فلسفه تحول: ریشه های تغییر، تبدیل و تحول




در سطحی بالا از انتزاع، سرگذشت بشر روندی مداوم از گسست و پیوست بوده است. یا بزبان بازسازی واقعیت در رهگذر اندیشه، روندی مداوم از تجزیه و ترکیب (انالیز و سنتز) بوده است.

تصور کنید که به اتاقی تاریک و یا پر از اشیاء مختلف وارد می شویم. برای مثلا پیدا کردن سویچ برق و یا شیئی مورد احتیاج، به جستجو می پردازیم. این اقدام ما، در حقیقت، از نظر عملی یافتن آن شیئ مورد نظر می باشد، اما از نظر بازسازی واقعیت در روند اندیشه، روندیست که عموما فراگیری می نامیم، و جهت حرکت از ناشناخته به شناخته می باشد (نادانسته به دانسته). بهمین دلیل است که فراگیری و اقدام، جمعا، یک روند واحد را تشکیل می دهند.

تقسیم کار که در روند تمدن و کلا تحول جامعه بشری نقشی بنیادی داشته است و نیز بهمین روالی است که توضیح دادیم، مضمون تبدیل، تغییر، و تحول که جمعا پیشرفت و در جانب کمی ان، رشد می نامیم، را تشکیل می دهد- هم ادراک و هم اقدام. ما لابلای بیرون و درون برای تامین بقاء و یا تولید و بازتولید خویش، از شناخته (دانسته) به سوی ناشناخته (نادانسته)، حرکت می کنیم. این روند نیز مشابه مثالهای فوق، همزمان روندیست که از سوی دستها، بدست آوردن می نامیم، و از سوی مغز، درک کردن نامیده می شود. جمع این دستها و مغز- اقدام و ادراک- در واقع چیزیست که پراکسیس نامیده شده است، که در فارسی می توان براحتی، "جهد" نامید- که بخودی خود نه مفهوم ناتوانی و عدم موفقیت دارد، ونه مفهوم توانایی و موفقیت در آن جاریست.

در حقیقت، بشر کماکان دوره گردیست که در بدر بدنبال احتیاجات اش می گردد. و این "اتاق تاریک"، طبیعت و جامعه و اجزایشان می باشند. امروزه مثلا در مرحله این گردش در فضای کیهانی بسر می بریم از یکسو، و در ریز دانه ای فضای درونی خود و اشیاء از سوی دیگر. اگر روزی در کنار رودخانه ها و دشت و دامنه ها در پی باز تولید خویش (بقاء) سرگردان و هدفمند می گشته است، و خوراک بلاواسطه را جستجو می کرده است، امروز شرط بقای اش، به گرایش، می رود که تمام هستی (گیتی یا کون و مکان) را فرابگیرد. انقلاب الکترونیکی، در حقیقت، مدخل این عصر می باشد.

امروزه اینترنت، فیس بوک، پست الکترونیکی و تلفن نوشتاری (تکست)، و بطور کلی تمام دستآورد ارتباطی و اطلاعاتی، در واقع، "چراگاهی" است که انسان در آن بهمان کاری مشغول است که در ابتدای تمدنی اش قرنها به آن اشتغال داشته است- تامین بقاء. تنها تفاوت اینستکه قرنها جستجویش، به چنان انبار و تلنباری از حاصل جهدش (دست و مغز) رسیده است که جستجو به پیچیدگی ای رسیده است که خود لایه ها و سطوح دیگری از "اتاق تاریک"های تودر تو را نیز بوجود آورده است – نوعی از "چراگاه های ویژه".

در مرحله ای از این روند، بزرگترین تقسیم کار شکل می گیرد، و در حقیقت "چراگاهی" جدید از دل آن بیرون آمده است. به این می گوییم تقسیم کار بین "دست" و "مغز"- یا باصطلاح اما نادقیق، "اندیشه و عمل". این روند عمومی فراگیر، که بطریقی همان چیزیست که تمدن نامیده شده است، در کلیت اش و اجزایش، همان طرح حرکت باصطلاح ماهیچه ای را طی کرده و هنوز هم می کند- می شکافیم و دوباره برای هدف و انگیزه این شکافتن، کلیت ها و اجزای جدید را بهم رسانه و جا انداخته، وبازهم هدف را دنبال می کنیم. این کار همان چیزیست که "سازماندهی" (ارگانیزایشن) نامیده شده است. از این بابت، جامعه صنعتی –حداقل نسبت به گذشته تجربه بشر- بالاترین و پیچیده ترین سطح رسیدگی و فراگیری را کسب کرده است، تا جایی که این "سازماندهی" خود شرط بنیادی بقاء انسان شده است (بنوعی طبیعت دوم). دقیقا مشابه همان جستجوی در "اتاق تاریک" و یا شلوغ، آنچه نمی خواهیم در یکسو، و آنچه می خواهیم در سوی دیگر، و بالاخره بسیاری دسته بندیهای دیگر در میانه اینها.

با توجه به نکات گفته شده، نقش حرکت جستجویی بشر، در حقیقت همان می شود که در ابتدا گفتیم، و مشابه یک ماهیچه است که از نقطه ای شروع شده و شکم پیدا کرده، و دوباره به یک نقطه باز می گردد- دوقیف را از سر پهن به یکدیگر متصل کنیم.

طوری دیگر، می توان گفت که تمام هستی بشر و اقدامات اش، همین شکل "بینهایت" ماهیچه های بسیار متنوع و متفاوت و در اندازه های مختلف بوده و هنوز هم هست. اینقدر می گردیم تا دوباره گم شویم، و اینقدر گم می شویم تا دوباره راه را بیابیم. و این همه در واقع روندیست بسیار پیچیده که اگر از یکسو کاربرد دستها متنوع شده اند، از سوی دیگر کاربرد مغزنیز چنین شده است، و پیچیدگی ای که از تداخل این دو دسته از عوامل دستی و مغزی حاصل می شود را "بغرنجی" می نامیم- که اشاره به تداخل حاصل دستها و حاصل مغز، یعنی کرده و شده و تعبیر از اینها می باشد. بشر از جایی ببعد مشغله ای بسیار پیچیده نیز پیدا کرده است، که می توان مشغله آرایش و سازماندهی تنوع "چراگاه ها" نامید. این کار را حیوانات زیر انسانی نیز، از طریق صدا، بویایی و یا مکانیزمای شناخته و یا ناشناخته دیگری انجام می دهند.

