"آن زنٍ دیگر"


در كوره راه هایی كه به زمینهای بایر و یا كشت و زرع شده می رسند، آخر شهرك ولی عصر، آنجایی كه باید كوره پزخانه ها را طی كنی، در آخرین ردیف كوچه ها، در آخرین كوچه خانه های ساخته شده در خارج از محدوده تهران را می بینی. خانه هایی كه در عرض یك شب یا چند شب مخفیانه ساخته شده اند تا مبادا شهرداری در نیمه راه ساخت، آنها را ویران كند. البته كه دادن رشوه به ماموارن شهرداری هم در ساخت این خانه ها بی تاثیر نبوده است؛ تا چشم بر هم بگذارند و اجازه دهند كه بی سرپناهی سر پناهی یابد، هر چند خالی از امكانات اولیه زندگی انسانی.

در این خانه ها زندگی در جریان است. من یك سالی در دوران مخفی در یكی از این خانه ها زندگی می كردم. در این جا با فقر فرهنگی و مالی مردم سرزمینم بیشتر آشنا شدم. به كوچه كه وارد می شدی زنی در سرما و گرمای تابستان با شلنگ آب بچه هایش را در همان بیرون خانه می شست. دیگری بیغوله ای را به مغازه تبدیل كرده بود، که مایحتاج اولیه را می شد از آنجا خرید و مجبور نبودی حداقل یك ساعت پیاده بروی تا به خیابان اسفالت برسی. از مغازه كه رد می شدم، خانه ی دیگری بر سر راه من قرار داشت كه وضع نسبتاً بهتری نسبت به بقیه خانه ها داشت. خانه ای كه ما اجاره كرده بودیم درست چسبیده به این خانه بود و از آن طرف هم دیوار به دیوار خانه ی دیگری بودیم كه فقر در آن بیشتر به چشم می خورد. اما داستان من مربوط به خانه ای ست كه در آن محل همچون نگینی می درخشید؛ نه تنها به خاطر سرووضع مرتب تر خانه، بلكه چون زنی كه در آن خانه به همراه شوهر و سه دخترش زندگی می كرد، زن زیبایی بود. با توجه به رفتار آزاد و بی قیدوبندی كه داشت من همواره متعجب بودم كه او چرا اینجاست.

نام زن طیبه بود. او علاوه بر زیبایی، خوش سخن و خوش بیان هم بود و بیشتر اوقات روی دیوار خانه می نشست و با همسایه ها صحبت می كرد و همه ی كوچه و رفت وآمدهایش را زیر نظر داشت. اما همیشه صدایش كه فحشهای هرزه و ركیك به یكی از دختران می داد در حیاط شنیده می شد. دختر بزرگتر كه من او را زهرا می خوانم، دختر ده یازده ساله ی لاغر و سیه چرده ای بود كه از زیبایی بهره ای نداشت. او همیشه مرتب و آراسته بود. خانه هم همواره تمیز و مرتب بود و من فكر می كردم طیبه خانم با این كه همه اش در فكر خودنمایی و دلبری است چگونه می تواند بچه ها را این قدر آراسته و مرتب نگه دارد. او در رابطه و سخن گفتن با مردها هم با توجه به آن محیط بی پروا بود و از تمام زیبایی و خصلتهای زنانه اش در موقع صحبت استفاده می كرد. زنهای همسایه با این كه می توانستی دلخوریشان را نسبت به او ببینی اما در عین حال از او می ترسیدند. شوهرش محرم نام داشت و من بندرت می توانستم او را ببینم. اولین بار كه او را دیدم دریافتم كه زهرا درست چهره و همان سیه چردگی پدر را دارد. محرم اكثراً خانه نبود. این كه چه شغلی هم داشت معلوم نبود. دو دختر دیگر، یکی هشت ساله و آخری دو یا سه ساله بود. آنها به زیبایی طیبه نبودند اما با زهرا هم متفاوت بودند، ولی هیچ كدام پوست سفید و روی زیبای طیبه را نداشتند.

