چگونه انسان ادراک از شرایط خویش را به دنیای بیرون نیز تعمیم میدهد

عینیت تنها با کسب نتیجه دلخواه قابل درک و اندازه گیریست

دقیقا برابر، اما کاملا متفاوت

یک طنز یا باصطلاح عامیانه جوکی در رابطه با بخشی از هندیها وجود دارد که چنین است. این هندیها هرچه را که می بینند، بخصوص در کشورهای پیشرفته صنعتی، میگویند "ما هم دقیقا این را در هند داریم". و فورا اضافه میکنند " اما کاملا متفاوت".

همه مشکل اینستکه چگونه "دقیقا داریم" را با "کاملا متفاوت" میتوان جمع و درک کرد. و این مشکل است که در نوشته های "حرکت یا جنبش" و "حدود فلسفه" سراپا جاریست- که بنظر میرسد که تداخل نظریه پردازی با سیاست موجب چنین برخوردی بوده و باشد. در ایران انتگرالیسم و عقل گرایی در وضعیتی ناپایدار و در اختلاط بسر میبرند. این همان چیزیست که دعوای "عقل و عشق" نیز نامیده شده است.

در سرگذشت بشر تا رنسانس و قرون پانزده به بعد، و بالاخره تولد صنعت، این ادراک از دو مسیر گذشته است. یکی چیزیست که انتگرالیسم نامیده شده است، که شامل انواع برخوردی ادیان یا دین گونه (تک خدایی و دستورالعملی که شامل تصوف و عرفان نیز هستند) با این دو میباشد. و دیگری، با تحولات قرونی که اشاره شد، برخوردی که نادقیق ولی فعلا قابل پذیرش، عقلانی نامیده شده است، میباشد. البته فورا باید اضافه کرد که اینها هر دو در تقریبا تمام زندگی بشر ریشه دارند و سابقه. انتگرالیسم اساسا تعلق به دوران طبیعت گرایی دارد، و عقلانی اساسا ویژه ی جامعه صنعتی میباشد – کارنده و سازنده. در حقیقت، فاصله ایندو برخورد، همان فاصله بین فیزیوکرات ها میباشد تا اقتصاد کلاسیک- از طبیعت تا کار.

سوسیالیسم یک اخلاق و یا تفکرخالص استخراجی از مارکس و لنین نیست، یک ضرورتی است که از دل " سلب مالکیت اجتماعی شونده، و اجتماع سلب مالکیت شده" بیرون خواهد آمد. اما "تاریخی گری" (هیستوریسیسم) حکمی و دادگاهی و زمانی برای این اتفاقات در نظر نگرفته است.

طبقات و اقشار، جمع و بخصوص جامعه، مالکیت و منابع، و مشابه اینها، تماما، مفاهیم و مقولات، ساختارها و نهادهایی محصول نقد گذشته بشر و کارگاه زندگی اش بوده و هستند، و از اینطریق به تاریخ فراروییده اند. در این گونه درک از نقد، تاریخ مفهوم تسلسل وقایع را ندارد، بلکه تاریخ به معنی طرح آینده میباشد. ما هیچوقت نمیتوانیم گذشته را باز سازی کنیم، بنابراین حتا تسلسل زمانی وقایع در گذشته نیز خود گذشته آنطور که بوده است نیست، بلکه تسلسلی (منطقی) است با کاربرد پاسخگویانه به ضروریات ما، و این ضروریات در واقع بدست نیآمده ها و تحقق نایافتنی های طرحی است که نسلهای پیشین با خواندن گذشته گذشته، برای آینده تهیه کرده اند. این بازی با کلمات نیست، در حقیقت رفتار چنین بوده و خواهد بود که هرنسلی به کمبود طرح نسل پیشین پاسخ میدهد. ما بجلو میرویم، اما به پشت سر پاسخگو میمانیم. گویی پیشینیان در حقیقت ما را زندانی خود کرده و طلسم گونه باید به راه آنها برویم. پس اختیار هرنسل کجاست اگر هرنسل باید به نسل پیشین حساب پس بدهد. اینجا در حقیقت تمام گرهگاه زندگی و تمدن بشر بوده است.