گروهبندی های جوامع، نیز شکلی از همین امور می باشند – در واقع هر قشر و طبقه ای "چراگاه" خاص اش را شکل می دهد. شاید و یاقطعا، حیوانات همگی از یکنوع علوفه تغذیه نمیکنند – شاید اگر چنین بود، ما دایما جنگ حیوانات را شاهد می بودیم و مرگ بسیاری از آنها- که می دانیم در واقعیت چنین سنتز و نزاع هایی نیز وجود داشته اند.

سوسیالیسم و کمونیسم، در حقیقت نوعی از سازماندهی همین "چراگاه ها" ی مفروض می باشند.

حتما خواننده یا احساس تحقیر و یا توهین می کند، و یا سعی خواهد کرد که علت این گونه تعبیر را بطریقی حدس زده و یا واقعا کشف کند. ریشه آنچه بعدها تمدن غرب نام گرفته است، دقیقا در همین گونه نگاه بوده است. در حدود قرن هفتم میلادی ببعد ، در جهانی که تمدن اسلامی نامیده شده است، و بزبان زمانه، عملا منظور تمام جایگاه تمدنی بشر بوده است، بازبینی تمام سرگذشت بشر شروع می شود. سئوال این نبود که ما از کجا آمده ایم، بلکه ریشه ای تر از اینها بود. سئوال راجع به "همه چیز" از کجا آمده است و از جمله خود خدا که اسلام معرف آن شده بود. حدود سه چهار قرن پیش از مسیح، که خود حدود هفت قرن با ظهوراسلام فاصله داشت (تا امروز حدود بیست و شش قرن پیش)، یونان قرار داشت (پیش از آن را فعلا وامی نهیم)، یعنی تقریبا بین ده تا یازه قرن پیشتر از آنزمان، بشر به همین پرسش ها و پاسخ ها پرداخته بود. تقریبا باز گشت خدای ابراهیمی اسلامی که بمعنی لغو تمام تجربیات و هم تعابیر بشر تا آنزمان بود، موجب این بازبینی و از سوی دیگر، نفس بحرانی که این بازگشت را لازم و هم میسر می کرد، شده بود.

پاسخی که یونانی ها جمعبندی کرده بودند، و چنین بود که " از هیچ هیچ بیرون می آید" (اکس نیهیلو نیهیل)- به معنی این که "چیز" حتما از چیزی بوجود آمده است. در این حوزه فرهنگی تاریخی ای که کلا تمدن اسلامی و یا فرهنگ اسلامی و مشابه نامیده شده است، بحثی در گرفت که نهایتا تمدن غرب، و دنیای صنعت را پایه گذاشت- در حقیقت دنیای بکلی دگرگونه که امروز ما می شناسیم.

دو جاده باز شد، یکی آن که همان نظر یونانی ها را ادامه می داد، و دیگری، آن که نقطه مقابل را مطرح می کرد، به این معنی که "از هیچ چیز نیز چیز" برآمدنی است. در خطوط کلی، شاید بتوان نظر یونانی ها را ریشه آنچه بعدا "تکامل" نامیده شده است، و نظر مقابل را انچه "افرینش" نام گرفته است دانست – اولی از مفروض و موجود حرکت می کرد، و دومی به ورای این می رفت، و بطریقی بیرون از حوزه هستی تجربه شده به سوال و نظرش می پرداخت. مقدمه و نتیجه گیری هیچکدام خطا نبود زیرا موضوع شان یکی نبود.

این دعوای تاریخی، مستقل از طرفداران هریک از نظرات، مسیری را طی می کند که هردو نظر حفظ می شوند اما با تعابیری بسیار متفاوت. بعکس حاشیه های این روند عظیم، هردو ظاهرا هنوز زنده و کارا مانده اند. تقسیم بندی های مختلف اینها نیز راه بجایی نبرده اند.

با عبور از بسیاری از فیلسوفان و متفکرین و نظریه پردازها، بالاخره، کار به هگل می کشد (از یونان حدودا بیست و پنج تا بیست و شش قرن، از اسلام حدود دوازده قرن، تاکنون که ما زندگی می کنیم – دامنه زمانی قرون پنجم پیش از میلاد تا قرن بیست و یکم میلادی). در هگل بطریقی نظریه دوم "ازهیچ چیز" آشکار و نهفته برسمیت می رسد و بالاخره در دیالکتیک و تاریخیگری، ظاهرا مارکس، به پاسخ نهایی دست می یابد. اگر ساده کنیم، در حقیقت، با حرکت از هگل و پیشینیان اش (عمدتا در همان قرونی که به عصر طلایی اسلامی معروف شده است)، مارکس به این جمعبندی می رسد که تمام قصه های دوران کودکی مان با آن شروع می شود "یکی بود یکی نبود"- پیوستگی و گسستگی هست و نیست، یا درحقیقت هردو نظریه قرونی درهم تابیده و فعال.

قلب خون را به تمام بدن تلمبه می کند، این خون حیات را نگه می دارد، تا فاصله تلمبه بعدی (فرونشستن خون بسوی قلب)، فرد "مرده" است. و می دانیم که اگر تلمبه بعدی اتفاق نیفتد فرد دیگر از بین رفته محسوب می شود. بهمین دلیل، طنز نویسی خواسته بود که روی سنگ قبرش بنویسند "علت مرگ، زندگی کردن" (در ادبیاتمان اصطلاحات مختلف داریم، شبیه "پیمانه پرشدن"). حال کمی از نظر مارکس یا جمعبندی او فاصله داریم. این فاصله در پاسخ به این سوال یا نوع دیگری از سنگ قبر (شاید از آن مارکس) می باشد "علت حیات مردن". حال اگر آن طنز نویس، و این آقای مارکس را در یگ قبر دفن کنیم، باید روی سنگ آنها چنین بنویسیم "علت مرگ قطع تسلسل زندگی و مرگ و توقف در حالت خاموش". بطریقی، با مثال سویچ برق، می توان گفت هست در گذار رفت و برگشت بین خاموش و روشن اتفاق می افتد، و قرنها بشر تنها به حالت های "خاموش" و "روشن"، جداگانه پرداخته است.

