تقسیم کار در دانش بشری

دانش بشر و علم رسمی

سیاست، فلسفه، و علم

این روزها، متاسفانه بازهم شاهد بی توجهی به محدوده های هریک از این سه حوزه هستیم. متاسفانه تمام اشخاصی که در عالم سیاست هستند، بخطا خود را مجاز در دخالت در تحول تاریخی و اجتماعی نیز می دانند. ممکن است این گفته خوشایند بسیاری نباشد، و حتا عجیب بنظر آید، اما در ذیل سعی خواهد که به این جانب وسیعتر و دقیق تر پرداخته شود.

اصولا نخستین جنبه یی که باید مورد توجه قرار گیرد اینستکه سیاست یک فن اجرایی امر اعمال قدرت "دولت" (استیت) توسط "حکومت" (گاورنمنت) میباشد.  در حقیقت، دقیق تر بگوییم، سیاست مهندسی قدرت است و از این جهت از هیچگونه اعتبارمستقل علمی و یا فلسفی برخوردار نیست. تنها یک فن است که پایه به یک حرفه میدهد. "دولت" (استیت) از یکسو به فلسفه و تاریخ تکیه دارد (و الهیات از مسیر دستگاههای ارزشی موجود در فلسفه و تاریخ، در شکلگیری آن حضور می یابد)، و از سوی دیگر به روشی عملی برای اعمال اقتدار خود متکی است. ساده کنیم، "دولت" (استیت) ماشینی یا دستگاهی است که فلسفه و تاریخ دریافت میکند و از مسیر "حکومت" (گاورنمنت)، سیاست بیرون می دهد.

با توجه به موارد اشاره شده، اشخاص درگیر در سیاست در حقیقت مجریان یک فلسفه و تاریخ معین می باشند. مثلا در ایران، واژه فضیلت، در حقیقت، اشاره به اشنایی به این فلسفه و تاریخ دارد که براساس آنها هدفی تعیین میگردد و برای دستیابی به آن، راهبردی نیز تدوین می شود. اجرای این راهبرد بعهده سیاست می باشد. سیاست تنها در چارچوب این راهبرد با فنون حرفه سیاست که اصولا مجموعه یی از تدابیر مختلف میباشند، سعی بر اعمال اقتدار "دولت" (استیت) برای حفظ و تداوم آن می کند. بهمین دلیل، تعویض اشخاص ( با احتساب احزاب و گروهها نیز) اساسا باید در جهت حفظ پیوستگی باشد و جلوگیری از گسستگی بین تدابیر و بنابراین وقفه در پیشبرد اهداف تعیین شده در چارچوب راهبرد مورد نظر می باشد.

در کشورهای مشابه ایران، بعلت سطح رشد و تحول تاریخی، "دولت" (استیت) وجود نداشته و "حکومت" (گاورنمنت) بعنوان کارگذار سطح رشد و تحول تاریخی پیشرفته تر(همان چیزهایی که استعمار، امپریالیسم، مرکز و پیرامون نامیده شده اند که همگی تعریف های ایدئولژیک هستند و نه علمی)، عملا"، هردو وظیفه را بعهده دارد. در مقابل تجربه، مستعمره بە اصطلاح مستقیم، مشابه هند و بسیاری تجربیات دیگر در جهان قرون اخیر. بنابراین، دستیابی به آن فلسفه و تاریخ، در حقیقت، هم هدف و هم وسیله شکلگیری و استقرار ایندو و مستقلا بعنوان "دولت" (استیت) و "حکومت"(گاورنمنت) در این کشورها می باشد. این فلسفه و تاریخ، در واقع، کشور را در روند عمومی تحولات تاریخی و جهانی درج می کند. بە زبان فنی تر، این کشور در تقسیم کارجهانی بعنوان فعال برسمیت شناخته شده و مشارکت می کند. به این معنی، "دولت" (استیت) حدود و اتصالات بیرونی را تعیین میکند و برای حفاظت از آنها "حکومت"(گاورنمنت) بعنوان حدود و اتصالات داخلی (باصطلاح آنچه ملی گفته میشود)، تعیین می گردد.

