"دولت" (استیت) و "حکومت" (گاورنمنت)

¬دانستن و دانسته ها

پس از مقاله "آزادی، دموکراسی، بازسازی واقعیت در رهگذار اندیشه"  بیشتر به خواندن نوشته های دیگران پرداخته ام، و البته در پی موضوعی برای پردازش.

بنظر من باید یک نکته مرکزی را باز هم تکرار کرد تا روزی بالاخره در ایران و جهان تماما صنعتی شده، به حل و استقرار برسد. در کشورهای مشابه ایران، اصولا دانستن دانسته نیست. توجه شود که منظور بعنوان یک روند فراگیر اجتماعی- تاریخی می باشد. در ایران نخستین نقد یا تصحیحی که باید انجام گیرد اینستکه دانستن و دانسته اصولا در ایران مفهومی توهمی و اوهامات دارند، و متاسفانه چون سنگ مفت و گنجشک هم مفت بوده است، اسلام و دین و روحانیت مناسب ترین هدف برای انتساب این وضعیت بوده اند، و از این راه تمام سیاست و تحلیل و بررسی نیز بسادگی و زیر عنوان "عقلانی کردن" مورد نظر قرار گرفته اند.

از یکسو بی خبر از اینکه اگر این انتساب اوهامات به موارد فوق اطلاق شوند، در حقیقت، از طریق نقد یا تخطئه و یا هرگونه برخورد دیگر، ایرانیان خود را نیز مورد نقد یا تخطئه قرار داده اند. و این درست علت هم خشونت کلامی و هم عملی تحت عناوین مختلف نیز شده اند- حتا در درون خود دستگاههای مختلف مذهبی تا حکومتی و غیره.  بحران اصلاح طلبان اساسا از اینجا بوده است، که البته کم و بیش بحران همگانی ایرانیان داخلی و هم خارجی می باشد. نقد خود، نقد تاریخی، نقد اسلام، و بحران درونی.

بنظر من، این برخورد خود نیز هم ناشی از تقلید سطحی از وقایع اروپای غربی اواخر قرون میانه بە بعد می باشد، و هم ناشی از اصولا عدم آشنایی به چیزی به عنوان دانستن. خوب خواننده حتما کنجکاو شده است که پس دانستن چیست. ما در سر فوقانی طیف "دانستن و دانسته های انسان" و در سرزمین "بودن" او، سه حوزه داریم که عبارتند از الهیات، فلسفه و تاریخ. این سه حوزه را اصولا مستقیما نقد پذیر نمیدانیم و یا در قرارگاههای بسیار بحرانی- تمدنی، تغییر پذیر هستند- شکلگیری "دولت"(استیت) از این مکان است که سرچشمه و الهام میگیرد- و تغییر و تحول مییابد- و در کشورهای پیش صنعتی (از جمله ایران)، حاصل نقد سه حوزه نامبرده می باشد. در سر دیگر این طیف "دانستن ودانسته های انسان"، تدابیر روزمره زندگی همگانی می باشند- "حکومت" (گاورنمنت) در این مکان قرار دارد و تغییر و تحول می گزیند.  این طیف وسیع که هم شامل تسلسل زمانی میشود، و هم تسلسل منطقی، از جایی که مغز پا را وا میکشد که دست به اقدام بپردازد، به دو نیمه تقسیم میشود – پایان اسکولاستیسیسم و شروع تجربه گرایی.

اگر نیمه نخست را همان سه حوزه فوق بدانیم، که نقد پذیر نیست و پس بی خطا زیرا به "بودن" انسان میپردازد و مختصات میدهد، و تداوم بقاء نفس "بودن" را امکانپذیر میکند- سرزمین"دولت" (استیت) می باشد. نیمه بعدی، در حقیقت، زندگی را تشکیل می دهد. آنجایی که "بودن" به بروزهای بسیار متنوع بیان می یابد – سرزمین "حکومت" (گاورنمنت) می باشد. بمحض خروج از نفس "بودن"، سرزمین نقد یا در حقیقت خطا شروع می شود. بهمین دلیل، خطا تنها در حوزه ی بروزها مفهوم مییابد، و نقد نیز از اینجا پایه می گیرد.

