طوفان انقلاب اجازه تعمق بر بن بست های راه را به فعالین جنبش مسلحانه نداد

پیرامون مانیفست جنبش فدائی!

چند ماه قبل از سیاهکل

در یک روز سرد پائیزی، با هیجانی که هنوز در من زنده است، از امتداد خیابان پهلوی به سمت پارک ساعی راه افتادم. با اشتیاق از پله های پارک پائین رفتم. آفتاب از لابلای درختهای سربه فلک کشیده سوسو می زد. زردی خزان روی برگهای درختان همچون تکه های طلا می درخشید. این روز، پارک ساعی برای من از همیشه زیباتر به نظر می رسید.

سال ١٣٤٩ بود. رعد مسلسل چریکها هنوز در دل جنگل نپیچیده بود. نام سیاهکل را جز ساکنان اش هنوز کسی نمی شناخت. گزمه های شاه در خواب بودند و خیابان گردی هنوز به رسم شکارچیان ساواک تبدیل نشده بود. می دانستی دستگیری فقط زائیده لو رفتن است و لو رفتن مستلزم کار تشکیلاتی. بیست و پنج سال از عمرم می گذشت. از نوزده سالگی دنبال سیاست دویده بودم. دوران دانشجوئی ام تماما در کار تشکیلاتی سر شده بود. بن بست پشت سر بن بستی دیگر را تجربه کرده بودم.

تشکیلات عریض و طویلی بنام «پروسه»  که در آن فعالیت داشتم، از خوف دستگیریهای وسیع خود را منحل کرده بود. تشکیلات دومی که خود با گروهی از یاران ساخته بودم، در نهایت بی سرانجام مانده بود. راه انقلاب را از مائو آموخته بودم. همه تلاش ام این شده بود که با دهقانان رابطه برقرار کنم. سه سال تحقیقات روستائی در طول و عرض ایران، برایم روشن کرده بود که این مسیر راه بجائی نمی برد. دانستم دهقانان یعنی هفتاد درصد جمعیت، اصلاحات ارضی شاه را در زندگی خود مفید یافته اند. برایم روشن شده بود روستائیان، سرنیزه استبداد را احساس نمی کنند وبه  دنبال سیاست نیستند. در جامعه شهری و دنیای روشنفکری اما بعکس، دیکتاتوری مخوف شاه مثل سوزن توی چشم مردم فرو می رفت. تکبر شاه تحقیرآمیزتر از آن بود که  کسی را یارای پذیرش آن باشد. درکشور تحت امر پادشاه همه چیز آزاد بود جز سیاست! در سرزمین پهلوی همه کار مجاز بود الا کار حزبی. تشکلهای صنفی اگرنوکرصفتی اختیار نمی کردند، می   بایست  منحل می شدند! نرم ترین انتقاد با سخت ترین مجازات پاسخ می گرفت و کوچکترین نافرمانی بزرگترین عواقب را در پی داشت. ساواک و بساط شکنجه اش همه جا گسترده بود و جامعه را نه فقط در عرصه سیاست که در  همه زمینه ها بخصوص هنر و ادبیات در کنترل خود داشت. حق هرنوع اعتراض از جامعه سلب گشته بود. در بساط شاه، زندگی کردن آزاد بود، آزاده زندگی کردن ممنوع!

شاه با این نوع مدیریت، مابین خود و جامعه شهری شکافی عمیق ایجاد کرده بود. شکافی که روز به روز بیشتر و عمیق تر می گشت و دربار را نه فقط در میان کارگران و قشر متوسط شهری که در رده های بالای اقتصاد و صف اقشار مرفه نیز هر روز منزوی تر می کرد. پاسخ به انزوای شاه، نگهداری آتش در دل خاکستر بود. جامعه خاموش، برای هر حرکت اعتراضی، بی صدا کف میزد و هر شجاعت را از صمیم قلب در خفا ستایش می کرد. صعود از قله های ترقی در نظام شاهنشاهی اگر نیاز به تظاهر در وفاداری به پادشاهی داشت، نفوذ در قلب جامعه و مراوده با شهروندان، مستلزم آزادی خواهی، مبارزه جوئی و اندکی شجاعت بود.

در این سکوت آرام، در محوطه پارک در انتظار رفیقی بودم. بدون نگرانی و ترس. در نسیم مطبوع پائیزی، شادمانه «نفس» عمیقی کشیدم و گفتار کوتاهی از ماکسیم گورکی را با خود زمزمه کردم. «جنون شجاعان تدبیر زندگی ست»....

کنار پرچین وسط پارک، روی نیمکت سبزرنگی نشستم. نیمکت، هنوز بوی تازگی می داد. آرامش ظاهرم شور درونم را نمی توانست پنهان کند. کسی که انتظارش را می کشیدم، از رهبران سابق سازمان «پروسه» بود. اعلام انحلال این سازمان را او در خدمت جنبش می دانست.سالها از کار تشکیلاتی فاصله گرفته بود. برای من نمونه یک انسان صاحب فکر و مجرب به حساب می آمد. جز راستی، صمیمیت ومردم دوستی از او ندیده بودم. قلمی زیبا داشت و در تاریخ معاصر مهارت زیادی از خود نشان می داد. فکر می کنم نقد او از زندگی سیاسی قوام و مصدق هنوز برایم معتبر مانده است.

سروکله اش از دور پیدا شد. طبق معمول آرام و باوقار راه می رفت. او در این روز پائیزی، قاصد پیامی برای زندگی سیاسی آینده من بود. از وجود دو نوشته ای خبر می داد که به گفته او می توانست زمینه یک بحث باشد. می گفت خود تو باید نظر بدهی. افکار او را در نگاه اش همیشه خوانده بودم. اینبار چیزی دستگیرم نشد. چهره گرم و پرانرژی همیشگی او با تعمدی آشکار به نظرم خشگ و سرد می آمد. اصرار داشت فضاوت اش را پنهان کند.

راه افتادیم و در خیابان پهلوی سوار اتوبوس شدیم. از ویژگی های کار جدیدم پرسید. می دانست در اداره باستانشناسی و صدها کیلومتر دورتر از تهران کار می کنم. می گفت تعجب نمی کنم که بعد از سه سال تحصیل در رشته روزنامه نگاری و کار در تحریریه روزنامه کیهان، حالا سر از معماری و باستانشناسی درآورده ای. این رشته ها برخلاف ظاهر، چندان از یکدیگر دور نیستند. که هم جنس هم هستند. هرسه با گذشته و حال انسان ها سروکار دارند. می گفت، پرسه در تاریخ آدم را برای امروز آماده می کند. نگاه به امروز با بررسی مسائل دیروز، جان می گیرد و ....

مدرسه ها تازه تعطیل شده بودند و اتوبوس مملو از انبوه دخترها و پسرهائی شده بود که قاه قاه می خندیدند و با صدای بلند باهم شوخی می کردند. در این قیل وقال حرف یکدیگر را به خوبی نمی شنیدیم. در میان این شلوغی پاکتی را از کیف اش درآورد و به من داد. چند ایستگاه بعد به گرمی دستم را فشرد و از اتوبوس پیاده شد.

چهار راه پهلوی خط عوض کردم. بسوی میدان فوزیه و از آنجا اتوبوس تهران پارس راگرفتم. همه اش بی تاب بودم که به خانه برسم و در این طلسم جادوئی را بگشایم.

داخل پاکتی که با دقت چسب خورده بود، دو نوشته قرار داشت. تیتر نوشته ها همانند صاعقه در چشمانم نشست. طی شش سال کار تشکیلاتی و زیرو رو کردن خرواری از نوشته های این و آن، تا کنون با چنین اعتماد بنفس جسورانه ای روبرو نشده بودم. «رد تئوری بقا و ضرورت مبارزه مسلحانه!» و «مبارزه مسلحانه هم استراتژی و هم تاکتیک».

با خود گفتم: عجب جسارتی! دست بردن به سلاح در مبارزه برایم غیرمترقبه نبود. هرکس خبرهای جهان را دنبال می کرد، می دانست عملیات چریکهای شهری در آمریکای لاتین و بسیاری نقاط جهان، سرخط اخبار دنیا شده است. مسئله مهم اینجا «استراتژی» شدن این نوع مبارزه بود!