از یکسو ظاهرا ابن راشد بیرون می آید، و از سوی دیگر، راهی که نهایتا سهروردی و ملا صدرا از آن بیرون می آیند. تمام این دامنه ابن راشد تا سهروردی و ملا صدرا، از دل بازبینی یونانیان، بخصوص، ارسطو و افلاتون، و طبعا زمینه های "محلی" موجود، توسط جریانات فکری ای که کلا زیر عنوان عصر اسلامی نام گرفته اند، بیرون آمده اند- محل تولد و پشتوانه فرهنگی این متفکران و فیلسوفان در اینجا مسئله ما نیستند.

در اساس باصطلاح علوم کامپیوتری، صفر و یک یا خاموش و روشن، و در برق و جنراتورها، خاموش وروشن مثالهایی شناخته شده هستند. حیات مرگ را می طلبد، و مرگ حیات را می طلبد – پس حیات چیست و مرگ کدام است، اصولا هستی و ناهستی چه هستند. اگر مرگ عدم است، پس حیات از عدم نیز برمیخیزد، اگر حیات از مرگ برمیخیزد، پس حیات و مرگ یک روند یگانه هستند. به این روند یگانه عاد تا "هستی" می گوییم، که در این تعبیر در حقیقت این نوع "هستی " را باید با همان شروع قصه ای کودکی تعبیر کرده و بنامیم. از این ببعد باید به "چیز" همان "بود و نبود" بگوییم. که تاکنون "هستی" نامیده ایم. ظاهرا این تعبیر و نامگذاری تصویری یا تشریحی می باشد، که شاید برای آن در تاریخ فلسفه و در همان "ایرو ویر" قرون هشتم تا حدودا سیزدهم میلادی (پایان قرون میانه و شروع رنسانس و بالاخره دنیای جدید) تعبیری و نامگذاریی بوجود آمده باشد که من چون فلسفه کارم نبوده است (بقول معروف تعبیر جهان) و از جاده تخصصی "تغییر جهان می آیم"، از آن مطلع نباشم. اما بهرحال، تعابیر الهیاتی و فلسفی از وظایف تخصصی حوزه های مربوطه می باشند. ایران و جهان ما امروزه در مرحله ای مشابه اروپا (غربی) و تحولات اش از پایان قرون میانه ببعد قرار دارند – ضرورت تغییر مقدم بر تعبیر شده است.

این چنین، مثل این است که بگوییم "یکی بود یکی نبود" هم منشاء و مبدا نظر نخست یونانیان، و هم منشاء و منبع نظر دیگر باشند، که بمعنی "آفرینش تکاملی" و یا "تکامل آفرینشی" دایمی شاید باشند زیرا از قانون تبدیل و تغییر خود واقعیت پیروی می کنند که شامل همین دو وضعیت می باشد. نکته مهم در این ادراک این است که عناصر و عوامل "ساختن و ساخته شده" را در خود جای دهند- این اتفاقی است که از ترکیب نظر ابن راشد (بعنوان تنها وبزرگترین شارح ارسطو در آن زمان) و تحولات جاری اروپا (غربی) بیرون آمد و ما دنیای جدید می نامیم. شاید بیجا نباشد که بگوییم "عقل گرایی" (رشنالیسم) ارسطویی و یونان، از مسیر شارح بزرگ او ابن راشد در جهان آن روز (اسلامی) به صحنه تحولات اروپا وارد شد و سه عنصر اندیشه و اقدام "ساختن، ساخته شده، و تکامل" را بنا نهاده باشد.

حزب سیاسی در جهان صنعتی – بطور کلی- کارش تنظیم و اداره این "یکی بود و یکی نبود" در شاخه اجتماعی می باشد. "چراگاه" جدید و بسیار پیچیده ما، یعنی دنیای صنعتی، اینچنین "میمیرد و زنده می ماند" و " زنده می ماند و می میرد". با اسلام و ادراک آن از خدای آسمانی، درحقیقت، دوره بسیار طولانی ای که در آن رابطه فرستاده (در مسیحیت خود خدا) با بشر از نوع "چوپان و رمه" بود، بپایان می رسد- پایان نگاه "چراگاهی" به سرگذشت بشر. در حقیقت شکلگیری مفهوم "امت" نیز از اینجا شروع می شود، که بعدا در شانه غربی (کاربردی دین و فلسفه) جهان آنروز، به مفهوم "ملت" گذار می کند- شاید بیجا نباشد که ابن راشد را مقدمه این گذار و استخراج دانست. البته لازم به یادآوریست که گفته شود که ابن راشد را فیلسوفی با استقلال نظرات نمیدانند، بلکه او را بزرگترین شارح ارسطو می دانند- و در حقیقت، اروپا و بطریقی جهان ارسطویش باید همان ابن راشد باشد. به این معنی، درواقع ابن راشد نیز باید فیلسوف محسوب شود.

اما سوی دیگر، که از جنگهای صلیبی خسته و کوفته بیرون آمد بهمان وضعیت دوره پس از اضمحلال امپراتوری روم فرو افتاد وعملا، این هسته تکاملی (ساختن و ساخته شده) نادیده ماند و زیر قرنها افول و رکود مدفون شد (صفویه و وحدت دوباره ایران نیز تنها جرقه ای کم سو و کم عمر بود و باید بالاخره تا سال پنجاه و هفت و تحولات اش منتظر می ماند). غربی که از اضمحلال نهایی امپراتوری روم حدود هزار سال به کشتار و خونریزی و چپاول یکدیگر پرداخته بود، فاتح از کار درآمد، و شرق چنان در خود فرو رفت، که از سمت دیگر خارج شده و خود را نیزفراموش کرده و تنها به ماندن" بدون" تکامل پرداخت (شاعران ما بهترین شاهد این دوره افول هستند). بزبان سویچ برق، در حقیقت، سویچ بین حالت "روشن" و "خاموش" قرنها معلق ماند. ظاهرا امروز در ایران این سویچ به حالت روشن برگردانده شده است، و به آن بیداری گفته اند.

طبق معمول ببینیم که منظور از این مقدمات مختلط تاریخی و فلسفی (کاربردی یا تغییر جهان) چه بوده است. در بررسی تغییر جهان، همیشه باید تحلیل را همزمان در اقدام و در بازسازی آن در روند اندیشه، پراکسیس (دست ومغز) جلو برد.

