وزن تخته سنگهای مصری و رومی، دامن طبیعت و تمدن بشری

 

یک ملوان کهنه کار دریاها و اقیانوسها می تواند در یک استخر کوچک غرق شود. یک شناگر مسابقات در استخرها هم می تواند در دریا یا اقیانوس غرق شود. برخورد معمول این است که اکثرا با غرق شدن قهرمان استخرها یا پهلوان چال حوضها در دریا یا اقیانوس مشگلی ندارند، اما با غرق شدن یک ملوان دریاها یا اقیانوسها در یک استخر یا چال حوض مشکلی جدی دارند.

در واقعیت می دانیم که هر دو تقریبا به یک میزان امکان – احتمال منظور نیست، زیرا احتمال غیرارادی می باشد- غرق شدن در یکی یا دیگری را دارند. به زبان بازار کار شرکتهای بزرگ، علت هم به ترتیب از این قرار می تواند محسوب شود، ملوان در استخر "مافوق ضرورت" است (اوورکوالیفاید)، شناگر استخر در دریا یا اقیانوس "مادون ضرورت" است (آندرکوالیفاید)، در یکی زیاد دانستن اش به ناتوانی منتهی می شود، و در دومی کم دانستن اش بازهم همین نتیجه را می دهد. اولی برای آبهای غیر قابل پیش بینی ساخته شده است، و دومی برای آبهای رام شده ساخته شده است. یا دقیقتر، هریک باید بتواند وضعیت پیشین را بازتولید کند، در جهتی خاص. اما هردو، چیزی ورای تنها این را باید قادر باشند که کسب کنند- برای این کار، ابتکار است که این پارسنگ مافوق و مادون را جبران خواهد کرد – این چیزیست ورای آنچه هریک هست.

در زبانشناسی این سئوال مطرح است که یک کلمه معنی اش را در زمینه می یابد و یا معنی را در خود مستتر دارد. در کامپیوترها، سیستم عامل (اپریشن سیستم) است که معنی حقیقی را به آن می دهد، و یا کاربردها (اپلیکیشن) می باشند که این معنی را در خود مستتر دارند. آهنگر قرون میانه و یا اصولا هزاران ساله است که به آهنگری مفهوم می دهد یا شاگرد و وردست استادکار است که این معنی را به بروز می رساند. بالاخره، کل(هل) است که به هر هستی ای معنی می دهد و یا جزء (پارت) است که این کار را انجام می دهد، عام (یونیورسال) است که معرف هستی است و یا خاص (پارتیکولار) است که این بروز را دارد.

بعنوان کلمات قصار از کلیه حوزه های فرهنگ آسمانی و زمینی، ما بسیاری خرده داستانها و اصطلاحات داریم که از آنها، در روزمره، برای رد یا اثبات موضوعی و یا عملی استفاده می کنیم و هیچ کس هم یقه دیگری را نمی گیرد که این استنباط و استناد را مورد سئوال قرار دهد، یا مثلا در کاربرد لفظ خداحافظی هنگام ترک یک فرد یا جمعی، ما نه شاهد این بوده ایم که گوینده اول بگوید من صاحب این اعتقاد و عقیده و استنباط و استناد راجع به خدا هستم، و بعد بگوید خدا حافظ و برود، و یا در مقابل، شنونده مانع رفتن گوینده بشود. اول از او بپرسد که منظور کدام خدا می باشد – چون مثلا "تو صاحب این تعبیر از خدا هستی و من آن یکی تعبیر".

تصور کنید که همگی شب بخوابند و صبح روز بعد رفتاری بر این اساس از خود نشان دهند. فکر می کنید روز بعد هم، اگر هنوز وجود داشته باشد، چگونه خواهد بود. اولا جمعیت نصف شده است، و قبرستانها و بیمارستانها پر، و خیابانها مملو از نزاع و درگیری، و بالاخره بقیه هم بزودی از بین خواهند رفت زیرا دیگر هیچ نفری دو نفر نمی شود.

صورت مسئله پاک می شود- چیزی که هیتلر را شکست داد و نه آمریکا و اتحاد شوروی، و متحدین ضد فاشیسم و نازیسم. حال عکس این را تصور کنیم که اصولا هیچ کس از خدا حافظی هیچ استنباط و استنادی نداشته باشد چون اصولا از سلام چنین استنباط و استنادی کسب نکرده باشد.

