روزگار ما و اندیشه ما

از فلسفه احتمال تغییر

 

تا شجاعت اعمال تغییر

شیاری که جهان و هم هستی را در نوردید

در سطح بالای انتزاع و نقد روند سرگذشتی تحول جمع انسانی، تاریخ، طبیعت خواری قرنها تاریخ بشر را در بر گرفته است. در مجموع، این جمع، در بروز خود، از سه عنصر یا گروهبندی تشکیل شده است.  در فارسی، ما برای این سه گروه کلا ارباب، مباشر، و رعیت را داریم. مستقل از تنوعات جهانی و هم، زمانی، و فرهنگی زبانی این گروهبند یها، این سه عنصر، در تمام تجربیات بشر مشترک هستند. اگر بخواهیم در چارچوب مفاهیم هگلی- مارکسی بیان کنیم، جمعا این سه گروه ارباب، مباشر و رعیت، مفهومی که امروزه "دولت" (استیت) و "حکومت" (گاورنمنت) مینامیم را تشکیل میداده اند. آهنگر یا صنعتگر عنصری غریبه در این مجموعه محسوب میشده است- تنها اهمیت آنها بطریقی بسمت تمایز و تفکیک، در شرایط خاص، از جمله و بخصوص، جنگهای بزرگ (امپراتوریها)، نوسان داشته است، اما کلا آنها نیز در همان سه گروهبندی مستتر بوده اند. و اساسا در گروه رعیت.

آنچه مارکس فهمیده بود و نفهمیده بود، و به تحقیقات وسیعتر واگذار کرده است، و استبداد آسیایی نامیده شده است، و خود او بعنوان شکلی از امتزاج و استقرار طبیعت خواری و صنعتگری در شکلگیری برخی جوامع (شرقی در آنزمان)، عنوان کرده است، در واقع اشاره به سطحی از تمایز و تفکیک صنعتگری (ضروریات تجارت، جنگی، و "حکومتی" (گاورنمنت)) بوده است که عملا صنعتگران را در کنار سه گروه ارباب، مباشر، و رعیت، بعنوان عنصر چهارم – پیدا و پنهان- مطرح میکرده است. یعنی شکلی بدوی و مختلط از گذار به انچه قرنها بعد جامعه صنعتی میشود، چیزست که در تناسب قوای عناصر تشکیل دهنده عصر روبه اتمام طبیعت خواری، بعنوان ارباب، مباشر، رعیت، و صنعتگر استقرار یافته است – و به آن قرون میانه گفته میشود (اساسا در شرق)- تعابیر کمبود آب و نتیجتا، نقش دولت "میراب" (بی هویت) که در این زمینه بیان شده اند، در حقیقت نوعی ذهنی گری طبیعت گرایانه هستند که جمع انسانی و جهد آن را، اساسا، با عوامل طبیعی و طبیعت تعبیر میکنند که اصولا از هیچگونه اعتبار علمی در حوزه نقد سرگذشت بشر و بنابراین تاریخ برخوردار نیستند.

این سه عنصر ارباب، مباشر، ورعیت (یا بنا به تعبیر استباد آسیایی) چهارعنصر با احتساب صنعتگر، که گفتیم در چارچوب تعبیر هگلی- مارکسی، "دولت" (استیت) و "حکومت" (گاورنمنت) در عصر طبیعت خواری بوده اند، در مسیر بازشدن و تحولات سرگذشت بشر، از هم شکافته شده و مقدماتی را بوجود میآورند که بعدها جامعه صنعتی میشود. دولت مدرن یا دولت- ملت نخستین شکل بروزی و گذاری این تحولات میباشد. در حقیقت دولت مدرن یا دولت – ملت، پیشرفته ترین صورت گذاری از طبیعت خواری به جامعه صنعتی میباشد.

در ادبیات جهان از اسطوره گرایی یونان (حتا پیشتر در مصر و تمدنهای پیشین) تا به قرون اخیر و بالاخره هگل و مارکس، جمعا شاید حدود سی تا چهل قرن، آنقدر که شناخته ایم، این کشمکش، سه عنصر ارباب، مباشر، و رعیت، و چهارمین بعنوان صنعتگر، منعکس شده است.