ببینیم چگونه قضایا در میافتند. هر نسلی با طرح نسل پیشین زندگی میکند، و در پایان در حین این کاربرد طرح نسل پیشین، ناشده های طرح آن نسل را عملا کمبودهای خود می بیند. و از اینجاست که ضروریات نسل جدید شکل میگیرند، و دعوایی و ستیزی ماندگار نیز بوجود میآید، که ناشی از سرزنش نسل پیشین در ندیدن ضروریات ما میباشد. گویی آنها قرار بوده است که برای تمام نسلهای بعدی و از جمله نسل بلاواسطه خود، پاسخ تامین کننده و آرامش بخش داده باشند. دقیقا شبیه اعتراض فرزندان به والدین وقتی که مشکلی یا نا موفقیتی پیش میآید، و لذت بردن از موفقیت ها تنها به حساب خود. بنابر این ما زمانی یقه گذشته را می چسبیم که کمبودی ببینیم و مشکلی، و باز هم طبق معمول مثال فوق از تحقق یافته ها و یافتنی ها لذت میبریم، و بابت ناشده ها و مشکلات سراغ گذشته (والدین) میرویم. 

این را میگوییم نقد. حاصل این تندی و سرزنش ما با گذشتگان، طرحی میشود که آینده مینامیم. بنابراین با اینکار ما نیز به سهم خود برای آینده طرح تهیه کرده تا نسل بعدی براساس آن طرح، به اجرا بپردازد و دوباره تکرارهمان تندی و سرزنش و طرح برای آینده بعدی. ساده کنیم چنین مینماید که یک دست نامریی همه چیز را برای تمام آیندگان در اختیار داشته است، و ما تنها از سبد و صندوقچه آنها برداشت میکنیم. تا هست و بر میداریم لذت برده و "صدای اش را در نمیآوریم"، و در غیر اینصورت "آبروبری یی" راه میآندازیم که "انقلاب" نامیده شده است. ما در حقیقت به نمایندگی تمام آیندگان در مقابل تمام گذشتگان بپا میخیزیم و تنها کاری که میتوانیم بکنیم و باید بکنیم اینستکه دو باره انبارها و سبد و صندوقچه ها را از احتیاجات آیندگان خودمان پر کنیم. 

این مرحله در سرگذشت بشر بصورت بحرانهایی بسیار گسترده، و عمیق تظاهر یافته است. جالب است که امروزه گذشتگان دیگر تمام آنچه را که داشته اند تا واپسین مقدار به ما داده اند- تمام توان تولید و باز تولیدشان بنیادا به پایان رسیده است- جامعه طبیعت گرا دیگر قادر نیست به احتیاجات ما و نسلهای آینده پاسخگو باشد. نه فقط، بلکه شاید برای نخستین بار، این گذشتگان چیزی از شرایط و ابزار تولید و باز تولید ما آیندگان نمیدانند- صنعت تجربه ماست، آنها تنها کارندگی و گله بانی و آهنگری را میتوانند به ما بدهند. ما نیز با الهام و تقلید و ابتکار باید قادر باشیم که هم به ضروریات خود پاسخ دهیم، و هم برای آیندگان فرآروده هایی (شرایط و ابزار باز تولید شان) تهیه و انباشت بکنیم.

به این معنی، روندی که در سطح خرد و بلاواسطه سلب مالکیت و فقر و بی پناهی نامیده ایم، را در سطح کلان بصورت انباشت برای آیندگان باید ببینیم- همان خرد فرهنگی خودمان "آنها کاشتند و ما خوردیم، و ما میکاریم و دیگران خواهند خورد". و به برقراری این روند گسست و پیوست تولید و باز تولید میگوییم تمدن از یکسو، و از سوی دیگر هر بار عدالت خواهی را سوسیالیسم یا کمونیسم نامیده ایم، و خواهیم نامید. بدینگونه سوسیالیسم هم سرزمین حقیقی جبران کمبودها و رفع حسرتهاست، و هم سرزمین تمام آمال و آرزوهای بشر است- هم حقیقی است و هم خیال، و بدینگونه، آرمان مفهومی بیشتر از درک معمول ما از این واژه پیدا میکند- و به معنی طرحی ماندگار برای "بودن و شدن" و "شدن و بودن" بشریت جلوه مینماید.