بناهای روم اساسا با وزن تخته سنگها ایستاده بودند، اهرام مصر نیز بهمین ترتیب- ملات هنوز "زور" بود که در اینجا ما عادتا وزن می نامیم که همان نیروی داده شده طبیعت است که ثقل و جاذبه می گوییم. در تمام جمع های انسانی ماقبل صنعتی و دوره تاکنونی این مرحله جامعه صنعتی که سرمایه داری می نامیم نیز، بازهم ثقل است که بزبان "انسانی" تعبیر شده است و برای بنا و حفظ بنا و ثبات جمع انسانی بکار می بریم، که همان چیزی است که زور می نامیم (وزن طبقاتی).

طبیعت بخودی خود ملات نیست، بلکه تنها زمینه است- بقول اداره ثبت و احوال، عرصه است. انسان است که از این ظرف و شروط اش تعابیر انسانی ساخته است – بازهم بقول همان اداره، اعیانی- و برای حفظ جمع انسانها بعنوان ملات "تمدن" اش، قرنها بکار برده است و هنوز می برد. در حقیقت ما "انسان وار" از دنیای طبیعت شروع به خروج کرده ایم (کلیله داستان این دوره است که حدود شش ملیون سال منهای چهار هزار و خرده یی سال که اختراع - کشف خط و نوشتار یعنی ثبت بیرونی تجربیات بطول انجامیده است – جز این که منشاءما از کراتی دیگر بوده باشد). اما با همان "خاطره" ثبت شده از زمینه پیشین یعنی طبیعت که روزی بعنوان توان ثبت درونی در ما شروع به ماندگاری کرده است، در تمایز از سایرموجودات و محیط.

قرنها – تا بالاخره انقلاب صنعتی و دقیق تر تا عصر انقلاب الکترونیکی که فعلا اطلاعات و ارتباطات نام گرفته است- انسان تنها "نان طبیعت" را نخورده است، بلکه با تعبیری انسانی "دامن طبیعت" را نیز با خود حمل کرده است و هنوز هم حمل می کند، و ما بخطا "جامعه انسانی" می نامیم و با کلی غرور رنسانسی دایما تکرار می کنیم که "در یک رودخانه دو بار نمی توان شنا کرد" و یا بسیاری اصطلاحاتی از این قبیل. انسان "فرصت طلبانه" طبیعت را در "ساختار جمعی" بکار برده است و به این "مفتخوری" عمیقا عادت کرده است.

شاید باورکردنی نباشد که "انسان" هزاران سال بقول معروف، دست به سیاه و سفید نزده باشد، یعنی کار نکرده است. این اقای مارکس، منظورش همین نکته بوده است که نیروی تغییر دهنده را "طبقه کارگر" و یا "پرولتاریا" – یا هر عنوان دیگری- مطرح کرده است. در حقیقت شرط نخست، برقراری و استقرار "کار" است، و از این مسیر تقسیم کار و احراز نقش در این نظام ناشی از تقسیم کار (به شخصیت ها و نظرات و بحث و جدلهای قرنهای شانزده ببعد – که مارکس هم نقشی مهم در آنها داشت توجه شود- "انسان، فطرت، طبیعت، قانون طبیعی و قرارداد اجتماعی، گرگ یکدیگر، و از این قبیل").

عرصه هنوز طبیعت است، و از اعیانی هنوز هیچ ادراکی وجود ندارد- هیچ کس نمی دانست صنعت و انقلاب صنعتی و جامعه صنعتی چه هستند- و اصولا "انسان" از جایگاه خودش هنوز درکی بدوی و تخیلی – توهمی- داشت، بحث سوسیالیسم از نوع تخیلی و یا علمی هم از این قاعده مستثنا نبود. اما عمق و وسعت بحثها و نقدهای جاری و تحولات خود گردش زندگی، چنان توان و کوشش و کششی را بوجود آورده بودند که "انسان" هنوز خود را نیافته را به بیرون ریختن تمام آمال و آرزوهایش وادار کرد. اینها در حقیقت همه چیز را ممکن و حتا میسر می دیدند- از احتمال کسی اطلاعی نداشت، بنابراین اعتقاد بود که عمل می کرد. در چنین فضایی، هرکس هر کاری می کرد تنها کاری بود که می کرد و می توانست بکند- خود واقعیت در حال وقوع، مبدأ و مقصد مطلق بود، "انسان" چیزی را "کشف" می کرد که خود نیز از آن اطلاعی نداشت، کاملا ناشناخته، و این انسان بود و صنعتگر، و محیط اش نیز در حال مصنوع شدن توسط این انسان بود. برای نخستین بار، جمع در حال تبدیل شدن به مصنوع خود می شد و جامعه را بنا می گذاشت- تولد جامعه صنعتی.