در همین ایران خودمان، سه شاعرتشکیل دهنده ما، مولوی، حافظ، خیام بعلاوه سعدی، عالیترین بروز غم انگیز، شادمان، شکاکیت و یقین این کشمکش بوده اند. خیام و مولوی و سعدی، و حافظ، در جمع صدای صنعتگر هستند (شاید کاوه آهنگر نیز بشکلی دیگر). در یکسو صنعتگر در قامت خیام - در چین در قامت کنفسیوس در صورت فراگیر و همگانی "دولت" (استیت)، و "حکومت" (گاورنمنت) -  صنعتگرانه (انسان سازنده) یقه منطق جهان و هستی را در "دهر"، " افلاک"، "کارگاه کوزه گری" و مشابه میگیرد و فریاد میزند "چرا می سازی و چرا می شکنی" و با چنین زیبایی و غم انگیزیی.

 مولوی در سوی دیگر، از یقین و شک مرز بین سه عنصر ارباب، مباشر، و رعیت، و عنصر چهارم، صنعتگر، ساختمانی را میسازد که بیانی ازکارنده صنعتگر است (بطریقی بارزترین بیان آنچه "استبداد شرقی" نایده شده است، در حوزه فرهنگی) که سعی در سنتز این مناقع ضد و نقیض دارد، و حاصل کار ارتقاء دایمی سطح انتزاعات میباشد و بالاخره نوعی تبخیر و تقطیر پیوسته و متقابل این ضد و نقیض ها، تمام کوشش او را تشکیل میدهند- و سنتزی حاصل نمیشود (قرن سیزدهم میلادی)، و "بمیرید، بمیرید" او، باید قرنها منتظر بماند تا "ماه منیر" بیاید (جامعه صنعتی).- چند قرن بعد در ملا صدرا (قرون شانزدهم و هفدهم میلادی)، و پس از او، چند قرن بعد، در هگل (قرون هیجدهم و نوزهم میلادی)، این واجب به سنتز فلسفی میرسد (ومارکس به طرح و اجرای آن میپردازد).

تولد عصر صنعت، و پیروزی این قرنها جهد متفکرانه فلسفی، حافظ، سعدی، و در چین کنفسیوس، اشکال عملی این سنتز هستند. بطریقی، مثل اینستکه به مولوی گفته شد که "بالاخره انسانها دارند زندگی میکنند"، و برای این انسانها، راههای عملی مقاومت و خویگیری، ستیز و سازش، غم و شادی زندگی روزمره را نشان میدادند. مولوی در پایان راه حل نخبگان شد در احساسات آنها برای تحمل این ضد و نقیض ها، سعدی بطریقی مشابه کنفسیوس چینی، منطقی و نظمی را برای حفظ شرایط و کنترل ضد و نقیض ها ارائه داد، که هر دو نیز در جمع، هم در نخبگان و هم در عام، پذیرش پیدا نکردند. حافظ بزرگترین پیروز میدان شد- او خود را مدیون چهارده روایت از قرآن، و رنج و شکیبایی، و زمان آنرا همان اوان که "گنبد مینا میکردند" می دانست- پیام او این بود که "بالاخره باید زندگی کرد" – افتر آل، د لایف ایز ریل".

این کشمکش ها بالاخره، به آنچه تقابل یا تضاد شهر و روستا نامیده شده است، در بیان طبیعت گرایی و طبیعت خواری، فیزیوکراتها، و در بیان عصر قانون ارزش – کار، اقتصاد کلاسیک،  بترتیب با کزنه، اسمیت و ریکاردو، زمین بعنوان منشاء ثروت، یا کار بعنوان منشاء ثروت، ختم شدند. این تقابل و ستیز هنوز ادامه دارند، انقلابات چند قرن اخیر- از قرن پانزدهم تا بیستم- و بالاخره جهان ما امروز که آخرین مرحله بریدن با گذشته را در پایان جنگ سرد، و استقرار پایانی عصر صنعت در فراگیری و غلبه قانون ارزش- کار را تجربه کرده، و از سر میگذراند. شانه های راست و چپ "مانیفست" دو لبه شیاری هستند که اگر روزی در جنوب شرق آسیا جنگیدند، امروز درجنوب غرب آسیا میجنگند- آسیا، آفریقا، و مسلمانان (بقول پیام معروف به ملل شرق) در حال برگزیدن هستند که سرنوشت بشر معین شود.

