مسئولیت فردی

 

سی و پنج سال از عمر جمهوری اسلامی گذشت. جمهوری ای که به بیدادگری شهره آفاق گشت، از کشته پشته ها ساخت، در چشم برهم زدنی سرزمینی پر ثروت را به افلاس و مردمی سربلند را به دریوزگی کشاند.

سی و پنج سال پیش، سازمانی که با آن زاده شدم، چریکهای فدایی خلق ایران، هفتمین سال مبارزات انقلابی خود را پشت سر گذاشته بود. هنوز به بلوغ سیاسی لازم نرسیده بود، اماچه آوازه نیکی داشت.

رسم است در هر سالگشتی به بررسی پرداخت. به چند و چون، به آراء و آرزوها. این مهم را به پژوهشگران و تاریخ نگاران دلسوز وا می گذارم و به نگاهی بر کارنامه سیاسی ام از سال ۱٣۵۹ تا ۱٣۶۱ بسنده می کنم. کارنامه ای که در پی یک دهه رزم علیه دیکتاتوری شاه و حامیان امپریالیست اش و به راه آزادی، انسانیت، عدالت اجتماعی، استقلال ملی و سوسیالیسم، چندی به سیاهی آلود. سیاهی باور به شب پرستان که دست در خون آزادی مردمان شستند و نان از سفره ها ربودند. شاید در زمانه ای که جهان در شعله رهیابی به رهایی از جنگ افروزی، کشتار، آوارگی، گرسنگی و بیداد بیعدالتی می سوزد، کنکاشی فردی در گذشته ها، خردک شرری باشد که می‌ توان بی‌اعتنا از کنار آن گذشت! اما درست روح همین زمانه است که مرا وا می دارد تا به خودکاوی بر آیم، از خطاهای خود نگذرم، خیره سرانه شانه بالا نیاندازم و بار وجدان را در پاسخ به مسئولیت فردی‌ام به سبکی پر کاهی نکاهم. با چنین نگاهی است که به بازبینی زندگی مبارزاتی ام در آن دوره و نیز بررسی متون سیاسی سازمان اکثریت نشستم. از این بازنگری، به ویژه در سالهای بحرانی تثبیت و تحکیم جمهوری اسلامی، اندوهی دلم را آکند که مپرس! فداییان خلق (اکثریت) کژروی سیاسی خود را مبنی بر اتحاد و انتقاد و شکوفائی جمهوری اسلامی، در پلنوم وسیع ۱٣۶۵ به نقد کشیدند. اما به باور امروزین من در این نقد به ریشه‌یابی بنیادین آن کژروی نپرداختند و به پیامدهای ویرانگر آن سیاستها در سطح جامعه و نیروهای ترقی خواه کشور بی‌اعتنا ماندند. رقابت جناحی و ضربات مهلک ناشی از آن بر پیکر تشکیلات داخل کشور، از جمله پیامدهای فاجعه بار آن‌گونه نقد بود. قصدم در این نوشتار پرداختن به چنین کار بزرگی نیست. تنها تکیه بر آن است که من هم درپی ریزی و پیشبرد کژرویهای سیاسی سهمی داشته ام. راست این است که هنوز بعد از گذشت بیش از سه دهه، هر زمان که به آن دوره می‌اندیشم و به خط مشی ای که نقطه سیاهی بر کارنامه من و سازمان چریکهای فدایی خلق ایران (اکثریت) بر جای نهاد، عرق شرم بر پیشانی ام می نشیند.

 

آری

من هنوز شرم دارم؛ از آن که یک دوره از زندگی سیاسی ام در توهم به نظام جمهوری اسلامی گذشت. این که در روی آوری و باور شماری از نسل انقلاب به این نظام خود کامه، آزادی ستیز، واپسگرا، و بی باور به استقلال ملی و عدالت اجتماعی سهم داشتم. از آن که ولایت فقها را جمهوریت و گامی به پیش در تاریخ میهن ام پنداشتم. از آن که در جبهه نیروهای مردمی برآمده از انقلاب بهمن ۱٣۵۷ دشمن را به جای دوست نشاندم. از آن که آزادی را، در آن هجوم هولناک اردوی مرگ ولایت به فردیت، آدمیت، مدنیت مدرن، هویت ملی، جان و خرد آدمی و به اختیار برگزیدن مردمان، قربانی یک پندار کردم. پندار «ضد امپریالیست» بودن نظامی که مبارزات استقلال طلبانه مردم ایران را تا حد شعار پوشالی «مرگ بر آمریکا» فروکاست. از آن که در وانفسای مبارزه «که بر که» پس از انقلاب، آب به آسیاب مرتجع ترین جریان در تاریخ معاصر ایران ریختم. و اسب خیال را در دایره بی روزن تئوری «راه رشد غیرسرمایه داری» و تز پیروی از «خط امام» جولان دادم.

