آزادی، دموکراسی، و باز سازی واقعیت در رهگذر اندیشه

سرمایه داری بعنوان محمل استقرار صنعت

عناصر و عوامل مدرنیسم

ما در ایران یک مشگل بزرگ داریم که اعتقادی کردن همه چیز است.  از یکسو، "نظر" (ایده) را اعتقادی میکنیم، و از سوی دیگر، "عمل" (اکشن) را اعتقادی میکنیم.  این اقدام هم، در سراسر و بطن همگان، و فرهنگ ما قرار دارد.  باین معنی، در حقیقت، اگر بزبان "سکولاریون" بگوییم، تمام جامعه باید "سکولاریزه" شود، و از این بابت ما از یکسو "اعتقادیون" را نداریم، و در سوی دیگر "نا اعتقادیون" که بعد یک عده یکطرف، وعده دیگر طرف دیگر را انتخاب کنند. 

منظور چیست.

قبل از اینکه بیشتر به عمق برویم، مایل هستم که نشانی این وضعیت را در جهان بدهم.  در جهان ما، تنها، دو کشور داریم که بە اصطلاح فوق، هیچ چیز را اعتقادی نمی کنند.  این دوکشور، انگلیس و ایالات متحده آمریکا هستند.  دراین دو کشور، "نظر" نظر است، و "عمل" عمل است، زندگی هم، حاصل تمایز وتقابل، و آمیختگی و وحدت پیوسته این دو می باشد.  درسایر مناطق، ما با چنین ویژگی یی روبرو نیستیم.  حتما بسیاری فریادشان در خواهد آمد؛ تنها در این دو کشور، اصولا"، صحبت از آزادی و دموکراسی ، هم یک روند عینی است، وهم یک روند ذهنی، و هم آمیزش اینها در روند عمومی حیات اجتماعی می باشد.  پس بنا براین تعبیر، سایر کشورها، نتیجتا هم شامل کشورهای بە اصطلاح پیشرفته صنعتی هستند، وهم کشورهای انتهای تحتانی یا "باستانی" (که در حقیقت، نباید کشور خوانده شوند- مثلا عربستان یک قبیله است که روی عادت امروزی، کشور مینامیم)، وهم کشورهای در حال پیشرفت یا صنعتی شدن و مشابه که در مجموع، شامل سایر مناطق جهان می شوند.

بطور مثال، آلمان یک کشور آزاد دموکراتیک محسوب نمیگردد، بلکه یک کشور "مهندسی- فنی" است.  در اینجا، همانطور که یک پیچ شماره بیست نمیتواند یک پیچ شماره پنج محسوب شود وجانشین یکدیگرشوند، یک فرد هم نمیتواند غیرغیر خود تصور شده و در جایگزینی شرکت کند (عدم تمایز و تفکیک "بودن" از "چگونگی بودن").  تازه این راجع به کشوریست که بزرگترین فیلسوفان را تولید کرده است.

لازم است تاکید شود که دراینجا، تنها برخوردی تشریحی داریم و نه ادراکی متکی برعلت و معلولها.  ولی یک علت کلی وعمومی را میتوان چنین بیان کرد که چگونگی خروج یا عدم خروج، و یا گذار از پیش صنعتی به صنعتی در ریشه این تفاوتها قرار دارد (گذار از طبیعت به جامعه) – گذار از "داده شده" به "تولید شده".