آنچه امروز ما تجربه میکنیم، و خود را در فقر و بی پناهی، جنگ و خشونت، بروز داده است، از دو منشاء سرچشمه میگیرد. از یکسو، ساختن "طبیعت دومی" است ساخته بشر که فعلا جامعه مینامیم، و از سوی دیگر فراگیری بقاء و تداوم در این "طبیعت دوم" میباشد. عصر ما عملا، عصر پس هگلی در حال گذار به پس مارکسی میباشد. از نظر فلسفی، هگل پایه گذار "طبیعت دوم" است،  و از نظر گذار از فلسفه به برنامه و اجرای بقاء و تداوم در این "طبیعت دوم"، مارکس پایه گذار میباشد. در قسمت نخست فلسفه پایه گذاری "طبیعت دوم" ، حتا با احتساب وقایع جاری، دیگر مرحله پایانی را از سر میگذرانیم، در حالیکه، در قسمت دوم بقاء و تداوم در "طبیعت دوم"، هنوز راهی طولانی را در پیش داریم – که قد عمر ما سفید مویان متولدین پس از "جنگ دوم جهانی" به آن نخواهد رسید- که حامل بسیاری پس و پیش رفتن ها، ولی بهرحال در دنیای شهر (طبیعت دوم)، خواهد بود.

خانه جدید بشر، دیگر شاید هیچوقت طبیعت و شیوه بقایش، هیچوقت طبیعت خواری نباشد (پایان تمدن عصر طبیعت خواری)، اما بازهم حامل ضد و نقیض ها و فقر و بی پناهی های خود خواهد بود، و جنگ و ستیز برای یافتن خروجی هایی برای این امور. یکی از زمینه های بسیار غامض و بقول معروف نفس گیر، ساختن این خانه نو است که "طبیعت دوم" نامیدیم. شاید بطریقی، طبیعت را "خانه موقت" و طبیعت دوم را "خانه ابدی" بشر بتوان محسوب کرد. خانه نو را ساختن در حالیکه باید فرا بگیریم که چگونه در آن بقاء و تداوم خود را تامین کنیم. نقد سرگذشت بشر که تاریخ مینامیم، به مرحله یی رسیده است که تنها دیگر شامل خانه نمیشود چون تاکنون بقاء بر اساس تقلید بود، بلکه شامل خود نفس بقاء و تداوم اش نیز شده است چون این دیگر بر اساس ابتکار بشر امکانپذیر خواهد بود- بشر جیره خوار طبیعت رها میشود، و در این روند، رهایی ازانسانهایی که بیان نیروهای طبیعت بوده اند.

در جمع، تمام محافظه کاران ارتجاعی، از هر نوع  و دسته یی، میگویند که باید به دوران تقلید باز گشت- در همان دامان طبیعت ماند و به طبیعت خواری ادامه داد- اینها حتا در مواردی ادعای انقلاب یا اصلاحات نیز دارند- نوع انقلابی آنها، شانه راست "انقلابات محاقظه کارانه" یی که امروز شاهد هستیم میباشد (در سیاست اینها طرفدار "سلطنت مطلقه" تجربه اروپای غربی هستند – نجات کهنه)، شانه چپ اینها اصلاح طلب هستند (در سیاست اینها طرفدار "دسپت روشنگر" تجربه مراحل نهایی تحولات اروپا در شرق آن هستند – تغییر برای حفظ کهنه). "اعتدال" و "امید"، و" تدبیر"، در حقیقت، گونه یی ازجنگ و ستیز و خویگیری و سازش این دو سر طیف میباشند که قصد دارند از ترکیب "سلطنت مطلقه" و " دسپت روشنگر" شرایط تثبیت را بیرون بکشد- و این اساسا ویژه این مراحل تحولات هستند. این اقدام از نظر تاریخی، سیاسی، و فلسفی، و هم نظریه پردازی علمی امکانپذیر نیست. دلیل بنیادی اینستکه، جهان چنان با شتاب در حال تحول است که نه برای ازمایش وخطا دیگر فرصتی باقیست، و نه توهمات ساده گرایانه بدون هرگونه امکان تثبیت علمی. تنها وسیله یی ظاهرا برای "وقت کشی یا وقت خریدن" میباشد.

