وقتی که شهرنشین ها حاشیه نشین شوند

آیا شهرها از محاصره روستا خارج می شوند؟ مائویسم دیگری در راه است

تعریف مسئله

ایران، منطقه و جهان در لحظه یی بسیار حساس در سرگذشت و آینده بشر قرار گرفته اند. چه بخواهیم و چه نخواهیم، ایران مرکز این لحظه می باشد. بدلایل خاص تاریخی، مسلمانان نیز در این لحظه درگیرند. اگر نتوانند بیداریشان را به تحول بنیادی برسانند، باید زیر آتش و خون جنگهای طولانی از هر نوع، یا نابود و یا به رکود و افول قرونی بازگردند. هیچ وقت ایران در چنین جایگاهی قرار نگرفته بوده است که عملا تکلیف بشریت به او سپرده شده باشد. از نقطه نظر نقد تاریخی، اسلام از این روند در بنیاد جدایی ناپذیر است. روحانیت در بروز شاخص ترینهای خود، با حضور و مشارکت فعال در این دوره بسیار مهم تحولات، امکان ورود و اعلان حضور میلیونی ایرانیان مسلمان و همگانی را در صحنه اجتماعی، و برای مسلمانان، ورود به حوزه الهیات بعنوان مومنین دیندار خواهان تغییر و تحول را بوجود آورده است.

جهان ما – با همه بلبشوی ظاهری اش- پس هگلی در حال گذار به پس مارکسی است. بنابراین، نخستین جنبه این وضعیت نه تخلیه جهان از دین و خداست و اعتقادات بشر و نه ربطی بلاواسطه به انقلاب اکتبر و اتحاد شوروی – چه قبلا و چه در دوران پس از تحولاتش در روسیه – دارد، بلکه به سطوح پایین تر انتزاع گذار از فلسفه به علم مربوط می شود. مرز بین خطاناپذیری (تحولات بزرگ تمدنی) و خطاپذیری که جایگاه "دولت" (استیت) و "حکومت" (گاورنمنت) اند موضوع این وضعیت است.

در تمام سرگذشت تمدنی بشر (پس از دوره گردی نخستین تامین و بقا، فود گترز، food getters)، جمع بشری در یک "دولت" (استیت) پنهان بنام طبیعت خواری (کشاورزی، گله داری، و احتمالا در برخی مناطق ماهیگیری) زندگی کرده است. سایر جوانب، فعالیت های واسط بین اینها بوده اند. اشکال بروز "حکومتی" (گاورنمنت) این "دولت" (استیت) طبیعت خوار، بسیار متفاوت بوده اند. در زمان مارکس، و بعداً لنین، تحولات جهان هنوز امکان دیدن و تفکیک این جوانب را نداشتند، و هم نتیجتاً و هم بعلت ضعف تاریخی، ناتوانی علمی و بالاخره شتاب تحولات بیرونی، مارکس از حوزه متفکر نقاد تاریخی خارج شد و به دنیای معترض روشنفکرانه منحرف گردید. لنین از این بابت به اوج رسید. اما هیچ کدام در خطا نبودند. انچه را گفتند و کردند که دیالکتیک زمانه و نسل شان اجازه می داد. زمانه ایشان زمانه یی بود که این اشخاص را وادار می کرد که لبه دیوار انفکاک و برش بنیشنند. در حقیقت "فرار" مارکس از این کشور و آن کشور بروز این وضعیت بود، لنین از این بابت وضع اش بهتر بود، چون از این دیوار به یک سمت آن پایین پرید و یا اساسا روی دیوار نرفت.