من شرم دارم که به نعل و به میخ زدن‌های نشریه کار شماره ۱۲۰ به تاریخ چهارشنبه ۷ مرداد ۱٣۶۰ در گریز از محکوم کردن اعدام دگراندیشان نام مرا به خود دارد.

در این سال‌های سکوت و کاوش و اندیشیدن، در این روزگار سپری شده در تبعید، هر زمان سخنی از دهشتکده های جمهوری اسلامی در اوین و قزل قلعه و... می شنوم، هر بار پای سخن دردمندی جسته از کشتارگاه های جمهوری اسلامی می نشینم، از زندانها گرفته تا جبهه های جنگ خانمانسوز ٨ ساله، قلب ام تپشهای ناموزونی آغاز می کند. آتش به جانم می افتد: «سهم من در این هنگامه درد آلود چه بوده است؟» تنی چند از هم سازمانی هایم که از زندانهای جمهوری اسلامی جان به در برده اند، از ناباوری و «شوک زدگی» آغازینی سخن می‌گویند که در برابر شکنجه گران شان داشتند؛ نوعی از تخلیه روانی. آن‌ها با «انقلابی» پنداشتن بازجویان خود، آمادگی روحی و فکری لازم را در رودرروئی با فجایع اتاق‌های بازجوئی نداشتند. تاوان کژروی ها را می دادند. رنجی دوگانه هم از سوی همبندان و هم زندانبانان را تاب می آوردند. آن‌ها تازیانه می‌خوردند و می ایستادند، اما در افشای شقاوت در درون و بیرون از زندان مردد می ماندند و سر آخر سیاست سکوت پیشه می کردند. اندوه و شرم خواب از چشم ام می رباید هر گاه که به سهم خود در سرگردانی این جانهای ترد عاشق می اندیشم.

اندوهگین ام از این که بر تجربه خونبار ملت‌ها در درازای تاریخ دیده فرو بستم. دین سالاری، تمامیت خواهی، استبداد فقاهتی، چنگ اندازی انگلی ترین بخش سرمایه داری به ثروتهای ملی ایران را در هاله کژفهمی از مبارزات ضدامپریالیستی پوشاندم. حتا فریاد آزادیخواهی زنان کشورم را در نفی حجاب اجباری، از حافظه‌ تاریخی ام ستردم . در ردیف اول مسئولیت شعبه زنان سازمان اکثریت، تحکیم بیش از پیش مردسالاری را نادیده گرفتم، فریاد حق خواهی زنان را در برابر انواع تبعیض جنسیتی، چنان که باید و شاید، نشنیدم و از کنار آن گذشتم. بدین سان در تحکیم پایه‌های نظامی واپسگرا سهم گرفتم. عضو پرتأثیر سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت) در تدوین سیاستهای کژروانه نبودم! اما آگاهم که امید بستگان به سازمان اکثریت در اجرا و ترویج آن سیاست‌ها بر پایه عاطفه و اعتماد به شخص من نیز گام زدند. همین بس در سنگینی بار وجدان!

خوشبختانه عمر این کژروی در زندگی سیاسی ام کوتاه بود. و خوشحال هستم که با درس آموزی از گذشته از جریان اصلاح طلبی فاصله گرفتم و به جنبش مستقل تساوی خواهانه، آزادی جویانه و انسان گرایانه ای امید بسته ام که در اعماق جامعه جاری است. عمیقاً این گفته مردمی را باور دارم: «ماهی از سر گنده گردد نی ز دم» .پس در یافته ام که هیچ تحول پایداری از راه حمایت از این یا آن جناح حکومت به دست نخواهد آمد. بر عکس این جنبشهای اجتماعی اند که با پیشرفت هوشمندانه و هدفمند خود، و نیز سازمانیابی مقاومت توده‌ای در برابر تعرض ارتجاع حاکم به حقوق و آزادیهای فردی و اجتماعی، فرهنگی، ملی و قومی، جنسیتی و مذهبی، حافظان نظم موجود را به عقب می رانند و راه ترقی جامعه را هموار می سازند. امیدوارم بتوانم در حد توان خود در خدمت این جنبش قرار گیرم.