روشنگری در واقع یعنی همین- تا بالاخره در فرانسه، ذوق و شوق - بقول ما- روشنفکران شد، و در آمریکا اجرایش، صندوق خانه تمام تجربه خالص آنچه غرب نامیده شده و یا تصور شده است، را بوجود آورد. رنسانس شعله ور شد و خیلی زود هم در تولد جامعه صنعتی، فرو نشست- ما تاکنون نان رنسانس را خورده و نازش را کشیده ایم. نخستین اقدام ما که بطریقی هم سند پایان گذشته بشر است و هم مقدمه دنیای بنیادا جدید است، همین چیزیست که "انقلاب اطلاعات و ارتباطات" نامیده شده است. تازه انسان امکان یافته است که از یکسو از طبیعت عرصه یی خارج شود، و شروع به ساختن و مهیا کردن عرصه خود (طبیعت دوم) بکند که روزی اعیانی انسانی را در آن بنا نهد. آیا هیچ وقت تصور کرده ایم که جمع انسانی طی قرنها، عرصه یی داشته است که چون داشته است، هیچ وقت متوجه از دست دادن اش نبوده است و طبعا ضرورت جانشینی آن با عرصه یی جدید، و طبعا تمام پیآمدهای منتج از این روند بزرگ غیبت و تعویض، و جانشینی. این وظیفه را در اجرا سرمایه داری می نامیم- جدی تر، "انباشت اولیه" نامیده شده است. مثلا در نمونه سنتی، خانه و خانواده این عرصه و یا "انباشت اولیه" هستند.

صنعت و جامعه صنعتی – جامعه کار- همین عرصه است که باید برآن روزی اعیانی یی را ساخت که در توهم و تخیل، آرزو و امید، ترس وخشونت، فعلا سوسیالیسم نامیده شده است- که در این سطح از انتزاع کوشش انسانی، می توان پیروزی انسان- انسان به انسان- طبیعت محسوب کرد.

چون گذشته هیچ وقت قابل بازسازی نیست، بنابراین، هر بازسازی یی از گذشته، اجبارا، نگاهی است ویژه که می توان نقد از دیدگاه این ویژگی و ادراک محسوب کرد، و به حاصل این کار می گوییم تاریخ – که تنها باید آن را حاصل نقد گذشته دانست، و پایان تاریخ نیز بمفهوم پایان نقد گذشته می باشد، و با این تعبیر، در حقیقت به پایان نقد گذشته رسیده ایم، و بنابراین شروع تاریخ که مفهومی در مقابل طبیعت دارد.

جامعه صنعتی تاکنونی، که سرمایه داری می نامیم، در حقیقت بنیادا کارش نقد منفی گذشته است، بمعنی دفع تعلق به طبیعت (جامعه یی است سلبی- اصولا "پرایوت" هم بمعنی "سلب شده" است- به فرهنگنامه ها مراجعه شود). سلبی یا آنچه از طبیعت گرفته شده است. گریزی بزنیم، مالکیت خصوصی، صورت حقوقی شده از سلب خصوصیات طبیعی و نیروهایی است که "انسان" موقع خروج از آن با خود همراه می برد. بعدا اساسا فرماندهان، جنگآوران، که در نقش موازی و تقلیدی- جانشین موجودات طبیعت و نیروهای آن بودند، صاحب (تصاحب گر، حاکم) بر اینها و از جمله خود "انسان-طبیعت" نیز شدند- توجه کنید به اسطوره گری یونانی، و خدایان شان- که نیمه طبیعی، نیمه انسانی، و مشابه بوده اند.

