برای روشنی


جماعت مشعلی در دست می رفتند

شب از هر سو سیاهی را

        به جان زندگی می ریخت

کسانی خفتگی را

     درون بستر همواره ی تسلیم

و در گهواره ی تقدیس و تکرار خموشی

                                  می پرستیدند

و جغدان از نبوغ شوم خود مغرور

قصیده می سرودند از برای غلظت شب های دیجور

 

جماعت مشعلی در دست می رفتند

و دل هاشان تپیدن را

            برای روشنی می خواست

برای خواندن آواز سرخ زنده بودن

       و شعر آبی پرواز ها را سرودن

و گاه از روزنی پیغامشان تا خفتگان می رفت

و می لرزید بر تختش

یقین کهنه ی تسلیم

و اوراق زمان را دست شب جویان

و بوف و کرکسی در کسوت انسان

به سمت خفتگی می راند

به قعر مردگی می خواند

 

و دستان را به جرم مشعلی روشن

و چشمان را به تاوان شعاع نور را دیدن

و لب ها را به صرف واژه ای گفتن...

 

ولی شب همچنان تا هست

کسانی مشعلی در دست...

ویدا فرهودی

بخش: 

افزودن نظر جدید

دیدگاه‌ها

با سلام !
خوب بود ، آهنگین و دارای معانی آشنا و کلاسیک مانند "شب" و "نور" و "مشعل" و "سلطه" و "مبارزه" و "تسلیم" و ... !
من یاد این بخش از یک شعر از زنده یاد "طبری" افتادم که :
" دو ره در پیش
یا تسلیم
یا پیکارِ جانفرسا
ازآن راه خطا برگرد و
با همت بر این ره شو " .
.....

شاعر نیستم ، گاهی نکته هایی به ذهنم می آید ، عطری از رایحهء شعر بر آن میپاشم ، هدیه اش میکنم آنرا به کسی ، این یکی هم به شما :

وقتی میری سمتِ خودت
وقتی نظر نمیکنی بسمت من
چگونه میروی به دشت ،
در دلِ شب ،
بدونِ این چراغِ روشنایِ بی توقعی
که دوس داره چشمای خوب و روشنت
خوب ببینه ،
خوب پیش بری ،
بسمتِ آنچه دوس داری !?