ما یقه مارکس را باید نقادانه بچسبیم زیرا او فرزند هگل بود. در سرزمین خطاناپذیری فلسفه و الهیات، و ادعای ورود به تاریخ یعنی سرزمین خطاپذیری که خود چنین بیان کرد "فلاسفه تا کنون جهان را تعبیر کرده اند، و حال هنگام تغییر جهان است". او باید مرز متفکر و روشنفکر، تغییر دهنده و معترض را تشخیص میداد، اما نداد. زمانه این خطا را بر او بخشیده است زیرا خود با کارهایش و این جمله معروف، عملاً، محاکمه نشده بی تقصیر است و تبرئه شده است. زمانه یی که تفکر و اعتراض و تغییر بهم می پیوندند، همه محق و همه مقصرند، بحران لحظه به لحظه از سرزمین خطاپذیریها به سمت انتزاعات فوقانی ارتقا یافته تا به سرزمین علت و معلول ها برسد، و دست به تغییر بزند (در ایران دوره انقلاب، این اتفاق تا سرزمین نظام قرونی شاهنشاهی که به سلطنت معروف است رسید و این نظام را علت بنیادی شناخت، و ان را نشانه گرفت. این نظام در حقیقت شکل بروزی "دولت" (استیت) طبیعت خوار بود در سرگذشت این منطقه که ایران نام داشت – این شکل بروز را "حکومت" (گاورنمنت) مینامیم).

 

تحلیل فرودی

همیشه در تاریخ چنین شخصیت هایی بوده اند و با چنین وضعیتی روبرو. بشکلی، خدای یگانه پیامبران کتاب دار را به این نتیجه رساند که پیامبر غیر مسلح و غیر فعال برای پیشبرد اهداف اش، در بروز مسیح بعنوان خطاکار محکوم شد و به دار میخکوب کشته شد. این نقد اسلام را ان طور که می شناسیم با پیامبری حامل پیام و شمشیر بوجود آورد. اینهم مثالی در حوزه تاریخی ادیان بود. اسلام اساساً در یک سمت دیوار تحول تمدنی بشر شروع شد. آنهایی که این واقعیت را کشف کرده بودند، از راه اسپانیا به اروپای تشنه حرفی از وحدت، رهسپار شدند- در حقیقت روح آن گریخت. اروپا اساسا در سمت کهنه خونریز و اتش افروز جهان آن روز قرار داشت. این پیام وحدت که از سمت شرق از طریق اسپانیا آمده بود، به تولد آنچه که دنیای جدید می نامیم ختم شد. این بزرگترین ضرورتی بود که باید اروپای تقریبا هفتصد تا هزار ساله جنون و جنگ، و غارت و خونریزی بعد از سقوط امپراتوری روم که قرن پنجم میلادی آن را اعلان داشته بود، را نجات می داد، و داد. دنیای جدید متولد شد.

 

بازسازی این واقعیت در رهگذار اندیشه

تمام نویسندگان ادبی و سیاسی غیر کلیسایی، یا نیمه کلیسایی و حتا اساسا غیر دینی را که از دل اسکولاستیسیسم و یا در مقابل آن بیرون آمده بودند- و بخصوص از قرن پانزدهم ببعد تا دروازه قرن بیستم- همگی روی دیوار نشستگان این گذار بزرگ تاریخی بودند. عده یی روبه گذشته و عده یی روبه آینده، و عده یی همچون زین پاها را در دو سمت انداخته و تنها با چرخاندن سر، گاهی به یک سمت و زمانی به سمت دیگر توجه می کردند – اما مشکل اینجا بود که هیچ کس نمی دانست بکجا می رود. تا این که مردی پیدا شد بنام هگل.

کاری که هگل کرد این بود که سطح انتزاع را به قسمت فوقانی این دیوار و سواران اش ارتقا داد – طوری که بتواند بر تمام صحنه مسلط باشد. این تنها امکانی بود که بطریقی بتواند شرایط را به سنتز برساند. تا پیش از او، تنها حوزه ادیان یا الهیات این انحصار را داشتند و بهر طریقی حفظ کرده بودند – با مفهوم خدا و آفرینش، عملاً، در سقف آسمان- بالاترین سطح ممکن انتزاع، قرار گرفته بودند. محاکمات و آنچه انکیزیسیون (تفکرشویی) در تاریخ شناخته شده اند، در واقع بر سر این سطح انتزاع بود که عملاً بشر و حتا خود کلیسا نیز دستشان به آن نمی رسید. تا بالاخره اسکولاستیسیسم وظیفه اش این شد، و در اومانیسم، بالاخره انسان و خدا دستشان بهم رسید و به مذاکره پرداختند. جالب است که تمام مفاهیم پیشین خدا، امکان نداشتند که به این مذاکرات بپردازند- تنها خدای اسلام بود که از چنین توانی برخوردار بود. خود اسلام با اعلان پایان فرستادن پیامبران، در حقیقت، راه مذاکره با انسان را باز گذاشته و یا باز کرده بود.

