جايگاه و ضرورت حزب سياسی، تعريف و زمينه های پيدايش و تکوين آن

بحثهائی پيرامون سازمان، حزب و الگوهای حزبی (٥)

جايگاه حزب سياسی

حزب مهمترين سازمان سياسی در دولت‏های مدرن است و احزاب پل رابط بين جامعه و حکومت بشمار می‏روند. بين حزب و دمکراسی پيوند تنگاتنگی وجود دارد. "ظهور احزاب بدون ترديد يکی از علائم مميزه و شاخصه‏ های اصلی حکومت ها و دولت های مدرن بشمار می‏رود. از يکسو اين احزاب سياسی بودند که دمکراسی را خلق کردند؛ و از سوی ديگر دمکراسی مدرن نيز تنها در صورت حضور مداوم و فعاليت مستمر احزاب سياسی قابل دوام و ماندگار است. بدين ترتيب بين دمکراسی و حزب رابطه‏ ای تنگاتنگ برقرار است" ( شات اشنايدر ـ از کتاب احزاب سياسی و نظامهای حزبی).

 به نظر بسياری از صاحب نظران دمکراسی در نهايت چيزی جز رقابت حزبی نيست. وجه بارز دمکراسی در عصر کنونی وجود فضاهای انتخاباتی رقابت‏آميز است و انتخابات بدون رقابت احزاب معنی ندارد. اشنايدر می گويد: "دوام حکومت سالاری بدون وجود حزب های سياسی ممکن نيست و سرکوب آن ها منجر به از بين رفتن آزادی های فردی خواهد شد" (حزب سياسی نوشته حسن محمدی نژاد).

 احزاب سياسی پس از دولت قدرتمندترين نيروی سياسی است که بيشترين سهم از فعاليت های سياسی را به خود اختصاص می‏دهد. نقش احزاب در دولت های مدرن به اندازه‏ای است که نظام حزبی به خوبی می‏تواند معرف نظام سياسی کشور تلقی شود و احزاب سياسی هم مدعی نقش تعيين کننده‏ای در زندگی سياسی باشند.

 احزاب سياسی در واقع از ابداعات و ابتکارات نظام سياسی مدرن به حساب می‏آيد، ابداعی که هم در خدمت نظام‏های سياسی دمکراتيک قرار گرفته و موجب افزايش کارائی و سودمندی آنها شده است و هم در خدمت انواع بيشماری از نظام‏های سياسی ديکتاتوری.

 ضرورت حيات احزاب سياسی

احزاب سياسی به جهت کارکردشان برای جوامع مدرن، نهادی ضرور به حساب می‏آيند:

 ١. لزوم رابطه بين نظام سياسی و جامعه

نظام های سياسی دمکراتيک نمی‏توانند برای کسب مشروعيت و حفظ خود به منابع خارجی و يا الهی (حق حاکميت الهی) تکيه کنند. حکومت های دمکراتيک برای کسب مشروعيت خود و حفظ و تداوم آن مجبورند به مردم متکی شوند و حق حاکميت را ناشی از مردم بدانند. حکومت ها تنها در پيوند با جامعه است که می‏توانند ضرورت وجودی خود را توجيه کنند. از اين جا است که نياز به احزاب سياسی بر می‏خيزد. احزاب به مراتب بيش از ساير گروه ها و جريان ها، توانمندی برقراری رابطه با گروه های مختلف اجتماعی را دارند.

