عدالت و عدالت خواهی

 ریشه ها و تحولات

 عدالت خرد، سندیکالیسم یا عدالت توزیعی

 عدالت کلان، سوسیالیسم

 و ضروریات تحقق اش در دورنمای نقد سرگذشت بشر،  تاریخ

 بشر و غامض ابدی

 همگان با غامض مرغ و تخم مرغ آشنایی دارند، و سئوال اینکه "کدام اول وجود داشت و یا بوجود آمد؟"

همه شنیده ایم که اسطوره یی یا حقیقی، پادشاهی بود در مدیترانه، جایی که یونان نامیده میشود که به سلطنت که رسید دستور داد که تختی بسازند و تمام اهالی را روی آن اندازه بگیرند، و کوتاه ها را بکشند، و بلند ها را ببرند تا همگان برابر شوند.

 حیوانات شکار چی، چون آنموقع هنوز یخچال و فریزر نبود، شکار را با هم میخوردند که چیزی باقی نماند چون لاشه خور نبودند. و همین باعث میشد که لاشه خوران (باصطلاح امروز مرده خواران) با هزار کلک شرایطی را بوجود میآوردند که شکار تازه بماند و شروع به فساد نکند تا بتواند غذای آنها نیز بشود.

 خانم حدود نود ساله ی اهل ایتالیا در سفر ریلی، تقریبا چهل و خرده یی سال پیش، از فلورانس زمان جنگ میگفت و خرابه ها، و مسابقه کشف و شکار موشها و گربه ها برای تغذیه و از ترسی که این حیوانات از انسان پیدا کرده بودند؛ آنها نه سرمایه داری، و نه امپریالیسم، و مشابه را نمی شناختند، و نه هیتلر، و حتا با اینکه ایتالیایی بودند، موسولینی را نیز نمیشناختند. تنها ظرف مدت کوتاهی از بازیچه کودکان، و یا ترحم بزرگان و فقیرترهایشان که ولگردی میکردند تا تامین شوند، به خوراک انسان تبدیل شده بودند. البته موشها را گربه ها میخوردند، اما از دست انسان دوپا و زیرک امکان فرار نداشتند مگراینکه بمبی یا تانکی نجاتشان بدهد.

 ظاهرا بین تمام موجودات، تنها انسان همنوع خوار است.

البته نمیدانم چگونه ما به این نتیجه یا استنتاج رسیده باشیم- مگراینکه از زمانهایی دور اطلاع داشته باشیم که تنها موشها یا گربه ها باقیمانده بوده باشند و همدیگر را نخورده باشند. ظاهرا شریط ایجاد نشده است و الا شاید امروز نه گربه بود و نه موشی.

 بشر، و تجربه و درک از عدالت

 خوب بشر همیشه با این وضعیت و تناقضات روبرو بوده و یا شده است. اما نفس اینکه "بجز" دایناسورها – همه و از جمله بشر هنوز وجود دارند، نشان میدهد که بالاخره راهی برای ماندن پیدا کرده اند.  به این وضعیت عدالت ترحم آمیز، و یا ترحم عدالت آمیز میتوان گفت که به همگی این امکان ماندن، عادلانه، داده شده است. عدالت طبیعی یا غریزی- بقاء.

 

اما واقعیت چیز دیگریست. وقتی دو طرف غامض مرغ و تخم مرغ به جایی میرسیدند که باید بالاخره تکلیف روشن میشد، تنها راه یکی از این دو حالت بود.

تمام مرغها نابود شوند و تنها تخم مرغ ها بمانند. دیگر صلح برقرار میشد، و همه قانع بودند که اصالت با تخم مرغ است. حتا داروین هم چنین پنداشته بود. اما بمحض اینکه نخستین تخم مرغ باز شده و جوجه یی از آن بیرون آمد، تمام شهر و عالم را ترس و اضطراب همگانی فرا گرفت و فروش مواد مخدر و بخصوص نوع محترمانه آن، پروزک چنان بالا رفت که عده یی معرکه مرغ و تخم مرغ را رها کرده و به تولید و فروش محترمانه و غیر محترمانه مواد ضد دل شوره و اضطراب پرداختند.