 البته در زندگی روزمره، و با چشم نامسلح به فن روش شناسی، و علم تاریخیگری، اینها تنها مجموعه و یا شاید مشتی عناصر و اجزایی هستند که بی تفاوت در رودخانه هستی انسان و اجتماع اش جریان داشته و میگذرند. بشر همیشه در آرزوی صلح و زندگی یی آرام و تامین و برابری بوده است. در هر دوره یی نیز از اینها تعاریف خودش را ساخته است که مارکس رشد نیروهای تولیدی، و تحول روابط تولیدی نام گذاشته است. مبارزه طبقاتی هم به نسبت خود طبقات و چگونگی شان در هر دوره یی مفهوم خاص خود را یافته است. این رهگذر ستیز آلود همان چیزیست که او با جمله معروف اش "تاریخ تاکنون شناخته شده..." خلاصه کرده است.

اشیاء و عناصر طبیعت و جامعه خود بر علیه یکدیگر در ستیز قرار نمیگیرند، اینها تنها از طریق بروز انسانی خود چنین میکنند. درخت و بیشه با درخت و بیشه به تخاصم بر نمی خیزند، اما صاحبان و کاربرندگان اینها برای تولید و باز تولید خود در روند عمومی حیات اجتماعی وارد نزاع میشوند. سرگذشت بشر البته پر است از این ستیز. تصور مارکس و بسیاری دیگر، و از جمله "اکتبر" این بوده و هنوز هست که این ستیز روزی به انتها خواهد رسید. این اعتقاد در حقیقت هسته چیزیست که چپ نامیده شده است. گویی چپ معتقد است که پیشینیان بشریت از اینها خواسته اند که برای این هدف کوشش کنند.

اقای احسان طبری و یا اقتباس از ایشان در دو نوشته نامبرده فوق، "حرکت و جنبش" و "فلسفه..."، در پی این کوشش بوده است و همزمان هم شیوه طوریست که طنز هندیها را بخاطر میآورد- همیشه نفس خود " تشابه و تفاوت" و هم تعریفشان نیز در دست دگرگونی دایمی بوده است، به همین دلیل آنچه داریم در آنچه نداریم، و آنچه نداریم در آنچه داریم نهفته هستند. اما برغم این دیالکتیک بنیادی، همیشه سفید سفید است و سیاه سیاه، هرچند روزمره به حقیقت یا به مجاز تماما خاکستری بنماید. چپ چپ است و راست نیست، راست راست است و چپ نیست- ستیز اینهاست که آینده را میسازد و نه سردرگمی بین اینها، خواه در نوشته های شبه عرفانی بیگانه از دیالکتیک تاریخیگری که مشکل زای دایمی بوده اند زیرا نظریه پردازی را با سیاست خلط کرده اند، و عملا نظریه پردازی را در خدمت سیاست بکار برده اند. و خواه در سازماندهی نیز که گذشته از جنبه فنی اش، در این دو جهتگیری قطعا نه از یک نوع هستند و نه از یک مدل یا نمونه یا پارادایم (امروزه همه عاشق این واژه هستند که تنها بمعنی نمونه و مدل میباشد و زیبایی اش در گنگ بودن اش قرار دارد) واحد پیروی میکنند. بهرحال باید دانسته شود که حتا هگل و مارکس نیز هر یک هم همدیگرند و هم نا همدیگر هستند و هر یک خود است. کار متفکر و تفکر در جانب مهم خود، تشخیص و درک همین طنز هندی میباشد- "یکی اما کاملا متفاوت". در جانب نظریه پردازانه، انتزاع همیشه حرکتی عمودیست و نمیتوان سطوح مختلف انتزاع را در سطوح افقی بکار گرفت. این همان چیزیست که "معنی دار بودن انتزاع" را ضرورت تام هر گونه انتزاعی در کاربرد نظریه پردازانه میداند.