بی آنکه تردید کرده باشم، نوشته دوم را بدست گرفتم و شروع به خواندن کردم. نام نویسنده مستعار بود. به خاطرش ندارم. سخت جا خوردم. از دوست قدیم ام انتظار بیشتر داشتم. نوشته در نگاه اول  رونویسی سرهم بندی شده ای به نظرم آمد از بایدها و نبایدهائی که پیش از این ماریگلا انقلابی آمریکای لاتین و رژی دبره نویسنده فرانسوی در مقاله «انقلاب در انقلاب»  روی آنها انگشت گذاشته بودند. عدم تسلط نویسنده به تاریخ و ادبیات فارسی و انشای به مراتب ضعیفت تر از قلم  دبره، از اهمیت مطلب در نظرم می کاست. بخصوص که سالها قبل از آن نقد مصطفی شعاعیان بر «انقلاب در انقلاب» دبره را خوانده بودم. شعاعیان با قلمی شیوا ساده نگری «دبره» در نفی تاریخی حزب سیاسی را مستدل کرده و ضرورت آنرا در سازماندهی انقلاب تشریح کرده بود. 

نوشته «مبارزه مسلحانه هم استراتژی و هم تاکتیک» در انتقاد حاشیه ای به دبره، اساس نگاه او به انقلاب را شالوده استراتژی خویش قرار داده بود. نوشته ضمن بی اهمیت تلقی کردن تئوری انقلاب، ضرورت حزب سیاسی را تا براندازی قهری نظام و کسب قدرت سیاسی توسط یک «گروه پیشاهنگ» منتفی و حتی زیانبار اعلام می کرد.

 این نوع نگاه برای من که سالیان نوجوانی خود را بر چگونه جان بخشیدن به یک حزب سیاسی سرکرده بودم، آب سرد بود بر التهاب درونم. نوشته دیگر، یعنی «رد تئوری بقآ و ضرورت مبارزه مسلحانه» را قرار خواندم نماند. با ناامیدی دفتر را بستم و خشم را باقی گذاشتم تا نظر رفیق گرانقدر را بشنوم.

چند روزی گذشت تا موعد دیدار فرا رسید. قرار را اینبار داخل پارک شهر گذاشته بودیم. ساعتهای ظهر بچه های دبیرستان مروی و دارلفنون برای غذاخوری و مرور درسها به پارک شهر روی می آوردند. تمامی گوشه کنارهای پارک را می شناختم. همه سالهائی را که به دارلفنون می رفتم، نهار را توی این پارک خورده بودم.

 گوشه ای خلوت روی نیمکت نشستیم. اینبار او گرم بود و من سرد. انتظار واکنش هیجانی مرا داشت. با بی تفاوتی گفتم چیزی بیشتر از آنکه شعاعیان در باره دبره گفته است، ندارم که بگویم. در نگاه اش همه چیز را خواندم. خشگ اش زده بود. تصور این را نمی کرد. پرسید هردو نوشته را به دقت خوانده ای؟ گفتم یکی را نه. نوشته ای که مدعی «هم استراتژی و هم تاکتیک» بود، اشتهایم برای خواندن مقاله دیگر را کور کرده بود.

بسرعت برخود مسلط شد. آرام و با شوخ خندی گفت: شرط می بندم روزنامه نگار خوبی نبوده ای. باستانشناس خوبی هم نخواهی شد. این هردو حرفه، شکیبائی و کنجکاوی بسیار می خواهند. جای دفاع برایم باقی نمانده بود. گفتم حق با تو است. قرار بعدی را گذاشتیم و از هم جدا شدیم.

جلوی توپخانه با اتوبوس خط یک به سمت میدان فوزیه راه افتادم. این اتوبوس سالهای آزگار مرا از توپخانه به میدان فوزیه برده بود. وقتی به خانه رسیدم یک راست به اطاقم رفتم و «رد تئوری بقا» را دست گرفتم. از واکنش او فهمیده بودم آنچه را که به دنبال اش می گشتم، دراین نوشته باید بجویم.

وزن واژه ها و ادبیات پخته، زودتر از همه نظرم را جلب کرد. هنوز چند صفحه ای بیشتر جلو نرفته بودم که خودم و زندگی سیاسی گذشته ام را در اندرون واژه هائی یافتم که ازهر سو بر من باریدن گرفته بود. جمله ها با هم ردیفی پرباری بن بست های رفته ام را به تصویر کشیده  بودند. نویسنده گوئی بدون من همه جا با من بوده است. تعمق اش بر ضرورت حزب سیاسی، آرام ام کرده بود و توصیف اش بر نیاز به قدرت انقلابی برای شکستن دو مطلق، روحیه نفرت به دیکتاتوری پهلوی را التیام می داد. در محتوای مقاله نه فقط راه برون رفت از بن بست سیاسی که راه پس زدن  دستگاهای سرکوب و راه رسیدن به حزب سیاسی برای مبارزه با قدرت سیاسی نیز منعکس می شد.

سومین قرار ما پرشورتر از همشه برگزار شد. در رستورانی توی لاله زارنو قرار داشتیم. حوضچه وسط رستوران با فواره کوچک اش، فضا را دلپذیرتر می ساخت. جزئیات سخن را بخاطر ندارم ولی نگاه او هنوز از نظرم نرفته است. وقتی عقیده مرا نسبت به «رد تئوری بقا» شنید، شادی چشمانش را نتوانست پنهان کند. این شادی اما دیری نپائید. مرد میانه سال، به حوضچه جلوی میز خیره مانده بود و موجهائی را که در کناره محو می شدند با حرکت سر دنبال می کرد. با مکث معناداری به آهنگ غم گفت: من این موج کناری ام. خودم را در توان گود نمی بینم. با «...هم استراتژی و هم تاکتیک»، من نیز موافق نیستم اما اگر صداقت در کار باشد، راه همین است که «رد تئوری بقا» می گوید. اگر قبول داری؟ تو را به یاران معرفی می کنم. صفاری آشتیانی از گروه جزنی را مدنظر داشت. آنها از سالها پیش تر بایکدیگر مراوده نظری داشتند.

سالی پس از این، شعری با امضای عباس مفتاحی که با خط کم رنگ روی دیوار سلول زندان اوین حک شده بود، فضای رستوران و آن حوضچه  آب را در نظرم مجسم می کرد. امواج کوچکی که با قطره های فواره جان می گرفتند و همراه با نگاه خیره او در کناره های حوضچه محو می شدند.

          ما زنده بر آنیم که آرام نگیریم            موجیم که آسودگی ما عدم ماست

 نه! این مضمون خردورز نیست و حقیقت زندگی را بیان نمی کند. این را زندگی پربار همان رفیق، آن زمان، به من آموخته بود.

 سیاهکل، حلقه پیوند روشنفکران یک نسل!!

صفاری آشتیانی یکباره غیب اش زد. بعدها شنیدم به فلسطین رفته بود. با تردیدهائی که نمی توانست پنهان کند، از «هم استراتژی و هم تاکتیک» دفاع می کرد. بحث های ما بجائی نرسیده بود. بفاصله کوتاهی یکی دیگر از یاران گروه سابق ما همین دو نوشته را در اختیار من قرار داد. او نیز با حرارت از «رد تئوری بقا» دفاع می کرد. هنوز نمی دانم ازکجا به دست اش ریده بود. ولی این نیز بجائی نرسید.

از سالها پیش از این من با دوتن دیگر از یاران بیژن آشنائی نزدیک داشتم. جلیل انفرادی و اسکندر صادقی نژاد. از طریق یکی از دوستان کوهنورد دانشکده با آنها آشنا شده بودم. آنها دو چهره برجسته جنبش کارگری و سرآمد سازمان کوهنوردی ایران بودند. جلیل انفرادی از چریکهای اصلی در واقعه سیاهکل بود و اسکندر فرمانده نظامی چریکهای شهری که در درگیری با پلیس شاه، جان باخت.

جلیل کارگر کارخانه ارج، گنجینه شعرنو بود. شبهای ما بیشتر از بحث سیاسی به شعرخوانی او می گذشت. مدافع عمل انقلابی بود و تاکید ما برای رسیدن به تئوری را نمی پسندید.

 روز نوزدهم بهمن ماه سال چهل ونه، در سیاهکل، وقتی مسلسل چریکها سینه سکوت را شکافت، صدای آن جز در دل جنگل نپیچید و جز روستائیان منطقه کسی از آن خبردار نشد. روزنامه های دولتی کیهان و اطلاعات در حاشیه صفحات فرعی خبر کوتاهی را چاپ کردند که ساواک در اختیارشان گذاشته یود: چند فرد مسلح در جریان حمله به پاسگاهی در سیاهکل دستگیر شدند.