بر این باورم که در راه بر چیدن نظام جمهوری اسلامی و استقرار حکومتی دموکراتیک و سکولار در ایران، هر گاه سیاست عملی بر مبانی روشن اخلاقی استوار نباشد، هر گاه منافع تنگ گروهی و جناحی جای منافع عمومی را بگیرد، هر گاه وجدان قربانی مصلحت و مهر، قربانی خشک اندیشی شود، هر گاه نه به نیروی متشکل مردم ترقیخواه بلکه به «بالائی ها» تکیه شود، در به همان پاشنه ای خواهد چرخید که دمار از روزگار مردم در آورده و در می آورد.

نا گفته نباید بگذارم که این سال‌های تبعید در اروپا، کناره گیری از سازمان فداییان (اکثریت) و گونه‌ای گریز از دنیای سیاست عملی را برایم به همراه داشت، ناباوری نسبت به گروه‌های سیاسی موجود در صحنه، میل به شرکت و فعالیت در این تشکل های پایدار و ناپایدار را از من سلب کرد. در این سالها تنها به ندای وجدان گوش سپرده ام و آنچه در مکتب انسانگرا، تساوی خواه و آزادی جوی مارکسیسم آموخته ام. از این پس نیز بر سر آنم که این آرمان‌ها و ایده‌آل‌های نیک را به پای هیچ سیاستی که در حرف و در عمل به آزادی، برابری و کرامت انسان وفادار نباشد، قربانی نکنم.

تاریخ جانبازی‌ها و خدمات صادقانه فدائیان را در راه بهروزی مردم ایران ارج می نهد، اما چشم بر خطا نیز نمی پوشد.

 

زیر نویس

کار، ارگان سراسری سازمان فداییان خلق ایران( اکثریت )، شماره ۱۲۰، چهارشنبه ۷ مرداد ۱٣۶۰

لطفاً رجوع شود به ص. ۱۷ پاراگراف سوال و جواب مربوطه

راهنما. آرشیو اسناد اپوزیسیون

http://www.iran-archive.com/

افزودن نظر جدید

دیدگاه‌ها

رفیق رقیه دانشگرای گرامی . نوشته تان را با دقت خواندم و به دل نشست و در این پشیمانی از گذشته سازمان شما تنها نیستید من و شاید خیل دیگری از اعضا سازمان هم هستند متاسفانه این لگه سیاه با هر انتقادی پاک شدنی نیست و در تاریخ سازمان ماندگار شد و شمشیر داموکلسی شد برای سازمان در هر مقطع زمانی ، اولین و آخرین باری که شما را از نزدیک دیدم در کنگره دوم سازمان بود از آن زمان تاکنون دورانی را سپری کردیم ، دورانی که سازمان اکثریت چرخش های مثبتی از خود نشان داد اما هنوز نتوانست یک بیماری را از خود بزداید و آن نگاه و تفکر راست به اصطلاح حامی اصلاح حات میباشند که عکس برگردان شگوفایی جمهوری اسلامی از گذشته است که این بار با رنگ و نقش دیگری خود را نشان میدهد که هنوز هم متاسفانه در سازمان اکثریت لانه کرده و مانع بزرگی از تغییرات در درون سازمان میباشند این تفکر بغایت راست آب ها را گل آلود میکنند و گاهی تحت پوشش عقلانیت و دموکراسی صدای مخالف را بی صدا میسازد ؟! با صدای بلند همه جا حضور خود را نشان میدهد. برای سازمان اکثریت فقط یک راه باقیست و آن بازنگری دوباره از عمل گرد فعلی خود و مرزبندی با این نگاه راست که بیشتر اوقات کاتولیک تر از پاپ میشوند ؟ انتقاد از خود لازمه وجودی نگاه به گذشته و حرکت به جلوست . خانم دانشگری گرامی برای شما آرزوی سلامتی دارم و امید به دیداری دوباره

هرگز چهره اشتی ناپذیر و دلیر شما را در گرد همایی دانشگاه(تحریم مجلس موسسان بگمانم)فراموش نمی کنم .همراه اقای مدنی واندیگری که خشم ورنجش را در مشتهایش داشت .بگمانم جنوبی بود