انگلیس خودش هم نمیدانست چه بر سرش میگذرد و یا باصطلاح می آمد، و آمریکا هم با آن ارثیه شروع شد و یکی یکی شکل گرفت.  بهمین دلیل، از بین بردن اهالی بومی یا تسخیر مطلق آنها به یک ضرورت عملی تبدیل شد – بزبان کانتی، در حوزه "عقل عملی" یا حوزه عمل و عکس العمل ها، که همان تدایی گرایی روزمره که تدبیر می نامیم.  بومیان جمع بودند و پس اجبارا مقاومت محسوب میشدند، درحالیکه تازه آمریکاییان نخستین مقاومت متقابلشان، همان روندی بود که هم بودنشان وهم شدنشان بود، و هم روند وحدت و تمایز آنها.  در فیلمهای کابویی، یا نشاندهنده این دوره، همه اتفاقات یک تنه پیش می آیند.  برای اینها، این خود آزادی و دموکراسی بود.  اینها از خود بخودی طبیعت نمی آمدند، از جنگ استقلال می آمدند، بە این معنی، بومیان و آمریکا یی انگلیسی ها هردو وجودشان نمیتوانست امکان تداوم بیابد. هردو کشور – ایالات متحده و انگلیس- از خود خارج شده بودند (روند اکسترنالیزایشن) و به وجود عینی خود اگاهی یافته بودند- هردو محصول بودند، و تنها با تولید، میتوانستند امکان بقاء و تبعا پیشرفت پیدا کنند. 

در روسیه پس از اکتبر، اتحاد شوروی با مشگلی این چنین روبرو میشود و تجربه، حل و وضعیت بعدی، اساسا، مشابه آمریکا میشود، که در اینجا "استالینیسم" نام گرفته است.  همان وضعیت بومیان وانگلیسی آمریکاییان – با ضرورت جنگ داخلی آمریکا - اینبار، در درون خود باصطلاح "نو آمریکاییان" اتفاق می افتد. و این حالت اگر عین وقایع اتحاد شوروی محسوب نشود، اما مشابهت بسیاری با آن دارد.  در پایان کار، و در قله یک تا چند قرن بعد، مشاهده میشود که جنگ استقلال آمریکا، جنگ داخلی آمریکا، و روند عمومی صنعتی شدن آمریکا و تبدیل شدن به قدرتی جهانی، در مشابهتی حیرت آور با انقلاب اکتبر، کشمکش های درون حزب و جامعه (که "استالینیزم" نام گرفته اند)، روند صنعتی شدن، تبدیل اتحاد شوروی (روسیه) به قدرتی جهانی، دارند و حامل بالقوه دوگانگی یی بین "امپراتوری" و "ملت- دولت" (نیشن استیت) می باشند- عنوانی که بیجا نیست که گفته شود، در حوزه نظریه پردازانه،  برای هردو نابجاست زیرا هردو حامل و نا قل دورنمای تحول تاریخی بوده اند (این به یک بحث جدی تر و وسیعتر محتاج است).  آنچه این دو را در وجه افتراقشان از هم متمایز و جدا میکند، اثرات ماقبل صنعت انهاست و اکنون هردو در روند بازسازی خود بعنوان "ملت- دولت" قرار دارند که دیگر یک روند جهانیست (بحث دولت (استیت) و ملت (نیشن)، و دولت (استیت) و حکومت (گا ورنمنت)). 

وجود حزب، قدرت متمرکز تصمیم کیری، عدم گسترش بیرونی بعنوان قدرت اقتصادی- مالی اگر از یکسو، تحولات اواخر هشتاد و اوایل نود اتحاد شوروی را نسبتا بسیار ساده و کم تلاطم کرده اند، اما در مقابل برای آمریکا مسئله یی است بسیار پیچیده و مشگل تر، و برای جهان، تبعا، مشگل زا تر- که این ناشی از روند جهانی شکلگیری "دولت – ملت" ها در تقسیم بندیهای اساسا فئودالی و عشیرتی که از نظر سیاسی بعنوان "کشور" های مختلف نام گرفته اند-  فرو پاشی امپراتوریهای فئودالی از قبیل روسیه، عثمانی، روم، یونان، پارس، چین وبسیاری دیگر که شاید تنها در کتابهای تاریخ نام آنها وجود داشته باشند.  البته امروز در زمینه بحرانهای بزرگ و تلاطمان سیاسی جهانی و منطقه یی، حتا خرده فرهنگهای "مردم شناسانه" (آنتروپولژیک) نیز سردر میآورند که در پایان، دیر یا زود، باید به روند عمومی تحولات زمان بپیوندند- صنعتی شدن و به آزادی و دموکراسی دست یافتن.    