هم جهان ما و هم بویژه ایران به چیزی که می توان " فلسفه تحول" نامید احتیاج دارند- در عام و در انطباق. این ضرورت از دوسو دارای دو "مدعی" می باشد. یکی اسلام و دیگری مارکسیسم است. منظور از ایندو نیز در حوزه عقیدتی و اعتقادی نیست، که ایندوره در روند عمومی تحولات چند قرن اخیر بپایان رسیده است و آخرین بروز اش بنام جنگ سرد نیز خاتمه یافته است. بهمین دلیل، امروزه مارکسیسم بعنوان یک اعتقاد و عقیده در مقابل هیچ یک از ادیان و روندهای فکری و اعتقادی قرار ندارد و تنها وظیفه خود را همان "پروژه" و برنامه تحول تاریخی جامعه انسانی می داند. بهمین جهت تداوم این برخورد از سوی سایرین، در حقیقت، از یکسو موجب تاخیر در تحولات ضرور دنیای ما می شود، و از سوی دیگر، عملا، سردرگمی و بالاخره شکست را موجب می گردد.

تبعا پس از ضرورت این "فلسفه تحول" که نهفته و آشکار مورد پذیرش همگان می باشد، سوال اینستکه چگونه می توان به این "فلسفه" دست یافت. در پاسخ باید چنین شروع کرد که دنیای ما دیگر دنیایی است که سرگذشتی بسیار غنی در تمام زمینه های تبدیل، تغییر و تحول را پشت سرگذاشته است. بنابراین ما از عصر انقلابات، و بالاخره انقلاب "الکترونیکی" که بنام ارتباطات و اطلاعات شناخته شده است، به جستجوی این "فلسفه تحول" می پردازیم.

بر این اساس، هیچکس عجولانه قضاوت نکند که قصد بازگشت به "اختراع چرخ" است. بعکس از اوج تمام دستآوردهای جامعه بشری به سراغ گذشته می رویم و با مطرح کردن سئوالاتمان بدنبال پاسخ این گذشته به انها حرکت می کنیم. متاسفانه بدلایلی که در مقدمه مطرح شدند، نسل پیشین ما (ایران و حتا مسلمانان) که "سری توی سرها" داشت، کم و بیش هزار سال با ما فاصله دارد، و بزرگترین اتفاق اش نیز بروز اسلام است. ساده کنیم، از آنجایی که برخواستیم، و پس از یک شکوفایی، فرو افتادیم، باید شروع کرد.

از "چرا اسلام؟"، هرچند خود حوزه ای بسیار مهم در روند تحولات جامعه بشری می باشد، شروع نمی کنیم. از "اسلام چه کرد؟" بنظر می رسد که باید شروع کرد. یک دلیل عام آن پیام وحدت در پناه یک خدا می باشد. جانب ختم کننده فرستاده حامل وحی، در اینجا مستقیما دخیل در چگونگی موضوع بحث ما نیست. اما دو جنبه نخست، موجب دگرگونی های بسیار عمیق و وسیع در جهان آنروز (که عملا تمام تمدن بشر بود)، از نقطه نظر و هدف ما در این نوشته، اهمیت بسیار دارند. بروز نظامی و سیاسی آن از یکسو(تهاجم و غلبه بر ایران)، و جایگاهی که ایران در این تحولات پیدا کرد از سوی دیگر، عملا، ایرانی دیگر را "بوجود آورد". بترتیب از ایران مسلمان شده، تا ایران اسلامی، و بالاخره اسلام ایرانی دامنه این تحولات بودند. جانب نژادی این اتفاقات، تهاجم اعراب، با تمام افت و خیزها و جنگ و ستیز و مقاومت و شکست ها، بالاخره در دو موج، کم و بیش، به فراموشی سپرده شد- یکی وحدت دوباره ایران و ایرانیان با سلسله صفویه (که دیگراسلام ملات اعتقادی و عقیدتی اش بود) بعنوان نخستین و تعیین کننده ترین موج، و بعدا وقایع پنجاه و هفت که با نقش مرکزی اسلام و ساختار قرونی اش، نام "انقلاب اسلامی" گرفته است، موج بعدی می باشد.

در حقیقت، از نقطه نظر نقد گذشته و تولید تاریخ – طرح آینده- ، ایران دیگر با اسلام عجین متقابل شده اند. "فلسفه تحول" مورد مداقه این نوشته، در حقیقت، از این واقعیت مستقر تاریخی حرکت می کند. بهمین دلیل، شامل تمام اثرات و خاطرات، مانده ها و بازمانده های گذشته واحدی بنام ایران، در کلیه حوزه های زندگی اجتماعی، شامل پیش از اسلام و هم تبعا پس از آن، و از جمله بزرگترین عامل اثر گذار، یعنی حاصل تحولات اروپا (غربی) و کلا آنچه "تمدن غرب" نام گرفته است، و شامل جریان سوسیال دموکراسی و مارکسیسم با تمام جوانب اینها نیز، می باشد. ساده کنیم، این که این ایران اسلامی بمعنی واحد سیاسی، و اسلام ایرانی بمعنی عقیده و اعتقاد و ملات پایه می باشند که به دنیای بیرون، به خود، و به گذشته و طرح آینده می نگرند. از این جهت، تردید هویتی و یا واقعیتی دیگر باید برطرف شده محسوب شوند- یکنوع ایران است که به این نگاه ها می پردازد. هدف نیز بیرون کشیدن نظمی فلسفی و نظریه پردازانه از دل این تجربیات برای بازسازی دموکراتیک و پیشرفته ایران می باشد. نوعی بازگشت به اصل شاید که از آخرین شکوفایی و فرود باید شروع کرد. خطای رستاخیز شاهنشاهی نیز همینجا بود که برای شروع دوباره از جایی که اولا بنیادا حکومتی بود و متعلق به طبقات فوقانی، و ثانیا به اتفاقات بعدی، و آمدن اعراب و اسلام، و دوره ی بسیار غنی با تاثیرات جهانی تاریخی که به عصر جدید و دنیای صنعت ختم شد، و سهم و نقشی که ایران در این روند بزرگ داشت و پیدا کرد، در شکوفایی قرون هفتم تا حدود سیزدهم میلادی، نه تنها توجه نمیکرد بلکه آگاهانه از روی آنها می گذشت (بطریقی ار موضع ضدیت).

در مقدمات فوق، به جوانب سابقه تحولات فکری این هدف پرداخته شد- البته همانطور که قبلا نیز اشاره شد، نگاه ما در این نوشته نگاه "تغییر جهان" است، و بهمین دلیل، از بسیاری جوانب و صحت و سقم های ممکن در سطوح مختلف انتزاع اندیشگی و نظریه پردازانه (خواه در جانب فرهنگ باصطلاح آسمانی و خواه زمینی) صرفنظر می کنیم، و تنها به یک سئوال و پاسخ به آن می پردازیم "چگونه باید ایران دموکراتیک و پیشرفته را ساخت".