دسته بندی انتزاع فوقانی در گروه میوه ها، باعث نمیشود که تصور کنیم که سیب و انار در درون گروه افقی خود، یکی هستند.

این دیالکتیک عامیانه یا عرفانی- کهنه به سن بشر- میباشد یا آنچه در فوق برش و نگاه انتگرالیستی نامیده شد. استقرار صنعت و ساختار سازی بر اساس مفاهیم و مقولات و روندها و شناسنامه سازی هر یک از یکسو، و تقسیم کار در دو حوزه عمل و اندیشه، بودن و شدن، روشنفکر و متفکر، دولت (استیت) و حکومت (گاونمنت)، نظریه پردازی و سیاست از سوی دیگر باید روزی این مشکل و مانع تاریخی را در ایران از میان بردارند. تفاوت سیتار و گیتار در این نیست که یکی را نشسته میزنند، و دیگری را ایستاده مینوازند- این تنها جانب کاربردی و فنومنولژیک این دو ساز است.

سلب مالکیت همان روند اجتماعی شدن میباشد، و کشف این روند چیزیست که ظاهرا از هسته مرکزی نظرات مارکس ناشی شده است. واقعیت اینستکه مارکس خود نیز به این کشف اش کاملا پی نبرده بود ( فقر و استثمار و سلب مالکیت در تداخل مطرح شده و یا برداشت شده اند ).  جامعه سوسیالیستی یا آنچه سوسیالیسم نامیده شده است، بازگشت این مالکیت به مالکین اصلی بوده و بشر را برای همیشه بر سرنوشت خویش مختار میکند- در صنعت از بند طبیعت، و بعدا در سوسیالیسم، از بند اجتماعی اضطرار و نه بعکس. از خود بیگانگی را هم تنها باید به  این معنی دانست که شرایط تحقق انسان و محیط اش (تولید و باز تولید)، روزی بعنوان سوسیالیسم به او باز خواهد گشت.

اما واقعیت از سوی دیگر اینستکه این اتفاق تنها در روند وقوع و تلاطمات اجتماعی و طبقاتی در تمام حوزه های حیات بشری در تمام جوامع، حاصل شدنی است- جبر و اختیار، در عمل و اندیشه انسان و نه تصمیم و اراده حتا میلیونها انسان در خیابانها و میدان، و یا حتا میدانهای بزرگ انقلاب یا جنگ. فن روش شناسی و علم تاریخیگری قادر هستند این روند را هم به ادراک برسانند، هم بسازند، و هم ستیزهای درونی و بیرونی اش را تنظیم و اداره کنند. بدین معنی انسان بیچاره یی وامانده است که اگر برخیزد تمام اختیارات را خواهد داشت و الا هیچکاره یی است که تنها نصیب اش همان سرگذشتی است که قرنها تجربه کرده است. اندیشه و عمل و تقابل و وحدت آنها هستند که این جاده را هم در عمل و هم دراندیشه طرح کرده و خواهند ساخت. بدین معنی بنظر میرسد که برده یی در چنگال نیرویی مرموز هستیم- اما تجربه انسان شدن حیوان- انسان آدرس این نیروی مرموز را تماما در خود نهفته دارد.

به این میگوییم تاریخیگری (هیستوریسیسم)، و نه سرنوشتی خطا ناپذیر که عده یی مدعی دست داشتن در آن باشند. اما تمام این روند دانسته و نادانسته، وهم و واقعیت، یقین و تردید، در شکل گیری اش نیروی مرموز را هویدا میکند. تصور کنید سرنشین اتوبوسی باشیم و تمام روند سفر و رفتار مسافران، حرکت اتوبوس، کارکرد و سلامتی افراد و ارتباطاتشان، عوامل بیرونی و درونی، موتور اتوبوس و تمام ارتباطات متقابل کلیه جزء و کل ها، را بتوانیم رصد و کنترل کنیم و تغییر دهیم. امروزه پیشرفته ترین کامپیوتر نیز قادر نیست تا تنها چند لایه و جهتگیری عوامل دخیل یک روند را ببیند و ثبت کند. این توان هولناک را بشر قرنها دیده است، اما باید تا هگل و بعد مارکس صبر میکردند تا اینکه روش شناسی و علمی که قادر به این توان باشد را تدوین کنند- یا در حقیقت فعلا بکار برند- و ما تاریخیگری حامل دیالکتیک بنامیم. 