ﺑﺎ دوﺭﻭﺩ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ,و ﺻﺪاﻗﺖ ﺗﺎﻥ,
ﻛﺎﺵ ﻫﻤﻪ ﺭﻫﺒﺮاﻥ ﺳﺎﺯﻣﺎﻥ اﻳﻦ ﺷﺠﺎﻋﺖ و ﺻﺪاﻗﺖ ﺷﻤﺎ ﺭا ﺩاﺷﺘﻨﺪ, و ﻣﺴﺎﻳﻞ ﺭا ﺑﺎ ﻣﺮﺩﻡ ﺷﺎﻥ ﺩﺭ ﻣﻴﺎﻥ ﻣﻴﮕﺬاﺷﺘﻨﺪ,

رقیه دانشگری گرامی! خوشحال هستید که با " که با درس آموزی از گذشته از جریان اصلاح طلبی فاصله گرفتید. اما واقعیت این است که شما زمانی از سازمان و به طور کلی هر گونه فعالیت سیاسی دست کشیدید که در سازمان اکثریت هواداران اندیشه ندامت از گذشته ـ گرایش امروز شما ـ دست بالا را داشتند. نمونه اش همه رویدادهای کنگره اول و شاهدان زنده اش رفقای حاضر در سازمان! دوست عزیز شما دفاع جانانه و صادقانه تان را از مبارزه چریکی، پس از آن حمایت های پیگیر و ایضاً باز هم صادقانه تان را از خط امام اگر بیاد بیاورید ، به نظر می رسد مهمترین درس از گذشته باید قضاوت بی شور و شیفتگی باشد. این ادعانامه ای که شما نه فقط علیه خود که بلکه علیه بخشی از تاریخ مبارزه صادر کرده اید، کمتر برخورد سیاسی و بیشتر ابراز احساسات امروزین شماست.

خانم دانشگری محترم
ان خطا این گوشه گیری تان را توجیح نمی کند . بیاد اورید در سطح جهان نیز بوده و هستند چپ هایی که مشابه همان خطاهای مورد نظر تان را مرتکب شده و یا می شوند . هنوز هستند چپ هایی که رژیم های مستبد ؛ ادمکش و ضد بشری نظیر اسدها و یا صدام حسین ها و ...را با توجیه ضد امپریالبسی تایید می کنند . خوب است که شما پس از دوسال نظرتان را اصلاح کردید ؛ خیلی ها هستند که خود را چپ می دانند ولی کماکان در دام ان گونه خطاها هنوز اسیرند .

فران عزیز
اگر شما را تا سال 1358 رفیق خطاب میکردم بر این باور بودم که تعینات و تشخصات یک فدائی را دارا بودید.از آن مقطع به بعد دیگر برای من وجود خارجی نداشتید.اما امروز من به خودم جرات دادم تا به شما بگویم که رفیق فران دستت درد نکند.همین

با سلام !
زندگی ، گاهی چنان عرصه را بر انسان ، بخصوص فعالانِ عرصهء سیاست تنگ میکند که ظاهراً راهی برای خلاصی از آن متصور نیست .
دشواریها و درشتی های طبیعیِ حیاتِ انسانی وقتی با ظلم و ستم و بی عدالتی و نابرابری های اقتصادی و اجتماعی نیز همراه میشود ، آنچنان نمای نازیبا و ناخوشایندی از زندگی میسازد که بسیاری را بر سر دو راهی بودن با نبودن قرار میدهد !
انسانهای حساس و متعهد نسبت به همنوعان در این موقعیت ها ، سرمایهء اصلی خویش را که عمر و زندگی ایشان است ، صرف مبارزه علیه آنهمه کژی ها و ناراستی ها نموده و در این مسیر ، متحمل محرومیت ها ، آسیب ها ، خطرات و مخاطراتِ طاقت سوزی میگردند و بسیاری نیز جان گرانمایهء خویش از دست میدهند !
از فراز و نشیب های این راه ، از ظرافت ها و ضخامت های آن ، یکی هم احساسِ سرخوردگی و یاس و دل زدگیِ ناشی از نابرابری نبرد و سرکوبِ سنگین و دور بودن و حتی ناپیداییِ افقِ مطلوب است !
انسانِ های خوب و دوست داشتنی مانند خانم "رقیه دانشگری" و تمام فعالانِ این عرصهء پر خطر ، با خطاهای بسیار یا خطاهای اندک ، گرامی و قابل احترام و تجلیل میباشند . مهم آن است که یادمان باشد با چه انگیزه ای و برای چه هدفِ مهم و مطلوبی پا در این راه گذاشته ایم !
انچه قابلِ نقد است اندیشه و افکار است و آدمیان ، بخصوص فعالان قدیم و جدید ، قابل احترام و تکریم میباشند ، بالاخص چهره هایی که جلوه های نیکویی در دل و جانِ مردان و زنانِ پیکارگر و مبارز و مجاهد داشته و دارند ، چه رسد به نسلِ فداییان خلق و نادره افرادی از ایشان که همراه و همسنگر و هم بندِ چریکهای فدایی خلق بوده اند !
بر شما رزمنده زنِ دلاورِ عرصه سیاست ، علیرغم همهء خطاها ، خستگی ها و رنجوری ها یتان ، درود میفرستم و امیدوارم در این ایامِ توجه به گذشته ها و کوتاهی ها ، عزم خود را بر ثبتِ جسورانه و بی پروایِ خاطرات تلخ و شیرین از دورانی که پشت سر گذارده اید جزم نمایید تا ثبت در تاریخِ پر تلاطم اما عمدتاً "ناپیدا" ی این خطه از جهان گردد !
قدردان تلاشهای پیشین و اکنونی شما در راه سعادت مردم این سرزمین هستیم ، خاطر شما برای ما عزیز و خواستنی بوده و هست . که از حدود 7 میلیارد انسان بر خاکِ این تنها کرهء قابلِ زیست ، تنها "رقیه دانشگری"ِ "واقعاً موجود" ، شما هستید ، و هیچکس بیشتر از شما از شما نمیداند .
ما را ، هموطنانت را ، رهپویانِ عدالت را ، شریکِ دانسته های خود کنید !
سلامت و تندرست باشید !