بعکس برخوردهای روشنفکرانه، بلکه در تقابل با آنها، اول اعتراض نکرده ایم و بعد قضاوت، و بنابراین عملا به تصویر خودساخته خود "نقد" کردن، و نه واقعیت همان گونه که هست- بهرحال همیشه حتا لباس نو خریدن نیز از این پیش فرض حرکت می کند که لباس پیشین را باید تغییر داد – این که چگونه و تا چه حد و چه پارچه و مدلی باید جایگزین کرد، در حقیقت خود نفس و روح این نوشته و حاصل آن می باشد. این چنین، روشنفکران ما نیز راضی خواهند بود و توجه خواهند کرد که اعتراض و قضاوت نخستین و ساختن واقعیتی "خودساخته" (اصطلاح عامیانه تر "من درآوردی")، همیشه یا ما را در سرگشتگی بین عشق و تنفر، یا سرگردانی بین بهانه گیری تا سرخوردگی و حتا نهایتا خشونت (تحت هر عنوانی حتا انقلاب) عملا از صحنه دور و سپس بیرون می کنند.

جامعه صنعتی، برای نخستین بار در سرگذشت بشر، دیگر نه جمع است، و نه تنها موجود در احساسات و عواطف اعضایش- واقعیتی است که بیرون از ذهن و احساس ما وجود دارد. این جامعه دیگر بیرون و درون نیز ندارد، و دیر یا زود، با تحولات گرایشی و یا ناگهانی، همگان را در خود جای می دهد (روح دموکراتیک این جامعه دقیقا در همینجا بصورت نهفته و آشکار قرار گرفته است) – در این جامعه است که می توان تنها و یا منزوی شد. جامعه ایست گرایشا بدون درز و حاشیه- بی خانمانی نیز در درون اش اتفاق می افتد همانطور که بی پناهی نیز چنین است. در آن می توان عضو فعال بود و ماندگار و یا بهر دلیلی، منفعل و گوشه گیرو بی پناه و بی خانمان. بهمبن دلیل، آنرا در تفاوت و بطریقی تقابل با تمام گذشته بشر، باید "عصر صنعت نامید. مدرنیسم جزیی اعتقادی و کلیسایی از این روند بزرگ تحول جامعه بشر می باشد و نه عنوان کل این تحول. در ایران، ما واژه مدرن را به دو معنی بکار می بریم، یکی با مفهومی فرهنگ لغاتی، و دیگری مقوله ای معین و آدرس دار در تحولات اواخر قرون میانه اروپا (غربی) و مقدمات رنسانس می باشد. در تمام نوشته ها و گفتارها این دو مفهوم در تداخل بکار برده می شوند. هم یک خانه نو که می خریم مدرن است، و هم مدرن عنوان یک عصر معین تاریخی می باشد. البته ار این تداخلات بسیار داریم که عملا سر از همگان "شیبانیده" اند، و اگر لنگر تحولات اقدامی درگیر وجود نداشت، کشتی حتما غرق می شد.

از نقطه نظر تجربه قرونی و تدبیرگرایی (علم گرایی هنوز موجود نبود) جمع های بشر پیش ازجامعه صنعتی، یعنی کلا روستایی و طبیعت گرا، این جامعه اساسا اجحاف گر و زور گوست و ضد آزادی. جامعه صنعتی خود را پیش و بیش از هر چیز در ساختاری فراگیر جایگیر می کند که دولت (استیت) می نامیم. بنابراین بطریقی، این جامعه را می توان "جامعه - دولت" نامید که تنها شکل مرکزی سازمانیابی آن می باشد - به تمایز و تفکیک "دولت" (استیت) و حکومت (گاونمنت) توجه شود. اصولا سرگذشت دموکراسی نیز از یونان تا انقلاب فرانسه، و بالاخره "اکتبر" و تجربه آمریکا (خالص ترین جامعه صنعتی) نیز بر مبنای گستردگی و فراگیری این دولت (استیت) می تواند قابلیت تعریف و تبیین پیدا کند- اصولا واژه "آزادی" نیز به این گستردگی و تعلق و حضور و امکان وقوع شان، باز می گردد. دموکراسی یونانی براساس "غیر آزادان" قرار داشت. در انقلاب فرانسه نیز بازهم شاهد همین وضعیت هستیم (چیزی که "کمون" را زایید)، در آمریکا و ناشی از سرگذشت اش، این حضور تقریبا به بالاترین سطح می رسد (چیزیکه عملا این تجربه را یکتا می کند)، و بالاخره به "اکتبر" می رسیم، که بنا به تعریف اصولا تمام جمع پیشین از طریق خود انقلاب اکتبر به جامعه فراگیر همگان گذار می کند. در چین این تجربه از ویژگیهایی بسیار مهم برخوردار می باشد. در حقیقت مفهوم "جمهوری خلق" زاده شده از انقلاب چین، بازهم به این جنبه نظر داشته است. تمام دوره شناخته شده با مائو، عملا ستیز و مبارزه بین روستا و نظام پیشین از یکسو، و بین روستا و شهر بعنوان جامعه جانشین بوده است- که در یکجانب پیشرو و در جانب دیگر واپس گرا بوده است. چین امروز حاصل پیروزی جانب پیشرو آن سالهای "بسیج و جنبش" که "انقلاب فرهنگی" نام گرفته است، می باشد.

بطریقی، "آزادی" مفهوم حضور در "بازار" را دارد که در تحولات اروپا (غربی) برابر با شهر بود و از اینجا اصطلاح "شهر آزادی می آورد" شکل گرفته بود.

بنابراین، همیشه دموکراسی حاصل آزادی است. جامعه آزاد می تواند جامعه دموکراتیک شود. البته این ارتباطات از یکسو به گروههای اجتماعی ماقبل صنعت اطلاق می شوند، و از سوی دیگر (بخصوص در بحث عدالت اجتماعی و مارکسیسم و طبقات) به مضمون "آزادی" عطف می شوند. تمام ابهام و رفتارهای دنیای روستایی، دقیقا، در همین جا خوابیده است. روستایی خواهان آزادیست، اما خواهان آزادی ای بمفهوم خاص خویش است- و عمده ترین جانب این "مفهوم خاص" نیزضدیت با چیزیست که دولت (استیت) می نامیم، و تبعا دستگاه اعمال اقتدارش که حکومت (گارونمنت) می نامیم. روستا اصولا سازمان گریز است، و در مبارزات خودش نیز تنها عمل مستقیم را بکار می برد و به آن اصالت می دهد- اصولا شیوه بسیجی و جنبشی "قانون" حرکت آن است (به تمام دوره ای که به مائویسم معروف شده است توجه کنید)- غریزه و عادت.

