"دولت" (استیت) و "حکومت" (گاورنمنت)

ریشه ها و آینده ها، و نقش آنها در نقد و تحول تاریخی

قرنها بشر در سرزمین بقاء زیسته است، و غیر آن "عدم". در این دوره بسیار طولانی، "بودن" در خود، "شدن" را نهفته داشته است. و باستثنای دوره هایی بسیار کوتاه و یا جنگها و وقایع طبیعی، و از جمله بیماریهای واگیر، عملا هیچوقت "شدن" بروزی بیرونی نمی یافته است. در حقیقت، بشر بین "بودن" و نه "بودن" (عدم) میزیسته است. "بودن" جانشین عملا یا ناشناخته بوده است و یا چنان بطئی که بروز بیرونی آن غیر محسوس بوده است. بطور مثال در ادبیات خودمان، و سایر مناطق و فرهنگ ها نیز، تماما شاهد شرح و بسط "بودن" بوده ایم و "شدن" عملا بروز نمی یافته است و تنها بعنوان بلایای طبیعی، جنگها (که خود نیز جزیی از این بلایا محسوب می شدند)، بیماری ها، همگی بعنوان "عدم" ادراک می شده اند. 

حافظ شاید تنها یکبار به شکافتن سقف فلک  طرح نو – "شدن"- توجه میکند، و مولوی هیچوقت از دامنه بقاء خارج نمیشود- تمام هم و غم او دایما چرخاندن ساعت شنی یی بوده است که ما ریزدانه های آن بوده ایم و او هر بار سعی کرده است که سوراخ را کوچک تر، دانه ها را ریزتر کند که زمان را بکشد. و خیام نیز در همان کارگه کوزه گری عمرش به پایان رسیده است. بنابراین "بودن" همان بقاء بوده است، و هدف، محافظت از این بقاء. فیلسوفانی که به مرگ اندیشیده اند و آنرا محرک و مسبب حرکات انسانی انگاشته اند نیز از همین محدوده بین بقاء و عدم (ضد بقاء) فراتر نرفته اند. بقاء گرایی (اگزیستانسیالیزم) در واقع ریشه در همین دوره طولانی دارد. 

جالب است که در تلاطمات طولانی که هم ناشی از به مخاطره افتادن بقاء بوده است و هم در پی بقاء (جانشین)، وضعیت متلاطم بعنوان "عدم" درک میشده است. در چنین شرایطی، "شدن" که در بطن "بودن" – بقاء- نهفته بوده است، قرنها بروز بیرونی نمی یابد. این وضعیت بقاء یا "بودن"، که از عوامل مختلف طبیعی متشکل بوده است، خود بشر را نیز در میان داشته است. در حقیقت، قرنها طبیعت بمعنی تمام هستی محسوب بوده است. نخستین بروز بیرونی "شدن" – کم و بیش- در حوزه حفاظت از عوامل حفظ "بقاء"، منشاء میگیرد. بشر در غیبت خود خطری را می بیند که تمام "بقایش" را تهدید میکرده است. در "مزرعه" و زمین، مترسک را بعنوان نماینده خود میسازد، و در هستی جمعی اش، بمرور همین مترسک را بعنوان بت نماینده خود بر میگزیند. مترسک و بت، اگر در ابتدا، نماینده یی بودند که در غیبت اش عوامل ضد بقاء را مهار میکردند، بالاخره دامنه نفوذشان که طبیعت بود، خود انسان را نیز در بر میگیرد. نخستین بیان این دوره گذار، اینستکه درک از عوامل بقاء از کلیت طبیعت جدا میشود، و عملا کلیت طبیعت منجله بشریت را نیز در بر میگیرد، و بعنوان "نعمت" شناخته میشود. "نعمت" شکل گذاری چیزی است که قرنها بعد به مفهوم " محصول" فرا میروید و بالاخره، "تولید" در زندگی و تمدن بشر بروز عینی و هم ذهنی پیدا میکند. در این روند بسیار طولانی و پر تلاطم، انسان از خود خارج شده و به تولید کننده شرایط بقاء انسان، و بالاخره خود انسان ارتقاء مییابد- مترسک و بت به سمت اوج اثر گذاری در حفظ بقاء میروند. انسان سازنده است که جهان را ساخته شده درک میکند. آنچه دانش مینامیم، قرنها بعنوان "هوشیاری" تداوم یاقته تا سپس به "علم" (تولید و ساخت)، ارتقاء مییابد.