اما هگل با این که روی دیوار ننشسته بود، ولی از نظر مفهومی، فلسفه هنوز نپخته دو سوی دیوار را از تنور خاموش اما هنوز گرم اسکولاستیسیسم بیرون کشید و برای سنتزاش بکار برد. تجربه گرایی (مشاهده گری) او یکسوی دیوار و تعبیر فراتجربی اش (ماوراء گرایی) سوی دیگر دیوار بودند. هگل بطریقی "چوب دو سر طلای" تاریخ بشر شد. مارکس از سمت تجربه گرایی این فلسفه یا دیوار فلسفی بطریقی دلخواه و بزور به یک سمت پرت شد- بهرحال جثه کوچک او (هنوز یک "دانشجو") در مقابل تلاطمات عظیم جاری، نیز در این وضعیت موثر بودند. او حرفی گنده از دهانش درآمد که هنوز نه جهان آن روز و نه جوانب بحث و گفتگوها اجازه می دادند- از فلسفه گرایی هگل، استنتاجاً دوری و آینده یی را دید و شتابان پایه و هدف خود قرار داد. شاید این وضعیت او را بعنوان قهرمان کشف ناشناخته و آینده برای نخستین بار در سرکذشت بشر کرده باشد. از همین جا او در عوض عقب نشینی، به تاختن به جلو ادامه داد. پرومته یی که آتش را از زئوس ربوده بود. او انچه را ما بعنوان ماتریالیسم و ایدئالیسم می نامیم به ارث گذاشت. در حقیقت او نظرات علمی را با خطاناپذیری فلسفه و آلودگی اسکولاستسیسمی را بطریقی به مفهوم "ماده و ایده" و تقابل آنها بعنوان راست و دروغ در حوزه اخلاقی مبدل کرد. این از پیشینه خانوادگی یهودیت او نیز اثر می گرفت، زیرا چنین استنتاج عظیمی از خوانش فلسفی بشریت و سرگذشت اش، اگر مستقیما ناممکن نباشد، اما بسیار مشکل بود.

او اسبی را که هنوز رام نشده بود، زین کرد و در لحظات نهایی عمرش، شبیه کابوی ها، سر پیچ بحران تزاریسم روسیه لنین را کشیده و در جلو نشاند و اسب بدون افسار را به او سپرد وهم آتش ربوده شده اش را. لنین هم بر همین سیاق تازاند، "بالاترین مرحله" را همان روی اسب نوشت و شبیه مغولها تاخت و روی اسب خوابید تا انقلاب اکتبر سر برآورد- به اولی مارکسیسم و به دومی لنینیسم گفته شده است که می توان چنین سنتز کرد "تا تنور داغ است بچسبان". گسل تاریخی باز شد، زمان و بعداً مکان، و کل هستی و سرگذشت بشر به دو نیمه تقسیم شد- و در پایان اش، این جنگ سرد نامیده شده است.

این اسب رام نشده، در حقیقت، فلسفه هگل بود و استنتاج یک جانبه و عجولانه از آن توسط مارکس.

 

روش شناسی

توجه شود که کار متفکر یافتن درست و غلط، گناه و گناهکار نیست، بلکه کوششی برا ی خوانش نظریه پردازانه واقعیت است. این واقعیت پیوسته عجین متقابل اندیشه و عمل انسانی است. یعنی در بازسازی واقعیت در راهگذار اندیشه، هدف تولید اندیشه ای است که شامل اندیشه های پیشین نیز میباشد- چیزی که اقدام نظریه پردازانه را عمیقا مشکل و بغرنج می کند. در حقیقت، آنچه پراکسیس نام گرفته است، که شاید "جهد" ترجمه یی بجا برای آن باشد. بنابراین، بازسازی جهد انسلنی در رهگذار جهد انسانی بنامیم بیجا نیست. بهمین دلیل، این اقدام اساسا چیزیست که نقد می نامیم. حلول دیالکتیکی در واقعیت برای ادراک ان یا، در حقیقت، دست یافتن به شعور واقعیت. شیئ و شعور به شیئ را در امتزاشان درک کردن، که در نوشته های پیشین وجود دو عنصر تاریخیگری (هیستوریسیسم) و دیالکتیک شروط قطعی این ادراک میباشند.