 ٢. مديريت و کاناليزه کردن چالش های سياسی

 احزاب سياسی تدبيری برای کاناليزه کردن چالش های سياسی در شکل رقابت حزبی است. جامعه از گروه های مختلف گاه با منافع متضاد تشکيل شده است. منافع متضاد زمينه ساز شکل گيری شکاف های اجتماعی است. چالش های سياسی از بطن شکاف های اجتماعی پديد می آيند. جوامع سنتی فاقد نهادها و مکانيسم های ضرور برای مهار و مديريت چالش های اجتماعی است و بهمين خاطر چالش های سياسی به شورش ها، تصفيه حساب ها، توطئه ها و جنگ ها منجر می شد. در حاليکه در جامعه مدرن و دمکراتيک چالش های سياسی مديريت شده و به شکل رقابت احزاب سياسی در می آيد. در دايره المعارف آمريکانا اين وجه از کارکرد حزب تاکيد شده است: "اصولا تولد سيستم حزبی در اروپای قرن ١٧، خصوصا بريتانيا، يک نمونه مشخص از فرآيندی است که طی آن بسياری از کشورهای از دوره نزاع های درونی متعدد به دوره های باثبات رقابت های حزبی عاری از خشونت گذر می کنند. براساس اين تئوری کشمکش های نظامی گروه های بانفوذ اکنون به شکل نظام های حزبی و رقابت های انتخاباتی در آمده است. به عبارتی می توان گفت که "گلوله جای خود را به برگ رای داده است" (سهم فرهنگ سياسی ايران در ناپايداری احزاب نوشته دکتر محمدرضا علم).

 ٣. انتقال مطالبات گروه های اجتماعی به نظام سياسی

در جامعه افراد و گروه های اجتماعی مطالباتی از نظام سیاسی دارند که اگر آن مطالبات برآورده نشود افراد و گروه های اجتماعی با به دست آوردن کوچک ترین فرصتی، دست به آشوب و شورش می زنند تا بدین طریق به تحقق خواسته و تقاضای خود برسند. به عبارت دیگر مثل قطرات بارانی خواهند شد که به یک سیلاب تبدیل می شوند. احزاب به مانند سد و کانال هائی هستند که آن سیلاب را در مجرای درست خود هدایت کرده و از به وجود آمدن منازعات و در نتیجه تخریب ساختارهای اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی جلوگیری می کنند. به عبارت دیگر احزاب سیاسی پل ارتباطی بین نظام سیاسی و شهروندان هستند. آنها مطالبات گروه های اجتماعی را به ساختار سياسی منتقل می سازند و موجب می شوند که مطالبات انباشته نگردد و نارضايتی ها به انفجار نيانجامد.

 ٤. بازتاب نارسائی‏های نظام سياسی

می توان گفت که احزاب در حقیقت نقش سیستم اعصاب را در یک کشور به عهده دارند و نارسایی های نظام سیاسی را منعکس می کنند و تقاضاها را انتقال می دهند. چنانچه این شبکه ارتباطی وجود نداشته باشد، مشکلات و ضعف ها خود را نشان نمی دهند و موجبات فروپاشی نظام سیاسی می گردند. با توجه به آنچه که گفته شد، می توان گفت احزاب سیاسی با سازماندهی و اداره کردن چالش ها و نارضایتی ها، مانع از ایجاد آشوب و درگیری از سوی توده مردم می شوند و بدین ترتیب ثبات سیاسی را در جامعه به بار می آورند.

 دمکراسی نمايندگی و حزب

دموکراسی نمایندگی از دیرباز مرتبط و مترادف با حکومت حزبی بوده است. حکومت حزبی متضمن ویژگی های زیر است:

ـ نخست، تصمیمات حکومتی توسط مقامات بلندپایه حزب منتخب یا توسط مسئوولان زیر نظارت آنها اتخاذ می شود؛

ـ دوم، خط مشی حکومتی در درون احزاب سیاسی تعیین می شود؛

ـ سوم، احزاب منتخب به شیوه ای منسجم به تصویب و اجرای خط مشی حکومت اهتمام می ورزند؛

ـ چهارم، مقامات دولتی از طریق احزاب سیاسی انتخاب می شوند؛

ـ و بالاخره، مقامات دولتی از طریق حزب های سیاسی مسئول و پاسخگو هستند.