زیاد اما طول نکشید که نام سیاهکل در سراسر ایران طنین انداز شد. بیست وششم اسفند فقط یک ماه و چند روز بعداز سیاهکل، روزی که به دستور شاه سیزده اسیر سیاهکل بدون محاکمه به جوخه های تیرباران سپرده شدند. ایران سراسر تب کرده بود. همه از سیاهکل حرف می زند. همزمان ساواک نه نفر را بعنوان بانیان سیاهکل معرفی کرد و برای سر هرکدامشان صد هزار تومان جایزه گذاشت. انتشار عکس های نه نفر، بجای  جلب همکاری مردم با دستگاههای امنیتی، زینت بخش درو دیوار شهرها و روستاهای کشور شد و همدردی اکثریت جامعه شهری را برانگیخت.

ساواک برای خفه کردن ماجرا، همزمان با تشدید خشونت، به نمایش شوهای تلویزونی طولانی دست زد که نقش اول آن را «ثابتی» بنام مقام امنیتی بازی می کرد. پشت صحنه انبوهی از سلاحهای گوناگون را نشان می داد  که بنا بر ادعای آقای ثابتی از انبار چریک ها کشف شده بود.

 تئوری پردازان دستاگاههای اطلاعاتی شاه بجای خفه کردن ماجرا، خود طبل بیدارباش را به صدا درآوردند. آوازه سیاهکل به داستان قهرمانی های مردم کوچه و بازار مبدل گشت. مصاحبه مقام امنیتی و انتشارعکس نه نفر به مردم یادآور شد که داستان چریک در ایران ادامه دار شده است.

نمایش تلویزنونی ثابتی نفت روی آتش بود. حمایت «معنوی» مردم بگونه ای چشم گیر می نمود. برجسته ترین شاعران زمانه، شاملو، شفیعی کدکنی، اخوان ثالث و... در ستایش از چریک اشعار نغز سرودند.

جزنی در تحلیل های خود سیاهکل را «رستاخیز» معرفی می کرد. او چندان به  بی راهه نرفته بود. سیاهکل در واقع به حلقه پیوند مابین اکثر جریانات و محافل چپ بدل شده بود که حول مشی مسلحانه گرد آمده بودند. جز محافل نزدیک به حزب توده همه به اتفاق مشی مسلحانه را تنها راه شناخته بودند. مجاهدین خلق نیز پابپای فدائی برضرورت این مشی می کوبیدند. آنها بخصوص با حمایت بازار، بخش هائی از روحانیت و بقایای نهضت آزادی به گسترش این شکل از مبارزه یاری بخشیدند.

گام نخست از تئوری مسعود به تحقق رسیده، موتور کوچک روشن شده بود. او نخستین هدف مبارزه مسلحانه را اتحاد وسیع روشنفکران پیشرو تعریف می کرد که می بایست موتور بزرگ یعنی توده ها را به حرکت بیآورد.

«زیر ذره بین نقد»

بفاصله چند ماه نظریه «مبارزه مسلحانه هم استراتژی و هم تاکتیک»، به استراتژی مسلط یا بقول شما «مانیفست گونه» سازمان فدائی تبدیل گشت. نوشته پویان یعنی «رد تئوری بقا» تحت الشعاع قرار گرفت و برای همیشه از صحنه بحث خارج شد. تسلط این استراتژی نه نتیجه جنگ قدرت که محصول یک دوره کامل مبارزه ایدئولوژیک درونی بود. همه اسناد و دست نوشته های درون گروهی که من از رفقا مسعود احمدزاده،حمید توکلی، علیرضا نابدل، بهروز دهقانی با امضای مستعار«فولاد»، و چند نام نا آشنای دیگر در اختیار داشتم، همه گواه این حقیقت بودند که اجماعی بزرگی برسر تئوری «مبارزه مسلحانه هم استراتژی و هم تاکتیک» صورت گرفته است.

 اگر عمیق بنگریم این انتخاب، زمانی که «سلاح» حرف اول را می زد، نشانه تیزهوشی افراد گروه می توانست باشد. نوشته احمدزاده نبوغ جوان بیست وپنج ساله ای را به نمایش می گذاشت که فهمیده بود، صغرا،کبرای تئوری انقلاب را چگونه باید بچیند! نظریه مسعود مستقیم روی استراتژی انگشت می گذاشت و بدون مقدماتی ترین تدارک، انقلاب را نشانه می گرفت.

    

  آشنائی با جزنی و نقش اندیشه های او!

اواخر سال پنجاه وقتی به زندان پا گذاشتم، شعر و سرود، سراسر فضا پر می کرد. حتی شکنجه گاه اوین با باروی بلند مخوف اش، هراس در دل کسی نمی توانست بیافکند. دنیای شادی و شور شکنجه را حقیر می نمود و تازیانه جلاد، تب مقاومت را جلا می داد. اوین، قزل قلعه و قصر، از طرفداران مشی مسلحانه موج می زد. «مبارزه مسلحانه هم استراتژی و هم تاکتیک» که از روی حافظه ها بازنویسی شده بود، دست به دست می گشت و در سینه ها حفظ می شد.

در قزل قلعه با جزنی آشنا شدم. همراه با داریوش فروهر و شکرالله پاکنژاد، در سلول های کنار اطاق ساقی رئیس زندان اقامت داشت. روزها را اجازه داشت برای ورزش و هواخوری به بند عمومی بیآید. از سالیان قبل آرزوی دیداراش را داشتم. به فاصله کوتاهی همفکری عمیقی با او پیدا کردم. انتقاد کوبنده اش به مائو و استالین، افق جدیدی پیش رویم گشود. بخصوص کیش شخصیت و روحیه ناسیونالیستی استالین که منافع ملی ایران را نقض می کرد، جای دفاع باقی نمی گذاشت. تا یک بحث به پایان نمی رسید، بحث تازه ای را آغاز نمی کرد. از مائو و استالین به تاریخ رسیدیم. از مشروطه تا مصدق، حزب توده و سایر جریانات سیاسی. نگاه اش به گذشته حزب توده بعنوان یک حزب  کارگری برایم تازگی داشت. می گفت شایع کردن «خیانت» را به حزب توده، ساواک سر زبانها انداخته است تا تجارب گذشته چپ را پایمال کند.

با تئوری «مبارزه مسلحانه هم استراتژی و هم تاکتیک»، جزنی نیز مرزبندی روشنی داشت. او ولی مخالفت اش را صریح نمی گفت. بفاصله کوتاهی از یکدیگر به زندان قصر منتقل شدیم. شرح ماجرا داستانی ست که در جنگ مخصوص بیژن نوشته ام. اینجا فقط به اختصار اشاره می کنم. در زندان قصر، جزنی از پائیز ٥١ نوشتن نظرات اش را آغاز کرد. طرح مسائل مربوط به مبارزه مسلحانه، تفاوت با نظر مسعود را روشن تر می کرد. جزنی بالاخره در بازنویسی مجدد «مبارزه مسلحانه چگونه توده ای می شود؟» اواسط ٥٣ زیر فشار طرفداران سرسخت «هم استراتژی و هم تاکتیک»، مجبور شد به مخالفت اش با تزهای مسعود صراحت بدهد.

«هراس از شنیدن نظرات تازه، خفه کردن هرگونه انتقاد، دلیلی جز ضعف ما در شناخت واقعیت ها ندارد....اگر امروز ما امکان می یابیم واقعیت ها را بهتر و عمیق تر بشناسیم بدلیل نبوغ بیشتر ما نیست. و اگر باید نظرات رفقای قبلی را در مواردی اصلاح یا بکلی عوض کنیم، دلیل کمبود معرفت آنها نیست»   بیژن جزنی (چگونه مبارزه مسلحانه  توده ای می شود؟)

مبارزه مسلحانه از سه دیدگاه!

 ثقل مشترک نظرات پویان، احمدزاده و جزنی بر ضرورت مبارزه مسلحانه بنا شده بود. این سه اما هرکدام از ظن خود به این مبارزه می نگریستند. هرکدام هدف معینی را دنبال می کردند.

