سیمای سیاسی ایران بدون جنبش فدائی، با کمبودهای محسوس روبرو خواهد بود*

 

چگونه به صفوف فدائيان خلق پيوستيد و علت پيوستن شما به جنبش فدائی چه بود؟

در جو سیاسی ایران  فدائیان جای خود را پیدا کرده بودند بدنبال «جرقه» سیاهکل،  و با پیگیری مبارزات بعد از آن. در فضای سیاسی محافل آن روز، فدائیان حاضر بودند. جوانان مبارز، غمخوار آنان و همراه آنان شدند. از مبارزه اشان نیرو می گرفتند و از شکست هایش اندوهگین می گشتند.

گرویدن من به اعتراض، قبل از سیاهکل روی داد. اعتراض موجود در جامعه، خود، عامل ایجاد جنبش فدائی بود. این اعتراض در همه جا حاضر بود. حتی  در خانه ها و خانواده های معمولی و در شهر های کوچک. در این خانه ها، اطفال و نوجوانان می دیدند که برای شنیدن خبری، گوش ها به رادیو چسبیده است. یادم می آيد رادیو لامپی قدیمی داشتیم که در غالب اوقات بسختی کار می کرد و بیشتر از آن پارازیت می شنیدم تا صدا.  در آن ایام دیده می شد که خبری از «جمال عبدالناصر»، مثلا در مورد استعفای او با  حساسیت دنبال می شد.  تمایل به «ناصر»، رهبر استقلال طلب و ناسیونالیست آن زمان در مصر که افکار عمومی مردم آن کشور و منطقه را به خود جلب کرده بود، در خود موضعی داشت نسبت به رژیم حاکم در ایران آن زمان که با کودتای امریکائی انگلیسی ٢٨ مرداد ١٣٣٢به جای مصدق رهبر ملی نشانده بودند.  خانواده ها از جنب و جوش های مراکز فعال سیاسی آن دوره یعنی دانشگاه ها و از طریق بستگان دانشجو آگاه می شدند. آن چه در دانشگاه ها گفتگو می شد به میان خانواده می آمد. من تفسیری در مورد «بیتل» ها برای توجیه زندگی آن ها از دید دانشجوی ایرانی و نیز مواردی از گفته های «مائو» را به خاطر دارم که به میان خانه و خانواده امان آورده می شد. از طریق این گفته ها اعتراض به سیاست حاکم در ایران و برای تغییر منتقل می شد. معلمین ما، هر یک نقشی را داشتند. در حالی که یکی به «ساواک» خدمات می داد، کسان دیگر اعتراض را با بهانه هایی به میان دانش آموزان می کشیدند.  عضو «حزب پان ایرانیست»، که به نحو متناقضی معلم عربی ما شده بود، در از دست رفتن جزیره بحرین برای ما مرثیه می گفت و مخالفت خود را با ماتمش نشان می داد. دیگری، در اعتراض به از دست دادن بیمارش در باره نابسامانی های اداری برایمان حرف می زد و ما را با خود همراه می ساخت. جامعه، بر خلاف آن چه که شاه آرزو داشت خفقان نگرفته بود. و تازه داشت خبرهای مهمتری روی می داد. خبر به کوه زدن مبارزین لرستان در همین ایام به میان دانش آموزان شهر ما رسید، کوه زدنی که گویا بدلایلی هنوز عملی نشده بود. هر چه به ایامی که شاه برای برگزاری جشن های دو هزار و پانصد ساله شاهنشاهی انتخاب کرده بود نزدیک تر می شدیم جو متشنج تر احساس می گشت. شاه مراسمی در سال ١٣٥٠ بدین مناسبت در تخت جمشید شیراز برگزار کرد و بسیاری از سران کشور های مختلف دنیا در آن شرکت کردند. برای امنیت این جشن ها، دستگیری هایی در جاهای مختلف انجام گرفت. و این دستگیری ها خود تاثیراتی علیه دیکتاتوری شاه را برانگیختند.  در دبیرستان ها و در آستانه جشن های نامبرده، شعار نویسی می شد. و حتی عضو گیری هایی از میان دانش آموزان آغاز شده بود برای فعالیت های سیاسی گروهی در شهرهای استان خوزستان.  با وجود محیطی این چنین، نسبت به نظام سلطنتی برانگیخته شدم. هنگامی که سر از دانشکده در آوردم، نسبت به اعتراضات به رژیم سلطنتی، احساس همراهی داشتم.  وقتی به دانشکده وارد شدم سه سالی از مبارزه فدائیان می گذشت. فدائیان تبدیل شده بودند به نیرویی شناخته شده. سمبل مبارزه سیاسی برای نیروهای غیر مذهبی، «سازمان چریک های فدائی خلق» بود. قطعا نیروهایی دیگر با گرایشات دیگر وجود داشتند. ولی جو سیاسی محافل جوانان معترض را در آن ایام این سازمان تسخیر کرده بود. نوشته های آن، در زمینه هایی که مربوط به اقدامات نظامی اشان و یا پیام های سیاسی اشان بود، دست بدست می چرخید. تکثیر و باز تکثیر می شد. وقتی در فروردین ٥٤خبر کشتن بیژن جزنی و یاران فدائی و همراهان مجاهد او منتشر شد، تعدادی از دانشجویان دانشکده پلی تکنیک با شعار «از خون جوانان وطن لاله دمیده است»، در جنوب تهران راهپیمائی کردند. مردم تعدادی دانشجو را دیدند که کتاب ها و دفاترشان را زیر بغل داشتند، شعار دادند، مورد حمله قرار گرفتند، یک نفر از میان آنان دستگیر شد و بقیه با فرا رسیدن گشتی های ساواک فراری شدند.  فدائیان به یک حزب سیاسی واقعی تبدیل شده بودند. آنان در یکی از مخوف ترین دیکتاتوری ها، تسلیم را نپذیرفته و موتور فعالیت سیاسی را روشن کرده بودند. تجارب مبارزاتی، سینه به سینه منتقل می شد. در نوزده سالگی، یکی از دوستان دانشجو که چند سالی از من مسن تر بود و مدتی از بازداشت و شکنجه را پشت سر گذاشته بود، ماه ها بعد از رهائی، آثار شکنجه را بر پاهایش به من نشان داد. او در آگاهی من حک کرد که : انسان در زیر شکنجه به جایی می رسد که دیگر نمی تواند تحمل کند. ولی اگر چیزی نیز بگوید تا اخر عمرش، پشیمان است. 