در صدر اسلام، شکست اسلام عملا ناشی از این ناتوانی در عینیت یابی یا اکسترنالیزایشن بود- چیزی که بنیاد و روح تک خدایی آسمانی میباشد که مجبور شد از مسیر اسپانیا به "غرب" بگریزد و در آنجا به به میوه برسد- اسلامی که با رشد تجارت تمام جهان متمدن را بهم پیوست داد و موجب شکوفایی عظیم نیز شد، به خرده امپراتوریها، و حکومت های فئودالی وعشیرتی تبدیل شد (اثرات اینها هنوز هم وجود دارند، هم بعنوان نظرگاه و هم ظاهرا کشور- عقیده دموکراسی دینی، و کشورهایی مشابه عربستان، لبنان، و حتا سوریه و مشابه، از این قبیل هستند).  هم مومنین و هم اسلام با هم به جنگ میرفتند- چون اکسترنالیزایشن اتفاق نیفتاده بود، عملا گویی شکست و پیروزی هم ارز بودند – بطریقی، نصیب، قسمت و سرنوشت – عقیده "کشته شوی یا بکشی به بهشت میروی" از همین جاست و اصولا ویژه مذاهب نیست، از جمله دراتحاد شوروی و جنبش کمونیستی هم مفهوم شهید همین بار را داشته و هنوز دارد (به سایتهای تزیین شاده با شمایل شهدا مراجعه شود).  کمی پا فراتر بگذاریم، تاخیر پیروزی شیعه عملا به گردشی دیگر انجامید که در حقیقت روندیست که این دو گانگی عینی شدن یا اکسترنالیزایشن را بروز داده و امروز در ایران به اوج رسیدگی تاریخی میرساند، و شاید آنرا عملا اسلام زمانه کند. 

دراینگونه باصطلاح کشورها، جمع نمیتواند به جامعه مبدل گردد، مشگلات بزرگی د تبدیل شدن به ملت- دولت (نیشن و استیت) دارند.  آنچه هویت مینامند، در واقع همین عینیت یابی یا اکسترنالیزایشن میباشد – در آلمان بالاخره، این ناتوانی هم باعث شکست انقلاب آلمان شد، و هم باعث شکلگیری کوشش برای حل همان مسئله با نازیسم شد، بهمین ترتیب در ایتالیا نیز، فاشیسسم پس از شکست انقلاب "جنبش اشغال کارخانه ها"، همین هدف را دنبال میکرد- یعنی عملا نشانه شکست "جنبش وحدت ایتالیا" بود ( از اینجا این بحث که آیا عدم شکلگیری "دولت- ملت" ریشه هم شکست انقلاب و هم برآمدن نازیسم و فاشیسم واشکال مشابه، در این کشورها و شرایطی مشابه درسایر کشورها، نبوده و یا نمیتوانند باشند).

جنبش های روستاییان در ناتوانی در انجام این وظیفه، به سرمایه مالی بزرگ پناه میبرند و یا وحدت را در دولت- ملت شدن، در این سرمایه می بینند. این اتفاق جزء روند کلی یی است که "انباشت نخستین" نامیده شده است، یعنی مهیا سازی زیرساختهای اجتماعی، سیاسی، و فرهنگی و فنی برای گذار به صنعت یا روند جامعه شدن و خروج از طبیعت.  نبود یک جنبش دموکراتیک سیاسی در روستا، و ضرورت خروج از بحران ناشی از تجزیه و اضمحلال پیش صنعتی، روستاییان را با حفظ ملات و شیرازه همین جامعه که "زور" است، به روند "شهری شدن" متصل میکند- فئودالیسم به شهر می آید.  این اتفاق در کشور مادر تولد جامعه صنعتی انگلیس تدریجی و با درگیربودن همگانی (یک روند دموکراتیک)، در چین با آنچه مائویسم نامیده شده است و حضور و رهبری حزب کمونیست، در روسیه با رهبری حزب کمونیست، در نمونه های دیگر، تماما با آنچه فاشیسم یا نازیسم نامیده شده اند سعی به عبور این مرحله شده است. بارزترین اینها، آلمان و ایتالیا در اروپای غربی هستند که عملا آلمان یک پولدار و بانکدار با ملات "مهندسی- فنی" شده است و نه آزاد و دموکراتیک مشابه ایالات متحده و انگلیس، و ایتالیا نیز دوباره به قرون پیش وحدت (اونیتا ایتالیانا) باز گشته است، نوعی "فئودالیسم" صنعتی- بانکی.  همانطور که وجود مرکز مسیحیت مانع شکلگیری کامل فاشیسم ایتالیا در سطح نازیسم آلمان شد ( نقش انتگرالیسم اعتقادی مذهب)، در ایران هم وجود اسلام و مراکز اسلامی، مانع تبدیل تمام عیار "رستاخیز" شاهنشاهی به فاشیسم شدند. البته در این هردو تجربه، مسیحیت مانع شکلگیری "دولت – ملت" نیز شد- چه در صورت آلمانی و چه ایتالیایی، و مسئله کماکان با قیست.   

