پاسخ به گره های اساس نامه ای

برخی گره های طرح شده توسط گروه کار اساس نامه از نگاه حزبی به مساله است (گره های 8 و 9). این ها، از نگاه جنبشی به مساله ی تشکل چپ که در این جا مورد توجه من است، موضوعیتی پیدا نمی کنند. مساله رابطه با داخل (گره 7) نیز موضوعی نیست که مورد اختلاف باشد اگر چه باید به آن پرداخت ولی من در این جا  از طرح آن می گذرم. در  نتیجه پاسخ هایم را با ادغام برخی پرسش ها (گره های 3 تا 6) چنین ارایه می دهم:

 

مناسبات با قدرت (گره 1)

در گسست از دریافت سنتی از سیاست، چپِ رهایی خواه در جهت برآمدنِ جنبشی اپوزیسیونی گام بر می دارد. نگاه و سوی او به تصرف قدرت و دولت نیست. خارج از سیستم و در برابر آن چون نیرویی اعتراضی و مخالف عمل می کند. برای ایجاد آلترناتیوی نظری بر نظام حاکم تلاش می ورزد. هنگامی که جنبش های اجتماعی و جنبش چپ به مرحله ای از رشد و گسترش رسیدند که مساله آلترناتیو ارگانیک پیش آید، چگونگی آن را در آن زمان می توان بررسی کرد.

چپِ قدرت طلب همواره برای تصرف دولت و اِعمال حاکمیت بر مردم تلاش میکند. در قدرت، نیز، هربار نشان داده است که ناگزیر تن به مدیریت سیستم و اِعمال سلطه می دهد. بر خلاف این مسیر، ما میبایست بر فاصله گرفتن از قدرت، دولت و تصرف آن تاکید ‌ورزیم. تعریف کلاسیکِ سوسیالیستی/ کمونیستی از «سیاست»،  همواره به طور عمده و غالب این بوده است که مساله قدرت، دولت و تصرف آن جوهر سیاست را تشکیل می دهد. از این نگاه، «سیاست» یعنی «دولت مداری». یعنی مبارزه برای تصرف قدرت و حکومت کردن. در تعریف فوق ما می بایست تجدید نظری اساسی به عمل آوریم. در ذهنیت و فرهنگ سیاسی خود و جامعه، فکر و فرضیه سیاستِ بدون دولت گرایی و دولت مداری را ترویج کنیم. به اصلی رهایی خواهانه که سوسیالیسم واقعن موجود و سوسیال دموکراسی زیر پا نهادند باز گردیم. این که «سیاست» و «دموکراسی» مدیریت دولت و قدرت حاکمه نیست زیرا که در این صورت، نه سیاست داریم و نه دموکراسی بلکه «دولت داری» داریم. سیاست و دموکراسی حقیقی را ما مشارکت مستقیم و بی واسطهی مردمان بسیارگونه در امور جامعه و کشور میفهمیم.

 

تشکل جنبشی یا حزبی (گره 2)

حزب سازی در خارج از کشور توسط تعدادی از پناهندگان سیاسی جدا شده از میدان اصلی مبارزه اجتماعی و سیاسی در ایران، به طوری که با جامعه ی خود پیوندی مستقیم و عینی ندارند، با استفاده از آن فرمول معروف مارکس که در حقیقت از هگل است و با کمی تغییر آن، هم تراژدی است و هم کمدی، اگر اهانت به معنای تحزب مدرن نباشد. اما به طور کلی، ما می بایست خودِ ایده ی تحزب مدرن را نیز به زیر پرسش بریم. آیا تحزب تا کنونی تنها شکل ممکن و مناسب سازماندهی سیاسی است؟ آیا شکل های دیگری را با توجه به ناکارآمدی تحزب واقعن موجود نمی توان و نباید تصور و ابداع کرد؟ پاسخ من، نه به تحزب کلاسیک و  آری به شکل سازماندهی از نوع دیگری است که «جنبشی» mouvementiste می نامم. ساماندهی با حداکثر دموکراسی مشارکتی و حد اقل لازم مرکزیت.