در مصر باستان، و هم ایران باستان و سایر مناطق و فرهنگ ها نیز، ترکیب هایی از صورت و بدن انسان و حیوانات ( بهمین دلیل، کلیله و دمنه سرگذشت این دوره است و نه داستان انسان بزبان حیوانات- به ریشه های بسیار دور وحتا ناشناخته این کتاب مراجعه شود). تمام خانواده های اشرافی، خاندان های سلطنتی، دارای نشانهایی هستند که با نقش حیوانات تصویر شده اند- پرچم ها نیز بهمین ترتیب. مشروعیت و "مقبولیت" جایگاه طبقاتی و حاکمیت شان همگی از طبیعت و موجودات و نیروهای آن می آیند. تا یکتا بت پرستی، و شروع یکتا آسمانی پرستی (که ابراهیمی نامیده شده است)، مشروعیت منشاه طبیعی داشته است، سپس به آسمان منتقل می گردد.

هستی در تمام اندازه و ابعادش، و جوانب و بروز و مضمونهایش، از سه عنصر تشکیل شده است و این هم، بصورت خود هستی و هم نقشه یا طرح هستی - یعنی از کجا آمدگی اش، و به کجا رفتگی اش- فراگیر می باشد. این سه عنصر در حقیقت به خلاف تصور پوزیتیویستی از "تکامل"، از هیچ گونه اجزایی شکل نگرفته اند، بلکه ماهیتا از "ملات" و " گذار" هایش تشکیل شده اند، یعنی یک روند- یک ساختمان درست است که از آجر و سنگ و چوب و آهن ساخته شده است، اما در حقیقت اینها نیستند که ساختمان را ساخته اند، بلکه ارتباط بین اینهاست که "ملات یا گذار" می نامیم، ساختمان را می سازند- بنابراین این سه عنصر عبارتند از این مصالح، ارتباط متقابل اینها با یکدیگر، و بالاخره آمیختگی اینها (نقشه یا طرح)- کلیتی جزء گونه، و جزئیتی کل گونه، نیست هست شونده و هست نیست شونده دایمی، و نه فن آوری تکاملی داروینی و یا تعبیر پوزیتیویستی از آن.

ما اجزاء تشکیل دهنده را می شناسیم، ارتباطات متقابل آنها را نیز می شناسیم، اما هنوز حتا کوچکترین قطعه یا ذره هستی را نشناخته ایم، ربات ساخته ایم، اما هنوز راهی طولانی داریم – اگر بشود- که انسان بسازیم- هنوز باید در رختخواب و جفت گیری، و یا در لوله آزمایشگاه انسان بسازیم. این همان بخش سومی است که در بالا اشاره شد، یعنی عرصه خود این اعیانی که می توانیم بسازیم.

این منشاء تمام پیچیدگی تحول اجتماعی می باشد. جامعه شناسی، در این حوزه تنها مصنوعی مرکب از اجزایی تجربی را جامعه می نامد واز این بابت ادعای علمی دارد، و از این بابت هم اجزایش بنیادا گزینشی می باشند. این را همانطور که قبل اشاره شد، بازار می نامیم، یا جایی که مبادله حیات اتفاق می افتد. سیاست مالی، و پولی، و بسیاری اهرمهای دیگری نیز "ساخته" ایم که این حوزه را رام کرده و به کنترل درآوریم – همیشه بی نتیجه.

ما طرح جامعه انسانی را فقط پس از واقعه می توانیم داشته باشیم، که آنهم بصورت آب و روغن مخلوط نشدنی وجود ندارند، اجزاء و مبادلات متقابل آنها را داریم، اما طرح را نداریم- طرح در حیات اجتماعی بروز می یابد، و اینهم اساسا تجربی است و روش شناسی خاص خود را دارد، دیالکتیک و تاریخیگری.

به بررسی امروز جهان، و بخصوص تجربه بسیار پیچیده چین، اگر توجه کنیم، این وضعیت نمایان است. در ایران خودمان، گفته می شود که این طرح وجود داشته و دارد و خواهد داشت، اما بسیاری نشانه ها هستند که این ادعا را تایید نمیکنند- چه در صورت خالص آن، و چه در بازهم همان پیچیدگی اجزاء، ارتباط متقابل آنها، و بالاخره پای لنگ طرح کل این مجموعه قامض. جهان شناختنی است چون تجربه کردنی می باشد. حتا کوچکترین درک از این پیچیدگی ها، به متفکر بعنوان یک نهاد جمعی (پابلیک اینستیتوشن) محتاج است و نه یک فرد در گوشه کتابخانه یا صومعه و هر مکانی دیگر.