فعلا، هم در مارکس و هم در هگل، این "معجون روش و مضمون" تنها در یک ظرف ارایه شده اند. ستیزها و تحولات هستند که مغزهای توانا برای این ادراک و تمایز و تفکیک روش و مضمون را میسازند- نه تنها کار اداری حزبی یا تشکیلاتی، کرسی دانشگاهی، و یا پلمیکهای حرافانه بی سروته. اما مشابه تمام فعالیتهای دیگر در جامعه صنعتی که بنیاداً بر تقسیم کار دائماً تزایدی تکیه دارند، کسب و اداره قدرت، یعنی حکومت (گاورنمنت) ودولت (استیت)، بمفهوم تنظیم تناسب قوای بین اقشار و طبقات از یکسو، و به همین ترتیب نیز چگونگی عمل و کاربرد حکومت (گاورنمنت) در اعمال اقتدار تناسب قوای ساختار بندی شده در حوزه دولت (استیت) از سوی دیگر، نیز بدون سازمانیابی و مشخصا سازمانی که حزب مینامیم امکانپذیر نیستند. بدین معنی، حزب یک سازمان حداقل برای حفظ شیرازه اجتماعی نیست (نقشی که اساسا توسط ادیان و اعتقادات عملی شده است)، بلکه حزب ضامن "بودن" و هم "شدن" جامعه بوده و بدون آن جامعه صنعتی اصولا قابل تنظیم و اداره نیست و بنابراین جامعه در تولید و باز تولید و تداوم اش، ناتوان میماند.

بشر همیشه آرزوی نداشتن پیشینه یا باصطلاح در حوزه تفکر پیش قضاوتی را داشته است و تصورش این بوده است که اینچنین میتوان واقعیت را بهتر به ادراک کشید یا تنها راه درک واقعیت چنین است. کروچه و جنتیله فیلسوفهای نیمه نخست قرن بیستم ایتالیا بودند. جنتیله با فیخته پیمان می بندند که این پرده پیش قضاوتی را بردارند تا بتوانند واقعیت را دقیقا همانطور که هست درک کنند. چیزی نمیگذرد که جنتیله فیلسوف فاشیسم میشود، و موسولینی در همراهی با هیتلر، این اقدام را موفقیت آمیز به اجرا میگذارند و با تخریب جهان موجود- پیشرفته و یا نرفته- عملا جهان را از هرگونه پیش قضاوتی یی رها میکنند.

در این ایران و این روزها، ما نیز با این وضعیت روبرو هستیم- دموکراسی، سوسیالیزم، حزب، سازمان، و خلاصه همه چیز را بدون پیش قضاوتی میخواهیم. ولی هیچکس نمیگوید با حاصل این بدون پیش قضاوتی چکار میخواهند بکنند.

و اما پیش قضاوتی واقعا به چه معنی میباشد.  تصور کنیم که یکروز صبح از خواب بیدار میشویم و ناگهان متوجه میشویم که زندگی کردن را فراموش کرده ایم. خوب چکار میکنیم، یا باید همان روی تختخواب (روی پیش قضاوتی اول) شروع کنیم عناصر و اعضای یدنمان را یکی یکی رصد کنیم و به ثبت برسانیم (یعنی پیش قضاوتی بسازیم)، و یا این فراموشی را برسمیت بشناسیم، یعنی مرگ را بپذیریم- اصولا پیش قضاوتی یعنی حافظه، و انسان از زمانی که قادر به ثبت محیط اش شد، روند انسان شدن را بنا نهاد.