 حکومت حزبی مصداق قاعده "همه یا هیچ" نیست. در بین دموکراسی های کنونی هیچ موردی را نمی توان یافت که همه شرایط بالا در آن جمع باشد، چنان که هیچ موردی را نیز نمی توان سراغ گرفت که در همه حال این شرایط را نادیده بگیرد. در کشورهای دمکراتيک اعضای کابینه تقریبا عضو حزب و نمایندگان احزاب خود هستند. البته حکومت های غیرحزبی نیز گهگاه تشکیل می شوند، مثلا در فنلاند، اما اینها معمولا موقت و کم دوامند. الگوی رایج همان حکومت حزبی است.

 تعريف حزب

تعاريف متعدد و گوناگونی از حزب تا کنون داده شده است. در انسکلوپدی دمکراسی حزب چنين تعريف شده است: "حزب سياسی عبارت است از گروه يا سازمانی که می کوشد نامزدهای مورد نظرش را با عنوان و هويتی خاص به قدرت رساند". در فرهنگ سياسی نوشته غلامرضا علی بابائی در باره حزب آمده است: " حزب يک سازمان سياسی است که در آن همفکران و طرفداران يک آرمان، داوطلبانه گردهم می آيند و علی القاعده، آگاه ترين عناصر يک طبقه يا اقشار اجتماعی متحد المنافع را گرد می آورند، بيانگر آن طبقه يا قشر بوده و آن را در مبارزات اجتماعی رهبری می نمايد".

 جوزف لاپالومبارا و مايرون وانير از صاحب نظران در مسائل حزبی معتقدند که:

١. حزب بايد دارای سازمان های مرکزی، رهبری کننده، پايدار و ماندنی باشند؛

٢. حزب بايد دارای سازمان های محلی پايدار بوده و با سازمان های مرکزی پيوند هميشگی داشته باشند؛

٣. رهبران مرکزی و محلی حزب بايد مصمم باشند که قدرت سياسی را در پهنه کشور ـ به تنهائی يا به ياری ديگر احزاب ـ در دست گيرند؛

٤. حزب بايد از پشتيبانی توده مردم برخوردار باشد.

 آندو تاکيد دارند که تداوم احزاب سياسی همواره به عنوان يک اصل مطرح است. منظور از تداوم اين است که حيات حزب نبايد متکی به حيات رهبران فعلی باشد. چرا که در صورت اتکای حيات حزب به عمر رهبران، می توان تصور نمود که در آن صورت به عنوان پديده های ميرا و زودگذر فاقد اثر بخشی لازم در حيات سياسی جامعه خواهد بود.

 حزب با رويکرد ارزشی (هنجاری)، رويکرد توصيفی و تشريحی نيز تعريف می‏شود.

 رويکرد ارزشی (هنجاری)

در اين رويکرد احزاب بر اساس باورها، ارزش ها، آرمانها و اعتقادات تعريف می ‏شوند. برمبنای تعريف ارزشی احزاب سياسی ترجمان هنجارها، ارزشها، باورها و آرمانهای مورد اعتقاد شهروندان در قالب ديدگاهها، برنامه‏ها، سياستها و خط‏مشی‏ ها هستند. بنابراين براساس تعريف ارزشی، احزاب سياسی را می‏توان "جرياناتی در جستجوی يافتن برنامه ‏ها، سياستها و خط مشی‏ هائی تازه برای بيان آرمان های شهروندان و تحقق اين آرمان ها دانست"(برگاتا، از کتاب احزاب سياسی و نظامهای حزبی).

 "کلاوس فن بيمه "صاحب نظر در مسائل حزبی در کتاب احزاب سياسی در نظام های دمکراسی غربی تعريف ارزشی خود را براساس کاردکردهای مختلف حزب تدوين کرده و جرياناتی را به عنوان احزاب سياسی تعريف می‏کند که لزوما و ضرورتا چهار کارکرد اصلی زير را دارا باشند:

۱. شناسائی و تعيين اهداف (ايدئولوژی و برنامه)؛

۲. بيان و ترسيم دقيق منافع اجتماعی و گردآوری منافع مذکور در يک تشکيلات (سازماندهی و تشکيلات)؛

۳. بسيج توده‏ ها و جامعه پذير ساختن افکار عمومی در چارچوب نظام و به ويژه در جريان انتخابات (بسيج نيرو)؛

۴. به خدمت گرفتن يا عضو‏گيری از ميان نخبگان و تشکيلات حکومتی (عضو‏گيری).