ضرورت و تولد نقد، که سرزمین خطا پذیریست، درست مکانی است که دانستن و پس دانسته ها شکل می گیرند. دانستن در حقیقت چیزی نیست مگر نقد. اگر خطا نکنیم، به نقد نیزاحتیاجی نیست، و پس با دانستن و دانسته ها کاری نداریم. کما اینکه، در جمع، رنسانس است که این برش را بوجود آورده و نقد و دانستن و دانسته، برای نخستین بار درزندگی بشر – هم بعنوان راهبرد و هم تدبیر(تاکتیک)- هدف و ابزار، پیدا شده و ضرورت مطلق بقاء و تدام آن برای بشر می شوند.

در ایران و بطور کلی مناطق پیش صنعتی، چون نقد نیست، پس دانستن و دانسته نیز دانسته نیستند. اوهام فراگیر است. حساس ترین و ضربه پذیر ترین نقطه – حتا از نظر امنیت بیرونی و دفاعی – درست همین نبود نقد، یا دانستن و دانسته ها، و غلبه اوهام می باشد. انچه که ایمان نامیده میشود عملا پوششی است بر تدابیری که در جمع کاربرد هدف گزینی و موفقیت در رسیدن به هدف، دارند. این هسته شدیدا شکننده میباشد، و اگر پوسته بشکافد، هسته دوامی بسیار کوتاه خواهد داشت زیرا تنها حامل تدابیر است و نه دانستن و دانسته ها. غرب، وما و جهان پیش صنعتی، همین جاست که در تقابل هستیم- آنها میدانند، و ما ودیگران نمی دانیم. امید است که طبق خطای معمول، این نکات سیاسی نشده خوانده و ادراک شوند.

اما این نقد یا دانستن و دانسته ها بچه مفهوم هستند.

چندین عنوان نوشته ها توجه من را در چندین ماه اخیر – بخصوص- جلب کرده اند که فهرست وار و بدون اولویت گذاری عبارتند از نوشته "مصدق و ابراهیم"، "نوشته یی در شماره 455 یکی از نشریات اینترنتی و نقد فردی از فعالین در همان نشریه"، " نوشته یی در همین نشریه راجع به انتزاع و اندیشه انتزاعی حدود چندین هفته پیش"، " گزارشی از یکی از شهرستانها راجع به توجه به یک از درگذشتگان معروف"، و بالاخره "نوشته یی که سعی دارد بطریقی مقدمه یی ریاضیاتی یا علوم باصطلاح دقیقه را در روش شناسی تحلیل امور جاری کشورو جهان بکار گیرد".

تمام این نوشته ها، در اساس از همان مشگل بنیادی فوق رنج میبرند- یعنی تماما چنان در اوهامات غلطان هستند که احتیاج به محک زدن دانشی نیز ندارند. ابراهیم و مصدق، تاس و اسطرلاب در پیش بینی رفتار مقامات بسیار بالای حکومتی که حتا غذاخوردنشان نیز نهادینه شده است (اینستیتوشنا لایزد)، حفظ جسم وعنوان شخصی که ورای تاریخ و زمان همه چیز را برای گذشته و حال و آینده میدانسته است – اینچنین شخصی یا در افسانه های یونان وجود داشته است و یا در اقیانوس توهمات ماورایی، عرفان در عوض دیالکتیک، سیاست و ضروریات سازمانی بعنوان اندیشه و نظریه پردازی، و بالاخره، کاربرد روشهایی کودکانه برای اینکه گفته شود "اوه اینکه چیزی نیست، دایی من که سالها پیش فوت شد، از این بهترو بیشتر میدانست"، و کاربرد "صد عدد سگ" برای توضیح دیالکتیک و انتزاع و اندیشه انتزاعی در همان نشریه اینترنتی فوق.