یک روز که طیبه باز روی دیوار نشسته بود، با او همصحبت شدم، و بار دیگر و بار دیگر. كم كم از شوهرش محرم تعریف كرد. می گفت كه شبها در كوچه ها گشت می زنند و نگهبانی می دهند. و داستانها می گفت از قول او كه زیر پنجره اتاقهای مردم گوش می ایستند و چه رازها كه می فهمند و از چه ها که باخبرند. خوب، این رازها بیشتر موارد خنده داری را شامل می شدند، كه به زن و شوهرها مربوط اند. روزی از من پرسید: "چرا گوشهایت را سوراخ نمی كنی؟" گفتم: "كلاً از گوشواره و زینت آلات كه بخودم آویزان كنم خوشم نمی آید." در مقابل اصرار او تن دادم كه او گوشهایم را سوراخ كند. به این ترتیب پایم به خانه او باز شد. همه جا مرتب و در نهایت سلیقه و نظم بود، كه تا حدی با توجه به بودن سه بچه برای من عجیب بود. زهرا را صدا زد و از او خواست كه نخ و سوزن را بیاورد و مرتب دستور پشت دستور بود كه او به زهرا صادر می كرد و او درست مثل كنیزی بی هیچ حرف و سخن و تغییری در قیافه، انجام می داد و پس از آن دست به سینه و سر بزیر منتظر دستور بعدی طیبه می ماند. بقچه هایی كه لباس ها را در خود جا داده بود چنان با نظم تا خورده و سنجاقی بر آنها نشسته بود كه گویی كسی با خط كش آنها را اندازه زده بود، ولی طیبه با هر باز و بسته كردن بقچه ها رو به زهرا با توهین و تحقیر و گفتن این كه "تو آدم نمی شوی" از طرز جمع و جور كردن آنها ایراد می گرفت و نگاه های غضبناكی به او می انداخت. با نگاه از من هم تایید می خواست. دو دختر دیگر البته كمی آزادتر بودند و به بازی و سرگرمی، كه البته بی صدا بود، مشغول بودند. ولی با هر فریاد طیبه از ترس به هم می چسبیدند و به زهرای بی نوا با حسی از ترس و همدردی می نگریستند. بالاخره طیبه گوش مرا با سوزن و یك نخ لحاف دوزی در نهایت شقاوت سوراخ كرد و من كه باردار هم بودم در جا لرزیدم. اما این ماجرا باعث شد كه او كمی بیشتر با من احساس صمیمیت كند.

در یكی از روزهایی كه صحبتهای ما پیرامون مسایل روزمره گل انداخته بود، من از او پرسیدم كه چرا بچه ها به مدرسه نمی روند؟ و او داستان زندگی اش را برایم چنین تعریف کرد:

"می دانی اینها بچه های من نیستند. بچه های شوهرم، محرم اند؛ از زن اولش. من خودم بچه دار نمی شوم. وقتی با محرم آشنا شدم او زن داشت و خانمش سر بچه دوم حامله بود. محرم آنها را در روستایی در آذربایجان نگه داشته بود و گاه گاه به آنها سر می زد. تا این كه من از او خواستم بچه ها را بیاورد پیش من. می دانستم تا بچه ها آنجا باشند، او مرتب به بهانه بچه ها به روستا می رود و زنش را می بیند. با هزارویك ترفند او را راضی كردم كه بچه ها را بیاورد. اما اول زهرا را آوردم، چون دومی تازه به دنیا آمده بود و شیر می خورد و تازه احتیاج به رسیدگی و شب نخوابی هم داشت. دختر دومی را وقتی سه ساله بود و دیگر از آب و گل در آمده بود، آوردم و برایش به اسم خودم شناسنامه گرفتم. از محرم خواستم كه حالا او را طلاق بدهد. یك بار در این رفت و آمدن ها باز زنش حامله شد و من آن زن را بخانه آوردم و اینجا مواظب بودم كه محرم سر وقتش نرود. جایم را دم در اتاق او و دخترهایش می انداختم تا هر حركتشان را زیر نظر داشته باشم و زمانی كه موقع زایمانش شد او را خودم به بیمارستان بردم و با دفترچه بیمه خودم او را بستری كردم و عملاً بچه سوم را به اسم خودم زدم. محرم هم از همان بیمارستان او را طلاق داد و روانه روستایش كرد. از آن موقع بچه ها اینجا هستند. مدرسه هم اگر بروند، دختر اند، می خواهند برای پسرها نامه نویسی كنند؛ لازم نكرده چشم و گوششان باز شود."

در تمام مدت طیبه با خنده و این كه كارش را با زرنگی انجام داده است و با شهامت است، پرده از روی شقاوت و بیرحمیهایش برمی داشت و من كه هم می خواستم بشنوم و هم از این همه ظلم و بی قانونی متعجب بودم، فقط به او نگاه می كردم و سر تكان می دادم. شاید او همین ها را دلیل تایید من از کارهایش می دانست و بیشتر می گفت. در نهایت هم با غش غش خنده از این كه توانسته بود پای "آن زن" دیگر را از زندگی محرم ببرد به صحبتش پایان داد. من ماندم، متحیر و حیران، با زنی كه وجود نداشت. اما حق و حقوقش، بچه هایش، خانه اش، زندگی اش و آرزوها و حسرتهایش، که بر سر آن خانه پرسه می زدند.

افزودن نظر جدید

دیدگاه‌ها

این واقعه نه تنها در هر ناکجا آباد ایران اتفاق افتاده و می‌افتد،بلکه هستند زنهای ایرانی‌ که در همین اروپا چنین دوز و کلک هایی را انجام میدهند و به حساب زرنگی و شهامت خودشان میگذارند و این‌ها کم نیستند.اما روی دیگر سکه سهم و نقش مردان این حوادث است که نباید نادیده گرفته شود.مردان بی‌ اراده و شخصیتی‌ که نه تنها یک روستایی ساده نیستند،بلکه مردانی هستند که خود را مدعی و پیشگام اهرم تغییر اجتماع به سمت آزادی و دموکراسی و تساوی حقوق می‌دانند!!