این تحولات و ستیز های اجتماعی، مشابه هر جنگی، بعد جنگی و بازنده و برنده یی دارند – و بقول اصطلاح ورق بازان، موجب "برخوردن" های گروهبندیهای منافعی و مصالحی شرکت کنندگان، علنی و پنهان، و تماشاگران، فعال و غیر فعال، میشوند. جنگهای اخیر در جهان، در حقیقت، جنگ برای بعد از جنگ هستند- بهمین دلیل، بسیار شبیه بازیهای  "الا کلنگ"، و یا "الک دولک" میباشند. ظاهرا بازی و شوخی، اما باطنا "پس آینده چگونه باید باشد"، موضوع آنها هستند. اوکراین، سوریه، عراق، ایران (با اینکه جایگاهی خاص یافته است که کارش تناسب قوا ساختن است)، فلسطین و فلسطینیان - در حقیقت نابجا بزرگ شده در این بازی عظیم- (البته منظور از نظر انسانی نیست) که بخطا و متاسفانه برخی بدون توجه به سرگذشتشان، چه انسانی و چه سابقه سمبلیک جنگ صلیبی منطقه یشان و نه خودشان، آنها را "کهنه ور توپ" محسوب کرده و خطاب کرده اند. آنها وضعیت شان مشابه تمام بشریت است که در فوق مطرح کردیم. هم برای جغرافیا میجنگند(خانه طبیعت شان) و هم برای بقاء و تداوم آن (ساختن "طبیعت دوم")- در جمع برای "بودن و ماندن".

این چفت و لولا بین غرب و شرق، اسپانیا و فلسطین، اندولس و قدس، و یا عناوین دیگری که هر سو و به دلایل خاص خود به آنها داده اند، باید بتوانند سنگینی وزن آسیا و چین امروز را را تحمل کنند. وزن باصطلاح اهالی آبهای دور که توجیه زمانه خود را داشته اند، این چفت و لولا- بخصوص پس از یافتن نفت، تقابلات جنگ سردی، و جنگ و ستیز های مربوطه- را شدیداً تحت نیروهایی پیوسته مواج و متلاطم قرا داده اند.

انقلاب ایران، که همزمان دو انقلاب بود، یکی مسلمانان و بیداریشان، و دیگری نوسازی تمامی این قسمت از جهان پس از تحولات آتحاد شوروی، عملا، باید این چفت و لولا را به ثبات برساند، شاید دوباره بسازد، و تعیین کند که تحمل وزن اینها برای پیشبرد اهداف سرکلاف نشیننان این چفت و لولا ی سرزمینی سه قاره یی، و منابعی نفتی، چقدر باید باشد.

این چنین راه حلی، حداقل تا غلبه چین در روند صنعتی شدن، بالا آمدن شاید "چینی کوچکتر در این سر آسیا در ایران"، چیزی حدود یک قرن دیگر وقت لازم دارد. و تنها تاکید باید بر صلح و سازندگی صنعتی باشد که هم امکان بقاء درماندگان قرونی را بوجود بیآورد، و هم این "کشتی نوح" سه دکلی سه قاره، و تنوع انواع که باید جفت شده در آن قرار گیرند و نجات بیابند، از طوفان های آمده از روزگاران کهن، پارس و یونان و روم، اسلام و مسیحت، و یهودیت، اسراییل و عرب و ایرانی، جنگهای صلیبی و شکست و پیروزیها، و خاطرات شیرین و تلخ این روزگاران، بگذرد.

منتها مشکل اینستکه، این چفت و لولا در سرگشت بشر، بیجا نیست که بگوییم، تمام بشریت را باید تحمل میکرده است. آخرین و کوتاه ترین زمان ثبات و امنیت و شکوفایی تمام جهان دوره ایست که به دوران اسلامی معروف است، محل تولد اسلام روی مکان استقرار این چفت و لولا، که آنهم موجب چنان داد وستد های عظیمی شد که همه چیز بشر را، متقابلا و یکجا، جابجا کرد و بالاخره پایه دنیای عصر صنعت را گذاشت. در حقیقت، اسلام با دعوت به وحدت، و چگونگی این دعوت، به تمام جهان اعلان کرد که آنچه تاکنون کرده اید اشتباه بوده است، و آنرا عهد "جاهلیت" نامید. خود چیزی نداشت که هم وحدت را به اجرا بگذارد و هم  حفظ کند. جنگهای صلیبی، و بازگشت گرانادا، در حقیقت، اینکار را در اروپا به سرانجام رسانید- وحدت به اجرا درآمد، و هم حفظ شد- و گوته حافظ را کشف کرد. شکوفایی تجارت و تمام جوانب زندگی بشر، از مسیر مدیترانه، بین آنچه امروز کانال سوئز مینامیم و تنگه معروف به جبل الطارق، باصطلاح از شرق به غرب رفتند. تجار اروپایی نه چندان دیر و دور، تجار "اسلامی" (از تمام آسیا) را جایگزین کردند، و مدتی بعد با ناوگانهایشان خود به شرق بازگشتند، و آسیا دوره ی بسیار طولانی افول و سپس، بیداری اش را شروع کرد.