مفهومی که اسکولاستیسیسم نامیده شده است، در حقیقت، مرحله جمعبندی پایانی دوران بسیار طولانی "هوشیاری" (طبیعت خواری ) بشر بوده است و فراهم آمدن مقدمات ورود به دوران "علم" (تولید و ساخت) با گذشتن از مفهوم "نعمت" به مفهوم "محصول"- از " نماینده و قرار دهنده"  به انسان بمفهوم "تولید کننده". این دوره را جمعا رنسانس نامیده اند. برای نخستین بار در سرگذشت بشر، مفهوم "شدن" از دل " بودن" بیرون آمده و انسان از طبیعت رها میشود. تولد و استقرار جامعه صنعتی، پایان این تقلای عظیم رهایی بشریت از طبیعت میباشد. مفهوم "دولت" (استیت) بعنوان "بودن" از دل خود، مفهوم "حکومت" (گاورنمنت) بعنوان "شدن" را بیرون میدهد، که کار آن پرداختن به بروزهای "بودن" میباشد.

برای نخستین بار بشریت "شدن" را نه دیگر بمفهوم "عدم" بلکه بمفهوم جانشینی "بودن" دیگری برای "بودن" پیشین ادراک میکند. و بالاخره، اینبار بودن در دل "شدن" نهفته شده و دوران غلبه "شدن" بر "بودن" بعنوان شرط بنیادی بقاء پایه گذاشته میشود. اگر بشریت تمدن را برای حفاظت و حمایت خود بنا گذاشت، اینبار بشریت خود حافظ و حامی کل هستی میگردد – از طریق حفاظت و حمایت از خود و محیط اش- بالاخره بشریت ابدی میگردد. از یکسو راهی کهکشانهای فوقانی شده و از سوی دیگر، در کهکشانهای تحتانی در پی تحقق این ابدیت خویش است.

درک هگل از "دولت" نیز همان "دولت" (استیت) میباشد. او بالاخره تنها متفکریست که هم تجربه گرایی را بسطح فلسفه ارتقاء میدهد، و هم با اینکار، عملا حوزه اندیشه انتزاعی (کانسپتوال تاتز) را بنا میگذارد. مارکس این پیچیدگی را اساسا درک نکرده است و از آن مفهومی سیاسی و ژورنالیستی بیرون کشیده است.  تاکنون فلاسفه جهان را تعبیر کرده اند و حال هنگام تغییرآنست، درحقیقت، همان مفهوم حافظی "فلک را سقف شکافتن" میباشد که در عرفان سیاسی و اعتقادی به مفهوم مولویی "هرکسی از ظن خود شد یار من و ز درون من نجست اسرار من" فروکاسته شده است.

اکنون دوره نقاهتی است که باید تحول بمفهوم "شدن" حامل "بودن" و "بودن" نهفته در "شدن" ادراک گردد – که میتوان دیالکتیک تحول نامید. لنین این سیاسی شدن را بنیادا بعنوان مارکسی و بعدا مارکسیسم درک کرده است. البته باید توجه کرد که جایی که ما امروز ایستاده ایم با زمان و جایگاه مارکس و لنین اساسا متفاوت میباشد. آنها زمانه و ضروریات اش را درست درک کرده بودند، و هر دوره و نسلی باید به زمانه و ضروریات خود پاسخگو باشند تا تحقق یابند.

باز تعریف "دولت" بمعنی دوره طولانی فوق و نهفته بودن "شدن" در "بودن" (بقاء)- گردش طبیعت و طبیعی - و تفکیک و استخراج "حکومت" (گارونمنت) از درون آن یکی از ضروریات بنیادی دوران ما میباشد. و در کنار این، ضرورت بسیار مهم دیگر، تشخیص و تفکیک سرمایه داری از صنعت میباشد. بدلایل مختلف، این مفاهیم در تداخل و سردر گمی و یا در بعد مناسبتی، یا ادراک نشده اند و یا تا مراحل پیشرفته تر نقد و تحول تاریخی (ادونسد هیستوریسیسم) باید منتظر میماندند. در گردش امور قرن پیشین، تغییرات ضرور اتحاد شوروی در اواخر هشتاد و ابتدای نود میلادی از یکسو و شروع دوره صنعتی تحولات چین از سوی دیگر، هم ناشی از ادراک جدید زمانه بوده اند، و هم خود و جهان را وارد دوره پایانی این تداخلات و سردرگمی ها کرده اند.