اتفاقی که در سالهای آخر جنگ و پس از جنگ در ایران گرایش به بازگشت به همین "رستاخیز" داشت، ولی دوباره همان عامل حضور اسلام درکشور ودرحاکمیت مانع شد- بهمین دلیل، اتفاقات این سالها را باید با همان کلید دنباله بیست وهشتم مرداد و بعد، "رستاخیز" شاهنشاهی ادراک کرد –.  درحقیقت بطریقی میتوان گفت که "رستاخیز"ی  که در اثر عدم زمینه اعتقادی، سعی شده بود که با شاهنشاهی بعنوان اعتقاد، بسرانجام برسد، سعی کرد که این کمبود را با "اسلام سیاسی" خاص خود پرکند- اما در شرایط حضور مستقیم اسلام و نمایندگان اصلی آن در حاکمیت و بیرون آمدگی از دل انقلاب بهمن (و سابقه مشارکت روحانیت در روند دموکراتیک و استقلال در ایران و منطقه، و هم خصوصیات جریانهای غیر قبیله یی و غیر روانشیست (غیر تلافی جو) در اسلام شیعه)، این اقدام منجر به شکست شد – عمدتا سالهای شصت خورشیدی. در حقیقت در این مرحله، اعتقادی کردن برای یک هدف (بیداری اسلامی)، توسط اعتقادی کردن برای هدفی دیگر (رستاخیزشاهنشاهی)، درمقابل یکدیگر قرار گرفتند وحضور توده بیرون آمده از انقلاب و در حال جنگ، اعتقادی کردن باصطلاح "رستاخیزی" را به شکست کشانید.

باز گردیم به اصل گفتگو که اعتقادی کردن "نظر" و اعتقادی کردن "عمل" نامیده بودیم.  ما در ایران با تقابل دو دسته از "اعتقادیون" (ایدئولژیزه کنندگان) با یکدیگرهستیم.  در سمت باصطلاح فرهنگ آسمانی، "نظر" اعتقادی شده است، و در سمت باصطلاح فرهنگ زمینی، "عمل" اعتقادی شده است.  بهمین جهت روشن نیست که طرفین کدام هستند وهدفشان چیست.  اگر شخص سومی از بیرون مشاهده گر باشد، به هردو خواهد گفت که سکولاریزاسیون واقعی یعنی نه فرهنگ آسمانی باید اعتقادی (ایدئولژیزه) شود، و نه فرهنگ زمینی باید اعتقادی (ایدئو لژیزه) گردد.  ساختار تمام نوشته ها عموما و در هردو سر، احتیاج دارند که "نظر" نظر بماند و درک شود، و "عمل" هم عمل بماند و درک شود. و این تنها با استقرار وغلبه روند فراگیر تولید صنعتی امکان پذیر می باشد.