دیگر همه دانشجویان فعال،  مظنون به فعالیت سیاسی گروهی بودند. من در سال ٥٤در پایان یک روز پائیزی که تظاهراتی دانشجوئی صورت گرفته بود، هنگام خروج از دانشکده دستگیر شدم. شب قبل از دستگیری آخرین جزوه سازمان فدائی در مورد جنبش دانشجوئی را در جاسازی در خانه پنهان کرده بودم. این جزوه از طریق دوستی در دانشگاه صنعتی به من رسیده بود. در آن زمان، هیچ گونه فعالیت سیاسی گروهی نداشتم. با این وجود، در بازجوئی و تحت شکنجه از من قرار سازمانی می خواستند. در حالیکه من هیچ گونه قراری نداشتم، چون همان گونه که امد، فعالیت تشکیلاتی نداشتم. همگی «مظنون» بودیم مگر این که خلافش روشن شود. در پایان این بازجوئی ها  که حدود یک سال طول کشید، بدون این که هیچ سند و یا مدرک واقعی در پرونده من وجود داشته باشد، از من خواسته شد که یا قول همکاری با «ساواک» را بدهم و از زندان آزاد شوم و یا به سه سال حبس محکوم شوم. بیست سال سن داشتم. در این ایام،  من به سه سال حبس محکوم شدم بدون هیچ مدرک و یا هم پرونده ای. در زندان بود که در روابط فدائیان قرار گرفتم. نا گفته نگذارم، با این که من به لحاظ سیاسی این جنبش را قبول داشتم ولی بحث های آنان در مورد «شرایط عینی انقلاب»، «تضاد عمده»، امور فنی مربوط به مبارزه مسلحانه و ... برای من جذاب نبودند. این بحث ها به پرسش های آن دورانم پاسخ نمی دادند. از مبارزه مسلحانه هراس داشتم و نسبت به آن روشن نبودم. با این وجود، در این جنبش بودم. چند روزی به پایان زمان محکومیت سه ساله ام باقی مانده بود که مبارزات شکوهمند مردم میهنم درب های زندان های سیاسی مخوف سلطنت را گشودند و  از زندان رهایی یافتم. از آن زمان تا کنون، به فعالیت در صفوف  جنبش فدائی ادامه داده ام.

  بهترين خاطره شما در دوران فعاليت تان در درون جنبش فدائی کدام بوده است؟

 آبادان، کمر راست کرده بود، زیباترین لباس را پوشیده بود و بار دیگر در قامت عروس شهرهای صنعتی – سیاسی ایران جلوه گر شده بود. این خواب یا رویا نبود. در جنب و جوش های سیاسی آن  ایام کوتاه، شهر از هر زمان زیباتر شده بود. همه گرایش های  سیاسی و اجتماعی حضور داشتند و همگی گویی جشن آزادی را گرفته بودند. کوی کارگر شده بود زیباترین و پر جنب و جوش ترین ناحیه شهر به شادی حضور همگان. در گوشه ای از شهر ستاد سازمان چریکهای فدائی خلق ایران پرچم افراشته بود و عطر آزادی را چون عطر شکوفه ها در  نسیم بهاری در فضای شهر می پراکند.

 آقای خمینی و اطرافیانش،  نمی خواستند بی گدار به آب بزنند پس حمله به آزادی را کمی به تاخیر انداختند. آزادی اما مورد تهاجم قرار گرفت و نابود شد. هر چه آزادی را بی پناه تر یافتند بر آن بیشتر تاختند. آزادی واقعا بی پشت و پناه بود. و دریغ که این حقیقت بر بسیاری از ما فدائیان پنهان ماند.  علی اکبر پرورش، مصطفی چمران، فخرالدین حجازی در سخنرانی هایی که در آبادان انجام می دادند، حمله به ستاد سازمان فدائی را  تدارک می کردند. مدتی شرایط زمان و مکان حمله را سبک و سنگین می کردند چون نگران واکنش ستاد های دیگر از جمله ستاد خلق عرب بودند. جوانان عرب در «یزله» (رقص و مارش) های خود از جمله می گفتند «شباب العرب کلهم فدائیه» (جوانان عرب همه فدائی هستند). حمله حزب اله حکومتی برای بستن ستاد سازمان فدائی، تا زمانی که از مقاومت از طرف سازمان و دیگر نیرو ها می ترسیدند عقب افتاد. و بار ها تلاش آن ها در سخنرانی ها و نمازجمعه برای راه اندازی جمعیتی بطرف ستاد به بعد موکول شده بود. از اوایل فروردین ٥٨اوضاع تغییر می کند و مسئولین ستاد فدائی دریافتند که حمله ای به ستاد صورت خواهد گرفت. در روزهای پیش از حمله حزب اله حکومتی به ستاد فدائی، مسئولین تشکیلات سازمان در خوزستان، از جمله دوست عزیز اکبر دوستدار صنایع مسئول تشکیلات در خوزستان (که از اطلاعاتش برای تهیه گزارش این رویداد فراوان استفاده کرده ام)، در ستاد فدائی در آبادن حضور پیدا کردند. ...  چند نفر گرداننده اولیه سازمان در استان، بنا به تقسیم کاری، ستاد آبادان را برای فعالیت های علنی سازمان دایر کرده بودند و کار سازمانگرانه  میان کارگران و زحمتکشان پیشرو بویژه در اهواز انجام می گرفت و بنابراین آنان همگی در ستاد آبادان حضور نداشتند. اما در هفته آخر منتهی به حمله وضع متفاوت بود.