انسان تاکنون سه حوزه اساسی ثبت را میشناسد.  این سه حوزه ثبت، در حقیقت، انسان را هم در هستی بمعنی عام تعریف میکنند، و هم انسان را از حوزه طبیعت متمایز، منفک، و بالاخره تعریف میکنند، این سه حوزه شناخته شده عبارتند از الهیات، فلسفه و تاریخ.

قدیمی ترین این سه حوزه، حوزه الهیات است. در فیلم هندی "لگان"، معبد روی بلندی را شخصی که باصطلاح امروزی و عامیانه کمی "غیر عادی" است، اداره میکند. در تمام فرهنگها، آنهایی که – بهر دلیلی- غیر عادی بودند، واسط دنیای انسانها و دنیای "غیب" دانسته می شدند، و معمولا معبد را اداره میکردند. شامن ها در سیبری، از همین جریانها هستند. و این به هیچوجه به معنی منفی یا توهین آمیز نبوده و نیست.  در حقیقت این افراد حامل "شناخته شده" (شباهت) و "ناشناخته" (افتراق) بودند- در معادله دو سویه هستی و نا هستی، در حقیقت، اینها بطریقی بروز و گاهی بیان سمت "ناهستی" محسوب میشدند. آنچه مانند من است، حقیقت است، و غیر این همیشه سحر آمیز انگاشته میشود، یعنی خطر – منشاء تبعیض در جوامع.

از دل همین حوزه است که در طول قرنها، حوزه هستی خود را در فلسفه و تاریخ بروز داده و بمرور بیان میکند- و این چنین تمدن بشر شروع به شکل گیری میکند.  ثبت محیط در واقع، منشاء تمدن بشری میباشد. این ثبت محیط در حقیقت آن چیزیست که ما "پیش قضاوتی" مینامیم- و تخلیه شده از این را، واقعیت مینامیم. اما واقعیت خود حوزه ثبت شده هاست، بنابراین، تهی از پیش قضاوتی بودن، عملا، به معنی تهی از واقعیت بودن است.

در سرگذشت بشر، زمان گذارهای بزرگ، که در حقیقت، زمان بحرانهای بزرگ بشری نیز بوده اند، قطع ارتباط با گذشته منتفی شده، به خطا، تخلیه از پیش قضاوتی گرفته شده است. مثالی بزرگ در تاریخ بشر- حد اقل نزدیک تر به ما- اسلام است. اسلام با اعلان یا بازگرداندن، "خدای" واحد آسمانی، تمام خدایان را (بزبان آنروز) بتان را لغو اعلان میکند. در حقیقت اسلام تمام "پیش قضاوتی" را منتفی شده اعلان میکند. باز هم نزدیکتر، و تقریبا همزمان ما، مارکسیسم است که باز هم با اعلان خود، تمام "پیش قضاوتی" ها را منتفی شده اعلام میکند.

اما اینها لحظات گذار و بحرانهای بزرگ تمدنی هستند، ولی هیچکدام بمفهوم تخلیه آنچه ثبت شده تمدن انسانی است نمیباشند، اسلام خدای واحد آسمانی را جانشین میکند، مارکسیسم نیز دولت یا حکومت مورد نظر خود را جانشین میکند. به همین دلیل، چنانکه دیده میشود ما از یک گونه و انتظام "ثبت شده ها"، به گونه یی دیگر میرویم. یا از یک "پیش قضاوتی" به "پیش قضاوتی" دیگری میرویم.

حزب، سازمان، و یا هرگونه عنصر جامعه انسانی، در حقیقت و اصولا معنی مییابند، زیرا بخشی از آن "پیش قضاوتی" میباشند.

امروزه باقیمانده های دنیای کهن، بعلت از دست دادن اتصال و اعتبار پیشین و اتصال و اعتبار پسین، عملا، بی سرگذشت شده اند، بقول اصطلاح فارسی، "نه در غربت دلی شاد و نه رویی در وطن دارند"- این اصولا منشاء و هم ناشی از چیزیست که قبلا بعنوان "انقلابهای محافظه کارانه نامیدیم"- بهمبن دلیل، این بخش از جامعه عملا قادر نیست که رودر رو به جلو براند، بنابر این، رو به گذشته، به جلو میراند.  و از اینجاست که مشابه اشخاصی هستند که در صندلی پشت به جهت حرکت قطار سفر میکنند.