 

سنتز صعودی و ادراک علمی

گفتیم که جهان ما پس هگلی و در حال گذار به پس مارکسی است. خوب تمام دعوا عملا بر سر این بود که به "می دانیم کجاییم اما نمی دانیم بکجا خواهیم رفت" پاسخ داده شود. چون تنها بقاء را می شناسیم و دو شق ممکن "بقاء و عدم"، سردرگمی حاصل آن، تا انقلاب الکترونیکی و اطلاعات و ارتباطات، هنوز واقعیت جهان ما بود. در سطح اجرایی شدن و بودن جهان، دیگر نه هگل و نه مارکس، و نه لنین برای ما هیچ جایگاهی ندارند – اصلا به ما چه مربوط که آنها چه اندیشیدند و چه کردند. اسب وحشی که مارکس از فلسفه روی دیوار و سطح بالاتر انتزاع هگل، تنها فیلسوفانه رانده بود دیگر بصورت جامعه صنعتی به مقصد رسیده است و کشوری را به درون صنعت کشیده است که عملا قادر است حتا تمام بشریت بیرون آمده از قرون وسطای اروپا و اسکولاستیسیسم و رنسانس را، بقول معروف، دربست جانشین کند.

از انهایی که سرگذشت بشر را سرخوردگیها وتنگ نظری های افراد می دانند و هنوز بر خر مراد جنگ سردی با پاشنه زیرشکمی می زنند و ظاهراً می رانند، و از استعمار روسیه و چین و توطئه هایشان برای آبهای گرم و ولرم می گویند و می نویسند باید پرسید که با این شرایط جدید چه درکی از آینده و جهان و انسانها دارند. تمام کشورهای اروپا و آمریکا بعنوان دنیای پیشرفته، جمعاً چقدر جمعیت دارند، چقدر واقعا مشغول در امور صنعتی و پیشرفت آنها بوده اند، و حال با بیکاری هولناکشان، جداً چند نفر اند. اگر در کانال پاناما، می شد گفت "حالا که برای ما جا نیست، ما هم کانال خود را در نیکاراگوئه میسازیم"، چرا همین را برای جمعیت و متخصصان و کارگران نمی توان گفت. جهان و باصطلاح اربابان پیشین اش، باید به این سوال پاسخگو باشند که اگر چینی های گرسنه از مرزهایشان رها می شدند بهتر بود و یا چینی های صنعتی و هم میلیونر.

 

حال به ایران برویم

در ایران امروز روند گذار از جمع به جامعه، و ادراک این روند بعنوان یک روند بیرونی که ساختاربندیها، روال و قانونمندیهای خاص خود را دارد، نهایتا حول دو جانب که اتصالشان جمعا محور تمام تحولات را تشکیل می دهند، قرار دارد. این دو جانب، یکی "دولت" (استیت) است و دیگری "حکومت" (گاورنمنت). شکل گیری این دو جانب و استقرار آنها در زمانه جاری، در حقیقت مسئله مرکزی انقلاب را بالاخره به پایان می برند. در شکلگیری اصلی این روند، حاصل کار با عنوان "دولت مدرن" یا دولت- ملت نامیده شده اند. در شکل اصیل، اقشار و طبقات اجتماعی هنوز از یکسو از گذشته تخلیص و تفکیک نشده بودند، و از سوی دیگر، هنوز اقشار و طبقات ویژه جامعه جدید بمعنی صنعتی، در صحنه روابط بروز نیافته بودند. بهمین دلیل، جامعه سرمایه داری محسوب و تعریف می شد. منظور از سرمایه داری نیز "حکومت" (گاورنمنت) سرمایه دارها بعنوان سرمایه دار تجاری بود (با تعریف مرکانتیلیستی و فیزیوکراتی).

در مرحله بعدی و بخصوص بدنبال کمون پاریس، تقابل اقشار و طبقات، موجب گذار به دوره تخلیص و جدایی اقشار و طبقات خاص جامعه جدید یا صنعتی شد. بهمین دلیل هم مضمون "دولت" (استیت) و هم صورت "حکومت" (گاورنمنت)، دچار تغییر و تحولات بنیادی و تاریخی شدند. که بعدا با تجربه چین، جمعاً "جمهوری خلق" نامیده شده اند.