دنیای امروز باید خود را بعنوان "دولت" (استیت) بمفهوم "بودن" جانشین، بشریت ادراک کرده و در پی فراهم آوردن "شدنی" که حامل" بودن" نیز میباشد در "حکومت" (گاونمنت) های متنوع بعنوان بیان اقتدار "بودن" جانشین در حال استقرار جهانی- بشریتی باشد. جامعه صنعتی، "دولت" (استیت) – بودن جانشین- دوران ما میباشد. و شکل "حکومت" (گاورنمنت)  ویژه آن- اعمال کننده اقتدار آن- نیز براساس تعریف و استقرار دموکراسی بعنوان حضور همگانی و فراگیر در "دولت" (استیت) میباشد. بر خلاف آنچه "دولت مدرن" نامیده شده است، "دولت" (استیت) بنیادا مفهوم هگلی دارد و بعنوان برابر نهاد فلسفی مفهوم "ماورایی" در الهیات میباشد. بدین معنی، الهیات نیز بسمت فلسفه گشایش پیدا کرده و قادر به مشارکت مومنین در روند تغییر و تحول اجتماعی میشود. تا سالهای بیست میلادی، کلیسای کاتولیک مانع این مشارکت بود زیرا الهیات را بسمت فلسفه نگشوده بود و یا مانع آن میشد. دلیل بنیادی مشکلات وحدت ایتالیا، و ظهور فاشیسم. نقد سه عنصر بنیادی "بودن" بشریت، یعنی الهیات، فلسفه و تاریخ شرط بنیادی کشف و استقرار "شدن" نهفته در "بودن"، ضرورت تام گذار از بشریت "بقایی" و "عدمی" به بشریت تحول گر و تحول پذیر دوران ما در جامعه صنعتی میباشد. در غیر اینصورت، این جوامع یا به رکود و افول پیشین باز میگردند، و یا مبتلا به خشونت ناشی از بیداری کور میگردند. نازیسم آلمان و فاشیسم ایتالیا دو مثال اروپایی دامنه ناتوانی، و ژاپن مثال آسیایی این تحولات میباشند، که وجه اشتراکشان توسعه اقتصادی در "دولت" (استیت) نا آزاد و غیر دموکراتیک بعنوان محل حضور و تجمع انحصاری سرمایه مالی در صورت زراندوزانه – فئودالی میباشد.

و اما ایران ما و مرحله یی که در آن قرار دارد. در ایران، از یکسو حضور روحانیت در صورت جمهوری اسلامی بعنوان نخستین تقریب جانشین رژیم شاهنشاهی، عملا دروازه الهیات را گشوده است، و از سوی دیگر، ناتوانی در آشتی با فلسفه و بنابراین نقد پذیر کردن الهیات از این مسیر، روند عمومی تحول نقادانه جامعه را دچار نقصان و تا حدی کندی کرده است. آنچه در این سالها "فتنه" نامیده شده است درست در این مکان قرار دارد که در اصلاح طلبان بیان بسیار بارز آن دیده شده است. ضرورت بدون قید و شرط نقد و ناتوانی در نقد بعلت درونی بودن و فراگیری آن. حضور روحانیت اگر از یکسو نقشی بسیار مهم داشته است، اما این حضور گشایش الهیات به سوی فلسفه را شدیدا تحت الشعاع قرار داده است که عملا موجب بروز پدیده یی شناخته شده در تحولات اجتماعی شده که در ایران "فتنه" نام گرفته است.