بازگردیم به اصل گفتگو، بنابراین، بطریقی، دو حوزه دانشی و فنی شکل می گیرند. اولی در میدانگاه فلسفه و تاریخ، و دومی در پیشخوان اداره روزمره امور جاری قرار دارند. میدانگاه فلسفه و تاریخ، بطریقی، سرزمین خطا ناپذیری درزمانهای طولانی است و مفهوم ماندگاری دارد، در حالیکه پیشخوان اداره امور روزمره، حتا تا مرز پایین ترین زمان فنی مورد لزوم قابل تغییر است و مفهوم موقت دارد.

حال، در ایران اصولا آنچه ما از گذشته با خود داریم، پیشخوان سابق میباشد که  به "دولت" (استیت) شکل گرفته یا در حال شکگیری تعلق ندارد- یعنی به آنچه که در فوق فضیلت نامیده شده است، یا دقیق تر، فلسفه و تاریخ شکلگیری این "دولت" (استیت) تعلق ندارند.  بهمین دلیل، عملا، در تناقض با چارچوب راهبرد قرار می گیرند.

چپ، حتا در اتحاد شوروی، اصولا هیچوقت به این فلسفه و تاریخ نپرداخت و حتا مانع شکلگیری آن شد. متاسفانه خطای یگانه دانستن سرمایه داری (بعنوان سیاست) و صنعتی (بعنوان فلسفه و تاریخ)، از یکسو موجب عقب ماندن تمام کشورهای سابقا سوسیالیستی شد، و از سوی دیگر، در حوزه فلسفه و تاریخ، و هم فن سیاست شدیدا بیرون از زمان قرار گرفتند. و این مشگل هنوز، هم در روسیه و هم در کشورهای سابق آتحاد شوروی، و هم اقمار دیواره دفاعی آن موجود هستند. اکراین مثال فعال جاری این مشگل می باشد.

در اتحاد شوروی، سیاست اهداف خودش را به سطح فلسفه و تاریخ کشاند و با این کار عملا موجب سکته و مرگ هم فلسفه و هم تاریخ شد، و این اتفاق متقابلا، بمرور، مرگ سیاست را نیز بهمراه آورد. مشگل از اینجا ناشی میشد که هرچیز که با سیاست همراه نبود، تا انتهای تمام دستگاههای فکری و دانشگاهی، و حتا "عقل" کاربردی روزمره "حکومت" (گاورنمنت) را نیز شامل میشد- مثلا امروز کاری اداری شدنی بود، و هفته بعد نا شدنی، و برای هردو حالت فلسفه و دستگاه فکری نیز مهیا میشد – توجیه وجود داشت و بخطا نظریه، و فاجعه بارتر، فلسفه محسوب میشد و جمعا به چیزی من دراوردی بنام فلسفه علمی تعبیر می گردید.

در غرب (حتا در آمریکا نیز)، این مسئله نیز وجود دارد، اما دامنه گسترش به صورت فوق نیست، حتا دبیرستا نها نیز اگر سیاست روز را اعمال کنند و یا در کتابها نوشته شده باشد، اما غیر آن مجاز به حیات و طرفداری، و بسمت تعویض پایگاه فلسفی و تاریخی سیاست رسمی قابل رشد و توسعه می باشد. بطورمثال، باصطلاح ایران و ایرانی ستیزی، کمونیسم و اتحاد شوروی ستیزی، اسلام و مسلم ستیزی، هیچکدام از مرز –غلط یا درست بودن سیاست منظورنیست- ضروریات سیاستهای جاری فراتر نمی روند. شاید بیجا نباشد که بگوییم، دینامیک این کشورها از این مسیر حفظ میشود. چگونگی این وضعیت را باید با بررسی های دیگر که در اینجا ضرورت ندارند دنبال کرد. دشمن گزینی و دشمن سازی، کلا، دارای تاریخ انقضاء می باشند. همینطور نیز، عکس آن.