تمام ایرانیانی که روزی مدعی همه چیز بودند، مستقیم و غیرمستقیم، هنوز تنها می توانند شارحین نویسندگانی باشند که زمانه شان به انقضا رسیده است- متفکرین می توانند راهگشا باشند و راهگشایی کنند- اینها بصورت فرد، به بسیاری طرق دفع شدنی هستند، اما در نهاد بودگی شان، تا مقصد همراه می مانند. توجه شود که منظور متفکر است و نه سیاستمدار، نظریه پرداز و نه سیاستگذار. از حزب کمونیست ایتالیا، و یا اتحاد شوروی، سیاستمدارها هستند که منحل شده اند، و نه نظریه پردازان – این دومی منحل شدنی نیست. سالها پیش، شخصی که هرچه در زده بود، هنوز دری باز نشده بود، بعنوان یک تاجر یا باصطلاح بیزنس من، گفت چین ورشکست شد. گفتم جدی، کی گفت یا نوشت، در پاسخ گفت علت اش این است که آمریکا به چین میلیاردها دلار بدهکار است، و آمریکا هم هیچ وقت قادر به پرداخت این بدهی - حتا بهره اش- نخواهد بود، و بنابراین چین ورشکست است یا بزودی خواهد شد. این شخص انحلال خود را به تمام هستی و از جمله آمریکا و چین تعمیم می داد.

مشگل بنیادی ایران اصولا این است که همگی ریشه در سیاست دارند و نه در تفکر و نظریه پردازی – استادان دانشگاه روشنفکر و ژونالیست اند و نه متفکر و نظریه پرداز – اگر مکالمه یی را به نوشته مبدل کنیم، بخطا، نظریه پردازی نامیده می شود، و توجه نمی شود که ابزار نظریه پردازی کلمات نیستند، بلکه مفاهیم و مقولات اند. سیاستگری و نقل قول گری و شارحیگری تخصصهای مایند و بنابراین در مقام استاد و شاگردی و یا درستتر، پدر و فرزندی- هشدار و تادیب. بازار در حوزه تفکر به این معنی است- "پراگماتیسم" برغم درک سطحی و عامیانه ما ازآن، به معنی این بود که هرحرفی و بحثی برای خروج از دوره "اسکولاستیسیسم" باید نهایتا با پیآمدهایش سنجیده شود.

چه امروز و چه فردا، با این نظام و یا هرنظام دیگری، این مشگل سازترین جنبه و ضعف ایران است. مثلا نوشته یی بود که اخیرا دیدم، که امیر کبیر را با رضا شاه مقایسه کرده بود. و در اینها تفاوت بنفع امیر کبیر و علیه رضا شاه می دید. در حالی که، هم امیرکبیر و هم رضا شاه و اقداماتشان معادل دوره یی است در اروپا که "سلطنت مطلقه" نامیده شده است. که اگر نویسنده نظریه پردازانه برخورد می کرد، حتما متوجه می شد که در "سلطنت مطلقه" نیز اقداماتی "اصلاحی" انجام گرفت که تماما با شکست مواجه شدند، دقیقا مشابه ایران، زیرا هدف بازسازی باصطلاح "نظام باستان" بود – امپراتوری روم فئودالی- مسیحی. ما احتیاج داریم که امیر کبیر و رضا شاه را "لخت" کرده و به مفهوم مبدل کنیم تا بتوانیم آنها را با مشابهان مضمونی شان در نمونه های پایه مسیر تولد دنیای جدید بسنجیم – بعد قضاوت کنیم. این یعنی برخورد نظریه پردازانه.

دوگانه های فوق که قبلا به آنها اشاره شد نیز بر همین اساس قابل درک اند و از غامض های "مرغ و تخم مرغ" و "تنها یک بار در یک رودخانه می توان وارد شد – شنا کرد" می توان بعنوان "بی اطلاعی در پوشش حرفهای گنده" صرف نظر کرد.

بنابراین هرگونه تحلیلی از هر واقعیتی، یا درست تر واقع شده یی (منشاء ثبات و یقین انسان درتمام زمانها)، باید به تمایز و تفکیک این سه عنصراز یکدیگر بپردازد و در پایان به تشخیص آنها دست بیابد و از این مسیر، زمینه و پایه هرگونه شناخت، دانش و بالاخره علمی را فراهم آورد – که در کاربرد به ضروریات انسان پاسخگو واقع شوند.