 رويکرد توصيفی

در اين نوع رويکرد، احزاب عمدتا برحسب فعاليت هائی که معمولا پيش می‏برند، تعريف می‏شوند. اين نوع تعاريف بيشتر به ديدگاه های ماکس‏ وبر نزديک است. وبر عقيده داشت که احزاب، سازمان ها و تشکيلاتی هستند که درصدد کسب قدرت برای اعضای خود می‏باشند، صرف نظر از ملاحظات سياسی يا خواسته‏ های اساسی. برمبنای اين نوع تعريف "احزاب سياسی جرياناتی هستند که همواره در صدد کسب قدرت و موقعيت هستند". در تعريف ارزشی، تلاش برای تدوين برنامه، سياست ها و خط‏مشی‏ ها، ويژگی اساسی احزاب بشمار می‏رود و در تعريف توصيفی تلاش برای کسب قدرت و موقعيت و مناصب کليدی، ويژگی و شاخصه اصلی احزاب سياسی تلقی می‏شود.

 به اعتقاد وبر: "احزاب در حوزه و قلمرو قدرت جای می‏گيرند. اعمال و فعاليت های آنها معطوف کسب قدرت اجتماعی است ... مهم نيست که محتوی آن چه چيزی ممکن است باشد، يا به چه چيزی منجر خواهد شد".

به زعم ژوزف شومپيتر: "احزاب، تشکيلات و سازمان هائی هستند در دست نخبگانی که در جريان انتخابات به منظور کسب حق حاکميت برای مدتی معين به رقابت و مبارزه می‏پردازند". جيوانی سارتوری نيز در تعريف خود به اين مضمون اشاره می‏کند. وی حزب را چنين تعريف می‏کند: " حزب عبارت است از هر گروه سياسی دارای يک عنوان رسمی که در انتخابات شرکت کرده و اين امکان يا توانائی را دارد که از طريق انتخابات، نامزدهای مورد نظر خود را در راس پست ها و مناصب عمومی جامعه قرار دهد" (همان منبع).

 زمينه های پيدايش و تکوين احزاب سياسی

در زمينه پيدايش و تکوين احزاب سياسی سه رويکرد نظری وجود دارد:

 نظريه ‏های نهادی

اين دسته از نظريه‏ ها علل و زمينه ‏های پيدايش احزاب را عمدتا بر حسب کارکرد نهادهای مبتنی برنمايندگی، يعنی پارلمان توضيح می‏دهند. به نظر موريس دوورژه که از پيشگامان مطالعات حزبی است، نخستين احزاب سياسی با انتخابات و پارلمان و حق رای زاده شدند و توسعه يافتند. او معتقد است: "احزاب سياسی، همزمان با آئين های انتخاباتی و پارلمان زاده شدند و توسعه يافتند. اينان در آغاز، زير عنوان کميته های انتخاباتی ظاهر شدند و ماموريت آنها در عين حال، سپردن سرپرستی معتمدان به يک نامزد انتخابات و گردآوری اعتبارات لازم برای مبارزه در انتخابات بود." ( جامعه شناسی سياسی نوشته موريس دوورژه). به گفته او، همراه با توسعه حق رای، گروه های پارلمانی درصدد برآمدند کميته های انتخاباتی را فعال نگهدارند تا در دور بعدی انتخابات از اقبال بيشتری برای راه يافتن به پارلمان برخوردار باشند. حلقه پيوند گروه های پارلمانی و کميته های انتخاباتی، دفتری بود که به منظور هماهنگ کردن فعاليت کميته های انتخاباتی به وجود آمد و به تدريج هسته اوليه حزب را تشکيل داد. بعدها نوع ديگری از حزب به وجود آمد که که يا به ابتکار اشخاص بود و يا هسته های اوليه آن را گروه های صنفی، سنديکائی و باشگاهها تشکيل دادند. در نتيجه دوورژه دو نوع خاستگاه برای حزب ذکر می کند: پارلمانی و بيرون از پارلمان.

