اسب اش خون منحرفین و کج فهمان خواهد رسید.

اما جواهر لعل نهرو درنگاهی به تاریخ جهان اش درجایی به ایندیرا مضمونا چنین میگوید "همین آدمهایی که روزمره می بینی همانهایی هستند که وقتی برخیزند و به اقدام دست بزنند دیگر از دیروزشان و ضعف و نحیفی شان باز شناخته نمی شوند. "

بهر حال البته همین آدمها دیگر "کار گمره زده" اواخر قرن هیجدهم واوایل بیستم نیستند ودرتمام ابعاد همه چیز تغییر کرده است، اما اگر بالاخره کسانی شیرنفت را نمی بستند، نه مصدق کاره یی بود و نه شاهنشاه آریامهر که ما را چارنعله به تمدن بزرگ "می کشاند " از کول اسب تمدن بر اسب بی زین فرار از صحنه، نمی گریخت. همیشه با سیاهی وسوختگی ته دیگ و ضعف فقر وبی پناهی (از دست دادن کارو حتا مرسدس و خانه قصر مانند) میشوند- مهم نیست که در اپل کار کنند، یا میکروسافت و یا بویینگ یا روغن نباتی قو که طعم کره دارد!

سوسیالیسم یک اخلاق و یا تفکرخالص استخراجی از مارکس و لنین نیست، یک ضرورتی است که از دل " سلب مالکیت اجتماعی شونده، و اجتماع سلب مالکیت شده" بیرون خواهد آمد.  اما "تاریخی گری" (هیستوریسیسم) حکمی و دادگاهی و زمانی برای این اتفاقات در نظر نگرفته است – از کوزه همان برون تراود که در اوست.

در تاریخیگری کسی بدنبال مقصر نمیگردد، بلکه بدنبال تغییر این معجون پیچیده یی که دیالکتیک عمل واندیشه، عینیت و ذهنیت، و البته آرزو و امیدها، وهم سرخوردگیها وپیروزیها که همگی همسن بشرهستند می گردد. و مشگل اینجاست که کسی که در پی اینست، خود هم میگردد و هم موضوع گردیدن است- پس از یک چرخ نه خود خود است و نه آنچه که بدنبالش بوده است همان است.

بیخود نیست که بشر از قرنها پیش و بطرق مختلف دیالکتیک خود بخودی وقایع – هم انسان و هم طبیعت – را بنامی که تصوف و عرفان مینامیم ساخته و یا کشف وتدوین (اساسا هم در شعر و هنر) آن پرداخته است- تصور کنید از آنزمان تا هگل و بالاخره مارکس چه بر سربشر آمده است. وامروز ما که هنوز در همان جبهه میجنگیم.

وبالاخره نکته پایانی در باره نقد است، که درادراک روزمره و متاسفانه پردازش روشنفکری وهم سیاسی، بمفهوم سرزنش و تحقیر تا دشمنی از یکسو، و دیدن و شمارش خوبی وبدیها، مثبت ومنفی ها از سوی دیگر می باشد. این گونه نگاهها به نقد اساسا یا تلافی جویی موروثی جامعه طبیعت گرای فئودالی (هرنوع اش) میباشد و یا " دست وپا بزن اما جابجا نشو" می باشد. نقد همیشه منظورش تحلیل وادراک ومقابل نشینی و نشاندن اجزاء همان دیالکتیک پیچیده فوق است که اندیشه وعمل، انتظاروحاصل، واقعیت و ضد واقعیت را بسمت برطرف کردن مسایل وحداقل قدمی بجلو، رهبری میکند و به این معنی تنها یکسو دارد، همیشه جانب دار است، میخواهد وضعیت را بجلو براند. دوگونه برخورد فوق و معمول از یکسو نقد شلاق ارباب و تحقیرمباشر است، و از سوی دیگر سرسپردگی و تسلیم نیروهایی که نه چیزی ازشان میدانیم و نه بدانیم هم تفاوتی خواهد داشت که تناسب قوای بین صفر است و وزنه هستی- ما و طبیعت که با جامعه صنعتی بکلی دگرگون می شود.

ما اصولا مشگل بسیار بزرگ تا ظاهرا "بی راه حلی" درفرهنگ وادبیاتمان داریم. چنین گفته شده است و یا وانمود میشود که تمام معشوق ها جلوه یی ازخداوند هستند وتکریم آنها نیز طبعا تکریم خداوند است. خوب دراین وضعیت چند مشگل بنیادی وجود دارند.

به معشوق اصلا جز تعریف و تمجید حتا گوشه یی طنزآمیز نمیتوان گفت چون بنابه تعریف، نفس تمام خوبیهاست و زیبایی ها. بعلاوه هرگونه گفتن "چشم بالای ابرو" نیز بخودی خود کفر تا جهنم یا حداقل دفع بهشت را در پی خواهد داشت. خداوند بنا بر تعریف در هیچکدام- حداقل ادیان بزرگ- غیر از مرد نیست، بنابراین چنین عشق ورزیدنی یا تمام درونی است و یا اگر کمی کجروی شود، همجنس بازیست. در اشعار ما معلوم نیست که پس از تهیچ شاعرانه، دربغل کی نشسته و بالاخر با کی هم بستر میشویم- قطعا مردی دیگراگر سمت زمینی را تنها بنگریم. اشعار ما عمدتا مردانه هستند با اینکه ظاهرا با اظهارات ظاهرا شناخته شده زنانه دنیای امروز بیان  شده اند و مشگل اینست که اگر زن بخواند به عشق به همجنس خود کشیده می شود.  آمریکایی ها خود را بهیچوجه از دیگران بهتر، برتر، فهمیده تر، ثروتمند تر و قوی تر، و الا آخر نمی دانند.  بسیار قانع تر و فروتن تراز این حرفها هستند. آمریکایی ها اصولا نفس تمام موارد فوق هستند و حتا دردوتای آخر یعنی قناعت وتواضع نیز- بنابراین کی مرد میدان است که به نقد بپردازد چون در انگلیسی، واژه نقد عمدتا بمفهوم تحقیر و سرزنش است یعنی توهین.

آیا ما هم چنین نیستیم. ما در معشوق ذوب میشویم و طبعا اگر هم معشوق اشگالی داشته باشد ما "صدایش را در نمی آوریم که تف سر بالا نشود".

باید نقد براساس دنیای صنعت وعلم تعریف شود وتعریف قرونی را بحال خود بگذاریم که رفع اشکال آن ناممکن است چون جانمان به آن تعریف وابسته است. شاید بهتراست اینرا نقد شاعرانه بنامیم که کماکان برای خال هندوی یاراز کیسه دیگران سمرقند وبخارا را تاخت بزنیم. وازنقد اسبی که کاه وجوش ندهی، ماشینی که اگر لاستیک اش پنچر است، بزودی میمیرد و به درد راندن نمیآید، شروع کنیم که بین سوارکار و باربر و اسب، وماشین وراننده وسرنشین تمایزمطلق قایل باشیم و به اسب غذا بدهیم، ولاستیک ماشین را تعمیر کنیم.

 

افزودن نظر جدید