چپ جنبشی بدین معناست که خود را بخشی جدا ناپذیر از جنبش های اجتماعی جامعه می داند. مناسباتش با آن ها به گونه ای است که اصول ویژه ای را به میان نمی آورد که بخواهد جنبش های اجتماعی را در چارچوب آن اصول ویژه بگنجاند. در درون این جنبش ها و هم راه با آن ها، بر روی ایده رهایی از سلطه های گوناگون و به ویژه امروزه در جمهوری اسلامی از سه سلطه حاکم یعنی دولتِ ضد دموکراتیک، دین و سرمایه تاکید می ورزد.    

چپِ جنبشی باز بدین معناست که بر نقش اصلی و تعیین کنندهی جنبشهای اجتماعی در مبارزه برای تغییرات وضع موجود باور دارد. بر قابلیت‌ها و توانایی‌های عاملان اجتماعی در ایجاد تغییرات ساختاری. در نهایت امر، جنبش چپ رهایی خواه طرفدار مداخلهگری مستقیم مردمان در امور خود است. بدون واسطه، بدون واگذاری و در صورت ممکن بدون نمایندگی. برای تصاحب امور خود به دست خود و برای خود. هم راه و در درون جنبش‌های تغییر دهنده احتماعی، جنبش چپ نقش خود را به منزله نیروی مدافع مصالح و منافع عام و دراز مدت جنبش ایفا می کند. 

 

مناسبات درونی، حقوق و وظایف فعالان، گرایش های نظری (گره های  3 تا 6 )

مناسبات در درون جنبش چگونه است؟ سند ساختار جنبش آن ها را تبیین می کند. خطوط کلی آن را چنین می توان بیان کرد.

مناسبات درونی می بایست بر دموکراسی گسترده درونی مبتنی و متکی باشند. بر ضوابط و شفافیت در همه‌ی سطح های فعالیت. بر فعالانی (نامی که به جای اعضا بر می گزینیم) که منشور جنبش و سند ساختار آن را می پذیرند، در فعالیت ها و هزینه های جنبش داوطلبانه مشارکت می کنند. بر شیوه و روش خودگردانی. بر چرخش و تناوب مسئولیت‌ها در همه ی نهاد ها. بر دخالت‌گری، انتقاد و کنترل از سوی فعالان بر همهی امور. بر آزادی تشکیل گرایشهای نظری و برخورداری این گرایشها از همهی حقوق چون اظهار نظر آزادانه درونی و بیرونی و مشارکت آن‌ها در تصمیم گیری‌ها، در چارچوب پذیرش منشور و سند ساختار جنبش از طرف آن ها.

شکل جنبشی مورد نظر ما، هرمی نبوده بلکه افقی و شبکه ای است که در سند ساختار تبیین می شود. شبکه ها در چارچوب منشور و سند ساختار از خودمختاری گسترده برخوردارند. برای خود آیین نامه، مجمع عمومی و هیئت هماهنگی دارند. شورای هماهنگی جنبش در فاصله ی بین دو مجمع عمومی سراسری سالانه وظیفه ی هماهنگ کردن فعالیت ها و هم صدا کردن جنبش را بر عهده دار. شورای هماهنگی جنبش از نمایندگان شبکه ها با رای اعتماد مجمع عمومی سراسری نشکیل می شود. مسئولیت ها در درون آن جرخشی است. مجمع عمومی سراسری جنبش به طور منظم سالانه با اختیارات تام تشکیل می شود. با توجه به محدودیت فعالان جنبش در خارج از کشور، مجمع عمومی سراسری با شرکت همه ی فعالان خارج کشوری تشکیل می شود. وظیفه ی اصلی مجمع عمومی سراسری از جمله تعیین سیاست های کلان جنبش است.