اینها اینقدر تولید و فروش کردند تا اینکه همگان بە توافق رسیدند که اینبار ام الفسادی بعنوان تخم مرغ را از میان بردارند، وچنین اقدام کردند وتمام تخم مرغ ها را از میان بردند. بمحض اینکه نخستین مرغ تخم گذاشت، دو باره بازار تولید و فروش داروهای ضد اضطراب نیز بالا گرفت و همه از طریق بورس متوجه این وضعیت شادمانی و آرامش آور شدند.

 دانشمندان و ادیبان ما

 داروین هم بیچاره در هر بار که این رفت و برگشت ها اتفاق میافتاد، کتابهایش را جمع میکرد و سعی میکرد حداقل روزها توی کوچه و بازار پیدایش نشود که بعنوان خطا کار، فدایی این بازی مرغ و تخم مرغ شود و بخصوص اینکه در هردو حالت نظرات او را نادرست محسوب کنند، که البته این برخورد بیجا هم نبود. او تنها در یک حالت میتوانست محقانه نجات یابد، که یک طرف بکلی برنده شود.

 تمام هم و غم مولوی و حافظ این بوده است که این مسئله را حل کنند. بزبان امروز، شرایط را به جمع بندیی (سنتز) برسانند. حافظ از سربازار با خرقه آلوده به می وارد میشد و در انتهای بازار پس از توبه، دوباره با زهد ریایی درون و بیرون در گیر میشد و بعد هم از ناراحتی به پروزک می پناه میبرد و دو باره این بازارو خرقه می آلوده، توبه، و ستیز با زهد ریایی تکرار می شد. بهمین دلیل، او مشهور ترین طرفدار بازی دست غیب بازار بود.

 مولوی هم ساعت شنی را هربار دوباره سرو ته میکرد و ما را به صعود دعوت میکرد، و در دور بعد به نزول می خواند- در واقع با حافظ افقی بودیم و با مولوی عمودی، گاهی سر به بالا، و زمانی دیگر سر به پایین.  اما این دو در شاید هولناکترین بحران تمدنی، بشریت را حفظ کردند- هم در زندگی کردن و هم در امید و آرزویی موجه برای ادامه، و هربار زندگی دوباره، بعنوان ارزش قائم به ذات، پیروز از آب در می آمد.

 عدالت

 هسته عدالت درست همینجا نیز بود، حفظ پیوستگی و تداوم هستی و هم بشریت. از اینجا ببعد دو نوع عدالت شکل گرفت، یکی را عدالت بزرگ یا بە اصطلاح "عدالت کلان" و دیگری را "عدالت خرد" می توان تعبیر کرد- وجود "ما" و وجود "من".

در مسیر سرگذشت بشر و هستی کل و هستی بشر، این دو نوع عدالت اشکالی بسیار متنوع پیدا کرده اند و هم تعابیر مختلف، و به تنوع با اسم ها و عبارات مختلف نامیده شده اند. عدالت کلان، عدالت آسمانی، عدالت خرد، عدالت زمینی، عدالت انوشیروان، عدالت ارباب نامیده شده اند.

راه برقراری هرکدام از این دو نوع عدالت هم تنها زور بوده است، و از اینجا هم دو نوع زور شکل گرفتند، "زور آسمانی" (آنچه قهر الهی) نامیده شده است، و "زور زمینی" (آنچه قهر ارباب) نام گرفته است. تمام سرگذشت بشر تا حدود قرن پانزدهم، با این دو زور – گاهی در استقلال و صلح، و زمانی در آتش و خون، ستیز و جنگ- هم شیرازه میگرفت و هم اداره می شد. (فیلمهای "تودرز"، "برجا"، "تری پیلارز اوو د ورد" و مشابه اینها، مستنداتی بسیار گویا از این روزگاران می باشند. بیخودی نه سراغ کسروی باید رفت و نه نیچه که یا زنده مرده بودند، و یا مرده زاده شده بودند، و حتا مارکس و ظاهرا تاثیرات عظیم او)- این دو نوع عدالت و دو نوع تنظیم و اداره آنها، از حدود قرون هفدهم و بخصوص هیجدهم، با یک نامگذاری جدیدی بنام سوسیالیسم، وبالاخره در قرون نوزدهم و بیستم، کمونیسم خوانده شده اند.