با سلام !
زندگی ، گاهی چنان عرصه را بر انسان ، بخصوص فعالانِ عرصهء سیاست تنگ میکند که ظاهراً راهی برای خلاصی از آن متصور نیست .
دشواریها و درشتی های طبیعیِ حیاتِ انسانی وقتی با ظلم و ستم و بی عدالتی و نابرابری های اقتصادی و اجتماعی نیز همراه میشود ، آنچنان نمای نازیبا و ناخوشایندی از زندگی میسازد که بسیاری را بر سر دو راهی بودن با نبودن قرار میدهد !
انسانهای حساس و متعهد نسبت به همنوعان در این موقعیت ها ، سرمایهء اصلی خویش را که عمر و زندگی ایشان است ، صرف مبارزه علیه آنهمه کژی ها و ناراستی ها نموده و در این مسیر ، متحمل محرومیت ها ، آسیب ها ، خطرات و مخاطراتِ طاقت سوزی میگردند و بسیاری نیز جان گرانمایهء خویش از دست میدهند !
از فراز و نشیب های این راه ، از ظرافت ها و ضخامت های آن ، یکی هم احساسِ سرخوردگی و یاس و دل زدگیِ ناشی از نابرابری نبرد و سرکوبِ سنگین و دور بودن و حتی ناپیداییِ افقِ مطلوب است !
انسانِ های خوب و دوست داشتنی مانند خانم "رقیه دانشگری" و تمام فعالانِ این عرصهء پر خطر ، با خطاهای بسیار یا خطاهای اندک ، گرامی و قابل احترام و تجلیل میباشند . مهم آن است که یادمان باشد با چه انگیزه ای و برای چه هدفِ مهم و مطلوبی پا در این راه گذاشته ایم !
انچه قابلِ نقد است اندیشه و افکار است و آدمیان ، بخصوص فعالان قدیم و جدید ، قابل احترام و تکریم میباشند ، بالاخص چهره هایی که جلوه های نیکویی در دل و جانِ مردان و زنانِ پیکارگر و مبارز و مجاهد داشته و دارند ، چه رسد به نسلِ فداییان خلق و نادره افرادی از ایشان که همراه و همسنگر و هم بندِ چریکهای فدایی خلق بوده اند !
بر شما رزمنده زنِ دلاورِ عرصه سیاست ، علیرغم همهء خطاها ، خستگی ها و رنجوری ها یتان ، درود میفرستم و امیدوارم در این ایامِ توجه به گذشته ها و کوتاهی ها ، عزم خود را بر ثبتِ جسورانه و بی پروایِ خاطرات تلخ و شیرین از دورانی که پشت سر گذارده اید جزم نمایید تا ثبت در تاریخِ پر تلاطم اما عمدتاً "ناپیدا" ی این خطه از جهان گردد !
قدردان تلاشهای پیشین و اکنونی شما در راه سعادت مردم این سرزمین هستیم ، خاطر شما برای ما عزیز و خواستنی بوده و هست . که از حدود 7 میلیارد انسان بر خاکِ این تنها کرهء قابلِ زیست ، تنها "رقیه دانشگری"ِ "واقعاً موجود" ، شما هستید ، و هیچکس بیشتر از شما از شما نمیداند .
ما را ، هموطنانت را ، رهپویانِ عدالت را ، شریکِ دانسته های خود کنید !
سلامت و تندرست باشید !