حاصل چنین انحرافاتی، شکل نگرفتن "نظر" است، وعقیم ماندن "عمل". تلفیق دیالکتیک ایندو، چیزیست که اندیشه یا تفکر مینامیم – عمل اندیشه ورز، و اندیشه عمل ورز.  چپ بطور اخص، "نظر" را نیز، از طریق  اعتقادی کردن "عمل"، اعتقادی کرده و می کند. این وضعیت چپ ناشی از همسایگی تحولات در ابعاد افق تاریخی روسیه و اتحاد شوروی بوده است (که نادرست و مغرضانه در داخل، موجب قضاوتهایی شده است که عملا به روند عمومی تحولات ایران و مشخصا سمت دموکراتیک آن صدماتی جبران ناپذیر زده است) از یکسو، و نبود نظریه پردازان ایرانی (بومی) که با آشنایی عمیق به تحولات جهان و تحولات ایران و منطقه، و روش دیالکتیک و تاریخیگری، به امور بپردازند.  از سوی دیگر،  در نتیجه، عدم توانایی درتفکیک و تمایز، و جایگاه نظریه پردازی از فن سیاست بعنوان استنتاجات ناشی از خاستگاههای نظریه پردازانه شده است. درایران بخطا برای سیاست ارزش نظریه پردازانه قایل میشوند و باز هم بخطا، اینرا پایه تمام بررسی و قضاوتها قرار دادن.  بطریقی، برغم ادعاهای بزرگ، درلابلای خرده اتفاقات افتادن وگیر کردن. 

یک مثال بزرگ، چیزیست که کلی مغزها را مشغول کرده و انرژی ها را هدرداده است، این اصطلاح "شکوفایی" می باشد. شکوفایی – بنظر میرسد- که ترجمه غلطی از واژه دوولوپمنت باشد.  دوولوپمنت درریشه لاتین، بمفهومی معادل "تحول" قابل ترجمه است، و میدانیم تحول واژه یی است "خنثی" با بار زمینه خود تحولات.  تحولات در زن حامله بسمت تولد زندگی جدید میرود، و در بیمار بی درمان، به مرگ ختم می شود. بنابراین این واژه به پشتوانه یی نظریه پردازانه متکی میباشد، و نه به فن روزمره سیاست و سیاست گذاری، هرچند بروز نتایج در حوزه روزمره سیاست بیان نهایی مییابد- همانطور که تولد فرزند در بیمارستان و بین خانواده، دوستان، وکارکنان بیمارستان اتفاق میافتد، و مرگ نیز بهمین ترتیب- تنها تفاوت در شادی و غم است.  

اندیشه یا تفکر، ساختاربندی مقوله یی واقعیت می باشد (کانسپتوالیزایشن)- شاید نادقیق، اما اینرا میتوان معادل ناپایدار "عقل خالص" کانت دانست (البته کانت دنبال باصطلاح مکانیزم کارکردی مغز میگشت ومنظور از "عقل خالص" نیز این بود)، که اگر "عقل عملی" او را نیز بیفزاییم، با سهل انگاری تا نوعی لاابالی گری نظری بسیار بتوان به این استنتاج رسید که اندیشه همیشه عمل راهبردی وعمل همیشه اندیشه هدفمند میباشند- تنها صورتی که قادر است واقعیت دگوگون شونده را در رهگذار اندیشه باز سازی کند (دیالکتیک هگلی و بالاخره مارکس).  این هسته و روح چیزیست که "غرب" مینامیم که بنظر میرسد که تنها انگلیس و ایالات متحده را شامل شود و نه"غرب" عامیانه شده.توسط باصطلاح رقبا یا مخالفین اش، والبته طرفدارانی که او را برای توجیه وتایید یکجانبه گریهای منافع خاص خود یا دیگران، بکار می برند.  متاسفانه عدم تفکیک "صنعتی" از "سرمایه داری" بعنوان محمل تاریخی تولید واستقرار صنعت، وبخطا سیاسی کردن کل روند تاریخی، و بفراموشی سپردن تا اصولا نفی "صنعتی" درمخالفت با آنچه "سرمایه داری" پنداشته میشد، هسته بسیاری ازمشگلات بود تا نظرات تصحیحی در چین و شروع اصلاحات در آنجا باجرا درآمد. 