 مرکز نیروهای حمله کننده در یکی از مساجد آبادان بود که در آن جا با سخنرانی های تحریک آمیز زمینه حمله را آماده می کردند. دوستان و دوستداران سازمان اخبار آن مرکز را به ستاد منتقل می نمودند. در صبح روز سی ام فروردین، که رفقای ستاد فدائی به آرامی فعالیت روزانه را شروع کرده بودند، گروهی حزب الهی به درب ستاد حمله و با سنگ و میله یکی از همرزمان  محافظ ستاد را زخمی کردند. دور و بر ستاد را گروه فشار حزب اله پر کرد و هنگامی که رهبران آن ها دیدند  واکنشی  از سوی ستاد فدائیان صورت نگرفت، جمعیت بازهم بیشتری را فراخواندند. مقاومت هایی که در کردستان، در ترکمنستان و در جاهایی دیگر صورت گرفته بود، در آبادان صورت نگرفت. سازمان فدائی در آبادان برای مقاومت و درگیری نیروی لازم را داشت. ولی تصمیم به درگیر نشدن از تصمیمات جمع رهبری کننده بود. سنگ اندازی و فشار وقتی رو به فزونی نهاد، از طرف یکی از همرزمان که مراقبت از ستاد را  برعهده داشت، برای جلو گیری از حمله ی بیشتر مهاجمین، یک تیر هوایی شلیک شد. جمع رهبری ستاد به سرعت مداخله کرد و جلوی این کار و اقدام مشابه را گرفت.  در آن جو متشنج، جمع رهبری به این نتیجه می رسد که نمی شود در مقابل حمله از راه گفتگو و مذاکره کاری کرد. قرار بر مقاومت مسلحانه نیز نبود. پس به سران حمله کننده اعلام شد که ستاد و سلاح های موجود اعضای سازمان که مسلح بودند به رهبران مهاجمین واگذار می شود و اعضای ستاد آن محل را ترک می نمایند. واگذاری ستاد فدائی و خلع سلاح را سران مهاجمین خود خواسته و گفته بودند. اما آنان به این گفته خود نیز وفا نکردند و به صلح خواهی افراد ستاد فدائی با یورش بیشتر جواب دادند و به محاصره همرزمان پرداختند. در این شرایط با هدایت جمع رهبری، زنان و دختران  و نیز برخی دیگر از رزمندگان ستاد به بیرون فرستاده شدند تا دستگیر نشوند. بیست و هشت نفر در ستاد فدایی دستگیر شدند و با  اتوبوس به کمیته انقلاب اسلامی - در محل ساواک سابق پشت مدرسه رازی آبادان و نزدیک مجسمه شاه - منتقل شدند. در بدو  ورود به کمیته انقلاب اسلامی،  دو نفر (بهروز خلیق و نادر عصاره) را  از جمع جدا می کنند و به بندی دیگر می فرستند و بقیه را به داخل حسینیه می برند. آن دو بعد از خوردن غذای زندان به خواب فرو می روند. دانسته نیست که آيا خواب آلودگی، ناشی از خستگی زندگی شبه سربازخانه ای ستاد بوده یا ناشی از غذای آلوده به مواد خواب آور؟ آن ها در حالت خواب و بیداری، گاهی داد و فریاد هایی را می شنوند. در نیمه های شب حزب الهی ها مرا بیدار کردند و به ملاقات یکی از همرزمان  بردند. کاووس جوان، دانش آموز پر شور، در حالی که قطره های عرق بر پیشانی دارد، از احوال ما دو نفر می پرسد و خبر می دهد که از زمان جدا شدن آن دو از بقیه، خواست آن ها برگشتن دو نفر و جدا نکردن افراد از جمع بوده است و تمامی شب کمیته چی ها با شعار الله اکبر و چماق و شلاق به آن ها حمله کرده و آن ها را کتک زده اند تا از خواست شان دست بر دارند. اما آنان بر خواست خود برای برگشت دو نفر به جمع پای فشرده اند.  سرانجام کمیته چی ها قبول کرده اند که از طریق یک ملاقات با آن دو نفر جمع را از سلامت آن ها مطمئن کنند. داد و فریاد هائی هایی که در حالت خواب و بیداری به گوش آن دو نفر رسیده بود، کشاکش و مقاومت دستگیر شدگان در مقابل ضرب و جرح کمیته چی ها بوده است. ...

 روز بعد، سی و یکم فروردین ١٣٥٨، حوالی ظهر، سر و صدائی دو نفر نامبرده را به زیر هشت می کشاند. تعدادی از دوستان دستگیر شده را به درون بند آورده اند و کمیته چی ها بخصوص رئیس آن ها علیمحمدی، آنان را با کشاکش بدرون حیات تنگ و کوچک آن بند می اندازند. دو نفر جدا شده نیز به آن محل می روند و خود، به آن جمع می پیوندند. جمع بسیار متشنج است. کمیته چی ها قصد عکس برداری دارند. ولی جمع با هر ابزاری که در دسترسش است مانع عکس برداری می شود. در آن اوضاع، زنده یاد منصور خاکسار اعلام می کند ما دست به اعتصاب غذای خشک می زنیم و از شرافت و آزادی خود تا آخرین نفس دفاع می کنیم. اعلام  اعتصاب خشک در گرمای حتی بهاری آبادان و پریدن از مرحله مقدماتی،  آيا نشان از مبارزه ای بغض آلود و از روانشناسی پر درد بازداشت شدگان  نبود؟ اعتصاب خشک عملی شد. به زندانبان اعلام شد. نگهبان های پشت بام، خبردار شدند و از آن طریق خبر احتمالا به بیرون از زندان منتقل شد. چند نفر از بازداشت شدگان از جمله منصور و مرا به بازجوئی بردند. در آن ایام کار بازرسی و بازجوئی توسط دستگاه قضائی و کادر های آن که هنوز شریعت زده نشده بودند صورت می گرفت. در این بازجوئی ها، بازداشت شدگان بر خواسته های خود تاکید کرده و بر ادامه اعتصاب تا آزادی بی قید و شرط پای فشاری نموده بودند.