خوب در ایران، پدیده "دولت"(استیت) اساسا چیزیست که با انقلاب باید به وجود میآمد، و هدف بنیادی آن بود. برای این حوزه، عملا، دستگاه روحانیت یا متصل به آن از چنین توانی برخوردار بودند- تنها با استناد به اسلام، هرچند هم نامشخص، ضرورت فلسفه و تاریخ (در چارچوب اعتقادی و ایمانی) یکجا برطرف می شد. تقریبا از نیمه های جنگ، این وضعیت شروع به تغییر کرد، هم بعلت شکلگیری "دولت" (استیت) با حرکت از ضروریات دفاعی از یکسو، و بمرور شکلگیری بارز تر "دولت" (استیت)، و تناقضات بین آن و اعمال اقتدارش از سوی دیگر. از بنی صدر تا خاتمی، این شکلگیری کامل شد. اما بازهم، بە اصطلاح، آن فلسفه و تاریخ بعنوان "دولت"(استیت) و فن سیاست در "حکومت"(گارنمنت) از یکدیگر منفک نشده بودند. مثال این را در دوره خاتمی میتوان مشاهده کرد، از یکسو تحولات به مراحل بسیار پیشرفته رسیده بودند که اجازه رئیس جمهور سیاست پیشه را میدادند، و از سوی دیگر، ناتوانی هم خاتمی و هم سایرین (متاسفانه حتا چپ با پشتوانه حزبی)، این تفکیک را نه تشخیص داده بود و نه اصولا می شناخت. و تمام وقایع بعدی، حتا تا وقایع سال هشتاد و هشت که باز هم همین مشگل اتفاق افتاد. هنوز هم این مسأله درک نشده است. بهمین دلیل، نه پزیسیون خود میداند حد و حدودش چیست، و نه باصطلاح، اپوزیسیون. طبق معمول یک زمینه غیر صنعتی، نه "دولت" (استیت) شناخته شده و ضرور بود، و نه از "حکومت"(گاورنمنت) چیزی غیراز "چوب و فلک" ارباب و مباشرش درک میشد و یا انتظار میرفت- به همه اینها نیز جمعا دولت میگفتند و مفهوم آن هم چیزی جززور و اجحاف، و"آقا بالاسر" نبود. و گریزی بزنیم، ازجامعه مدنی هم جمع بی دولت و حکومت ادراک میشد. توجه کنید به حضور وسیع آنارشیستها در فضای سیاسی ایران (با هرتابلو و عنوانی)- چیزهایی که خطر فاشیسم را بسیار تشدید می کنند.

خوب ما با کل کشور مستقیما کاری نداریم، اما با چپ و بخصوص نوع حزبی آن (سازمان پرور)، مسئله وجود دارد. این مسئله هم دلایل تاثیرگیری از آنچه راجع به اتحاد شوروی در فوق اشاره شد دارد، و هم دلایل، عدم آشنایی چپ به چیزی غیر ازسیاست و آنهم بمفهوم پیش ماکیاولی آن. چپ ما اساسا با تفکر آشنا نیست. چند نوشته وجود دارند که هم اکنون در نشریات اینترنتی فعال هستند.