درایالات متحده و انگلیس، بعلت روند سراسری صنعتی، این وضعیت ماندگار کل جامعه است و در بطن تغییر ناپذیر. همین روند در تناسب قوای بین کار انباشت شده و کار جاری نیز (روند عمومی رهبری و برنامه ریزی، و مدیریت تولید اجتماعی) اساس آزادی و دموکراسی مستقر در این دو کشور یا عین آزادی و دموکراسی می باشند.  بهمین دلیل، اندیشه وعمل درتمایز و تقابل و وحدت از یکسو، ساختار تولید و گردش صنعتی جامعه، و تناسب قوای ضرور بین کارانباشت شده و کار جاری، از سوی دیگر، شروط قطعی آزادی و دموکراسی هستند.  هرچیزی که از این موارد بری باشد، بنیادا با آزادی و دموکراسی قرابتی ندارد.  در این دو کشور، شاید بیجا نباشد که بگوییم، آزادی و دموکراسی، بودن و شدن،  جمع و فرد، کل و جزء را تشکیل می دهند.  "رویای آمریکایی" در حقیقت شکل عرفانی یا میستیک شده همین آزادی و دموکراسی میباشد- یا اعتقاد "مذهب" گونه به آزادی و دموکراسی.  روح عصر روشنگری.

بنظر میرسد که چینی ها این هسته را کشف کرده باشند،  بهمین دلیل ، هم مثل بقیه آسیا همه چیز را تقلید میکنند، اما در تفاوت با سایرین – حتا در سطح جهان- عمیقا درگیرکشف رمز و رموز این روند و درک هسته فوق هستند.  بحثی بسیار جدی در باره باصطلاح مدرنیسم در آسیا، و بین آسیایی ها، و بین آسیا و سایر مناطق جهان بخصوص آمریکا در همه جا درگیر است.  بعکس تصور بطریقی عامیانه،  چینی ها از غرب درکی فرهنگی تاریخی دارند که اگر فن آوری را تقلید ناب میکنند، اما خود ماشین اجتماعی را نیز در حال مهندسی معکوس برای ساختن اش هستند. و جالب اینکه، دایما چین است و آسیا که چنین می کنند.  حاصل دنیایی جدید خواهد بود.  بحث عناصر تشکیل دهنده چیزیکه عامیانه "مدرنیسم" نام گرفته است. چینی ها هرچند در این بحث عمیقا درگیر شده اند، اما درک کلی یشان کشف دنیایی دیگر از دنیایی است که خود می شناخته اند- نه تنها رقابت، تقابل وتقلید، بلکه جایگزینی کامل غرب عامیانه، با تبدیل شدن به روح تاریخی "غرب" در بیان و بروز ایالات متحده و انگلیس، یا دنیایی اساسا دیگر- پایان "ماقبل بشر" و شروع "تاریخ بشر".  اگر چنین نکرده بودند و ادامه ندهند، و بالاخره به هسته نرسند، همه چیز فرو خواهد ریخت. 

گریزی دیگر اینکه اگر مقدمات اسلام را از یکسو، و اسلام را بعنوان تاریخ و نه تنها عقیده بگیریم، و از اسلام روزمره چشم پوشی کنیم، عنوان "توسعه ایرانی- اسلامی" نیز باید به چنین جاده یی ختم شود- در اینصورت باید از ضروریات بازگشت تک خدایی آسمانی (انتزاعی، یعنی نه جسمی که اجبارا زمینی نیز میباشد) بواسطه اسلام، همان هفت قرن اولیه مسیحیت که شامل اضمحلال کامل روم بود و روند پایانی اضمحلال پارس ها، و سپس از قرن هفتم تا رنسانس، و بالاخره، تا عصر صنعت و دنیای ما، حرکت کرد. تنها راهی که پایه گذاری اندیشه انتزاعی (کانسپتوالیزیشن) را در ایران امکانپذیر میکند.     