 از آن سوی دیوارهای زندان، صدای شعار برای آزادی و آزادی زندانیان سیاسی بگوش بازداشت شدگان و اعتصابیون می رسد. دوست عزیزم قادر تمیمی - از سازمان دهندگان مبارزات پالایشگاه آبادان علیه دیکتاتوری شاه - می گوید از همان ساعتی که ستاد تسخیر و فدائیان و همراهانشان بازداشت شدند، دوستان و دوستداران آزادی و سازمان در مقابل محل بازداشت اجتماع می کنند و خواستار آزادی بازداشت شدگان می شوند. از جوانان تا سالمندان، از کارگران و کارمندان و معلمان و ... همگی حضور دارند. تعدادی از کارگران رزمنده و سازمان دهندگان اعتصاب تاریخی پالایشگاه، همراه با  حدود هفتاد یا هشتاد نفر در اداره مرکزی پالایشگاه در اعتراض به بازداشت فدائیان دست به اعتصاب می زنند. این اعتصاب و فراخوان کارگران بدفاع صریح از آزادی و بخصوص آزادی اعضای یک سازمان سیاسی، در سطح باورها و فرهنگ سیاسی آن ایام،  آيا رفتن به پای خود به کام خطر نبود؟ اعتصابیون از سوی باند محمد کیاوش و جمی و ... بشدت مورد تهدید قرار می گیرند. این اعتراضات بیرون از زندان،  به مقاومت و مبارزه درون زندان گره می خورند. جان خسته زندانیان، کمی آرام می شود. بر چهره آنان لبخندی از رضایت نقش می بندد. مقاومت، کمیته چی ها و روسای آنان را به عقب نشینی می کشاند. تصمیم می گیرند بازداشت شدگان را با هواپیمای نظامی به تهران منتقل کنند. مینی بوس های حامل بازداشت شدگان در حالیکه با شعارهای معترضین بدرقه می شوند به پایگاه می روند. بازداشت شدگان، به  اعتصاب غذای خود در هواپیما  پایان می دهند. آيا تصور می شد که در تهران آنان را مستقیما از هواپیما آزاد خواهند کرد؟

 در فرودگاه درتهران، کمیته چی ها، با ملافه برای بستن چشمان و دستنبد برای بستن دستان فدائیان و همراهانشان به استقبال آنان آمدند. این لحظه دردناک واکنش های مختلفی را بر انگیخت و در خاطره ها حک کرد. زندان و شکنجه ابزارهای ضد انسانی بوده اند که پیش از این و در زمان استبداد سلطنتی بر جسم و جان بسیاری از این بازداشت شدگان اثر خود را به جای گذاشته بودند. آن چه در این لحظه عمیقا آن ها را جریحه دار کرد سهم این مبارزین بود از «انقلابی» که به پایش جان ریخته بودند. اما مهمتر از این، زندان تنها محرومیتی نبود که آزادی اینان را نقض می کرد. در روح معترض اینان،  زندان، دشنه ای بود بر پشت «انقلاب». آن ها در صحنه یک تراژدی واقعی در شرف وقوع، حضور داشتند. ... آيا این تراژدی نبود که آن مبارزه بغض آلود را با اعتصاب خشک در زندان و اعتصاب در دفتر مرکزی پالایشگاه به بار می آورد؟

 بازداشت شدگان را در آن شبانگاه، با چشمان و دستان بسته و با تهدید و توهین  کمیته چی های تازه به دوران رسیده، به زندان بردند. پراکنده کردن و از میان برداشتن جمع آنان با به سلول انفرادی فرستادن شان، نمی توانست مورد پذیرش باشد.  جمع بودن تنها چیزی بود که برای آنان باقی مانده بود و از آن دفاع می کردند. برای جلو گیری از پراکنده کردن جمع، با انتقال دسته های دو به دو به زندان توسط کمیته ای ها مخالفت شد. کچوئی، مسئول مذهبی های متعصب در زندان شاه، یکی از گردانندگان زندان رژیم تازه به قدرت رسیده، دخالت کرد و  قول داد که همرزمان اسیر را پراکنده نکند. ولی به قول او اعتمادی نبود.  بالاخره پذیرفته شد که همراه با هر دسته ای که به بند می بردند، یکی از رفقا رفت و آمد بکند تا اطمینان يابد که افراد را بدون پراکنده کردن در یک بند جا می دهند. گویا بند چهار زندان قصر بود که هیچکس در آن نبود و به بازداشت شدگان ستاد آبادان سازمان فدائی اختصاص داده بودند. 

 بازداشت چهل و دو روز به درازا کشید. به حاجی عراقی که آن زمان مسئول زندان قصر بود و به فدائیان زندانی  سر میزد، عمل شرم آور به بند کشیدن مبارزین گوشزد می شد. از او می پرسیدند واقعا برایشان خجالت آور نیست که مبارزین را به بند کشیده اند. او جواب می داد که در این مورد نقشی ندارد و تصمیم در این باره را کسانی دیگر یکصد کیلومتر دور تر از اینجا می گیرند. اشاره او به قم بود. پی گیری های خانواده ها در بیرون از زندان و بست نشینی آن ها در دادگستری تهران، فشار های نیروهای سازمان چریک های فدائی خلق ایران و دیگر نیروهای سیاسی، اجتماعی و حقوق بشری بر تصمیم گیرندگان موثر بود و شواهد نشان می داد که می خواهند سر و ته قضیه را هم بیاورند. ولی از سوی دیگر بازجوئی ها ادامه داشت و در صدد پرونده سازی بودند.

 یاد دو تن از همرزمان و رفقایم  که در این دوره با هم  بودیم گرامی می دارم:  خیراله حسنوند کارگر صنایع فولاد اهواز که بعدتر به صفوف سازمان چریکهای فدائی خلق ایران (اقلیت) پیوست و در راه مبارزه جان باخت و بهروز غیاثوند کادر حرفه ای سازمان فدائیان خلق ایران اکثریت که دستگیر و اعدام شد.

 سر انجام مجموعه عوامل برای آزادی زندانیان با اعتصاب آخر زندانیان، موثر واقع شدند و فدائیان زندانی ... آزادی خود را باز یافتند، تا راه پر افت و خیز خود را پی گیرند.