روستا بهیچوجه حزب پذیر نیست زیرا اصالتا فردگرا تا سلپسیست می باشد. از نظر تجربه نزدیک چند قرن اخیر، در پس از اکتبر، و برنامه نپ لنین (برنامه اقتصادی نوین)، عملا دوره ای شروع می شود که بعدا با تحولات چین مائو ادامه می یابد، و شاید بیجا نباشد که بتوان گفت با تنک سیا پینگ به عصر "شهر" می رسد. یعنی تمام دوره تولد تا پایان اتحاد شوروی را نیز می توان "روستایی" دانست.

سوسیالیسم اساسا مختص جامعه صنعتی می باشد که " شهر" است، و این شهر تا خود سوسیالیسم، عملا براساس تفکیک و ستیز با روستا تعریف می شود. فعلا برای شهر بعنوان سوسیالیسم، نامی نداریم. پس از انگلیس که کشور زادگاه چیزیست که "انقلاب صنعتی" نامیده شده است، سایر مناطق جهان عملا از طریق ضرورتهای دفاعی، اقتصادی، و فرهنگی از این کشور تقلید و اقتباس کرده اند.

این روندیست که تلاطمات بسیار و جنگهایی خشونت آمیز را همراه داشته است. این تلاطمات، شامل انقلابات استقلال طلبانه، ضد استعماری، و آنچه انقلابات سوسیالیستی نیز نامیده شده اند نیز می باشند، اما محور و نهایتا هدف تمام این تحولات، صنعتی شدن بوده و امروز خیلی عیان ترنیز بروز یافته اند- بطریقی خطا نیست که حتا استعمار را نیز با این کلید بخوانیم، و درحقیقت پس از کشور محل تولد "انقلاب صنعتی"، چهار راه صنعتی شدن سایر مناطق جهان را تشخیص دهیم، در حوزه نفوذی سرزمینی گذار دفاعی- رقابتی (فرانسه و آلمان دو مثال بارز)، بیرون از این حوزه انقلاباتی که عنوان سوسیالیسم داشته اند (روسیه، چین) وانقلابات ضد استعماری (هند)، و بالاخره خود گسترش استعمار(تا حدی هند و برخی کشورهای آمریکای لاتین که صنعتی نشدند بلکه از جهاتی مقدمات آن بوجود آمد- حتا ار جانبی ایران نیز).

ایران در واقع نمونه اختلاطی تمام اینها بوده است و هنوز می باشد. بطریقی، همین اختلاطی بودن، به ایران ویژگی هایی معین داده است- فرصت ها، مخاطرات، بیم و امیدها، خوش بینی ها و بدبینی ها. این اختلاط از سوی دیگر، در چگونگی رفتار اقشار و طبقات در ایران نیز اثر گذار بوده اند- چیزیکه بخطا بعنوان بی طبقه یا منحصر بفرد از نقطه نظر تحولات بنیادی و آرایش اقشار و طبقات نیز طرح شده اند. و از اینجا استنتاجات بسیار متنوع و سر درگم در باره چگونگی تحولات ایران و راه به آینده دموکراتیک و پیشرفته آن، و حتا تا اصولا امکان و ضرورت دموکراسی و پیشرفت ایران را مورد سئوال قرار دادن (نه اجبارا توسط طبقات و اقشار از موضع منافعی یشان).

همین امروز نیز، اگر توجه کنیم، تقریبا مشابه فرانسه و آلمان، و بطریقی اتحاد شوروی، مسئله دفاعی عاملی بسیار مهم در صنعتی شدن و تداوم آن در ایران می باشد. وضعیتی که هم موفقیت در راه صنعتی شدن را تضمین می کند، و هم با تشدید ضروریات دفاعی، مشگلات داخلی برای اتصال "جامعه صنعتی دفاعی حاصل این وضعیت" به جامعه اصلی بوجود می ایند (به تجربه اتحاد شوروی، و سالهای اخیر ایران و مسایل جاری توجه شود – چین با "سوسیالیسم چینی" و وجود تناسب قوای ناشی از اتحاد شوروی، کم و بیش با این مشگل برخورد نکرده است).

بحران سالهای اواخر بیست و اوایل سی میلادی جهانی یا در حقیقت غرب، ارتباطات تجاری ایران را سست تا قطع می کند. موجی از صنایع تولیدی برای بازار داخلی شکل می گیرد. این در حقیقت موج نخست روندیست که می توان صنعتی شدن ایران دانست. موج بعدی در بحران داخلی اواخر سالهای سی و اوایل چهل خورشیدی شروع شده و تا پایان رژیم سابق ادامه پیدا کرده و بالاخره به شکست منتهی شده و پنجاه و هفت و وقایع اش از دل آن بیرون می آیند. اولی به "اصلاحات رضا شاهی" معروف است، و دومی به "انقلاب سفید یا شاه و ملت" شهرت دارد. بنابراین چنانچه دیده می شود، نخستین موج ریشه در تحولات بیرونی دارد ولی با اقدام و اختیار داخلی، موج دوم، ریشه در بحران داخلی داشته است، اما با اقدام و اختیار بیرونی. بهمین دلیل است که هنوز عده ای در رابطه با این دو موج و تفاوتهایشان، دارای ابهام هستند. بهرحال، از دید بررسی کننده این نوشته، در حقیقت، کشیده شدن به جانب دنیای صنعت و ورود به آن از اهمیت بیشتری برخوردار است تا چگونگی این نزدیکی و وقوع. البته فورا باید گفته شود که این چگونگی در چگونگی خود روند صنعتی شدن تاثیراتی بسیار متفاوت داشته اند. مقایسه چین و هند، ایران و کره جنوبی، و حتا کره جنوبی و کره شمالی، و مشابه اینها، می توانند این تفاوتها را بروز دهند. علت این اهمیت ندادن به موارد مطرح شده در این خوابیده است که امروزه باید گفت که تمام انچه ار پایان قرون میانه تا رنسانس، و بالاخره انقلاب صنعتی در انگلیس، اتفاق افتاده است، حول محوری بنام صنعتی شدن و یا دقیق تر ورود و استقرار "عصر صنعت" دانست. اگر کمی وسیع تر و در انتزاعی فوقانی تر به این سرگذشت بشر توجه کنیم، چنان هم بی پایه نیست که وقایع از قرن هفتم میلادی تا امروز را نیز چنین تعبیر کنیم. البته لازم است که فورا یادآوری شود که این سطح از انتزاع تنها یعد از واقعه و با نگاه به گذشته اتفاق افتاده و شکل گرفته امکان پذیر می باشد و از اعتباری نسبی در پژوهش تاریخی برخوردار است.