احمدزاده، شرایط انقلاب از هر نظر فراهم می دانست. در ارزیابی او توده های کارگر و زحمتکش از هر جهت آمادگی رودرروئی با حاکمیت را داشتند. انچه آنها را مانع می داشت سد دیکتاتوری بود. احمدزاده به تاریخ استناد می کرد: «هرآینه تضادهای رژیم افزایش یافته و دیکتاتوری تضعیف گشته، مردم به میدان آمده اند و هرزمان شدت گرفته، در انتظار فرصت مانده اند. نمونه سالهای ٣٠ تا ٣٢ دوران مصدق و یا سالهای ٤٠ تا ٤٢ دوران امینی.» (نقل به معنا از نوشته مسعود)  بنا بر این استدلال، مانع اصلی انقلاب، سد دیکتاتوری ست. اگر این «سد» با جانفشانی چریک شکاف بردارد.(تاکتیک) «انرژی ذخیره» پشت سد آزاد می شود. جنبش های مردمی سرباز می کند و انقلاب به سرانجام میرسد. (استراتژی)

اینجاست که اندیشه مسعود،  استراتژی و تاکتیک با یکدیگر درهم می آمیزند و یک کل واحد را میسازند. «با نخستین شلیک تیر چریک انقلاب آغاز می شود.» احمدزاده ضرورت تاکتیک مسلحانه را از ضرورت انقلاب یعنی قیام مسلحانه توده ای نتیجه می گرفت. حرکت از آغاز، یعنی نخستین شلیک پیشاهنگ تا پایان، یعنی قیام مسلحانه توده ای،  یک حرکت خطی مستقیم و ممتد را ترسیم می کند. وظیفه چریک از نخستین گام که سلاح را بدوش می اندازد و دیکتاتوری را خدشه دار می کند، تا پایان راه که دیکتاتور و متحدان اش را از پا در می آورد. روشن، سرراست و تعریف شده است. به مضمون این شکل از مبارزه اگر دقت کنیم بیشتر به مضمون مبارزه مسلحانه خطی ماتو شباهت پیدا می کن، تا به متد انقلاب اکتبر لنین. با این تفاوت که نیروی انقلاب مائو، دهقانان بودند. موضوع انقلاب برای احمدزاده شهر و چریکهای شهری هستند. همانگونه که مائو تئوری انقلاب را برای دهثانان ساده کرده بود، احمدزاده نیز تئوری انقلاب را برای چریک ساده و سهل الوصول ارائه می داد. از این هم پیش تر، ضرورت پرداختن به تئوری را برای گروه مسلح، بی اهمیت می دانست. اشاره او به گفته مارکس در نقد پرودون معیار کار تلقی می شد: «تاکنون فلاسفه جهان را تفسیر کرده اند. مسئله امروز تغییر جهان است.» یا همانگونه که رژی دبره نیز گفته: «عصر تئوری ها به پایان رسیده و عصر عمل آغاز گشته است.»

پویان اما ضرورت مبارزه مسلحانه را از ضرورت بقا نتیجه می گرفت، نه از ضرورت انقلاب. این نوع مبارزه برای پویان نمی توانست از تاکتیک فراتر برود. او عمیقا اعتقاد داشت بدون حزب سیاسی بمثابه سازمانگر جنبشهای اقتصادی سیاسی  و مسلحانه توده ای انقلاب به پیروزی نخواهد رسید. پویان به متد انقلاب لنین بیشتر نزدیک بود تا مدل انقلاب چین. هدف پویان از ضرورت مبارزه مسلحانه شکستن طلسم دیکتاتوری در ذهنیت توده ها یا بقول او خدشه دارکردن دو مطلق ذهنی توده ها برای رسیدن به رابطه پیشاهنگ و توده بود و نه بیشتر. پویان اعتقاد داشت، دیکتاتوری رابطه پیشاهنگ و توده را گسسته است. پیشاهنگ مثل ماهی در خشگی ست. سریع بدام می افتد. مبارزه مسلحانه به پیشآهنگ  کمک می کند که به آب برسد. به دریای توده ها بپیوندد و به سازماندهی مبارزات آنان موفق گردد.

 در نگاه پویان، حرکت انقلاب مسیر مارپیچ تاریخ را باید طی می کرد، هدف در چشم انداز دور قرار می گرفت و پیروزی آسان و بدون تئوری انقلابی بدست نمی آمد. مبارزه مسلحانه برای پویان یک مبارزه مقدماتی بود و نمی توانست زندگی امروز و فردای چریک را که با سلاح تعریف می شد، توضیح بدهد. بدیهی بود که در فضای دوقطبی روشنفکری آن زمان ایران، این نظر در برابر دیدگاه احمدزاده نمی توانست مقاومت کند و نکرد.

در برابر صراحت نگاه مسعود به استراتژی مسلحانه، نظریه پویان بیان تناقض مابین کاربرد سلاح و استراتژی سیاسی بود. پویان می خواست با اعمال قدرت انقلابی و از طریق بکارگیری سلاح به حزب سیاسی برسد. در نگاه پویان، مبارزه مسلحانه حزب سیاسی را تدارک می کرد و حزب انقلاب را سازمان می داد. او «ضرورت مبارزه مسلحانه» را از ضرورت «بقا» نتیجه گرفته بود و به این نوع مبارزه بمثابه تاکتیک نگاه می کردند و نه استراتژی برای انقلاب! تناقض تاکتیک نظامی و استراتژی سیاسی در اندیشه پویان، هم قاطعیت نظامی و هم پویائی سیاسی را تضعیف می کرد و نمی توانست مبنای استراتژی یک سازمان چریکی که اصل را بر سلاح گذاشته بود، قرار بگیرد.

 من هنوز نمی دانم پویان با احاطه ای که به ادبیات سیاسی داشت، تفاوت عمیق دیدگاه با تئوری مسعود را چگونه و در چه مقام فکری پشت سر گذاشته بود؟ متاسفانه بعد از «رد تئوری بقا» هیچ دست نوشته ای از او بر جای نمانده است. هیچ نقل قول شفاهی نیز از نظرات بعدی او شنیده نشده است. هرچه بود محو صداهای متفاوت، پویائی را از سازمان می گرفت و جذب گروه های امثال ما را که با تئوری پویان همخوانی داشتند، به درازا می کشید.

نقش بزرگ اندیشه پویان، با قدرت قلم برجسته او در توصیف «ضرورت مبارزه مسلحانه»، به پشتوانه نظر احمدزاده تبدیل شد و به کسب اتوریته و جذابیت بیشتر برای  «هم استراتژی و هم تاکتیک» منجرشد . این دو باهم سند معتبری را منعکس می کردند که به سازمان فدائی اعتبار می داد.

  نگاه جزنی

نگاه جزنی به مبارزه مسلحانه را اگر در نوشته او«مبارزه مسلحانه چگونه توده ای می شود؟» خلاصه کنیم، تلفیقی ست از دیدگاه اولیه خود او با نظرات پویان و احمدزاده. 

جزنی تا آنجا که من با بعضی یاران او در سالهای ٤٦ تا سیاهکل تماس داشتم، بیشتر به تئوری «کانون» کاسترو شباهت داشت. منظور تجمع وسیع یک گروه مسلح در یک نقطه یا نقاطی ست که رژیم نمی توداند به راحتی به آنها دسترسی پیدا کند. نمونه سیاهکل که توسط باقی مانده گروه جزنی سازماندهی بود، چنین دیدگاهی را مدنظر داشت.

اوج گیری روزافزون جنبش فدائی در بیرون، از یکطرف ذهنیت بیژن را نسبت به نقطه نظرات گذشته اش درهم ریخت و از طرفی دیگر نگاه به تئوری کانون کاسترو را کم رنگ نمود. جزنی با ذکاوت قابل تحسین، مطالعات قابل توجه و تجربه عمیقی که از شکست جنبش سالهای دهه سی و چهل داشت، خیلی سریع تلاش کرد نقاط قوت جنبش مسلحانه جدید را برجسته و ضعفهای آن را جبران کند.

نقطه قوت بزرگ جنبش جدید برای بیژن به شکل مسلحانه آن خلاصه می شد: «نقش ارزنده رفقای قبلی و نوشته هائی که تا سال ٤٩ تنظیم شدند، این بودند که اولا اثرات منفی مبارزات صرفا سیاسی را زدودند و ثانبا مسئولیت مشی مسلحانه را بدوش گرفتند».

جزنی خود از سالیان قبل به این نتیجه رسیده بود که سازماندهی صرف سیاسی در سیستم حکومتی پهلوی غیرممکن است. نقطه ضعف بزرگ این جنبش از نظر بیژن نادیده گرفتن مبارزه سیاسی اقتصادی و صنفی توده ها بود که بویژه در استراتژی این مبارزه یعنی نظر احمدزاده کاملا برجستگی داشت. نوشته جزنی قبل از هرچیزنقش «استراتژیک» نظر مسعود را به «تاکتیک» تنزل می داد و سپس به انتقاد از خود تاکتیک می پرداخت. 