   از نگاه شما جنبش فدائی چه دستآوردهائی داشت؟

 از زمان رفتن رضا شاه در سال ١٣٢٠ تا سال ١٣٤٠ فاصله ای است که قدرت مطلقه با ضعف و سستی روبرو می شود و منع فعالیت نیروهای جدید (احزاب سیاسی چپ و ملی و سندیکا های کارگری و انجمن های مدنی) و حتی نیروهای قدیمی (ایلات و عشایر و روحانیت) برداشته می شود. جنبش ملی کردن صنعت نفت به رهبری دکتر مصدق گسترده می شود. در این دوره بیست ساله، قدرت مطلقه نا توان از اعمال خود است. صحنه سیاسی کشور ما مبارزات درخشانی برای استقلال و تا حدی آزادی را شاهد است. اما این مبارزات در برابر اتحاد ارتجاع در داخل و قدرت های بزرگ جهانی، علیرغم مقاومت، از پای در می آيد. بقایای قدرت مطلقه، با پشت سر گذاشتن این جنبش ها و بدنبال کودتای ٢٨مرداد ١٣٣٢، به نوبت، یک به یک مخالفین را حذف می کند تا مجددا به تمرکز ابزار و مراکز قدرت موفق شود. در دهه چهل شمسی، شاه دیکتاتوری فردی خود را مستقر کرده است و معتقد است که «برای انجام امور شما نیاز به قدرت دارید و برای حفظ قدرت هم نباید مجبور باشید از دیگری اجازه بگیرید.» (به نقل ازحسین بشیریه – موانع توسعه در ایران).  این جز قدرت مطلقه معنایی نداشت که غیر از خود از کسی اجازه نمی گیرد.

  ـ جنبش فدائی، علیه این قدرت مطلقه، علیه دیکتاتوری و برای تسلیم نشدن بنیاد گرفت. برای تسلیم نشدن، بسیاری از   مبارزین بخصوص جوانان، به  ضرورت عمل که در آن شرایط چیزی جز عمل مسلحانه نبود، رسیده بودند. جنبش فدائی تجسم این تمایل و علاقه بود.

ـ جنبش فدائی توانست در سراسر جامعه  و نیز به اقکار عمومی بین المللی پیام اعتراض به قدرت مطلقه را منتقل نماید.

ـ جنبش فدائی توانست نشان دهد که مقاومت و مبارزه با پرداخت هزینه امکان دارد.

ـ جنبش فدائی اخلاق و پاکبازی برای آرمان های ملی و مردمی و چپ را رواج داد.

ـ جنبش فدائی به محوری برای هم گرائی و وحدت چپ ها تبدیل شد و جامعه ما نیروی چپ خود را مجسم ساخت.

ـ جنبش فدائی، بعد از انقلاب به بزرگترین نیروی سیاسی اپوزیسیون و نیز بزرگترین نیروی چپ تبدیل شد.  

ـ هر جنبشی که در آینده به مبارزه از موضع ملی دموکراتیک و چپ ادامه دهد، از کادرها و تجارب جنبش فدائی (چه در درون گروهبندی های موجود و چه در برون آن ها)، بی نیاز نخواهد بود.

ـ و بالاخره این جنبش مهر خود را بر تاریخ جامعه ما زد بطوری که فریدون آدمیت گفته است: دلاوری های فدائیان و مجاهدین در تاریخ ایران بی نظیرند.

 سیمای سیاسی ایران با فرض ایرانی بدون جنبش فدائی، با کمبودهای محسوس روبرو خواهد بود.  

 نقد شما بر اين جنبش چيست و اين جنبش از چه ضعف‏هائی رنج می‏برد؟

 به پای انقلاب بهمن ١٣٥٧، مردم جانبازی کردند. جنبش فدائی نیز مشوق و همراه آنان بود. آن انقلاب، به استبداد دینی و فقر و بیکاری مردم کشور بخصوص دختران و پسران جوان، منجر شده است.  از آن انقلاب،  سایه ترس و وحشت از رژیم آدمکش و غارتگر، گسترده شده است.  فاصله بین خواست ها و واقعیات را، اشکار می بینیم. علیه دیکتاتوری و علیه بیعدالتی و فقر مبارزه را آغاز کردیم و ادامه دادیم. بدین مصایب رسیدیم. ما شکست خوردیم. استبداد دینی، هم با کسب قدرت و هم با سرکوب خشن و خونین مخالفین و خالی کردن میدان مبارزه سیاسی از آنان، جنبش فدائی و نیز تمامی نیروهای خواهان حاکمیتی مردمی و متعادل را به شکست کشاند. در توضیح این شکست ها، می توان به توازن قوا میان نیروهای حامی روحانیت و نیروهای مدرن جامعه اشاره کرد. این واقعیتی تردید ناپذیر است. توده های بسیار وسیع و اکثریت عظیمی از آحاد مردم، فریفته رهبری روحانیت گشته بودند.  اما، در مقابل، پراکندگی صفوف نیروهای ترقیخواه و اپوزیسیون روحانیت، نیز واقعیتی است که در این شکست ها و یا در کم و کیف این ها نقش عمیقی داشته است. پراکندگی و آشفتگی ادامه یافته و ادامه دارد. پراکندگی و آشفتگی در صفوف نیروهای به زبان آن روز ترقیخواه، و به زبان امروز دموکراتیک و لائیک پرسش اصلی است. شکست سازمان فدائی در این زمنیه مورد بحث است. چه ایدئولوژی و نگرش سیاسی ای زمینه ساز این شکست ها بود؟ نیروهای مترقی و جنبش فدائی چه ضعف هایی داشتند و  مسئولیت ما در مقابل این شکست ها کدام است؟  می توان ضعف خود را پنهان کرد و از شکست حرف نزد و همه چیز را به گردن حاکمین انداخت. می توان از شکست حرف زد، ولی بازهم ضعف خود را پنهان کرد و شکست را به گردن حاکمین و افرادی از میان خودمان بیندازیم، افرادی که البته دچار خطاهای بزرگ نیز شده اند.  می توان از شکست حرف زد و هیچ ضعفی را نیز پنهان نساخت، حتی ضعف خود و دوستان خود را. تنها در این صورت احتمال گرفتن درسی از شکست هایمان فراهم می شود. 