در تمام تجربیات صنعتی شدن و راههای اتصال و استقرار صنعت در کشورها و مناطق مختلف جهان، ویژگیهایی وجود دارند که در روندهای بعدی – تداوم و استقرار- این جوامع و مناطق اثرات گاهی راهبردی تسهیل کننده تا مشگل آفرین داشته و خواهند داشت. مثلا این که آیا وجود حاکمیت طولانی و مستقیم استعمار در هند درورود و روند و استقرار صنعت در هند راه گشا، تسهیل کننده و یا مشگل زا بوده اند، سوالی بیجا نیستند اگر همین را طوری دیگر در رابطه با چین مطرح کنیم. و این دو را از این نگاه مقایسه و بررسی کنیم. طبقه اجتماعی و چگونگی سیاسی مربوطه در این اتصال و گذار و استقرار چه اثراتی داشته و خواهند داشت. معمولا کشورهای مختلف بطور گروهی از این مسیر گذشته اند، بنابراین این سئوال که ترکیب این کشورها و جایگاه هریک در منطقه وجهان، انفرادا و یا جمعا، چه تاثیراتی در روند گذار اینها داشته اند. موقعیت جغرافیایی و منابع زیر زمینی و انسانی چگونه تاثیری داشته اند. جمعیت و ترکیب آن از نظر اقشار و طبقات، توزیع و تراکم، تنوع نژادی، مذهبی، تحصیل و تخصص، و بالاخره سن چگونه اثر گذار بوده اند. و بسیاری سوالاتی مشابه و یا بسیار ویژه، مثلا شبیه نقش اتحاد شوروی، یا امروز چین در جهان چه تاثیری داشته و خواهند داشت.

ایران دوباره از بابت تمام جوانب فوق در وضعیتی بسیار ویژه و اختلاطی قرار دارد طوریکه عملا می تواند در تمام دسته بندیهای فوق و سئوالات مربوطه یشان واقع شود. چیزیکه یکبار دیگر، تحولات جاری و هم گذشته اش را پیچیده تر کرده است. مثلا از یکسو رویای ژاپن شدن، از آمریکا گذر کردن، و از سوی دیگر، ، چرا کره جنوبی و ببرهای آسیایی نشدن نیز سئوالاتی دیگر هستند. ویژگی دیگر ایران این بوده است که کلا می توان گفت روند صنعتی شدن واقعی اش بدنبال تحولاتی سیاسی بنام انقلاب (بمفهوم عمیقا توده ای و سرنگونی رژیم مستقر سیاسی با جوانبی بسیار اثرگذار، و پیآمدهای عمیق داخلی و منطقه ای و جهانی، و از جمله هشت سال جنگ) اتفاق افتاده است. و بنابراین این امور در روند صنعتی شدن و استقرار آن چگونه تاثیر گذاشته اند.

با توجه به موارد اشاره شده، این سئوال پیش می آید که باصطلاح شرایط مطلوب برای ایران کدام هستند و آینده راچگونه باید تنظیم و اداره کرد، و تبعا ضرورت رهبری چنین زمینه و مجموعه ای بسیار پیچیده و وسیع را چگونه باید برطرف کرد که دستآوردها پیوستگی داشته باشند، و نتیجه نهایی که ایرانی دموکراتیک و پیشرفته می باشد حاصل گردد.

در دنیای امروز، باستثنای کشورهای باصطلاح جا افتاده دوره صنعتی شدن اروپا بعلاوه آمریکا، کشورهایی که به اینراه رفته اند، یا از پیش و یا در روند تحولات، طبقه سیاسی معین و مناسبی را بصورت سازمانیافته داشته اند. و مهمترین اینها، اصولا یا مستقیما توسط احزاب شناخته شده چپ و بخصوص کمونیست این مسیر را شروع کرده و در حال گذراندن هستند و یا بهر حال با برنامه های تحول طلبانه شفاف و مشخص حاصل یک سازمان حزبی، انجام گرفته و ادامه می دهند. امروزه چین، هند، برزیل مثالهای بارز این کشورها هستند.

ایران در کجای این کشورها بعنوان همراهان (حتا متحدین) ضرور برای این دوره که همیشه تمام کشورها گروهی به آن وارد شده و از مسیر آن گذشته اند، قرار گرفته، و یا باید بگیرد. آیا می توان با کشورهای جا افتاده همراه شد و یا حداقل برای یکدوره نسبتا طولانی چنین امکانی نه وجود دارد و نه مصلحت طی کردن پیروزمندانه این مسیرچنین توصیه ای را می کند.

واقعیت این است که تنها جریان فکری، سیاسی، و ساختاری که از عهده رهبری و برنامه ریزی و مدیریت و اداره یک چنین روند بسیار پیچیده و بغرنجی را می تواند از خود نشان دهد، و در آینده نیز آموزش و تربیت کند، جمعا روند یست که چپ نامیده می شود. این چپ از یکسو وارث بسیاری دستآوردها، شکست ها، و حداقل بزبان خودش، اشتباهات بوده است، و از سوی دیگر، دارای ویژگی"مرد کهنی" است که از پس این کار بر می آید.