«تاکید مطلق روی تاکتیک مسلحانه، دگم ساختن از این تاکتیکها و کم بها دادن به تاکتیکهای دیگر، نمودی از گرایش به ماجراجوئی ست.... مبارزه مسلحانه با تروریسم مرزهای قاطع و مشخص دارد. ارزش تمامی مبارزه مسلحانه اینستکه بتواند توده ها را برای مبارزه بسیج کند. مبارزه مسلحانه بدون جنبش های سیاسی و اقتصادی توده ها، بجائی نمی رسد.» (گیومه ها از چگونه مبارزه مسلحانه  توده ای می شود؟ نوشته بیژن.)

علی رغم همه اهمیتی که جزنی برای جنبش های اقتصادی و سیاسی توده ها قائل می شد و علیرغم اینکه این جنبش ها را پای دوم جنبش مسلحانه می دانست، ولی هیچ اقدام عملی دراین جهت نتوانست به نتیجه برسد. جزنی معتقد بود بدون مبارزه مسلحانه، مبارزه اقتصادی سیاسی توده ها سازمان نخواهد یافت و بدون این سازماندهی مبارزه مسلحانه   موفق نخواهد گشت.

واقعیت ولی این بود که این «دو پای مسلحانه و سیاسی جنبش» نه فقط نمی توانستند بایکدیگر همخوانی داشته باشند که بعکس به نقطه ضعف یکدیگر نیز تبدیل می شدند. این تناقض نتیجه نگاه بیژن به مبارزه مسلحانه و آینده این نوع مبارزه بود. بیژن از مبارزه مسلحانه تاکتیکی ساخته بود که بیشتر به استراتژی شباهت داشت. مبارزه ای که خود بیژن از یکطرف آن را محدود می دانست و از طرفی دیگر آنرا بعنوان سرآمد تمامی اشکال مبارزات تا مرحله توده ای شدن، ارتقا می بخشید.

مبارزه مسلحانه از چشم بیژن همان طلسم جادوئی بود که تا بیخ گوش انقلاب و درهم شکستن حکومت پیش می رفت. جزنی با این فکر ناچار به همان نقطه ای می رسید که احمدزاده از آن گذشته بود. به کوه!

«مبارزه مسلحانه در شهر توده ای نخواهد شد ... چون کارگران و زحمتکشان شهری نمی توانند تاکتیکهای مسلحانه  را بکار گیرند.....مبارزه مسلحانه در شهر باعث رشد مبارزات اقتصادی و سیاسی شده در کوه توده ای می شود.» (جزنی چگونه مبارزه مسلحانه  توده ای می شود؟)   

علی رغم تمامی تعبیرهای جزنی حول «چگونگی» توده ای شدن، نوشته او اما هرگز روشن نمی کند «توده های» این مبارزه چه کسانی هستند و این مبارزه «در کوه»، «چگونه توده ای می شود؟» از طریق ایجاد همان کانون های شورشی کوبا؟ جنگ دهقانی مائو؟ یا راه و روشی که در گزار جنبش مسلحانه خود بخود می باید شناخته شود؟

پاسخ هرچه بوده باشد، حقیقت این بود که ما مطلقا نتوانستیم و نمی توانستیم  موازی با مبارزه مسلحانه، به سازماندهی سیاسی و اقتصادی توده ها موفق شویم.

من همراه با بسیاری از رفقای زندان که با جزنی هم نظر بودند در اردیبهشت پنجاه و یک به سازمان پیوستیم. پشنهاد بیژن این بود که من سازمانگری شاخه سیاسی اقتصادی را آغاز کنم. از طریق همسرش  رفیق میهن، بیست هزار تومان (آن زمان رقم بسیار بالائی بود) برای این نوع سازماندهی در اختیارم گذاشته بود. قرار براین بود بدون ارتباط مستقیم، و بطور موازی با تشکیلات نظامی همکاری داشته باشیم. اهمیتی که بیژن برای سازماندهی نظامی بمثابه راهبر و هدایت کننده تمامی اشکال مبارزه قائل بود، ارتباط ما با خانه های تیمی را اجتناب ناپذیر می کرد. این تناقض ما را در عمل به بخش علنی خانه های تیمی تبدیل کرده بود و ضربه پذیری متقابل را دوچندان می کرد. ما بجای سازماندهی توده ای، ناگزیر بودیم ملزومات خانه های تیمی را فراهم کنیم. باور کردنی شاید نباشد اگر بگویم، کم نبودند رفقائی را که در مناسبات مان برای کار در کارخانه ها و سازماندهی جنبش کارگری به مدیران کارخانه ها معرفی می کردیم، ولی بعدا معلوم می شد، عضو خانه های تیمی بوده اند و با کلت و نارنجک و سیانور به کارخانه می رفته اند. ( نمونه رفیق جعفر پیرزاده جهرمی که درسال٥٤ به همراه پنج تن از یاران در خانه تیمی تبریز جان باخت. ما او را به مدیر کارخانه کنتورسازی تبریز، کارخانه موتوژن، که مورد اعتمادمان بود، معرفی کرده بودیم.) همه تلاش من و دیگر یارانی که در این زمینه فعالیت داشتند، اجرائی کردن نظرات بیژن بود. اونیز در زندان می نوشت و برای سازمان می فرستاد. «مبارزه مسلحانه چگونه توده ای می شود؟» را که از آن نقل کرده ام، سه بار بازنویسی کرده بود. بیژن با اطلاعی که از مشکلات عملی سازمان در بیرون داشت، تلاش می کرد راه حلهای عملی تری ارائه دهد. آخرین نوشته او درسال پنجاه و سه یعنی فقط چند ماه پیش از ترور او و همراهانش در تپه های اوین، بازنویسی سوم این نوشته بود.         با این همه ناروشن بودن«چگونه» گی «توده ای» شدن مبارزه مسلحانه در کوه، همه ما را گیج کرده بود. تلاقی نظرات بیژن و احمدزاده بویژه در سال ٥٤ سازمان را در بحران فرو برده و کاملا سردرگم می کرد. سوال اساسی روی این موضوع متمرکز شده بود که نفوذ ما درکارخانه ها می بایست جنبش کارگزی را سازماندهی کند یا از کارگران برای خانه های تیمی عضوگیری نماید؟ نتیجه این بحث جدال «مرغ یا تخم مرغ» شده بود.

در کلاف بهم پیچیده این تناقضات، علی رغم نفوذ عمیقی که نوشته های بیژن در میان اعضا تشکیلات داشت، تا مرگ رفیق حمید اشرف، نظرات او به خط پیش برنده در تشکیلات مبدل نگشت.

 رهبری سازمان در شانزدهم آذر ماه سال پنجاه و پنج با انتقاد ضمنی از رهبری گذشته، تغییر خط مشی استراتژیک از مسعود به بیژن را اعلام کرد. این اعلام موضع، روی کاغذ باقی ماند. جز این نیز نمی توانست باشد. همجوشی در تاکتیک، تفاوت در استراتژی را در محاق قرار می داد. سلاح هنوز مقدس بود و حرف اول را می زد. در پرتو سلاح، کار سیاسی یا صنفی به شوخی بیشتر شباهت داشت تا بیک کار حزبی جدی. تفاوت نظر بیژن از حرف نمی توانست فراتر برود و نرفت. در، بر روی همان پاشنه ای می چرخید که قبل از شانزدهم آذر چرخیده بود.

سوال اصلی هنوز این بود که «مبارزه چگونه توده ای می شود؟» کسی ولی از خود سوال نمی کرد، «مبارزه مسلحانه» اگر بفرض آنگونه که جزنی پیش بینی می کرد، «توده ای» می شد، چه دست آوردی می توانست بیآفریند؟ توده های مسلح تحت رهبری ایدئولوژی ها یا ساختارهای سیاسی نظامی ، آیا می توانستند پاسدار دمکراسی باشند؟

طوفان انقلاب اجازه تعمق بر بن بست های راه را به فعالین جنبش مسلحانه نداد. فدائی با اما و اگرهای دست و پا گیر، با ذهنیات لاینجل، گیج و منگ به دامن امواج انقلاب افتاد.  