نخستین احزاب نوین در جوامع دموکراتیک، دار و دسته ها و کانون هایی از نمایندگان مجلس در درون حکومت ملی بودند. "توریها" و "ویگها"ی سده هجدهم انگلستان مثال بارز مرحله آغازین رشد احزاب بشمار می روند. اينان در آغاز زير عنوان کميته های انتخاباتی ظاهر شدند. ماموريت آنها سپردن سرپرستی معتمدان به يک نماينده و گردآوری اعتبارات لازم برای مبارزه انتخاباتی بود.

 بسیاری از احزاب کنونی، نظیر دو حزب عمده انگلستان، که از چنین احزاب ابتدائی ریشه گرفتند، هنوز به نحوی ویژگی سازمانی خود را حفظ کرده اند. بدین معنا که شاخه درون مجلسی حزب، بر سایر بخش های حزب تسلط دارد.

  نظريه‏ های شکاف های اجتماعی

بر طبق اين نظر احزاب سیاسی معمولا از بطن شکاف های اجتماعی زاده می شوند. سیاسی شدن شکاف ها، موجب تشکیل احزاب و هویت های حزبی در حول آنها می گردد. در تاریخ اروپا دو تحول عمده به تشکیل شکاف های اجتماعی و تکوین احزاب سیاسی بر حول آنها انجامید:

 ۱. انقلاب های ملی

انقلاب های ملی از قرن شانزدهم به بعد موجب ظهور زبان ها و فرهنگ های جداگانه ملی و وقوع نزاع و کشمکش میان دولت و کلیسا شدند. در بسیاری از کشورها احزاب سیاسی بر حول این شکاف ها شکل گرفتند.

 ۲. انقلاب صنعتی

انقلاب صنعتی نیز موجب ظهور شکاف های طبقاتی و شکاف میان مناطق شهری و روستایی شد که به نوبه خود بر تشکیل احزاب تاثیر تعیین کننده ای داشته اند. به بيان ديگر احزاب در اروپا برپايه دو شکاف شکل گرفتند: ابتدا شکاف ميان محافظه کاری و ليبراليسم و سپس ميان کار و سرمايه.

 در قرن بیستم پیدایش مسائل جدیدی مانند احساسات قومی و منطقه ای، گسترش مهاجرت بین المللی و مشکلات زیست محیطی، موجب ظهور احزاب مذهبی و قومی جدید و نیز احزاب مخالف مهاجرت و "احزاب سبز" شده است.

 نظريه‏ های بحران

برخی از صاحب نظران شکل گيری احزاب را محصول بروز "بحران های توسعه" و کوشش برای پاسخگوئی به آنها دانسته اند. بحران های هويت، مشروعيت، مشارکت و توزيع اقتصادی موجب شکل گيری فضاهای ايدئوئوژيک می گردند و احزاب چنين فضاهائی را اشغال می کنند. بنابراين در طی تاريخ احزاب مذهبی و سکولار حول بحران هويت، احزاب جمهوريخواه و سلطنت طلب در حول بحران مشروعيت، احزاب ليبرال و محافظه کار در حول بحران مشارکت و احزاب سوسياليست و کمونيست در حول بحران توزيع اقتصادی شکل گرفتند.

 نظريه سامان سياسی

ساموئل هانتينگتون سامان سياسی جوامع دستخوش دگرگونی را در پرتو تاثير احزاب قابل تحقق می داند. او می گويد که احزاب زمينه مشارکت سياسی، حل منازعات اجتماعی و توسعه فرهنگ سياسی را فراهم می کنند. احزاب به منزله عمده ترين ابزار نهادی سازمان دهنده اشنراک سياسی با پيوند گروه های اجتماعی با يکديگر، فراهم آوردن مبانی مشروعيت و جذب گروه های نوپديد به دورن نظام سياسی، مبنای استواری سياسی و دگرگونی بسامان جامعه را فراهم می کنند و از انحراف مشارکت سياسی به راه های ناهنجار جلوگيری می نمايند (سامان سياسی در جوامع دستخوش دگرگونی نوشته ساموئل هانتينگتون ترجمه محسن ثلاثی).