یکی ترجمه یی کج و کوله از ویکی پیدیا در باره پوزیتیویسم علم یا فلسفه علمی، دیگری، نوشته یی در باره فلسفه (خیرخواهانه) که مخلوطی است از هردری سخنی، و دیگری، در باره خلبان فرانسوی می باشند که اینهم دوباره ترجمه ایست از ویکی پیدیا. اینها را تنها بعنوان نمونه آوردم، اما طبق معمول، هیچوقت به نقد یا پلمیک هیچکس نمی پردازم. اما توقع این ست که، فهمیده شده باشد که امروز تقریبا بسیاری توانایی مراجعه مستقیم به ویکی پیدیا را دارند، و انتظار، اظهار نظر و عقیده نویسنده میباشد ونه شکلی دیگر از عادت مزموم نقل قول. و بعلاوه، نوشته هایی برسیاق دوران منتفی شده جهان نیز بهتر است که مورد صرفنظر قرار گیرند (تمام نوشته ها و سبک نوشته های دوران جنگ سرد بخصوص، چه سر غربی و چه سر شرقی آن هیچگونه اعتبار نظریه پردازانه و بنابراین علمی ندارند زیرا همگی هم در مضمون و هم شکل اعتراضی تبلیغاتی هستند- خواه قصد پنهان در نوشته باشد، و یا اینکه "بابا اینها را در قرن پیش هم میدانستند" و مانیز میدانستیم، و متاسفانه گاهی هم نوعی برخورد نهفته که آنچه با نظرات من (ما)  نخواند بچگانه و پیش پا افتاده است. اصولا، در چنین شرایطی، نوشته مشابه کشمکشهای فردی و از نوع بچه گانه میشود (سرکوب درونی خود چپ). تمام این نوشته ها، عملا، پر از واژه هایی هستند که بعنوان مقوله (کانسپت)، از تاریخچه یی معین برخوردارند. مثلا در نوشته "پوزیتویسم.."، لنین طرف را لت و پار میکند، اما معلوم نیست چرا و چگونه و اصولا امروز آن نقد هاچقدر هم در روش و هم در مضمون از اعتباری برخوردارباشند (توجه کنیم که لنین یک متفکر نبود بلکه یک حقوقدان بود و در پی گرفتن قدرت سیاسی). پوزیتیویسم، از پوزیتیو، و بمعنی محصول انسانی است، و حال با این مفهوم به درک نوشته و نقل شده و ترجمه از آن بپردازید.

تفکر یک محصول جمعی تاریخی مشخص است (کانکریت)، و بهمین دلیل، همیشه متعلق به زمانه، محیط، و نویسنده باقی می ماند. حتا اگر برای کاربرد در زمانه های دیگر و یا محیط های متفاوت بخواهیم آنها را بکار بریم، باید دوباره در این زمینه های متفاوت بازتولیدشان کنیم- نقل قول هیچ اعتباری ندارد. اگر مارکس یا لنین، مثلا، کاربردی در ایران یا جهان امروز داشته باشند، باید متفکر ما بخود زحمت نشان دادن این کاربرد را بدهد- چیزی که عمیقا به آشنایی با نقد گذشته، یعنی تاریخ، محتاج میباشد و دیالکتیک تغییر و تحول واقعیت، حامل هم عمل و هم اندیشه، ضرورت بنیادی نیز هست. در رابطه با چپ، تصورا تقلید نه روش و نه مضمون میباشد، بلکه ابتکار این وظیفه را بعهده دارد. البته چپ بە معنی عام "مخالف"، انواعی بسیار دارد. این بحثی دیگر است که شاید کسی دیگر و یا خود من  به آن خواهم پرداخت – مخالف باچی، برای جانشینی چی با چی، و سوالاتی از این قبیل. هم نازیسم و هم فاشیسم، هردو، از زمینه های چپ برخواستند و مخالف، اما با چی، برای چی؟- توجه کنید به یک واقعه بسیار مهم و پر معنی تاریخی. استالین بعنوان رهبر یک کشوری که تازه از قعر سیاهترین نظامهای سرواژ و استبداد برخواسته است، در کنار دو رهبر آن روز جهان، یعنوان مخالف و پرچمدار پیروزی قاطع بر فاشیسم می نشیند. و هیتلربعنوان تخریب گر تمام دستآوردهای تاریخی بعنوان دشمن- اتحاد شوروی پس از جنگ اول در لگد مال کردن و تحقیر آلمان خطری را دیده بود که بعدا اتفاق افتاد و ملیونها نفر جان و مال را در این پیآمد نیز از دست داد تا رام اش بکند.