در بحث جمع انسانی نیز بازهم قضیه از همین قرار است. از جمله جامعه، تحول، و بالاخره تحولگر قبل از اینکه اصولا سایرمفاهیم و مقولات مطرح باشند. مثلا "چپ" اول وجود ندارد بعد جامعه. همیشه اول جامعه وجود دارد وبعد "چپ". هستی درست است که مقدمه هرچیزیست، اما نقطه حرکت ما از چگونگی بروز آن می باشد. و این چگونگی بروزاست که موضوع تحول است و هرگونه دسته بندی سیاسی یا طبقاتی آن. جمع اول وجود دارد و صورت وجودی روزمره آنهم بصورت رفتارهای بقایی تمام جوانب و عناصرآنست، و بزبان امروز، بصورت "افکارعمومی" وجود دارد.

هر فرد و گروهی، تنها حامل منابع و تعابیر بقایی خودش می باشد که ما دقیقتر در حوزه نظریه پردازی، منافع ومصالح می نامیم. گروهبندی این منافع و مصالح را نیز براساس شباهت و افتراق هایشان، اقشار و طبقات می نامیم. جنگل وجود دارد و نافع وجود درخت نیست، و درخت نیز وجود دارد و نافع وجود جنگل نیست.

در تقسیم کار روزمره ما تجزیه گر هستیم، اما در بازگشت شب به خانه ترکیب گرهستیم. هر روز صبح همگی با اندیشه ترکیب گر شب قبل به اقدام تجزیه گرانه روز پیش بازمیگردیم- و به این می گوییم تامین زندگی، و در کلیت و کلان آن می گوییم تغییر و بالاخره تحول اجتماعی. این تجزیه گری روزانه، بازیی است که طی قرنها بازار نامیده ایم- بازار معادل "انسانی" بدنبال شکار گشتن و دویدن روزگارانی است که هنوز در دامن طبیعت به مفتخوری از آن اشتغال داشتیم. بازار در حقیقت نخستین معادل عرصه یی طبیعت می باشد که فعلا تا عرصه جدید را مهیا نسازیم، تنها عرصه اعیانی "انسانی" ما خواهد ماند. روزی این عرصه را ترک خواهیم کرد که مخاطرات اش – دقیقا مانند طبیعت و سایرموجودات و عوامل اش که موجب ساختن پناهگاهی که تمدن نامیده ایم شدند- پیوستگی بقایمان را نه در فرد بلکه در نوع غیر ممکن سازد- جبر و اختیار ناشی از وابستگیمان به دامن طبیعت.

بزبان روزمره، در هنگام تجزیه گری، همگی "راست سیاسی" هستیم، در کمبود مرحله ترکیب گری، همگی "چپ سیاسی" می باشیم. بزبانی دیگر، در روزمره همگی بحق هستند، ودر ترکیب شبانه همگی لاحق هستند. بحق هستند چون در انتظار کسب حقشان در تکاپو هستند. لاحق هستند چون ترکیب گری باز هم کمبود نشان می دهد. حال اگر این وضعیت حق و ناحق افکار عمومی یا ژورنالیستی، و از زاویه دیگر، روشنفکری، را بازهم بر اساس شباهت و افتراغ ها دسته بندی کنیم، به همان چیزی دست می یابیم که اقشار و طبقات می نامیم. جالب است که ایندووضعیت برای همگان درروزمره، یکجور بروز پیدا می کنند و در طیف وسیع و پایه یی قرار دارند که تامین شرایط بازتولید وضعیت پیشین می نامیم.

از پایینترین تا بالاترین عضو جامعه در حقیقت همگی در پی باز تولید وضعیت پیشین اند. از این بابت برابر اند، اما در این که وضعیت پیشین چیست و کدام است که نابرابری شروع می شود. در طبیعت ماندن هم اصل است و هم فرع، هیچوقت هیچ شیری را نمی بینیم که با کارد وچنگال و سر میز، به خوردن شکارش بپردازد- چگونه بودن ویژه انسان رنسانس ببعد است- "انسانی که با دست ونشسته ویا پشت میز و با کارد و چنگال غذا می خورد اشتراکشان در غذا خوردن است و نه در چگونه غذا خوردن که افتراق آنهاست". شاید شیر هم اگر دلواپسی شکار کردن را نداشت، به چگونگی خوردن شکارش نیز "میاندیشید" (منشاء خانواده، مالکیت خصوصی،... - سوسیالیزم از تخیل تا...).