این پدیده را میتوان در مقاله اقای احسان طبری یا اقتباس از ایشان در باره "فلسفه، و حرکت و جنبش" دید، در نوشته های راجع به سازماندهی، حزب و سوسیالیسم و روندی که چپ فراگیر نامیده شده نیز میتوان دید. این نوشته ها عملا قادر نیستند از گذشته با عبور از حوزه نقد تاریخی و ساختار نظریه پردازانه متکی به مفاهیم و مقولات ببرند- اتفاقی که بزرگترین و محوری ترین دستآورد چیزیست که تمدن غرب مینامیم.  مارکسیسم اروپایی – از جمله خود مارکس- بنیاداً بر این پایه قرار داشته و هنوز نیز دارند. به همین جهت، مارکسیسم بعنوان جزیی از آنچه تمدن غرب مینامیم، بنیاداً بر اساسی نظریه پردازانه در ساختاری از مفاهیم و مقولات حاصل نقد گذشته بشر و نه خیال پردازانه و سحرآمیز در توهم فرهنگی طبیعت گرای ماقبل صنعتی، شناخته شده است. واقعیت اینست که قضیه غرب و دستآوردهایش اساساً با قضیه دنیای ماقبل صنعتی و پس ماندگیهایش تفاوت دارد.

و اما حزب و سازماندهی یعنی چه

اصولا انسان با تقسیم کار انسان میشود. تقسیم کار هم اجباراً زمینه یی را میطلبد که عناصر ناشی از خود را دوباره بسوی هدف در کنار یکدیگیر قرار دهد. در کارگاه آهنگری قرونی، کار آهنگر باید در مکانی خاص خود اتفاق بیفتد. آهن را نمیشود اول پتک زد و بعد در کوره تفت داد، سندان را نمیشود بر محصول در حال ساخت و شکل گیری کوفت، شاگرد آهنگر را نمیشود برآهنگر خبره و کار کشته مقدم دانست. سنگ معدن را نمیتوان چکش و پتک زد، محصول را نمیتوان اول ساخت و بعد مصرف کننده را تعریف کرد. و بسیاری از ربط و ارتباطات که در جمع روند تولید مینامیم، و در صورت خاص، کارگاه آهنگری را تشکیل میدهند، بدون در هم آمیزیی هدفمند شان نمیتوان مفید و کارآ قلمداد شان کرد.

سازماندهی مقدم بر هدف و برنامه ریزی برای رسیدن به آن هدف – خواه در یکی شرکت تجاری، یک کارخانه تولیدی، و یا سازمان حزبی- نمی باشد. اصولا بررسی پدیدار شناسانه سازماندهی (فنومنو لژیک) از هیچگونه اعتبار نظریه پردازانه یی برخودار نیست. بلکه تنها اعتبار جامعه شناسانه و کمی، یعنی تعمیر شرایط مستقر را دارد. اگر بخواهیم مایعات یا ریزدانه ها را انبار یا حمل کنیم، مظروف و ظرف همیشه با هم تعریف شده اند، و اگر بخواهیم غیر اینها را انبار و حمل کنیم، قطعا باید اول اینها را بعنوان مظروف بشناسیم و تعریف کنیم، و بعد بدنبال ظرف و خصوصیات اش بگردیم.- مظروف همیشه تعیین کننده ظرف بوده است، هدف همیشه تعریف کننده وسیله بوده است.  بومیان آمریکایی در همینجا باختند- اما آنها هم از اسلحه آتشین بیخبر بودند و هم آنرا نداشتند و نمیتوانستند بسازند- به این وضعیت میگوییم تفاوت سطح تمدن.

آیا امروز خطر اکتبر وجود دارد یا خطر شرایط اکتبر زا- یعنی جامعه صنعتی- بازهم شکسپیر و "بودن یا نبودن..."- ابهام و تردید- آویختن به طنابی که دو سرش آزاد باشد.

افزودن نظر جدید