 علت اصلی شکست: تجربی - تشکیلاتی یا ایدئولوژیک - سیاسی؟

 علت اصلی شکست را عمدتا و تا آن جائی که اطلاعات من اجازه می دهند به عناصری شبیه ضعف های تشکیلاتی، ضعف های رهبری، رهبران فرصت طلب مربوط می کنند. این نوع علت یابی را تجربی- تشکیلاتی نامیده ام. «اگر بیژن در جریان انقلاب حضور می داشت، سازمان فدایی و جنبش چپ انقلابی مسیر دیگری را طی می کرد!» (ص. ١١٢– جنگی در باره زندگی و آثار بیژن جزنی). بنظر می رسد که از احتمال «مسیر دیگری» برای «سازمان فدایی و جنبش چپ انقلابی» در صورت حضور بیژن جزنی، بسیاری دیگر صحبت کرده اند. بدون تردید شخصیت ها در تاریخ نقش هایی را بازی می کنند که حضور آنان را بارز و برجسته و ماندگار می نماید. تجربه و منش بیژن جزنی به شهادت بسیاری، یگانه و راهگشا بوده است. بعلاوه بیژن جزنی، نسبت به در هم امیزی با جنبش مذهبی و احتمال به قدرت رسیدن روحانیت هشدار داده و بر استقلال از جنبش مذهبی تاکید کرده بود. لیکن قضاوت در مورد نظر و عمل بیژن جزنی یا هر کس دیگر، هر نوع قضاوت و داوری، از مواضع مختلف و توسط آکتور های مختلف و حتی متناقض،  نمی تواند بر مبنای حدس و گمان قرار گیرد. بلکه بر پایه اسناد و اعمال صورت می گیرد. اسناد راهنمای جنبش فدائی، که بسیاری از آن ها را بیژن جزنی تدوین کرده است، باید مبنای بررسی برای علل اساسی شکست های مورد اشاره قرار گیرند.  تجربه عملی نشان می دهد که به جز راه های طی شده توسط گرایشات مختلف درون جنبش فدائی، مسیر دیگری، امکانپذیر نبوده است. به این گفته ایراد گرفته می شود و  تفسیر ها و تحلیل های گروه بندی های مختلف چپ یاد آور می شوند که گویا مسیر های دیگری ممکن بوده است. گرچه چنین تفسیرها و تحلیل هایی وجود داشته است، اما سیاست های متخذه، هیچ یک در راستای رفع شکاف های درون نیروهای مترقی کارکردی نداشته اند.  بنابراین  می خواهم اشاره کنم که علت اصلی شکست ها در ایدئولوژی و نگرش سیاسی، یعنی  در هدف سیاسی جنبش فدائی و روش های راهبردی رسیدن به آن هدف بوده است. هدف سیاسی متخذه توسط جنبش فدائی و راهبردهای مربوطه، نمی توانسته اند به نتیجه ای دیگر منجر شوند. ضمن اشاره به این بحران نهفته در تئوری، البته نمی توان ضعف های تجربی و سیاسی نیروهای این جنبش را فراموش کرد، ضعف هایی که به تشدید بحران نامبرده می انجامید. نگرش سیاسی حاکم بر جنبش فدائی و تئوری انقلاب در ایران، در اساس عبارت بوده است از تعمیم دیدگاه طبقاتی، نادیده گرفتن استقلال نسبی دولت و ملت و مطالبات دموکراسی سیاسی از مبارزه طبقاتی، بعلاوه حاکمیت گرائی و راهبرد انقلابی. بدیهی است که به نقد تفصیلی  این تئوری انقلاب در این جا وارد نمی شویم. در این زمینه  تا کنون مقالاتی که به این یا آن جنبه این تئوری بنحو دقیقی پرداخته اند، منتشر شده است («جنگی در باره زندگی و آثار بیژن جزنی» صفحات ٣٥٨-٢٩٣مقالاتی از بابا علی، ناصر پاکدامن، بیژن رضائی).