بر این پیشینه است که امروز اینجا نشسته ایم و مات و مبهوت- عده یی در خیال باطل که غرب، اصولا، صنعتی و متمدن و فکل کراواتی و با نظم و نزاکت متولد شده است، و پس ارباب ازلی و ابدی نه جهان بلکه هستی میباشد و حاضر نیست بپذیرد که "همه جهان روزی آدم بوده اند"- منتها روزی حتا در خود فلورانس مرکز رنسانس، از شرق کاربرد باصطلاح "عمامه"، هم در مذهب و هم مراکز علمی آنزمان را، فرا گرفته بودند که بعدا به فوکل و کراوات مبدل شد- موها را اصلاح و شانه کردند، و دستمال از سر به گردن آویختند. و بی اطلاعی کار خودش را کرده است. داس در مزرعه و کاشتن، و باد در خرمن، و بیختن پس از برداشت، تلاطم ماشین در کارخانه، پوشش زنان را نیز به تغییر برد-  هیچ توطئه یی در کار نیست، زندگی است که تغییر میکند و از ما نیز توقع تغییر دارد.

بحث بر سر برتری و سرکردگی نیست، بلکه بر سر آشنایی به سرگذشت آن چاریایی است که به یک روایت روزی ایستاد و روی دو پایش به تعادل رسید، و این دو پای امروز شد، میباشد.

در پایان، امروز که باید هم خانه را ساخت، هم صاحبخانه، و هم صاحب خانگی و بقاء و تداوم آنرا، از سرنو با سواد صنعتی فرا گرفت و به اجرا گذاشت، آگاهی بر این گذشته، هرچند عمیقا سنتز شده در جامعه صنعتی مشخص و موخر و زندگی روزمره یمان، و نهاده شده در یک تلفن کوچک دستی – اما هنوزدور از دسترس همگان- از ضروریات هرگونه تغییر و تحولی است.

وظیفه چپ امروزه اینستکه، این تلفن دستی را برای همگان در دسترس بکند. در روزگاران نه چندان دور وحتا هنوز حاضر، به این تلفن دستی و رساندن آن به دسترس همگان میگفتند "بردن شعورطبقاتی به درون طبقه کارگر" و اینرا وظیفه هرانقلابی یی و تبعا حزب انقلاب میدانستند. اما  یک مشکل وجود دارد که اگر توجه نکنیم که شهر مورد نظر در تضاد شهر وروستا، داشتن این تلفن دستی است، عملا، این نضاد را هم حفظ میکنیم و هم محاصره شهر توسط روستا باز هم ضرورتی تازه خواهد بود.

شهر فراگیر جهانی، همین تلفن دستی میباشد.

نسلهای جدید که عمرشان را با این تلفن دستی شروع کرده اند، در تکست و پست و اینترنت، جهانی دیگر را در حال بنا گذاشتن هستند که اینها عملا با "یوزرنیم" و "پس وورد" و زبان کوتاه مخصوص خودشان، دروازه بان آن میباشند- این جهانی است که میتوان حاصل گذار از تضاد شهر و روستا دانست- و به این، آینده باید گفت.

پس از کوششهای تمام بشری، سازندگان و دروازه بانان این "آینده"، هگل و مارکس بوده اند. اولی احتمال فلسفی تغییر، و دومی شجاعت تغییر را به اجرا گذاشتند. و اینچنین، خود نیز تحقق یافته و به پایان رسیدند.  

افزودن نظر جدید