 منابع

۱. احزاب سياسی و نظامهای حزبی نوشته حسينعلی نوذری

۲. درآمدی بر جامعه شناسی نوشته دکتر احمد نقيب زاده

۳. انسکلوپدی دمکراسی (سه جلدی)

۴. آموزش دانش سياسی نوشته دکتر حسين بشيريه

٥. سهم فرهنگ سياسی ايران در ناپايداری احزاب نوشته دکتر محمدرضا علم

٦. سامان سياسی در جوامع دستخوش دگرگونی نوشته ساموئل هانتينگتون ترجمه محسن ثلاثی

افزودن نظر جدید

دیدگاه‌ها

جناب اقای خلیق با سلام و احترام
مطالب این مقاله با مقاله قبل تفاوت قابل توجه ای دارد . این تفاوت سبب گردید تا مسایلی را در باره مقاله قبلی - بحثهائی پيرامون سازمان، حزب و الگوهای حزبی (4) - بیان دارم که در زیر می اید در صورتی صلاح دیدید اظهار نظر فرمائید .

اقای خلیق شما در مقاله چهارم تان در مورد سازمان ؛ حزب و الگوهای حزبی فرمودید احزاب در کشورهای پیشرفته سرمایه داری هنوز بالاترین قدرت پس از دولت اند اما در چند دهه اخیر با افت اقبال عمومی روبرو شده اند . شما گفتید :
" آنچه در مورد افول احزاب مطرح است، عمدتا به کشورهای پیشرفته صنعتی بر می گردد. ریشه آن را باید در دگرگونی های کلانی جستجو کرد که در جامعه و در پیکره سیاسی این کشورها روی داده است. می توان به عمده ترین آنها اشاره کرد:
ـ امکانات و منابع شهروندان به گونه ای حیرت انگیز توسعه یافته اند. شهروند متوسط غربی در دهه ١٩٩٠ از چنان امکانات آموزشی، فرصت های فراغت، امنیت مالی، و امکانات دسترسی به اطلاعات برخوردار است که حتی تا یکی دو دهه پیش از آن قابل تصور نبود.
ـ رفاه روز افزون، گسترش شهرنشینی، پیوستن زنان به نیروی کار، و بهبود معیارهای آموزشی نیز در این امر موثر هستند.
ـ امروز به درجاتی دغدغه تامین معاش جای خود را به سبک های زندگی، اجتماع و برابری و آزادی داده اند. این مسائل زمینه ساز بسیج گروه های اجتماعی است. "
به نقل از انسکلوپدی سیمون مارتین می گو.یید : "ارزش ها و پسندهای جدید اجتماعی در خصوص عمل سیاسی، سیاست های حزبی سنتی را به مبارزه طلبیده اند. احزاب کاملا جا افتاده، نظیر سوسیال دموکرات های اروپای شمالی، غالبا برای تطبیق خود با مسائل جدیدی که نوعی انشعاب در حوزه های انتخاباتی سنتی آنها محسوب می شود با مشکلاتی جدی روبرو هستند. در عین حال، با رواج روزافزون شیوه های گوناگون عمل سیاسی، که از قالب های مرسوم سیاست حزبی فراتر می روند، سازمان های حزبی اهمیت سابق خود را از دست می دهند."
در مورد اشاره تان به جنبش های سبز چیزی نمی گویم از ان جهت که خود تبدیل به حزب شده اند ؛ هم چنین در مورد جنبش های مستقل که رویدادی کوتاه مدت اند و اثر درخور و پایداری از خود به جا نمی گذارند .