 و برسر این عدالت های خرد و کلان، آسمانی و زمینی، بازهم همان غامض مرغ و تخم مرغ نمایان شد و چگونگی برخورد طرفداران تقدم و تاخر مرغ و تخم مرغ، بنام های رفرم و یا انقلاب که جانشین مشیت قهار آسمانی، زور قهرآمیز زمینی بودند، نیز افزوده شدند.

 جنگهای صلیبی، بازستانی گرانادا، حدود هزار سال قتل و غارت و سوزاندن و تخریب در اروپا، و از این سو، شکست و فروریختن حاکمیت های اسلامی، جانشین شدن آنها با قهر زمینی و توجیه آسمانی، تماما اشکال بسیار متنوع این داستان عدالت خواهی متقابل، و ستیز و خشونت های ناشی از آن منطق غامض "مرغ و تخم مرغ"بوده اند. امروز دیگر با چیزی که میتوان "عدالت صنعتی" نامید، و "عدالت کار" و " عدالت اجتماعی" و بالاخره اسمی فراگیر بنام "سوسیالیسم" نیز نامیده شده اند. صنعت امروز نشان داده است که حد اقل دوره مانع فقر و ضعف بشر در مقابل طبیعت، در ابعادی وسیع، پشت سر گذاشته شده است، یعنی "عدالت کلان" ممکن شده است و در اختیار بشر- "عدالت خرد" تجربی میباشد و احتیاج به اثبات ندارد، در حالیکه "عدالت کلان" قابل رویت نیست و نهفته است و به اثبات احتیاج دارد.

 این "عدالت خرد"، در حقیقت، بعلت موضعی بودن و تنوع بسیار زیاد آن درانتهای تحتانی طیف عام عدالت از تصور اجحاف تا انتهای فوقانی تبعیض و کمبود امکانات زندگی انسانی ، آنرا میتوان مضمونا، "عدالت خصوصی" یا "عدالت سندیکایی" نامید. این "عدالت سندیکایی" بخطا در چارچوب حزب و حزب پرولتاریا و حتا در اتحاد شوروی، در سطح "حکومت" (گاورنمنت)، جزء برنامه و اهداف راهبردی مستقر در "دولت" (استیت) نیز شده بود. که شکل عام آن نوعی "ناسیونالیسم" بوده است، ونه سوسیالیسم.

برای پیشبرد این "عدالت خرد"، هرگونه شکل گیری حزبی، اجبارا مفهومی طبقاتی و قشری دارد، زیرا موضعی بوده و تنها هدفش دخالت در "عدالت توزیعی" میباشد که همان سندیکالیسم است.

 تجربه چین و حزب کمونیست برای نخستین بار پا در راه "عدالت کلان" (صنعتی شدن) نیز گذاشته است- شاید در تفاوت با درک پیشین از سوسیالیسم بعنوان عدالت- و کشمکش "عدالت خرد" و" عدالت کلان" در داخل آن و در بیرون و جهان، مسئله بزرگ و مهم در ابعاد بشری تاریخی امروز تا قرنهای آینده  میباشد- قطعا با ستیز و حتا جنگ. شاید میلیونر چینی امروز، بیان "عدالت کلان" ساز از یکسو، و بیان "عدالت خرد" نادیده گرفته شده، از سوی دیگرمحسوب گردد، که بازهم غامض مرغ و تخم مرغ به میان می آید.