در پایان، این اعتقادی کردن "نظر" و اعتقادی کردن "عمل"، نه تنها مانع شکلگیری و استقرار آزادی و دموکراسی هستند، بلکه موجب و مشوق خشونت و تجاوز میباشند- که صورت حکومتی (گارونمنت) و دولت (استیت) در آن تداخل پیدا کرده و سرکوب هردو- هم "نظر" و هم "عمل" را توجیه کرده- و موجب میشوند.  "نظر" و "عمل" هریک اساسا یگانه شده و گرایشا یک "نظر" تمام نظرات، و یک "عمل"، تمام اعمال محسوب می شوند. و بالاخره، فقط آنچه جاریست و در حال شدن، تنها واقعیت میباشد.  چیزیکه مانع بنیادی شکل گیری صنعت و آزادی و دموکراسی می باشد.  چیزیکه امروزه بخطا پراگماتیسم نامیده اند که در حقیقت بمفهوم محافظه کاری خارج ازتاریخ (آناکرونیستیک) می باشد.  درمعالجات بی نتیجه سرطان، مراقبتهای پا ل لیایتیو (تسهیل کننده روند مرگ) نامیده می شود.

برای داشتن یک مترعینی، توجه کنیم که در ایران، "نظر" را اعتقادی میکنیم، و به این اعتقاد "نظریه" میگوییم (عمدتا در جانب راست طیف قشری طبقاتی)، و "عمل" را اعتقادی میکنیم (عمدتا در جانب چپ طیف قشری طبقاتی)، و به این اعتقادات، بازهم، "نظریه" میگوییم.  اینچنین واقعیت گم میشود- انحراف نظری و هم عملی- یعنی یگانه پنداری "نظر" و "عمل".  میستیک واقعیت و نه خود واقعیت (افسونگری) - مهم نیست با نام دین یا مارکس و هر عنوان دیگری. در چنین زمینه یی، درحقیقت سکولاریسم بعنوان "ضد روحانیت" (انتی کلریکالیسم) ادراک میگردد- چیزیکه در حقیقت در اروپا نیز چنین اتفاق افتاد، اما در آنزمان و سطح رشد و تمدن بشری، روحانیت مسیحیت همزمان هم بیان پیگانیسم رومی و هم بیان یکتا پرستی مسیحی در ساختار واحد "زور حکومتی" اشرافیت فئودال بود.  بهمین دلیل، برای راه بازشدن بسوی استخراج دولت (استیت) از دل "زور حکومتی" اشرافیت و شکلگیری دنیای جدید- عنصر اساسی یا هسته و روح آنچه "مدرنیسم" نامیده شده است- این "روحانیت" باید ساقط میشد- رفرمیسم، پروتستانتیزم، انگلیکانیسم، و جریانهای هنوز هم جاری و مشابه اینها همگی به این ضرورت پاسخ داده و یا باید میدادند.

در ایران ترکیبی از روحانیت، جبهه ملی در بیان "باستانی"، نهضت آزادی در بیان "باستانی" اسلامی، عملا ایران را نیز در همان موقعیت میدانند و نتیجتا راهی مشابه اروپا را تشویق میکردند- تناقضی که نهایتا همگی را به شکست میکشاند زیرا در کشتی حکومت اسلامی و روی دکل آن، چنین تناقضی را باجرا میگذاشتند. مجاهدین در حقیقت قربانی چنین کج فهمی نقد گذشته و ادراک سرگشته از تاریخ شدند.  در چپ هم بصور کوناگون چنین وضعیتی پیش آمده است.  در مجموع، حزب توده نیز در لایه هایی از تشکیلات و فعالیتها نیز به یکسو یا سوی دیگر این خطا افتاده است.  در ایران ما با حکومت مذهبی روبرو نبوده و هنوز هم نیستیم، بنابراین دعوا بین ادیان و عقاید نبوده و نیست- از همان اوان بالاگرفتن تحولاتی که به پنجاه و هفت و انقلاب بهمن منتج شدند.  در ایران همیشه سیاست محور بوده و تا آخر نیز خواهد ماند.  نظریه پردازی هم باید هم در خدمت این میبود و هم این روند را در پایه های ساختار قشری طبقاتی بررسی و تببن میکرد و باید بکند.

 

         

افزودن نظر جدید