 به نظر من، اساسا، مشگل این است که در حوزه تغییر و تحول تاریخی اجتماعی، فن آوران سیاسی تجربی، و حتا متخصصین رشته های دیگر، هم از سیاست میگویند و مینویسند، و هم از فلسفه و تاریخ، و حتا (فاجعه بار) از الهیات نیز مینویسند و قضاوت و اظهار نظر نیز میکنند. بی توجه به اینکه، لازم نیست مثلا نویسنده یی که راجع به فلسفه مینویسد، حتما مدرسه رسمی فلسفه را طی کرده باشد، اما حتما باید کلا به توان اندیشیدن، و اندیشه سنتزگر، و سطوح مختلف انتزاع دانشی بشر نیز آشنایی کافی داشته باشد. فلسفه اصولا به "گذار" بین پدیده ها میپردازد، و بهمین دلیل، از همان ابتدا در سطحی بالاتر از واقعیت و در سطحی معین از انتزاع قرار دارد، و الا "گذار" نه دیده میشود و طبعا نه فهمیده. بهمین دلیل، فلسفه اساسا روندیست"عمودی"، و نه افقی، زیرا به گذارهای عمودی وقایع و پدیده ها می پردازد، جایی که علت و معلولها قرار دارند و اتفاق میافتند.  فلسفه در پایان همیشه توان سنتزگر است. فلسفه هستی و جهان بشری را در اتفاق افتادن شان می بیند، و علم در وقایع منفرد اتفا ق افتاده و یا باید اتفاق بیفتد می بیند.  موضوع فلسفه پیوستگی است، و بهمین دلیل، بنیادا سنتزگر است، و موضوع علم گسستگی است، و بهمین دلیل بنیادا تجزیه گر میباشد. علم حاصل تحلیل فرودی میباشد، جاییکه باید گذار ها از هم گسیخته شوند، و فلسفه، حاصل ترکیب صعودی، جایی که تنها گذارها مورد نظر هستند. یک ساختمان را آجر و سنگها و تیرآهن نیستند که نگه میدارند، بلکه ملاتها، چسسب ها، جوش ها (یعنی گذارها یا اتصالها) هستند که نگه می دارند.

علم کاری به گذارها اولا ندارد، و حرکت و نگاهش تنها افقی میباشد، و تجزیه گر مفرد گرا می باشد. به دانشمند سفارش تحقیق و ساختن مثلا یک دستگاه انفجاری داده میشود که بتواند چنان همه را به وحشت بیاندازد که جهتگیری سیاسی جهان را در سمتی معین جا بیاندازد. این دانشمند اگر بخواهد به جوانب فلسفی و اخلاقی و مذهبی بپردازد، دانشمند بعدی باید کار را بعهده بگیرد. اگر هرکارمند پشت گیشه بانک کار افراد را براساس خوشآمد یا بد آمد شخصی انجام دهد، باید جایش را به کارمندی دیگربدهد. تخصص اساسا یعنی هیچی ندانستن، جز یک چیز، و آنهم وظیفه می باشد. در حالیکه، ما از جهان ماقبل صنعتی، خواه با اعتقادی کردن مذهبی، با برخورد صوفیانه،  یا چپ و مشابه، باصطلاح رنسانسی هستیم، یعنی همه چیز میدانیم، و تنها یکی را بیشتر میدانیم. و یا اینرا نیز بیشتر نمی دانیم. خوب در حالت نخست، نفس جداکردن قضاوت درونی ناشی از بسیاری دانسته های دیگر از دانستن مورد احتیاج (چیزیکه تقسیم کار مینامیم- در اینجا در درون یک فرد)، خود یک مسئله غامض می باشد. در این حالت، نمیتوانیم مدتی طولانی در یک فضای تخصصی کار کنیم چون عملا هم در رفتار و هم در گفتار، دچار مشگل می شویم.  بهمین دلیل، کسی که در حوزه "دولت" (استیت) قلم میزند باید با "تخصصی" که توانایی دیدن "گذارهای بین پدیده ها وامور را دارد"، یعنی سطوح مختلف انتزاع و آشنایی به شیوه استفاده از انتزاع را داشته باشد. در غیر این صورت، مشابه ساخته های دوران بدوی بشر میباشد که وزن سنگها خود نقش ملات را نیز  بازی میکردند-هم در رویهم ماندنشان، و هم در مقاومت در مقابل نیروهای طبیعت.