 در اساس، منظور از سوسیالیسم نیز "عدالت کلان" است و این عدالت، بعنوان "سوسیالیسم" سرنوشت محتوم جامعه بشری دانسته می شود. منطق آن در دل خود صنعت و جامعه صنعتی قرار دارد، بهمین دلیل"سوسیالیسم علمی" بمعنی حاصل روند "عینی" تحولات جامعه بشری نام گرفته است. برای این "عدالت خواهی سوسیالیستی یا کلان"، دیگر احزاب وظایف شان منتفی شده است،

احزاب برای این نوع "عدالت"، بصورت مراکز مطالعاتی، دانشگاهی، خبری، یا اصطلاحا آنچه " تینک تنک" خوانده میشوند، میباشند (به تجربه آمریکا توجه شود)- بطریقی، کمیته های مرکزی و پولیت بورو های بدون ساختار حزب، یا جامعه بعنوان ساختار حزب و "پرولتاریا" و نه کارگران ( سندیکایی یا عدالت خرد) می باشد. تمام جامعه صنعتی دیگر "حزب پرولتاریا" شده است. از انقلاب اکتبر ببعد، در حقیقت جهان وارد چنین دوره یی شده است. تنها برخی ضروریات سیاسی این روند را متوقف، منحرف و یا دستآویز کرده اند.

 بهمین دلیل است که جهان در مرحله پس هگلی و در حال گذار به پس مارکسی قرار گرفته است- چیزی که به دلایل و تعابیر دیگر، "پایان تاریخ" نامیده شده است. اگر تاریخ را بنا به تعریف، نقد گذشته بدانیم، پایان تاریخ مفهومی جز پایان نقد گذشته را ندارد و پایان نقد نیز بمفهوم پیروزی نقد است. آنچه میتوان "جهان پس هگلی در راه گذار به پس مارکسی" نامید. یعنی ما در مقصد هستیم- تعبیر این مقصد را از دو راه میتوان درک کرد، اگر تجربه اتحاد شوروی را معیار بگیریم، پیروزی گذشته بر آینده است و دوره کوتاه تهاجمات و کشور گشایی های دهه های اخیر بعنوان چاپی جدید از "سلطنت مطلقه" در ابعاد جهانی – جانب راست جنگ سرد- و اگر انقلاب اکتبر و تحولات عظیم نیروهای تولیدی در جهان را معیار بگیریم، پیروزی آینده بر گذشته است، و در این میان طرفداران "عدالت خرد" در صحنه هستند و خواهند آمد (پیروزیهای باصطلاح راست در اروپا و سایر مناطق جهان و بزودی شاید در آمریکا، که بمفهوم فاشیسم نخواهد بود- که فاشیسم اگر هنوزهم بروزی داشته باشد، بیشتر روانشناختی – دود بدون کباب-  خواهد بود. بشرتمام زندگی اش در خشونت بوده است که ما بعد از تجربه فاشیسم قرن بیستم، فاشیستی میدانیم). البته فراموش نباید کرد که در میانه جنگ سرد، سرمایه داری و صنعت، و دموکراسی نیز فاشیسم محسوب می شدند.

 امروز باید با توان تاریخیگری و دیالکتیک (نظریه پردازانه) به  روشویی و هم توشویی این قرون پرداخته شود و هرچیزی را در جایگاه تاریخی و تجربی خودش درک کرد و قرار داد. بطریقی، آزمایش آشنایی به تاریخ قرون اخیر، صنعتی شدن، و بخصوص، صورت اخص تاریخی آن در تحولات اطلاعاتی و ارتباطی، و موجبات و علل، و پیآمدهای این روند را در شکلگیری و ستیز و سازش های اقشار و طبقات اجتماعی – در حوزه "عدالت خرد" و هم "عدالت کلان"- باید شامل نسل های پیشین کنیم، و نسل های آینده بر اساس این دستآوردها آموزش و تمرین داده شوند. این اقدام از یکسو موجب شفافیت و آرامش درونی از گذشه آمدگان و قدر و منزلت آنها در آنچه که کرده اند میشود، و از سوی دیگر، امکان گسترش افق برخورد مناسب با نسلهای جدید و جلب اقبال و اعتماد آنها فراهم خواهد شد.  