تمام اینها تنها در زیر عنوان توهمات در مرز اضمحلال روانی قابل سنجش هستند.

در پوزیتیویسم، اندیشه بمرور کنار گذاشته شده است و خود موضوع بررسی بخودی خود، اندیشه انگاشته شده است. در سیاست به تکنوکراسی، و در شمال اروپا به سوسیال دموکراسی، در ایران بقول شهر قصه به آقا بیژن "پراگماتیسم"، و در خرده فیلسوفهای پراکنده در جهان که قبلا عمدتا فرانسوی بودند و فرمایشات متین شان در سرزمین "بقاء شناسی"(اگزیستنشیالیسم)، مبدل شده است.

خوب پس دو باره می پرسیم دانستن و دانسته یعنی چه. نخستین تقریب (اپراکسیمایشن) برای این منظور، نقد بود، یعنی دانستن و دانسته یعنی نقد. حال دو سوال پیش میآیند، نقد چیست و پس دانستن و دانسته در این زمینه چه هستند.  تقریبا به غامض تقدم مرغ و تخم مرغ میرسیم. نقد یعنی بررسی با استفاده از دستگاه اندیشه انتزاعی (کانسپتوالیزد تاتس)، و دستگاه اندیشه انتزاعی یعنی، هم دستگاه دانستن و هم خود دانستن و دانسته ها.

خواهش میکنم نه تصور کنید که به اضمحلال روانی مبتلا شده ام، و نه قصد اذیت و آزار کسی را دارم که نهایتا به اضمحلال روانی فروافتد.

هسته دانستن و دانسته را همان چیزیکه پوزیتیویسم نامیده شده است، و از مسیر تجربه گرایی قرون اخیر به ما رسیده است، میباشد که گفتیم که بە خطا "موضوع دانستن" به نفس دانستن و دانسته مبدل شده است، خود شیئ شعور شیئی نیز می باشد. این درست است که خود شیئی (موضوع) شعور شیئینیز میباشد، اما تفکیک ایندو از هم مسئله ایست که احتیاج به دو عنصر دارد، و این دو عنصر تاریخیگری (هیستوریسیسم) و دیالکتیک می باشند. در ایران هردوی اینها حتا در مدعیان دانستن شان نیز یا وجود ندارند و یا کژواره هستند (اکثرا و چپ نیز، درک عرفانی را دیالکتیک میپندارند) – که در بالا به انها اشاره شد. نخستین تصحیح باید از این دو عنصر شروع شود، که تاریخیگری نقد گذشته است و یا صورت نقادانه بروز آنچه که عادتا تاریخ می نامیم. این تاریخیگری بمفهوم تسلسل وقایع نیست، به مفهوم تسلسل زمانی وقایع نیست، بمفهوم تسلسل منطقی وقایع نیز نیست، بلکه به مفهوم تجمیع (کومولایتیو اینتگرایشن) اینها میباشد – سلسله مراتبی از کل های تحتانی که اجزاء کل های فوقانی هستند، و کل های فوقانی که اجزاء زیرینشان میباشند، و حال تصحیح عنصردوم، مفهوم تجمیع (کومولایتیو اینتگرایشن) همان دیالکتیک است که بمفهوم همه چیزبهمه چیزمربوط است نیست، بمفهوم کاربرد سحر آمیزفرصت طلبانه در تعابیر و استنتاجات سیاسی از مبناهای نظریه پردازانه نیست، بمفهوم عرفان و تصوف نیست، بمفهوم عالم اعلا و سرای قدسی نیست.

دانستن و دانسته ها تنها طرحی هستند که نقادانه از دل گذشته بیرون میکشیم و برای آینده تدوین میکنیم، و بالاخره امور حال را برای تحقق اش برنامه ریزی کرده و به اجرا می گذاریم.

به این مفهوم، دانستن و دانسته ها یعنی آینده و زندگیی بهتر برای انسان.   