 بنا به این تئوری، کار انقلاب رساندن خلق به حاکمیت است. با غور در این نظر، انقلاب، وسیله و حاکمیت خلق هدف است. در مورد این که حاکمیت خلق خود چه اهدافی را دنبال و چه برنامه ای را در دستور قرار می دهد، موضوعی فرعی برای تئوری نامبرده تلقی می شود. تصور می شد که حاکمیت خلق با برکنار زدن ضد خلق، با دشواری مهمی برای تامین عدالت و دموکراسی در گیر نخواهد شد. نیمه فرماسیونی شکل می گیرد که سرمایه داری وابسته را جایگزین می شود، که بنا به همین تئوری، سوسیالیستی نمی تواند باشد.  برای این انقلاب که ابزار  رساندن خلق به حاکمیت است، دو احتمال داده می شد. اگر طبقه کارگر در رهبری آن قرار بگیرد، به دموکراسی توده ای دست یافته می شود و گرنه، یعنی تحت رهبری بورژوازی ملی، دموکراسی بورژوائی حاصل می آيد. در این نظریه انقلاب در ایران، دموکراسی توده ای و یا دموکراسی بورژوائی، چه تفاوتی با هم دارند؟ فرق این دو آن است که با رهبری طبقه کارگر و تامین دموکراسی توده ای، طبقه کارگر می تواند انقلاب را بدون مانعی بمرحله بعدی یعنی سوسیالیستی هدایت کند، این امر در دموکراسی بورژوائی نا ممکن است. توجه کنید به درک از حاکمیت دائمی فرض شده طبقه کارگر. در دموکراسی توده ای طبقه کارگر در قدرت است تا وظایف دموکراتیک را به انجام برساند و بعد بدون مانعی و نیازی به انقلابی دیگر، دموکراسی توده ای را به سوسیالیسم هدایت کند. بنابراین، در این نظریه برای انقلاب ایران، این فرض حاکم است که با رسیدن به قدرت، این احتمال داده نمی شود که گرایش و یا طبقه دیگر از طریق انتخابات آزاد قدرت سیاسی را بگیرد. دموکراسی مورد نظر این نظریه دموکراسی مبتنی بر حق حاکمیت مردم بر اساس انتخابات دوره ای و آزاد نیست. در این نظریه انقلابی همانطوری که مشاهده می شود، دموکراسی بمعنای مشارکت و رقابت طبقات و اقشار مختلف تشکیل دهنده ملت، هدف نیست. هدف بزیر کشاندن حاکمیت سرمایه داری وابسته است که برای انجام این امر نیز از حلقه ضعیف که دیکتاتوری فردی شاه است، آغاز می شود و بعد مرحله کسب حاکمیت خلق و ترجیحا به رهبری طبقه کارگر فرا می رسد. اگر در تعیین هدف عمده مبارزه، یعنی دیکتاتوری فردی شاه، سخنی مشخص و اثباتی  از دموکراسی و آزادی دیده نمی شود، این بدان دلیل است که هدف در این جا دموکراسی نیست، بلکه سرنگونی حاکمیت سرمایه داری وابسته و جایگزینی آن توسط حاکمیت خلق است.  بدیهی است  که مبارزات مردم در تداوم خود می توانند به اقدام برای سرنگونی یک رژیم دست یازند. تنها می خواستم تاکید کنم که نه سرنگونی و نه کسب حاکمیت هدف دموکراسی را به خودی خود تامین نمی کنند. از این نظریه برای تحول انقلابی در ایران، در بعد از انقلاب دو تحلیل و مشی مختلف حاصل شد.  یکی از آن ها، انقلابی دانستن حاکمیت و اتخاذ خط مشی اتحاد با آن بود که به خط مشی ای ضد دموکراتیک برای بخشی از فدائیان  منجر گشت. در باره این مشی کنگره اول سازمان فدائیان خلق ایران اکثریت ارزیابی زیر را داده است: « سیاست شکوفاسازی جمهوری اسلامی به سود رژیم و بر ضد منافع ملت ایران بود. این مشی ضربات بسیار سختی بر اعتبار جنبش فدایی، جنبش دمکراتیک و حق طلبانه مردم ایران بویژه خلق کرد و ترکمن وارد ساخت و موجب اتخاذ سیاست ستیزه جویانه و خصمانه نسبت به سایر نیروها و فعالین جنبش گشت. کنگره این سیاست را محکوم می‌کند و مسئولیت اصلی آن را متوجه رهبران وقت سازمان می‌داند.»  تحلیل دیگر عبارت بود از ضد انقلابی شناختن حاکمیت و خط مشی سرنگونی رژیم برای بخش دیگر فدائیان، که این نیز به همان تئوری قبلی وفادار باقی ماند لابد تا حاکمیت خلق واقعی که برخی جمهوری دموکراتیک خلق به رهبری طبقه کارگر نامیده اند، دست یابد. این خط مشی، در موضعی ضد دموکراتیک مانند انحراف اول قرار نگرفت. ولی از آن، سیاست روشنی برای تلاش در جهت دموکراسی حاصل نیامد. چه این و چه آن، مورد تجربه عملی قرار گرفته اند و نتایج آن ها غیر قابل مناقشه اند. تئوری انقلاب ایران که در زمان خود کاری درخشان و بدیع و هوشمندانه از بیژن جزنی بود،  از فراز تجارب و آموزه های قریب به چهار دهه می تواند و باید مورد نقد قرار گیرد. با نگاه طبقاتی، با ندیدن استقلال نسبی دولت و ملت، با حاکمیت گرایی و با روش انقلابی نه تنها دموکراسی حاصل نشد، و نه تنها همگرایی جای پراکندگی درون صفوف نیروهای ترقیخواه را نگرفت،  بلکه از نیروهای ارتجاعی شکست های سختی را تحمل کرد. مبارزه برای دموکراسی، به نگرش سیاسی دیگر، به چشم انداز دیگر و به روش راهبردی دیگری نیاز دارد.  در این راستا، و در سایه جمعبندی های فردی و جمعی تجارب حاصله،  در جنبش چپ و احاد و افراد آن تغییرات عمیقی را شاهدیم. اما این تغییرات هنوز به هویت جمعی روشن تبدیل نگشته اند.  این درسی است که من از شکست جنبش فدائی می آموزم. بدیهی است که در این شکست ها جنبش فدائی متاسفانه تنها نیست و گروهبندی های دیگر چپ و غیر چپ در این یا آن انحراف سیاسی قرار می گیرند. چاره کردن شکاف ها موجود در میان ایرانیان برای دست یابی به دموکراسی، به باز نگری اندیشه سیاسی همگانی مشروط می باشد.

  آينده جريان فدائی را چگونه می‏بينيد؟ از نظر شما جريان فدائی لازم است چه سمتی را اتخاذ کند؟ تشکيل حزب چپ فراگير و يا ...؟

 در صورتی که وضعیت به همین منوال ادامه یابد، و با دور باطل شبیه آنچه تا کنون بوده، زمان باقی مانده نیز بگذرد، جز فروپاشی چیز دیگری در انتظار گروه بندی های باقی مانده از جنبش فدائی نیست. اما، برای جنبش فدائی و در دید وسیع تر برای جنبش دموکرات های چپ کشور ما، این سرنوشت محتومی نیست.

همانطوری که علت اصلی شکست، علتی ایدئولوژیک سیاسی بوده، وضع کنونی نیز قبل از این که ناشی از ساختار متمرکز تشکیلات باشد، ساختاری که دیگر کارآئی ندارد، در وهله اول بحرانی ایدئولوژیک سیاسی است. نگرش سیاسی و چشم اندازی از نظام سیاسی و اجتماعی و روش های راهبردی، عناصر محوری هستند که دستیابی جمعی به آن ضرورت مبرمی است. این ها محوری را تشکیل می دهند که وحدت و وفاق چپ های دموکرات حول آن می تواند صورت گیرد.  نیروهای بسیاری در خانواده چپ، که هم اکنون برکناری استبداد دینی و ولایت فقیهی و جایگزینی آن با یک ساختار دموکراتیک و غیر مذهبی  و غیر مکتبی را مبرم  می دانند، حول چنین محوری می توانندجمع شوند و وحدت کنند. جمعی که در باره موارد دیگر مربوط به برنامه چپ می توانند تنوع خود را حفظ کنند و  امور را در این موارد بر مبنای مذاکره و مبارزه و رقابت و نهایتا رای آزاد اداره کنند. یا اراده ای پیدا می شود که مسائل ایدئولوژیک سیاسی لاینحل مانده مربوطه به محور وفاق را در دستور قرار می دهد و یا دنباله روی از موارد پر از جوش و خروش کم اثر و کم فایده را ادامه می دهیم. در صورت اول به سئوالات اصلی می پردازیم و در حالت دوم به مجادلات فرعی. و وقتی ما قادر نیستیم مسائل اصلی  بحث سیاسی زمانه خود  را بدرستی حتی بشماریم، میدان برای مجادلات فرعی ولی پر سر و صدا باز می ماند. وحدت و وفاق میان چپ ها مستلزم پرداختن به پرسش هایی  شبیه موارد زیر است :