و این توانا یی ها باید هم به فلسفه و هم تاریخ اشنایی داشته باشند. همین مشگل در جامعه شناسی وجود دارد، که گذارها و اتصالات را نباید مورد بررسی قرار دهد، تنها به امور و پدیده های منفرد میپردازد. پزشگی هم مثال دیگریست. هردو امروز وامانده اند، چون هیچکدام گذارها واتصالات را نمی شناسند. سرطان، الزایمر، ام اس، امروز بیماری گذارها و اتصالات هستند و نه عناصر منفرد بهم پیوسته مکانیکی (یا حیوانی)- چیزی که در بحث پس زدن پیوند ارگانها، حرکت سلولهای سرطانی، و بالاخره ام اس بعنوان سرطان اندیشه بعنوان اتصال دهنده اعلا- جایی که گدارها و اتصالات هستند که گسیخته می شوند.

در پایان، پیشنهاد میکنم که عکس نویسندگان یا اصولا منتشر نشوند و یا اینکه  بە اعتبار قفسه کوچک و بزرگ کتابهای پشت سر- مشابه نقل قول- ارزش و بی ارزشی نوشته به خواننده تلقین نشود. این شیوه نقل قول بسیار از نقل قول از یک نویسنده بد تر است. سالهای پیش، در زمان رژیم گذشته، روزی با یک استاد دانشگاه – دوست و فامیل بحث بود (چه عرض کنم، شاخ و شانه کشی بود)، بالاخره من مجبور شدم که  چنین بگویم "دستگاه کنترل و سرکوب را از پشت سرت بردار، و بعد بیا صحبت کنیم. استاد بە اضافه آن دستگاهها استاد را به جایگاه "خدایی" میرساند، در حالیکه بدون آنها، ایشان حتا فراش صحن حرم نیز محسوب نمی شد. و این مسئله یی دیگر است که ارتباط بین سیاست، فلسفه، علم، و قدرت (پاوور) و زور (فرس) را مورد نظر قرار می دهد.  و اینها همگی توسط آنچه "دولت" (استیت) نامیدیم، مستتر در فلسفه و تاریخ شکل دهنده آن، مضمونا و کمیتا، اندازه و مقیاس گذاری می شوند. از آنجا بە بعد، تخصص ضرورت پیدا می کند. مثل اینکه چنین بگوییم "من پزشگ یا هر متخصصی، در چارچوب آن فلسفه و تاریخ نهاده شده در "دولت" (استیت)، مسئول سلامت یا انجام کار شما هستم". این دو جمعا دیگر اعتماد علمی، قانونی، و هم اخلاقی هستند و نه هیچی ندانستن جز تنها یک چیز بعنوان تخصص- که عملا بمعنی منافع خاص می باشد.

 

افزودن نظر جدید

دیدگاه‌ها

سلام
خسته نباشید فقط بگویم شما نتوانستید نظر تان را حد اقل به من تفهیم کنید بیشتر در گیر بازی لغت هستید جدا نتونستم چیزی برداشت کنم شفافش کنید مثل کتاب مقدمات فلسفه زرز پلیستر