 

نام تشکیلات (گره 10)

انگیزه ی بنیادین پروژه شکل دهی به تشکل بزرگ چپ از ابتدا چه بوده و چیست؟: وحدت روندهای مختلف چپ با سوابقی گوناگون بر پایه توافق روی سه اصلی که در خطوط مشترک فراخوان تبیین شده اند. این ها نقش چراغ قرمز هایی را دارند که سبز شدن هر یک از آن ها به منزله کنار گذاردن فراخوان و در نتیجه کل پروژه است.

هدف ما از همان ابتدای کار، ادغام همه در یکی از خانواده های چپ نبوده و نیست. هدف ما، تجمع همه در سازمانی جدید با نام و نشانی جدید بوده است. شکل دهی به تشکلی دیگر بوده است. تشکلی که نامش تنها می تواند آنی باشد که همه را در برگیرد. تا همه، با گذشته هایی مختلف، مشترک یا مضاد، بتوانند زیر این نام که هویت جدید شان می شود در کنار هم و با هم فعالیت کنند. به بیانی روشن نظرم را گویم، نام تشکل جدید، چنان چه شکل گیرد، نمی تواند در خود عنصری را داشته باشد (به عنوان نمونه «فدایی») که مهر و نشانِ گروه سیاسی خاصی در این چمع ما است. این تصمیم در مورد نام تشکیلات، بر خلاف بسیار از مسائل سیاسی و نظری، از دید من «دموکراسی پذیر» تیست، «انعطاف پذیر» نیست. از سنخ همان سه چراغ قرمز است. با این تفاوت که نانوشته است.   

 

 

افزودن نظر جدید

دیدگاه‌ها

با سلام !