رقیه دانشگری عزیز، شما بخاطر 2سال و نیمی که خط مشی سازمان را غلط یافته اید، سیاست را بوسیده و کنار گذاشته اید؟ نفی همه چیز آسان است شما بگویید آن زمان کدام سیاست درست بود و چرا با وجود سازمان های مختلف اپوزیسیون که برخی همان زمان نظر شما را نسبت به استراتژی سازمان داشتند، چیز دیگری پیش نرفت؟ البته حق شماست که بخواهید صرفاً از منظر عاطفی به مسئله نگاه کنید اما شما هنوز به مارکسیسم وفادارید و دیده اید که سیاست حمایت از امریکا ستیزی جمهوری اسلامی خط مشی همه ی پیروان این مکتب در تمام جهان بود. چگونه است که شرم شما تنها متوجه خط مشی سازمان است؟ چگونه است که مارکسیست های جهان به این شرم نگرویدند؟ مشکل بینشی در کدام بخش از مجموعه ما و آنهاست؟

هنوز هم از مردم عزیز ایران جدایی تا کی جدایی...جنبش 92 را ندیدی جنبش سبز مردم را تنها میگذاری ....!

رفیق گرامی رقیه دانشگری- ما چه کار کرده ایم که شرمنده و شرمسار باشیم – آیا آدم کشته ایم به کسی خیانت کرده ایم حق کسی را خورده ایم به آرمانمان پشت پا زده ایم – مرتکب چه گناه بزرگی شده ایم که باید اکنون خجالت بکشیم –
بنده یک هوادار ساده بوده و هستم از زمانیکه خودم را شناختم و تا حدودی با مسائل سیاسی و اجتماعی آشنا شدم ودر انقلاب 57 بیست سال داشتم معتقد بوده و هستم که قشر روشنفکر جامعه از طبقه خرده بورژوا بوده و هر آن امکان دارد به طرف طبقه مرفه یعنی بورژوا سقوط کند و همچنین اقای خمینی و یارانش از طبقه خرده بورژوا بوده وطبق آموزه های آن زمان و اعتقاداتی که داشتیم باید از کارهای مترقی خرده بورژوا در
مقابل بورژوا و سرمایه داری وابسته حمایت می کردیم حال ما اگر از کارهای مثبت حاکمیت حمایت نمی کردیم آنموقع جناح مرتجع به قدرت نمی رسیدند؟اگر همه را به یک چوب می راندیم و در مقابلشان مثل سایر گروه ها می ایستادیم آنموقع حتما انقلابیون به قدرت می رسیدند؟
بنده از رفقای شهیدمان علی اکبر صفائی فراهانی و یارانش یاد گرفته ام که به روی خلقم اسلحه نه کشم – آیا به خاطر دفاع از خلق می توانیم خلقمان را به خاطر نا آگاهی در مقابلمان ایستاده اند به کشیم؟ بنده در سال 60 در زندان تبریز بودم و هر روز ساعت 10 شب شاهد اعدام دوستانمان از سایر گروه ها منجمله اقلیت ها و پیکاریها و مجاهدها و کومله و دموکراتها بودم- ما چه کار می توانستیم بکنیم که این دوستان اعدام نه شوند ؟ رفیق گرامی باید توضیح به دهید ما چه کار می کردیم که نکردیم – اگر سازمان اکثریت آن زمان موضع درست نداشت الان بنده و هزاران مثل بنده اکنون زنده نبودندو مثل سایر دوستان اعدام شده بودیم –
شما در داد و بیداد خانم ویدا حاجبی تبریزی گفته اید که از خون کسانی که در زمان رژیم شاه شهید شدند و رفتند هزاران لاله نروئید و جامعه به آگاهی نرسید آنوقت انتظارداشتید ما در مقابل جمهوری اسلامی اسلحه برمی داشتیم و جامعه را به آگاهی می رساندیم ؟ بنده به شما همیشه افتخار کرده و خواهم کرد ولی خواهش میکنم توضیح دهید در آن زمان چه کار باید می کردیم که مملکت به این روز نه اوفتد؟