 جایگاه تاریخی متفکران اولیه فدائی کجاست؟

 در روند تاریخ، نمی توان انقلاب کرد. با ابزارهای امروز، به جنگ  قدیم نمی شود رفت. جز «ابرمرد» نیچه که یک صده از امت خود جلوتر بوده است و جز پیامبران که به دانش خدائی دسترسی دارند، شالوده های فکری هیچ نابغه ای در تاریخ، هرگز نتوانسته است از حلقه عقل مجرد زمانه، چندان فراتر برود. شاملو شاعر فرهیخته معاصر، اگر یک حرف درست نگفت، نقد فردوسی  در نگاه امروز او بود. اینکه فردوسی «طبقات» را نشناخته و با شاهان ساسانی به لطف پرداخته است. منطق این نگاه خود خردورز نبود، که بیش از هر چیز نقش ادبیات خردورز را پیش چشم نسل جوان کم رنگ می کرد.

زمینه ها

در نگاه به جایگاه تاریخی جنبش فدائی اگر،هم زمینه ها و هم سطح خرد سیاسی  در سالهای پایانی دهه چهل را بررسی نکنیم، نمی توانیم به حقیقت برسیم.

فدائی زمانی اسلحه بدست گرفت که ایران، اگر به ظاهر آرام می رسید، اما در پهنه جهان، زمین زیر پای اکثر دیکتاتورها داغ شده بود و هر روز جنبشی تازه در گوشه ای سر باز می کرد.جدال نظری دو غول بزرگ کمونیسم جهانی، چین و اتحاد شوروی، کفه را بنفع رادیکالیزم چینی تغییر داده بود. نفوذ جهانی شعارهای مائوتسه تنگ رهبر انقلاب چین در ضرورت قهر، و امپریالیسم ببر کاغذی، دنیای سرمایه داری را کلافه کرده بود.در آسیا و آفریقا، «جنبشهای رهائی بخش» یکی پس از دیگری سربلند می کردند. پیروزی  چریکهای مسلح کوبائی در کنار گوش آمریکا جهان را شگفت زده کرده بود. چه گوارا در بولیوی طرح نو درانداخته بود و دنیا را به شوریدگی در برابر دیکتاتورها فرا می خواند. جذابیت کاسترو و چه گوارای قهرمان، جوانان را مسحور و شیدای خود کرده بود.

 در این سوی جهان، ویت کنگ های مسلح ویتنام با فداکاری های ناباورانه، ارتش آمریکا را از پا درآورده بودند، به تزهای رادیکال مائو جان می بخشیدند.در خاورمیانه پیروزی  انقلاب الجزایر   ادبیات سیاسی منطقه را تحت الشعاع خود قرار داده بود. جبهه آزادی بخش فلسطین به یک قدرت قابل توجه مبدل گشته و هرچندگاه با یک عملیات نظامی محیرالقول خواب ازچشم اسرائیل می ربود. همه جا شعار مائو «قدرت سیاسی از لوله تفنگ بیرون می آید»، زمین را زیر پای حکومت های دیکتاتوری ها داغ کرده بود. در فرانسه شورش عظیم جوانان تحت رهبری یک نوجوان یهودی، وضعیت سیاسی این کشور را دگرگون کرده بود. در ژاپن جوانان مسلح بنام ستاره سرخ و در آلمان گروه مسلح بادرماینهوف، امنیت کشور را درهم ریخته بودند. همزمان شهرهای بزرگ آمریکای لاتین را چریکهای شهری در اکثر کشورها به عرصه عمل خود تبدیل کرده بودند. درترکیه همسایه دیوار به دیوار ایران یک سازمان قدرتمند چریکی پا به میدان گذاشته بود و به سرعت در میان تشکلهای کارگری نفوذ می کرد و ....

در این طوفان جهانی، شاه،  ایران را زیر تازیانه ساواک «آرام» کرده بود تا به اسم «جزیره ثبات» حمایت آمریکا، انگلیس و دیگر دولتهای غربی را برای حفظ خود، جلب کند. در داخل همه اتکای شاه به دهقانان بود. تفاوت فاحش در روان اجتماعی مابین اتوپیای دهقانان و رفتار جامعه شهری را شاه تا آستانه قیام بهمن نشناخته بود. همه اتکای او به چمعیت مشتاقی بود که در سفرهای روستائی کنار بچه های مدرسه که به صف شده بودند، برای پادشاه کف می زدند.

شاه، بزرگترین احزاب رقیب، حزب توده و جبهه ملی را با اعدام، شکنجه، تهدید و تطمیع از پا در آورده بود و هر حرکت ساده حزبی را در نطفه خفه می کرد. مطبوعات یک دست تحت کنترل ساواک اداره می شد و هر کتاب که بوی مخالفت می داد، از بساط کتابفروشی ها جمع می شد.

ناهمخوانی این «ثبات» در آن طوفان جهانی نمی توانست پایدار بماند و نماند. فشار نیروی آزادیخواه جامعه روشنفکری و پشتیبانی نیمه آشکار جامعه شهری، چریک فدائی و مجاهد را از دل خود بیرون داد. یکی چپ و با پشتوانه تجربیات حزب توده و دومی مذهبی، متاثر از جنبش های اسلامی و بقایای جبهه ملی.

شاخص های عقل مجرد.

تاثیر ادبیات جنبش های مسلحانه و چریکی جهانی را بر جنبش روشنفکری ایران، اگر کم اهمیت تلقی کنیم، قطعا اما نمی توانیم واکنش جامعه شهری به قلع وقمع احزاب و سازمانهای سیاسی را در فاصله سالهای ٣٢ تا ٤٩ نادیده بگیریم.   تمامی جنبشهای چریکی شهری بفاصله کوتاهی از حیات خود، از اسلحه دست کشیدند و به کار سیاسی روی آوردند. جز این هم نمی توانست باشد. در ایران عمر چریک شهری بگونه ای غیر مترقبه طولانی شد و تا انقلاب ادامه پیدا کرد.

 نفوذ عمیق اجتماعی و گسترش وسیع سازمان در غلیان جنبش توده ای در حصار جثه کوچک یک تشکیلات محدود، از یکطرف نشانه فقر زندگی حزبی در برهوت جامعه سیاسی و از طرفی دیگر نشانه پشتوانه مردمی چریک و حمایت بی دریغ روشنفکران این جنبش بود.

آرزوی تاریخی برای نسل پیش از چریک، این بود که چرا در مقابله با کودتای ٢٨ مرداد شاه، حزب توده دست به سلاح نبرده است. مظاهر  مقاومت برای مردم، خسرو روزبه، سرهنگ سیامک و دکتر فاطمی بودند.  هیچکس از خود سوال نمی کرد، حزب توده اگر پیروز می شد. ایران را آیا دربست تقدیم شوروی می کرد یا نه؟ دمکراسی آیا متحقق می گشت یا خیر؟ مهم برای همه فقط ایستادگی علیه شاه بود. طابق النعل این آرزو در انقلاب بهمن تعبیر شد. « چون دیو رود فرشته در آید».

بی اهمیت تلقی کردن جایگزینی و برجسته کردن فقط «رفتن»، دامنگیر تنها افکار عمومی نبود. تمامی استخوانبندی فکری بنیانگذاران جنبش فدائی بر همان مسئله «رفتن» یا «چگونه رفتن» بنا شده بود. نه احمدزاده، نه پویان و نه جزنی هیچکدام حرفی برای ساختار سیاسی آینده نداشتند. هرسه بر این تصور بوده اند که اصل «رفتن» است. اگر شاه برود و اگر پیشآهنگ قدرت را به دست بگیرند، بهشت را بر مردمان ارمغان خواهد آورد. در این سرای انسانی  که در پرتو آن، آزادی از پنجره خانه ها فواران می کند و ثروت ها بیکسان تقسیم می شود. قوانین، مقررات و شیوه های کشورداری بعدها می توانند به تفصیل نوشته شوند!

 از اهمیت انداختن مولفه های یک ساختار سیاسی جایگزین در نواشتار استراتژیک صاحبان فکر در سازمان فدائی، تصادفی نمی تواند باشد. تصور می کنم این بی اهمیت بودن نتیجه همان شرایط تاریخی و سقف دانش سیاسی در سطح جهانی ست.

   نقد سلاح!