در ایران "دولت" (استیت) هنوز با ناخالصی های کهن (پیش صنعتی) درگیر است، ولی عملاً صنعتی جانب غریزی غالب شده است (صنایع دفاعی، دستگاه دفاعی مستقل، صنایع فضایی، صنایع ذرات، صنایع هسته یی و مشابه). اما در سطح "حکومتی" (گاورنمنت)، این وضعیت بروز مستقر نیافته است. این سطح هنوز در جمع در – فکر و عمل- اگر نگوییم که همان گذشته است، اما باید گفت روح گذشته از آن تخلیص و دفع نشده است. وقایع و چیزی که "فتنه" نام گرفته است، شاهد این مدعایند.

بهرحال، جنبه اصلی و اساسی تعیین کننده همان "دولت" (استیت) است که عملاً دیگر حامل "بودن جدید" ایران بعنوان جانشین بارز "بودن" فروافتاده زمان انقلاب کشور میباشد. امکان گفتگوهای هسته یی نیز در چنین تغییر تناسب قوای بین گذشته و آینده – که دیگر واقعیت مضمونی ایران است- نیز میسر شده است. در حقیقت روند بازگشت ایران در مقام ایران جدید به صحنه تحولات جهانی و تبعا منطقه یی. بسیاری ساختارهای دوران گذار دیگر باید تخلیص و تخلیه شوند.

در برنامه ریزی یونیکس، کارگاه برنامه ریزی جایی است که هم ابزار ساخته و تهیه می شوند، و هم محصول ساخته و تهیه می شود. به محض این که محصول مورد نظر آماده استخراج شد، با یک باصطلاح دگمه "ثبت"، محصول می ماند و کارگاه به صورت نخستین باز می گردد- تمام ابزارهای ساخته شده نیز محو می شوند و کارگاه در نظافت "دیجیتال" ضرور برای اقدامات تولیدی بعدی قرار می گیرد.

ایران اکنون در حال لحظات پایانی این روند قرار دارد. به طریقی، مذاکرات هسته یی و توافق "تارو پودی" فعلی آن، بخشی از این روند پایانی است، زمانی که باید بالاخره دگمه "ثبت" که همزمان حامل فرمان "محو" نیز هست و نظافت یایانی کارگاه، فشار داده شود.

 

سخن آخر

این روزها شاهد نبش قبر تمام درگذشتگان داخلی و خارجی هستیم. وقایع از صفویه و کوشش باب زمان آن موقع به عنوان "دسپوت روشنگر"، امیرکبیر، مشروطه، ملی شدن، تحولات مناطق خودمختار گذشته، تعابیر جدید از همان "دسپوت روشنگر" در "پهلوی ها" بعنوان شوخی جدید و اثبات "اگر می شد، در زمان شاهان و اشرافیت شده بود"، و هم در جانب اسلامی، بخش هایی که اسلام اصیل را در سرو ته کردن زمان می بینند (اسلام اصیل این ور تاریخ است). مونتسکیو و مشابهان تا هگل و مارکس را احضار روح می کنند که آنچه را نفهمیده اند، بالاخره بفهمند. چرا تقریبا همه در سال پنجاه وهفت طوری به خیابان ریختند که جامعه بطور مورب به دو نیم تقسیم شد که در هردو نیمه از صدر تا ذیل حضور داشتند، و بالاخره چه شد و چگونه شد.

تحولات بزرگ تاریخی تقریبا شبیه سیلیی محکم و ناگهانی اند که تا طرف بخود بازگردد، تازه متوجه می شود که اصلا متوجه نشده است. و واقعیت باز هم "خر خود را می راند" (The life goes on).

افزودن نظر جدید

دیدگاه‌ها

با سلام و خسته نباشید
من به اصطلاح روشنفکر تحلیل شما را چند بار خواندم ولی چیزی دستگیرم نشد جز اینکه هگل و مارکس و لنین را به مسلخ تاریخ کشانده اید خد شما از تحلیل تان چه فهمیدید شفاف بیان کنید