بررسی عوامل افت اقبال عمومی از احزاب در کشورهای پیشرفته بی شک مساله مهمی است از جنبه تاثیر احتمالی ان در زندگی همه مردم ؛ از جنبه تاریخی ؛ اقتصادی و احتمال انکه مساله فردای کشورهای در حال رشد فعلی باشد ؛ لذا به بررسی علمی و تحقیقاتی جدی نیاز دارد که بی شک کار هر کسی نیست . اما شما به عنوان یک نخبه سیاسی بی شک از عهده ان بر می ائید البته اگر خواسته باشید .
شیوه بررسی موضوع از جنبه اماری روش جالبی بوده که امکان درک درست و علمی از پدیده های اجتماعی را دقیق تر فراهم می کند و اتخاذ این رویه را به شما تبریک می گویم . به نظرم می شد با استفاده از امار این را نیز نشان می دادید که ایا حضور مردم در انتخابات سیاسی نیز با کاهش روبرو بوده یا خیر . منظورم این است که امکان مقایسه و احتمالا نتیجه گیری وجود رابطه بین افت عضویت در احزاب و افت یا اقبال مردم به همین احزاب در انتخابات بهتر فراهم می شد و اینکه این میزان حضور مردم در انتخابات و امور سیاسی چه روندی را در همان چند دهه اخیر داشته است ؟
شما گفتید که احزاب افت دارند در عین حال به نقل از انسیکلوپدی سیمون مارتین می گو ئید احزاب اهمیت سابق خود را از دست داده اند . در بخش اخیر قدری غلو احساس می شود . احزاب اهمیت سابق را ازدست داده اند یعنی چه ؟یعنی همان کاهش تعداد اعضا ؟ یعنی اینکه دولت ها اکنون از طریق احزاب تعیین نمی شوند ؟ یا افراد منفردند که عموما دولت تشکیل می دهند ؟ واقعیت تشکیل دولت ها در امریکا ؛ اروپا و سایر کشورهای پیشرفته چنین امری را نشان نمی دهد . خود شما در ابتدای مقاله گفتید که سازمان های سیاسی پس از دولت قدرت مندترین نیروی سیاسی هستند ؛ ضمن انکه عمدتا دولت ها نیز در کشورهای پیشرفته خود از احزاب ناشی می شوند . منظورم ان است که با مشاهده یک پدیده جانب احتیاط را از دست ندهیم و وزن ان را بزرگتر از انچه هست و یا در حال شدن است ترسیم نکنیم .
دلیل اول شما برای تبیین افول احزاب ؛ گسترش حیرت انگیز امکانات اموزشی ؛ اوقات فراغت ؛ امنیت ملی و دسترسی به اطلاعات در کشورهای یاد شده است. اگر کسی ادعا کند که شکل گیری احزاب در تمدن جدید غرب از جمله ناشی از گسترش حیرت انگیز امکانات اموزشی ؛ اوقات فراغت ؛ امنیت ملی و دسترسی به اطلاعات بوده شما تعجب می کنید ؟ مگر انکه بگوئیم همان عواملی که حزب را به وجود می اورند ؛ همان عوامل نیز اسباب تضعیف و یا اضمحلال ان را فراهم می کنند که شما البته چنین چیزی نگفتید . به نظرم دلیل اول تان محکم نبود .