این چپ باید از یکسو به انظباطی فکری و احساسی دست بیابد، و از سوی دیگر، تکلیف خودش را با ساختارهای شناخته شده و متصل به سرگذشت بنیان گذاری تحول فراگیر جهانی و تاریخی نیز روشن کند. چپ ایران باید از چپ روستایی بودن و انفرادی دیدن و درک کردن امور اجتماعی و تحول تاریخی و درک واپسین و منقرض از چیزیکه انقلاب نام گرفته است دست بکشد- هم در اندیشه و هم در عمل- و بدون قید و شرط درک کند و بپذیرد که اولا گذشته وظایف خودش را بخوبی انجام داده و دیگر در این دنیای ما آن جایگاه را ندارد. دنیای امروز دنیای روستایی دهقانی زمانه درگذشته نیست که به قهرمان و فرد انقلابی مکتبی و مکتب رفته و تعلیمات و درسنامه خوانده احتیاج داشته باشد. آن اقدامات و ادراکات باید از یک دهقان زاده پیش از هرچیز، یک شهری می ساخت- این کالا امروز بوفور حتا در کشورهای بسیار عقب افتاده تر از ایران وجود دارند- یک کارگرساده امروز قطعا شهری نیز شده است. بسیاری از تحصیل کرده ها نیز کارگر شده اند- البته اگر شرط پذیرش آنها را در بارگاه تحول اجتماعی (که ظاهرا نام جدیدی است برای انقلاب) بازگشت به فقر روستازاده نکنیم.

حزب امروز تنها مرجعی است که کارش احتمالا انقلاب و یا درست تر اعمال تحول اجتماعی می باشد. بنابراین حزب باید آموزش ببیند و درسنامه های جدید بخواند که در دانشگاهها، و بخصوص اینترنت فراوانند. با نسل جدید بهیچ عنوان با زبان حتا بیست و خرده ای سال پیش – قبل از انقلاب الکترونیکی ارتباطات و اطلاعات – نمیتوان سخن گفت، چه رسد به زبان دورهایی که جز آن زبان چیزی دیگر را نمیشناختند.

امروز تکلیف را نهادها (اینستیتوشن) روشن می کنند، و باید دانسته شود که در جامعه صنعتی، فرد نیز به نهاد مبدل می شود- بسیاری از درکهای تبلیغاتی و خاص زمانه پیشین، امروزه اصولا ادراک محسوب نمیشوند. علت این نیست که همه زدند به سیم آخر و ویلانگردی و لاابالی گری، و این سرمایه داری همه را از سر و ته گندانیده و سوزانده است. یک جوان امروزی، با ما بحث می کند، همزمان پست الکترونیکی و تلفن نوشتاری (تکست) رد و بدل می کند، و خدای ناکرده اگر به یکی از گفته های ما شک کند، از ویکی و اینترنت می پرسد که برای همیشه ساده نگری وحرف مفت زدن را از روی طناب زندگی فرو بیاندازد.

واقعیت اینستکه، برای نخستین بار، سازندگان نو باید خود محصولی نو باشند – این دوباره همان تردید شکسپیری می باشد- بودن یا نبودن. اینها دیگر با ما حتا حرف هم نمیزنند. نخستین برخورد بین آنها و ما چیزیست که برای ما همیشه مقدس بوده است، حوزه خصوصی (پرایوسی). با انها به رستوران برویم، هنوز ننشسته ایم، تقریبا همگی از کجایی ما باخبرند و دارند نظر می دهند که این غذا یا آن غذای آنجا را نخورید - بالقوه تمام اهالی کره زمین. حزب رقیب تمام گذشته بشر در یک تلفن دستی می باشد.

من "فن آوری مسلک" در حوزه اجتماعی وپژوهش اش نیستم که همه چیز وحتا حزب سیاسی را نیز از دل آن بیرون بکشم – بزور یا به انتخاب مهم نیست- اما این دستآوردها حاصل تحولات هم نیروهای تولیدی هستند، و هم خود نیروهای تولیدی جدیدی را می آفرینند، و هم بزودی روابط تولیدی قرنها پوسیده ما را از ریشه تغییر خواهند داد. اینها حاصل آن چیزی هستند که با عنوان " جوامع تاکنون شناخته شده حاصل...." خوانده شده است. بنابراین خود هم حاصل مبارزات قرونی بشر در اقشار و طبقات هستند، و هم خود محمل و عین این مبارزات می باشند – آقای "اسنودن" فرد است یا خود حزب است، توان کاربرد این متخصص اطلاعات و ارتباطات خود یک درسنامه و آموزش دیگری احتیاج دارد. برای پایان دادن، باید به تصمیم گیری رهبری چین اشاره کرد که اسید بازار را به تخیلات و رویاها ترجیح داد.

بدون بازار، نه کار، ونه قانون بسیار مهم ارزش- کار، هیچ کدام، مستقر نخواهند شد. در این صورت چیزی بنام پیش بینی و برنامه ریزی نیز هیچ مفهومی نخواهد داشت، و باید به "مبادله مشتی گندم با یک خوشه انگور" دکاندار روستایی بازگردیم.

من "لیبرال" نشده ام، بلکه لیبرالها من شده اند. برای نخستین بار باید با واژه هایی بکلی نامانوس و "دشمنانه" روبرو شویم، از بورژوازی کمونیست نیز صحبت کنیم. بعد دیگر چه فرقی می کند. ما شبیه کسانی شده ایم که در ادرس مورد جستجو می ایستند و از عابری می پرسند این آدرس کجاست. از اکتبر ببعد در میدان سوسیالیزم ایستاده ایم و یک بند آدرس آن را می پرسیم. شبی در ایران در زمان انقلاب، برخی معترضانه و با تعجب می پرسیدند "اینها کجا بودند" (اشاره به توده مردم بود)- جواب این بود که چندین دهه است که گفته و نوشته شد که بیاید بیرون، و حال که آمده اند زیر میز مخفی شده و یواشکی پرسیده می شود "اینها کجا بودند".

همه چیز عمیقا تغییر کرده است، و زمانه ای دیگر رسیده است- هنوز طبقات و اقشار و تناقضات و تضادهایشان نیز موجود هستند، اما در بروز بیرونی و ساختار درونی و ابزار و مکانیسمهای روابطشان تغییرات بسیار عمیق و جدی بوجود آمده است. این تفاوتها در هیچ کدام از درسنامه ها نه وجود دارند و نه قابل جای دادن در آن شکل وشیوه ها هستند. ما امروز بدون قید و شرط به حزبی بسیار تیز هوش و کارآ در کاربرد "تلفن" های حامل تمام دانش و تجربه، و خرد بشر - از روی درخت و حاشیه رودخانه ها تا مسافر کهکشانها – احتیاج داریم. امروزقدرت فقط گرفتنی نیست، بلکه دیگر اساسا نگهداشتنی می باشد.

افزودن نظر جدید