 جزنی زمانی روی مسئله «مبارزه مسلحانه چگونه توده ای می شود» متمرکز شده بود، که هیچ درک روشنی از سرنوشت «توده های» مسلح نداشت و نمی توانست بداند «توده های مسلح» می تواند دولتهای شیطانی بپا کنند. جزنی نقش رهبری را در سرشت دولتها تعیین کنننده می دانست و دیکتاتوری حاکم بر شوروی و چین کمونیست  را به حساب کیش شخصیت مائو، استالین و برژنف می گذاشت. کوبا برای او هنوز ماوای عاشقان آزادی بود. او تراژدی حکومت توده های مسلح کوبائی در دولت موروثی کاسترو را ندیده بود. بیژن مثل همه ما، جنبش مسلحانه توده ای کوچک خان جنگلی، دولت قاضی محمد و حکومت تبریز پیشه وری را شکست خورده دیده بود و از آینده آنها درسیمای دولتهای های مسلح تصویری نداشت.

در حیات جزنی جمهوری اسلامی هنوز زاده نشده بود، از میلیشیای خمینی هنوز خبری نبود و چوب توده های مسلح مرید او به تن کسی نخورده بود. او نیز مثل ما نمی دانست حزبی که نوع حکومت جایگزین را تدارک نکرده باشد، تسلیم شرایط می شود و آب به آسیاب حکومت توده های مسلح می ریزد. جزنی خطر نقش هژمونیک خمینی را زودتر از همه پیش بینی کرده بود. راه علاج ولی به همان توده ای شدن مبارزه مسلحانه خلاصه می شد. مبارزه مسلحانه ای که تنها تحت هژمونی فدائی به تعالی می رسید. جنگ هژمونی ها! هیچ راه حل سومی نمی توانست پیش بینی شود. سلاح، هژمونی و قدرت به یکدیگر گره خورده بودند. یا همه یا هیچ!

این عرصه در برخورد با شاه بگونه ای دیگر در ذهن جزنی فرموله شده بود. اگر در تئوری مبارزه مسلحانه پویان و احمدزاده، آماج تقابل با شاه یا همه یا هیچ بود، برای بیژن اما با پختگی سیاسی بیشتری که داشت، در صحنه تقابل رو در رو با شاه نمی توانست توازن قوای موجود را نادیده بگیرد. بدیل بیژن برای تغییر این توازن، آماج قرار دادن «دیکتاتوری فردی» شاه بود، نه نظام شاهنشاهی و حتی نه خود «شاه».

جزنی فرصت پی گرفتن این بحث راهگشا را پیدا نکرد. یا بهتر بگوئیم شاه امان اش نداد. وگرنه چه بسا هم به نقد سلاح می رسید و هم از تلاش برای توده ای شدن مبارزه مسلحانه دست می کشید. این فکر با شناختی که من دارم و در ادامه توضیح خواهم داد، به احتمال زیاد به یک استراتژی سیاسی می رسید و به فکر غالب در سازمان تبدیل می شد.

سلاح و دمکراسی!

مبارزه مسلحانه و دمکراسی هیچ قرابتی با یکدیگر ندارند. این نوع مبارزه بمثابه استراتژی یک سازمان چپ،  بیان خویشاوندی با دیکتاتوری پرولتاریاست. کسی که از مبارزه مسلحانه دفاع می کند نمی تواند مدافع دمکراسی باشد.

دمکراسی محصول تحولات سیاسی اجتماعی اروپاست و از بستر اهداف لیبرال بورژازی می آید. شعار آزادی، برابری انقلاب فرانسه اگر بیان فشرده خواسته های بورژوازی بود و آزادی سرمایه و لغو قوانین دست وپا گیر فئودالی را طلب می کرد، حقوق شهروندی را نیز باید به رسمیت می شناخت. نتیجه اینکه، چپ اروپائی با دمکراسی غریبه نبود و آنرا از بلایای بورژوازی نمی شناخت.

بعداز انقلاب اکتبر وکشش چپ جهانی به تئوری های لنین، دیدگاه های ضد دمکراسی شرقی بر تئوریه های چپ جهان چیره گشت. با طرد انترناسیونال دوم توسط لنین، چپ اروپائی با نام اوروکمونیسم و به مثابه تفکرات بورژوازی در انزوا قرار گرفت. دمکراسی در منظر دیکتاتوری پرولتاریا آرمان بورژوازی به حساب آمد.انقلاب عظیم چین و پیروی مائو از نظریه های لنین به این انزوا دامن زد. فکر دمکراسی همراه با احزاب اورو کمونیستی از صحنه مباحث چپ، لااقل در شرق طرد شده انگاشته شدند.

به استثنای بیژن جزنی که با نوشته هائی از گرامشی آشنائی داشت، نه فقط فکرسازان اولیه جنبش فدائی هرگز اجازه بررسی اسناد اروپائی را بخود ندادند بلکه جز تقی ارانی، رهبران اولیه حزب توده نیز که در اروپا تحصیل کرده بودند، راه لنین را راهنمای عمل خود قرار دادند.

نگاه امروزین من به گذشته چیست؟

در نگاه من، چپ ایران در دوره جنبش مسلحانه یک گسست فکری را پشت سر گذاشته است. این جنبش علی رغم هر ارزیابی که از توان بسیج کنندگی آن داشته باشیم، در عرصه نظری نه تنها پیش رفتی نداشته بلکه ما را یک گام نیز به عقب برده است. این عقب رفت برجسته تر از هرچیز در تغییرات فکری جزنی خود را نمایان می کند.

در یک بررسی ساده از نوشته های جزنی و دلائل تناقض در اندیشه های او ما با یک بیژن قبل و یک بیژن بعداز سیاهکل روبرو هستیم.

من اگر امروز بخواهم به یک سیاست واقعی و تاثیر گذار برای شرایط  امروز ایران برسم، همانا افکار بیژن ماقبل  جنبش مسلحانه را برمی گزینم.

من هنوز صحیح ترین و واقعبینانه ترین دیدگاه را افکار و اندیشه های بیژن می شناسم. اندیشه هائی که می تواند  هم اکنون نیز برای جنبش های سیاسی اجتماعی امروز ما بسیار مفید و کارآمد باشد. اندیشه های جزنی پیش از سالهای٤٩. جزنی ای که هنوز اسیر امواج طوفانی جنبش مسلحانه نشده بود و سیاست را از دهانه لوله تفنگ نمی دید. خوب است به فرازهائی از این نظرات توجه کنیم:

« من یک فرد سیاسی هستم و به این افتخار می کنم. من خواستار آزادی یعنی تامین حقوق فردی و اجتماعی ملت ایران که در قانون اساسی و اعلامیه حقوق بشر جهانی تصریح شده است، می باشم. من این آزادی را لازمه حیات ملت ایران بشمار می آورم. چون هر اصلاح و اقدامی در هر زمینه بخواهد به نتایج مطلوب برسد، این آزادی و دمکراسی ضروری ست. فقط در سایه آزادی و دمکراسی ست که ملت ایران می تواند نیروی خلاقه خو را در ساختمان کشور بحد کمال بکار بگیردو ایرانی آباد و پیشرفته به دنیا عرضه کند.... انتخابات آزاد که باید مجلس ملی را بوجود آورد، باید بطور صحیح و بی طرفانه انجام شود.اینها مسائلی است که از سالیان گذشته برایشان فعالیت کرده ام»  (دفاعیات بیژن جزنی زمستان سال١٣٤٧)

  « مهمترین مسئله در کشور، مسئله آزادی و دمکراسی است. تکامل واقعی جامعه ایران در گرو حل مسئله آزادی و دمکراسی است. . آنچه کوشش من را بسوی خویش می خواند، آنچه همیشه اعتقادم بوده و هست، این بوده که باید در جامعه آزادی فردی و اجتماعی برای احاد ملت ایران تامین گردد. زیرا فقط در یک جامعه آزاد است که مردم با سرافرازی، مسئولیت خویش را درک کرده و نیروی سازنده خود را در جهت ترقی وتکامل جامعه به حرکت در خواهند آورد.جامعه بدون وجود آزادی و دمکراسی، هرگز موفق به تامین رفاه اجتماعی و توزیع عادلانه فرصتها و امکانات بین اکثریت مردم و تعدیل ثروتهای خصوصی بنفع عدالت اجتماعی نخواهد شد. مردم باید از طریق دمکراتیک بر سرنوشت و مقدرات خود حاکم باشند و از طریق تاسیسات دمکراتیک آنرا طلب کنند.»       (دفاعیات حسن ضیا ظریفی زمستان١٣٤٧) - (١)

جزنی در بحث ها، همیشه به اتفاق نظر کامل اش با حسن ضیا ظریفی تاکید فراوان داشت. فعالیت سیاسی این دو بویژه برای دستیابی  به آزادی و دمکراسی و تلاش برای انتخابات آزاد، نمی توانست بسادگی مبنای تفکری قرار بگیرد  که مشی مسلحانه و مبارزه مسلحانه توده ای را تنها راه حل جامعه و تاکتیکی برای تمام فصول معرفی می کرد.