در چپ ما وهم بخشی چشمگیر از چپ جهانی، تفکر یا ایدئالیسم است و یا بیهودگی انحراف آور- سرمایه داری از یک دستگاه تفکر انتزاعی نه برخوردار است و نه میتواند برخوردار باشد، بلکه تنها شیوه یی است برای زراندوزی، و بهمین دلیل اساسا یک اعتقاد (ایدئولژی) میباشد، یک امید وآرزویی است تنها برای کمتر را بیشترکردن- ریسک سرمایه دار نیز حاصل این وضعیت است. سوسیالیسم هم از مسیری دیگر، به همین اعتقادی شدن فرو افتاد ودر حال گذراندن دوران نقاهت است. سرمایه داری شبیه بت ها و خدایان فرسوده انسان است، که اگر کسی به انها ایمان  نداشته باشد، دیگر نیستند. بر عکس تصورعامیانه چپ بیخبر، فقرا موضوع سوسیالیسم نیستند که اگرصنعتی شویم موضوع را از دست بدهیم.

در هیچ کجای تاریخ و تمدن بشری سراغ نداریم که فقرا که اجبارا فقرای فرهنگی نیز هستند، حامل تحول تاریخی باشند. و متاسفانه انقلاب و انقلابیونی که از حل ریشه یی علل این دو فقر میترسند- صنعت تنها راه بوده و هنوزهم هست. انهایی که به مارکس اقتداء میکنند، معلوم نیست با این عدم درک،  عنصر انقلابی را از کجا خواهند آورد. وقایع اکراین، و سایر مناطق مشابه در ماه های آینده بسمت شرق، وحتا شاید روزی در ایران، در حقیقت، از جمله در پی حل این جنبه نیزهستند. که جهانی دیگر فرارسیده است و باید دانستن و دانسته ها را برسمیت شناخت و به تقویت آنها و حاملین شان، نسل های جدید و البته جوان ها، پرداخت و مردگان را برای دفن به مردگان سپرد.

 

 

 

افزودن نظر جدید

دیدگاه‌ها

با سلام !

جناب آقای فیض آبادی ، لطفا بفرمائید مخاطب شما کیانند !?
مخاطبان احتمالی شما ، ادبیات و شیوهء نگارش شما را اگر متوجه میشوند ، بفرمائید که ایشان ، مطالب را با نگارشی سهل تر و قابل فهم تر برای عموم ، بازنویسی یا به نوعی ترجمه نمایند و منتشر کنند !
غرض اینکه متاسفانه مطلب جنابعالی نه اینکه بدرستی قابل هضم نیست ، بلکه حتی از قابلیت ها و استانداردهای لازم برای انتقال مفهومِ مورد نظرتان محروم است .
امیدوارم خود از کسی بخواهید یا اجازه دهید دیگرانی ، قبل از انتشار مطالب ، آنانرا ، ابتدا سلیس و روان نموده و سپس ویراستاری نمایند !
اگر مطالب شما حاوی نکات ارزشمندی برای توجه و تامل باشد ، که حتما اینگونه است ، متاسفانه با این روش و شیوه در نگارش ، شانس مورد توجه واقع شدن را از دست میدهند و تبعاً افکار و اندیشه های ارزشمند شما نیز همچنان مغفول میماند !
با آرزوی موفقیت برای شما !

آقای فیض آبادی عزیز .بعید میدانم شماقدم رنجه فرموده ودر خیابان های تهران خرامیده باشید ،وگرنه شک نمیکردید که عباراتی مثل "...خود نیز هم...." تنها مایه خنده مردم است .شما احتمالا" فارسی را در گوشه "فلتتان"و از صوفیان آموخته ایذ .پس لطفا" با این لحن سیاسی ننویسید.از سوی دیگر فکر میکنم کسی که "اعتقاد" را معادل "ایدئولژی"قرار میدهد ،پس از یاد گرفتن زبان فارسی باید در باره سیاست بسیار بخواند .