 ١– سوسیال دموکراسی، سوسیالیسم دموکراتیک، دموکراسی سوسیالیستی ایرانی، سوسیالیستی، چپ دموکرات يا چیزی دیگر؟ کدام هویت امروز دموکرات های چپ را بعنوان بخشی از خانواده بزرگ چپ ایران، بیان می کند؟ و به چه معنا؟

 ٢– آيا چپ ها می توانند جمعی از افراد آزاد  با مفاهیم، ارزش ها، روش ها، پروژه مشترک و پراتیکی بر اساس اشتراکات تشکیل دهند؟ این مفاهیم، ارزش ها، روش ها و پروژه و پراتیک مشترک کدامند؟

 ٣- هدف مقدم پروژه سیاسی ما دموکراسی است؟ کسب قدرت است؟ یا چیز دیگر؟ چرا؟

 ٤–  تغییر نظام استبداد دینی، نظام سرمایه داری رانتی و نظام تبعیض های همه گیر را از چه راهی بایست دنبال کرد؟ از راه اصلاحات؟ به کدام يک از اصلاحات، نظام اسلامی اجازه می دهد؟ از راه انقلاب؟ چه تضمینی را انقلاب می دهد؟ ترکیبی از دو؟ نقد به مواضع چپ در رابطه با انقلاب بهمن و به مواضع آن نسبت به دوره ی اصلاحات چیست؟

 ٥- چه مشی سازمانی می تواند منطبق باشد  با راه و روشی که برای تغییر نظام استبداد دینی، سرمایه دارای رانتی و نظام تبعیض های همه گیر مرجح است؟ یک سازمان یا حزب با سانترالیسم دموکراتیک و مبارزه فراقانونی؟ مثل مشی سازمانی سازمان چریک های فدائی در مبارزات ضد سلطنتی ؟  يک سازمان یا حزب علنی بر مبنای مبارزه قانونی؟ مثل مشی سازمانی نهضت آزادی؟ در صورتی که پاسخ حزب علنی باشد،  اگر رژیم حاکم این مشی قانونی را اجازه نداد، چه باید کرد؟

٦– موانع دموکراسی در ایران چیست؟ بر چند پارگی ها، بخصوص میان سیاست مذهبی و سیاست غیر مذهبی چگونه خاتمه داد تا وحدت ملی که خانه دموکراسی است تامین شود؟

 ٧– چه پیوندی میان دموکراسی و مطالبات ملی – قومی  مطابق با منطق دموکراتیک و ضد تبعیض ملی-قومی  وجود دارد؟ نگاه نقاد دموکرات های چپ  به خود مختاری، فدرالیسم، کشور کثیر الملله، حق تعیین سرنوشت و...  چیست؟

 ٨–  آيا گذار به آزادی و دموکراسی، بدون وفاق نیروهای مختلف سیاسی و اجتماعی، با وجود چند پاره گی فرهنگی، تمدنی، اجتماعی، هویتی، مذهبی، اجتماعی، نسلی، جنسی و ... عملی می باشد؟ آيا نیروهای مذهبی ضد استبدادی و نیروهای غیر مذهبی با همان صفت ضد استبدادی،  بنحوی جدای از هم می توانند به آزادی و دموکراسی راه برند؟ چرا و چگونه؟

 ٩- ما، ایرانیان می توانیم جمعی بر مبنای همپذیری تشکیل دهیم؟ وفاق برای یک زندگی اجتماعی بر مبنای قاعده رقابت و مشارکت میان ما ایرانیان ممکن و مفید است؟ اشتراکات مبنای این وفاق کدامند؟ اگر وفاق ایرانیان نه ممکن است و نه مفید، ما با «که» ها می توانیم آلترناتیوی برای دموکراسی تشکیل دهیم و راه تبدیل آن آلترناتیو به نیروی سیاسی دارای حضور موثر در عرصه سیاسی جامعه، کدام است؟

 ١٠- سال هاست که احزاب و سازمان های سیاسی و انجمن ها و آحاد مختلف ملت، تغییر نظام استبداد دینی در ایران و جایگزینی آن با آزادی و دموکراسی را خواستارند. آن ها در راه همگرایی و نزدیکی کوشیده اند. علیرغم این تلاش ها، تا به امروز آن ها نتوانسته اند به نتیجه ای موثر برسند و شاخصه جنبش عمومی پراکندگی گرایشات سیاسی و اجتماعی است. مشکل کار در کجاست؟ و چگونه می توان بر این مشکل غلبه کرد؟

 برای هم گرائی چپ ها، از کجا بایست آغاز کرد و چگونه به مقصد رفت؟

 بدیهی است این پرسش ها را در اینجا بعنوان مثال ذکر کردم. بسیاری از دوستان با چنین پرسش هایی  آشنا هستند. ما پرسش های مشترکی داریم که می توانند تدوین گردند. اما علاوه بر پرسش ها، شرایطی باید وجود داشته باشد که دیالوگ صورت بگیرد. شرایطی باید وجود داشته باشد که افراد عملا به هم احترام بگذارند، پرسش های هم دیگر را و پاسخ ها را تا انتها پی گیری کنند و تا مقصد یعنی رسیدن به فصل مشترک ها گفتگو را دنبال کنند. ما به وسیع ترین گفتگو های علنی در میان خود، در میان خانواده چپ نیاز داریم. یک زمان  عمل و عمل مسلحانه علاقه و تمایل عمومی را می ساخت. امروز بحث علنی و مسئولانه حول پرسش های مشترک و بمنظور پیدا کردن پاسخ های مشترک، مورد علاقه و تمایل عمومی است. آن زمان عمل مسلحانه محور هم گرائی بود، در زمان ما بحث حول پرسش های مشترک راه رسیدن به  محور هم گرائی است. آيا در زمانه ما، به امر هم گرائی و وحدت چپ برای دموکراسی در ایران بعنوان هدف مقدم، می توان پاسخ مناسب داد؟

 ------------------

* این مقاله قبلا، در مجموعه مقالاتی بمناسبت چهلمین سالگرد ١٩ بهمن، تحت عنوان «بازخوانی جنبش فدائیان خلق، چالشی در نوزائی چپ ایران» منتشر شده است.

افزودن نظر جدید