دموکراسی از یونان تا اکتبر، و عدالت در مفهوم رایج ایران که عدالت اسلامی می نامند و تعریف می کنند، سوسیالیسم اخلاقی ("دموکراتیک" در هر تعبیری)، و مشابه اینها، همگی منظورشان همین برابری در "پی باز تولید وضعیت پیشین" می باشد. اینها همگی در اساس نگاهشان جامعه شناسانه می باشد- یعنی اینکه یک تعریف معین از ثبات و بودن اجتماعی دارند و براین اساس تمام هم و غم شان سلامت این وضعیت می باشد (پی باز تولید وضعیت پیشین). هیچ کجای سرگذشت بشر، ما سراغ نداریم که هیچوقت این عدالت توسط خودش که عین عدالت است، مورد سئوال قرار گرفته باشد. این عدالت "بودن" است یا "در بودن"- عدالت بقائی- که از ادراکاتی است که "انسان" با خود از طبیعت آورده است. تصور کنید که درختی به نهرآبی بگوید که کمی بکش آنطرف تر تا من "پایم به تونگیرد"، و یا بعکس. به اینمعنی، عدالت اساسا در دل طبیعت قرار دارد و بمعنی در"پی باز تولید وضعیت پیشین"میباشد.

اینجا دقیقا مرزبندی چیزی است که "راست" و"چپ" می نامیم. چیزی که تضاد "شهرو روستا" که منظور "طبیعت و فرهنگ" یا "طبیعت و تاریخ" نامیده شده اند، می باشد. این درست است که پایه تمام عدالت ها همیشه عدالت در "بودن" بمعنی در "پی باز تولید وضعیت پیشین" گشتن است (این پایه چیزیست که سندیکا می نامیم، که در فاشیسم به کورپراتیویسم انجامید- نیچه صورت "انتلکتوالی"شده آن است). آنچه تبدیل به یک فحش سیاسی و اخلاقی و اجتماعی شده است، یعنی لیبرالیسم (از هرنوع ودسته اش)، دقیقا حرف اش و عمل اش اینستکه جامعه نیز باید از عدالت طبیعت پیروی کند.

پس دو "چپ" داریم، یکی حرف وهدف اش همین گونه نگاه وعمل است- در مجموع شانه راست دوره مائویسم، دوره اتحاد شوروی، و خود ایران امروز هنوز، این ادراک را بیان و عمل می کند و در مجموع در حال و هوای آلودگی"چپ" به "جنگ سرد" قرار دارد. اینها اکزجزیستهای (شارحین) چپ هستند – اسکولاستیسیسم، با هرعنوانی که نامیده شوند، سنتی یا نو فرقی نمیکند.

دیگری، از ریشه اصولا چیز دیگری می گوید، و این چیز دیگر، "خروج از طبیعت است" بعنوان نقطه حرکت. عدالت و دموکراسی را در بودنی که امروزه و همیشه از دل شدن ها بیرون آمده است می داند، حق " تبدیل، تغییر، و تحول" بعنوان تنها راه بقاء و تداوم بقاء. این "چپ" همیشه وجود داشته است، و تنها بروزهایش تغییر کرده است، و بازهم عدالت را در پایه همان می داند، ولی "بودن" یا در" پی باز تولید وضعیت پیشین" را دایما تغییر یافته می بیند.

تمام انقلابات- از آسمانی تا زمینی- همیشه از انحلال شرایط موجود بیرون آمده اند- و خیلی زود فراگرفته اند که برای تداوم هستی این انحلال باید در پی انعقادی جدید باشند و بمرور فرابگیرند که اصولا شاید ضرورت انعقادهای جدید باشد که انحلال ها را ضرور، ممکن و میسرکرده است- و یا هردو انحلال و انعقاد. در عادت جاری به اولی "انقلاب" و به دومی "دولت" (استیت) گفته شده است.

بزرگترین دستآورد اندیشگی یا جمعبندی رنسانس این بود که "بودن را متمایز از شرایط بودن تشخیص داد" – دخترک با لباس کوتاه یا بلند، قرمز یا سبز، کماکان همان دخترک می ماند، یعنی هنوز هست، اما در بروزی دیگر. اگر این را نادیده بگیریم و یا لغوکنیم، باید به دوران آویزان شدن از درخت و تاب بازی باز گردیم.

افزودن نظر جدید