دلیل دومتان برای توجیه افول احزاب ؛ گسترش رفاه عمومی ؛ شهرنشینی و پیوستن زنان به نیروی کار بوده است . همه اینها را می توان مشابه مورد اول موجد احزاب دانست . مگر بدون شهرنشینی می توان تشکیل احزاب را تصور نمود ؟ رابطه برقرار کردن بین پیوستن زنان به نیروی کار و افت احزاب نیز مشکل است . زن محصور در خانه که عضو حزب نمی شود ؛ اما کار و استقلال زنان ؛ امکان حضور شان را در احزاب بیشتر می کند . می ماند عامل رفاه که امکان تاثیر ان را ظاهرا نمی توان نادیده گرفت . اما اگر بهبود وضع مالی باعث بی رغبتی به احزاب گردد ؛ پس ثروتمندان هیچ گاه نباید عضو حزب گردند ؛ چه برسد به این که خود پایه گذار حزب شوند . تاریخ تشکیل احزاب عکس این قضیه را نشان می دهد . حتی احزاب کارگری معمولا توسط خودکارگران و یا نمایندگان مرفه تر همین طبقه شکل گرفته اند .
اگر رفاه عامل دوری از احزاب باشد پس باید در مواقع بحران های اقتصادی و اجتماعی که نظام های پیشرفته سرمایه داری منظما در گیر ان هستند و موجب گسرش مقطعی فقر و بیکاری می گردد رجوع به احزاب بیشتر شود ؛ و اما اگر هم چنین شود ان وقت استدلال شما اعتبار خود را از دست می دهد .
دلیل سومتان یعنی حصول به ازادی و اعتقاد به برابری نیز تنافری با احزاب ندارند یا حداقل شما توضیح کافی در مورد چرایی ان ندادید . بسیج گروه های اجتماعی به دلیل جنبه خاص داشتن و ناپایداری شان نمی توانند کارکرد حزب را داشته و یا بی نیازی از ان را توجیه نمایند .
استناد به ارزش ها و پسند های جدید اجتماعی یرای توجیه کاهش تمایل به احزاب نیز نیز کفایت نمی کند ؛ از ان سبب که مفاهیمی کلی هستند و روشن نمی باشد چرا باید قایل به رابطه معکوس بین انها و مساله تحزب بود ؟ معمولا وقتی دلیل واقعی بروز پدیده ای را ندانیم برای پاسخ دادن ابایی نداریم که دم دست ترین ؛ ساده ترین فاکتور را دلیل تلقی کنیم و خود را از سختی کنکاش ؛ تلاش و پژوهش خلاص کنیم و به نظر می رسد این کاری بوده که اقای مارتین در نقل قول فوق کرده است .
اگر عوامل مذکور دلایل پدیده افول احزاب نیستند پس ان دلایل کدامند ؟ فقط می توانم بگویم برای پاسخ درست بطور نسبی هم شده به داده ها و تحقیق بیشتر نیاز است و کسی که توانایی کافی علمی و قدرت پذیرش مسئولیت و تحمل سختی کار را داشته باشد . بقیه اش حدس و گمان است .
اینکه تلویحا قبول کنیم احزاب در جوامع پیشرفته سرمایه داری ضعیف می شوند اما نمی میرند ؛ خود مساله ای است . البته شما به ان نپرداختید .
اینکه خود احزاب در پیدایی ضعف خود چه نقشی داشتند باز به ان توجه نشد . می توانیم ادعا کنیم که ضعف در احزاب چپ عمده تر بوده و بیشتر در بروز این پدیده نقش داشته اند ؛ لذا این پژوهشگران (عمدتا چپ) ناخود اگاه انچه را که خود به ان مبتلا شدند دارند به احزاب دیگر نیز تعمیم می دهند . احزاب راست و یا میانه که معمولا قدرت را در دست دارند دغدغه ای از این بابت ندارند .
شاید عنصر ضعف و یا حذف ارمان یا ایدئولوژی از احزاب و سازمان های چپ و پراکندگی شدید ان ها در این امر موثر بوده باشد ؛ در این صورت باید دید چرا سازمان های سیاسی چپ نمی توانند به توافق نسبی در مورد روند های اتی نظام سرمایه داری دست یابند ؟ اگر چنین شناختی امکان پذیر باشد که قاعدتا باید چنین باشد می توان به اینده روشن تری امیدوار بود . در غیر این صورت انچه ما را پیش می برد نیروهای کوری هستند که ما هیچ کنترلی روی ان نمی توانیم اعمال کنیم و می توانند ما را به سو های متفاوتی ازیکدیگر بکشانند و ضعیف ترمان سازند ؛ چون شناختی از ان ها نداریم .