جاودان

به یاد ماندگار منصور کوشان

 دیواری از کلام، عجب بی صدا شکست

آرش نشان دریغ که در غربتش نشست

شیدای شعر رفت و سخن ها نگفته ماند

بغضی ز بهت ماند و لبانِ چکامه بست

چیزی ز عشق کم شد و کلک ظریف ذوق

در واپسین بهار ز دیدار گل گسست

چیزی نمانده است دگر از حضور او

نفرین به مرگ باد که جانها ربود و خست

شد چیره گرچه پنجه ی زشتش به جسم یار

او با مرام آرشی اش زنده ماند و هست

آزاده رَست، رهید ز تزویر زهد پیر

شد جاودان ستاره و بر کهکشان نشست

زمستان۱۳٩٢

 

افزودن نظر جدید