در چین، انقلاب فرهنگی اقدام مانع یا برطرف کننده این وضعیت "ساینده وسایشی" بوده است و عملا از فرسایش نیروهای تحول پیشگیری کرده است و شکل نوعی "خشونت جمعی دموکراتیک بسیجی- خیابانی" بخود گرفته است و عکس بزرگ مائو در میدان بزرگ پکن هنوز قرار دارد، در نمونه نخستین و تناسب قوای زمان، اتحاد شوروی، این وضعیت بدلیل زمینه اتفاقات و مناسبتها (بعکس تناسب قوایی که چین از آن بهره مند شده بود)، عمدتا شکل نوعی "خشونت نیابتی دموکراتیک اداری- نهادی" (بوروکراتیک – اینستیتوشنال) بخود گرفت. در تجربه آمریکا، بومیان و بعدا سیاه پوستان سندان این تحولات شدند که جامعه جدید را شکل بخشید. در نمونه نخستین انگلیس، تنها در یکروز "هفتاد هزار نفر" که بی موقع به شهر آمده بودند بعنوان تهدید امنیتی قتل و عام مسلحانه شدند.

واژه "فتنه" که در ایران مرسوم شده است، در حقیقت، ناتوانی و در جا زدن روند عمومی نقد است که باید راه بیداری را به تحول بگشاید. در اروپا و تجربه بخصوص فرانسه، انچه سکولاریسم یا لاییسیسم نامیده شده است، مفر تناسب قوایی است که تنگناهای تحولات فرانسه را باید برطرف میکرد، و در انگلیس هنری هشتم، کلیسای  انگلیکان را بنیان گذاشت که در سمت "دولت" (استیت)، دربار و پادشاهی را حفظ کرد و درسمت "حکومت" (گاورنمنت)، اخلاقیات ویکتوریایی در خور آنرا در جامعه ته نشین کرد و رسوب داد- ترنسفرمیسم محافظه کارانه ویژه این کشور که در ستیزه طلبی چاکرانه در ایران به "روباه پیر" تعبیر شده است.

صدام حسین، قذافی، و تقریبا تمام حکومتهای "دوست" جنگ سردی اتحاد شوروی، در همین سرزمین بقول ایران "فتنه" متولد شده و زیسته و مرده اند غافل از اینکه غرب نه حقه باز و نه خشن بوده است، بلکه تنها "خر خود را میرانده است"، و اینها هیچوقت روشن نبود که اصولا خری، اسبی یا قاطری برای راندن یا حتا سوار شدن بر آن داشته اند. این "خری که غرب میراند"، چیزی است که در این نوشته "دولت" (استیت) نامیدیم- یعنی "بودن" شان نهفته در "شدن " شان- "فتنه" یعنی گیر افتادن در بند و کلاف این مقصد.

چپ باید صندلی اش را در این "دولت" (استیت) مستقر کند، و در "حکومت" (گاورنمنت)، از چارپایه استفاده کند که به آن امکان تحرک بدهد. یعنی خاستگاه رهبری و هژمونی بقول تجربه نقد و تحول تاریخی. صنعت و صنعتی شدن شروط قطعی این دو خاستگاه هستند. باید فراگرفت که "دولت" (استیت) را بنا نهاد، و در "حکومت" (گاورنمنت) اقتدارش را برای تحول بکار برد. با اینکه جهان ما از مسیر "انقلابات محافظه کارانه" در حال عبور است، اما این انقلابات همیشه مرحله پایانی انقلابات استقراریافته ولی ناتمام بوده ودر عصر ما بخصوص هستند. یک پدیده یی ظاهرا عجیب اینکه آنچه آوانگارد نامیده میشد، در این مرحله رتروگارد میشوند- قبلا میکشیدند، و حال فشارمیدهند.

و وای بروزیکه در سربالایی، لحظه یی توقف شود، که با به عقب بازگشتن، همگی را زیر چرخ له خواهد کرد. برخی خوش خیالی ماورایی و عرفانی دارند و از قانون عمومی نقد و تحول تاریخی بیگانه هستند- با دلایل این وضعیت کاری نداریم هرچند با تظاهراتش دایما روبرو بوده ایم و هستیم.                

افزودن نظر جدید

دیدگاه‌ها

اشتباه بزرگی در ترجمه دارید.
state یعنی حکومت
government یعنی دولت
-------
به عنوان مثال می گوییم: دولت جدید کار خود را آغاز کرد. ...