گاهی بنا را بر پذیرفتن یا نپذیرفتنِ امری اختیاری میگذاریم و البته همه چیز به خواست و نظر ما مربوط میشود ، واقعیتی بیرونی و قاعده ای مستمر ، منتشر و قانونی مستقر ، ما را محدود یا محصور نمینماید که ناگزیر از توجه یا گردن نهادن به قواعدِ آن باشیم !
اما در اموری که خارج از حیطهء انتخابِ آزادانهء ماست و بصورتی جهانشمول در عینیتی تجربی خود را عرضه میکنند ، نظر و خواست ما در پذیرفتن یا نپذیرفتن ، برسمیت شناختن یا نشناختنِ آن چندان تاثیری بر واقعیت نخواهد داشت !
روانشناسیِ انسانِ متعارف ، ما را بسمتِ بهره گیری از کشفیات منظم و مدونِ آن جلب میکند برای نیل به منظور و مقصود خویش .
بی توجهی ، دهن کجی یا خود را خارح از دایرهء شمولِ آن کشفیات دانستن یا خواستن ، تغییری در واقعِ امر نمیدهد ، تنها پرده از درک یا نیت یا خواستهء ما برمیدارد !
علومِ سیاسی نیز حاصلِ کنش و واکنش های واقعی ، متعارف و متداول و رایج سیاست ورزیِ آدمیان است بر بستری از واقعیاتِ برآمده از موجودیتِ و نیازهایِ بیولوژیکی و روانی و اقتصادی ایشان .
آنچه که موردِ اختلاف است تعبیر و تفسیرهای فعالان این عرصه است از مقولاتِ آن ، بنا بر خواسته یا منافعی که در پشت این تعبیر و تفسیرها پنهان شده است .
توجه به روندی اینچنین از تعاملات و درگیری ها و تضادها برای کسبِ منافع مطلوب اقشار و طبقات مستقر در جامعه بوده است که نتیجه گیری حاصل از آن خود را در این مفهوم ها نمایش داده است که مثلا تاریخ تا کنونی جوامع ، همه تاریخ مبارزه طبقاتی بوده است و دیگر اینکه مهمترین و اساسی ترین موضوع ، تحلیل از ماهیتِ دولت است که در خدمت منافع کدام طبقه است و همینطور این مضمون که هدفِ خواسته یا ناخواسته از هر نوع فعالیت سیاسی کسبِ قدرت دولتی میباشد !
اینها مقولاتِ عمومی و متعارف و شناسایی شده هایی هستند از بطنِ اجتماع آدمیان در این حوزه ها و البته حساب استثنائاتِ این حوزه نیز محفوظ و قابلِ توجه است اما کسی بر بسترِ احتمال و استثناء ، قانون نمیسازد ، همانگونه که از توجه به آن نیز غافل نمیگردد !
....
تجدید نظر در کشفیات رخ نمیدهد ، در تعبیر و تفسیرها رخ میدهد .
در علوم انسانی البته خود کشف ممکن است یک پردازش ذهنی باشد بصورت نظریه که میتواند مصادیق و موارد اثباتش را در نمونه ها تحویل دهد اما اینکه کسی بعنوان پیرو یک نظریه ، خواهانِ تجدیدِ نظر در آن شود متناقض و غیر منطقی مینماید !
این تظاهر به پیروی از اندیشه ای و در عین حال تلاش در جهتِ حذف آن ، شاید پوششی از لافِ تکاملِ فکری بر خود داشته باشد اما میدانِ این ادعا اینجا نیست و بواقع رفتاری تناقض آمیز است که بایستی بدنبالِ "علل" آن بود نه "دلایل" آن !
آقای وثیق ، بعنوان فعال در راه ایجاد " تشکل بزرگ چپ " خواستار تجدید نظر در اصل و اساسی شده است که نه تنها چپ بلکه تمامی کسانی که در حوزهء سیاسی فعالیت میکنند ( از نیک و بدِ روزگار) نیز بر آن عملا و نظراً مهر تائید میزنند یعنی " فعالیتِ سیاسی" هدفش کسب قدرتِ دولتی میباشد چه بدانیم چه ندانیم ، چه بگوئیم چه نگوئیم !
آنچه که مطلوبِ نظرِ ایشان است بایستی چیزی غیر از "فعالیت سیاسی" باشد ، چیزی مثل تلاشهایِ فرهنگ ساز در جامعه در حوزه های متفاوت اما بهم پیوسته ای که "قدرت " و "دولت" را به چالشی جدی نیندازد برای دفاع از خود و البته سرکوبِ "جایگزین " !
این البته میتواند بطور انتزاعی برای انجمن ها یا احزابی با اهدافِ مدنی در حوزه هایِ گسترده ای ، امری مطلوب باشد اما برای یک " تشکل بزرگ چپ " امریست حداقلی که میتواند در قالبهای دیگری اما وصل و پیوسته به تشکل ، تحقق یافته و فعالیت نماید !
اما اگر خودِ " تشکل"ِ کذایی بخواهد چنین تعریفی از خود ارائه دهد و حوزهء فعالیتش را اینچنین مشخص کند ، لازمه اش اعلام واضح و روشنِ آن است بدون تکرارِ آن " تاریخی " که اکنون از آن بعنوان فریبکاری و تزویر در استفاده از نام و اعتبار و اتیکت اجتماعی ِ چریک فدایی ، یاد میشود !
جالب این است که پیشنهاد یا نسخه بعدی ایشان همین است ، خالی بودنِ نامِ "تشکل" کذایی از واژه ای بنامِ "فدایی" !
نتیجه هم در ادامهء پروسه ای طولانی از سالِ 57 تا کنون ، معلوم و مشخصتر از همیشه ، محوِِ هر آنچه از "چریکهای فدایی خلق " در این "سازمان" بود و اکنون نیز در حد تشابهات ظاهری در نام باقی مانده است و تقلیل و تحلیلِ آن در حد یک انجمن یا حزبِ تلاشگرِ اجتماعی !!
......
شیر بی یال و دم و اشکُم که دید ?
اینچنین شیری خدا کی آفرید !?
....
شاید تنها فایدهء تحقق ایدهء آقای وثیق ، رسیدنِ "سازمان فدائیان اکثریت" به انجامِ منطقیِ آن باشد بدونِ هر پوشش و تظاهری !
و البته این انجام ، هم برای آن سازمان و هم برای بستگان و گسستگانِ از آن ، مهر خاتمتی خواهد بود بر قیل و قال های بوده و موجود بین آنها !!