از نظرات بعدی ضیا ظریفی نسبت به مشی مسلحانه و چگوگی تلفیق آن با مضمون دفاعیه او، متاسفانه خبر ندارم و تصور نمی کنم اثر مکتوبی نیز برجای مانده باشد.

جزنی، بعداز سیاهکل را ولی می توانم در نگاهم به این دوره از حیات سیاسی او توضیح بدهم. اشتیاق عمومی به نیروی اسلحه در عرصه جهانی، مشغله های فکری نامبهم خود بیژن در سالهای اولیه دهه چهل نسبت به انفلاب کوبا و بالاخره استقبال وسیع جوانان و جامعه روشنفکری ایران از مشی مسلحانه، جزنی را از ایده های اصلی اولیه اش جدا کرد و به دامن مبارزه مسلحانه کشید. بعلاوه اینکه بیژن از بعداز شکست حزب توده در سال ٣٢ به ضرورت تاسیس حزب سیاسی هرگز بطور جدی نیاند یشیده بود. هیچ ردپائی از این ضرورت در هیچکدام از نوشته های او نیست. بیژن در «مبارزه چگونه توده ای می شود؟» همانند احمدزاده ایده حزب سیاسی را به بعداز پیروزی جنبش مسلحانه توده ای سپرده است.

به این موارد لازم است به نگاه بیژن به مسئله «آزادی و دمکراسی» اشاره کنم. من فکر می کنم شاخص های «آزادی» و «دمکراسی» در فکر بیژن هنوز نهادینه نشده بود. وگرنه جنبش مسلحانه نمی توانست به این سهولت جزنی را تحت تاثیر خود قرار دهد و نمی داد. توجه داشته باشیم که  تلاشهای بیژن اگر به نیروی هدایت گر جنبش فدائی مبدل نشد اما، خود در طولانی شدن حیات مشی مسلحانه در این جنبش نقش بسیار بارزی ایفا کرده بود.

با این همه من هنوز تردید ندارم که جزنی اگر تا آستانه انقلاب در حیات می بود، به اندیشه های دوره نخست حیات سیاسی اش نردیک تر می شد. توجه و مهارت  او در هنر، ادبیات، فلسفه، تاریخ و حقوق از او یک شخصیت برجسته و هدایت گر در مسیر تحولات پایان دهه پنجاه ایران می ساخت. محتوای نبرد با دیکتاتوری فرد شاه

سازماندهی سیاسی در دوران پهلوی!

در دوران دیکتاتوری شاه، مبارزه سیاسی صرف آیا می توانست پایدار بماند؟ ادامه کاری سازمان، حزب  و تشکیلات سیاسی آیا می توانست حفظ شود؟ پاسخ هنوز برای بسیاری از دوستان ما منفی ست. آن زمان اما بیژن  راه حل های نوینی ارائه داده بود که سازماندهی سیاسی را حتی در شرایط غلبه جنبش مسلحانه،  کاملا امکان پذیر تصویر می کرد.

استناد من به عملی بودن تلاش برای ایجاد جریانات سیاسی در نظام پهلوی، توجه به آثار خود جزنی ست. او در عین مردود دانستن تشکیلات صرفا سیاسی  مخفی، نوعی تشکیلات نیمه علنی را مد نظر داشت که  در موازات با سازماندهی مسلحانه، می توانست در ارتباط نزدیک و مستقیم با مردم قرار بگیرد. 

«گروه های سیاسی- صنفی باید از تبدیل شدن به گروههای سیاسی مخفی قدیمی که تجربه، بیهوده بودن آنها را اثبات کرده است، بپرهیزند...این گروهها نباید فراموش کنند که علت وجودی -.آنها، ایجاد رابطه وسیع با مردم است. بنابراین نباید از برخورد با پلیس و لو رفتن احتمالی وحشت داشته باشند. هسته مرکزی گروههای سیاسی- صنفی و اعضای آنها بنا بر مسئولیت خود، در صورت بازداشت، مجازاتهائی را باید تحمل کنند. اگرچه این مجازاتهاقابل مقایسه با انتقامجوئی دشمن از چریکها نیست، ولی آنها باید آماده این فداکاری باشند. در اینجا نه فقط از «تیم» ، «خانه امن» خبری نیست. بلکه فرهنگ چریکی نیز در این گروهها نباید بکار رود. این گروهها برای سازماندهی حرکات عمومی باید از همه امکانات قانونی و حتی مذاکره با مقامات دولتی و مانند آن استفاده کنند.»   (بیژن جزنی، « چگونه مبارزه مسلحانه توده ای می شود.»)

به تصور من، این نگاه نه فقط در دوران خود تجسم واقع گرائی و جسارت فکری بوده است، که امروز نیز بسیاری از یاران ما را یارای طرح آنها نیست.

به هر رو کشور ما ایران، هم اکنون  در عرصه های حقوقی، رسانه ای،هنری و همچنین سیاسی و صنفی سراسر سرشار از این نوع «فداکاری» هاست. بسیارند روزنامه نگاران، حقوق دانان و فعالان سیاسی که هیچ تهدید مرعوب کننده ای نمی تواند آنان را از پیش برد اهدافشان باز دارد!

    

 ---------------------

(1)- بسیاری از دوستان ما هم اکنون نیز کوشش دارند، دفاعیات جزنی و ضیا ظریفی را دفاعیات حقوقی و محکمه پسند معرفی کنند. نمونه کار رسانه ای غیر حرفه ای که نشریه آرش در شماره ١٠٨خود، به آن اقدام کرده است. این تلاش نه فقط شخصیت این انسانهای راستین را زیر سوال می برد، که از حقیقت نیز بسیار بدور است. 

مطلقا فراموش نمی کنم روزهائی از تابستان سال ٥١ زندان قصر را که هنوز پای بیژن به این زندان نرسیده بود. مسئولین بالای سازمان فدائی در قصر یا بهتر بگویم ابدی ها، دانشجویان جوانی را که به مشی مسلحانه سمپاتی نشان می دادند، تشویق می کردند که در دادگاه نظامی از شاه تقاضای عفو کنند تا زودتر آزاد شوند و به سازمان فدائی بپیوندند!

وقتی جزنی پا به زندان قصر گذاشت این نوع دفاعیه نویسی تقریبا جا افتاده بود. اولین واکنش جزنی نقد کامل این تفکر بود. از دید او برخورد بظاهر تاکتیکی وکوتاه آمدن حتی در دادگاه های سربسته و بیان آنچه که انسان به آن اعتقاد ندارد، جز شکستن شخصیت فردی نمی تواند باشد. ما اول شخصیت جوانان را خرد کنیم و بسوی  سازمان هدایت کنیم.  بیچاره آن سازمانی که بخواهد چنین عضوگیری کند!

دیگر اینکه حزنی و ضیا ظریفی خود بهتر از همه بر این حقیقت واقف بودند که دفاعیات آنها خواهی نخواهی انتشار پیدا می کند و دفاعیات آنها برای بسیاری از جوانان الگوی فعالیت سیاسی خواهد گشت. همانگونه که خود من و دیگر یارانم در سال ٤٨ به این دفاعیات دسترسی پیدا کرده بودیم و ایده ها وافکار جزنی و ظریفی را با معیار آن دفاعیه ها قضاوت می کردیم.

نگاه دقیق تر به مضمون «آنچه یک انقلابی باید بداند» نوشته جزنی در زندان قم سال ٤٨ ، شباهت با ایدهای مطرح در دفاعیات جزنی و ظریفی را برای هر پژوهشگری آسان می کند. این نوشته دو سال بعد بنام صفائی فرهانی انتشار پیدا کرد.

جدا از همه اینها گویا خود جزنی بهتراز همه می دانست کسانی پیدا می شوند دفاعیات او را «تقیه مذهبی» یا آنگونه که نویسنده نشریه آرش طرح کرده است، فرار از اعدام تلقی کنند. بیژن خود از پیش خطاب به آنها می گوید:

«مبادا کسانی تصور کنند که من امروز بفکر بیان این مطالب افتاده ام. نه اینها حقایقی ست که زندگی گذشته من و موقعیت فعلی من موید آنست.» (بیژن جزنی همان دفاعیه زمستان١٣٤٧) 

   مصطفی مدنی

 ١٩ بهمن ١٣٩٢

   

افزودن نظر جدید