 امروز هرگونه ماندن با مارکس ورای جایگاه او بعنوان یکی از تاثیرگذارندگان و متفکرین و مراجع بسیار معتبر سراسر بشری، محدودیت آفرین بوده و موجب تشنجات نا لازم در کشورها و جامعه جهانی خواهد شد. مارکس تحقق یافته است و ماندن با او صورتی تقدسی و واپسگرا دارد و یا خواهد گرفت. باید چپ حامی­­"عدالت کلان" (سوسیالیسم)، خود را کاملا از این ایدئولژی های دوران بپایان رسیده و تحقق یافته سریعا برهاند. اینها تا جایی لازم بودند که پس مانده های پیش صنعتی هنوز موجود و فعال بودند و موجب دوره  یی که جنگ سرد نام گرفته است، شده بودند.

مارکس تحقق یافته و یا مرده، هیچکدام برای جهان ما فرقی نمیکنند، همانطور که دیگر نیوتن و حتا انشتین نیز برای ما مفهومی جز همان کارهایی که کرده اند و تحولات بعدیشان،  ندارند. چسبیدن به آنها ما را از پیشروی باز می دارد.

 تا اینجا چه گفته شد

 عدالت بیان اندیشگی حفظ پیوستگی و تداوم هستی و هم بشریت، بوده است. به این معنی، عدالت یعنی بقاء.

این اندیشگی خود حاصل و محرک تمام تحولات جامعه بشری بوده است.

این عدالت بصورت دوگانه عدالت تامین روزمره و موضعی بقول سعدی "بنی آدم اعضاء"، یا باصطلاح آحاد بشری بعنوان "عدالت خرد" و عدالت تامین بشریت یا بقول سعدی "یک پیکر"، بعنوان "عدالت کلان" در سرگذشت بشر بروز پیدا کرده اند.

این دو بروز عدالت، همیشه در ارتباطی براساس غامض "مرغ و تخم مرغ" قرار داشته اند.  حافظ " عشق اسان نمود اول"، و مولوی "...و از جدایی ها"، این غامض را منعکس کرده اند. خیام نیز بشکلی دیگر، او دنبال "عشق از دست رفته و جدایی ها" نمیرود، بلکه از "دهر" حساب کشی میکند و شاید برای نخستین بار در سرگذشت بشر، به نمایندگی بشریت از هستی میخواهد که به او حساب پس بدهد- یونانی ها هستی وجهان را توجیه کرده بودند، در جمع اندیشگی و فلسفه آنها "تشریحی- توجیهی" بود، بزبان امروز "انالیتیکال".  با دوره یی که به اسلام شناخته شده است، بشر برای نخستین بار به "علتها" میپردازد و کنجکاوی نشان میدهد. و با اینکار، "عدالت کلان" بعنوان تمام هستی و منطق وجودی ا ش مورد درخواست و باز خواست قرار میگیرد. در حقیقت، بشر تا قرن هفتم میلادی و آمدن اسلام، چیزی بعنوان "عدالت کلان" را نمیشناخت. و این مقدمه آنچه شد که جهان صنعت و صنعتی مینامیم.

بعدا در قرون هیجدهم تا بیستم و امروز، این "عدالت کلان" هم پایه گذاشته شد و هم موجب باز تعریف "عدالت خرد" نیزشد.

در تجربیات قرون اخیر، "عدالت خرد" همان چیزیست که کلا سندیکالیسم نامیده شده است. انحراف نازیستی و فاشیستی نیز، حاصل برابر گرفتن این دو عدالت، و بنابراین تهاجم "عدالت خرد" به تمام هستی جامعه بشری شد. این "عدالت خرد"، با عنوان "ناسیونالیسم" خوانده شده است- "عدالت خرد" را قبلا "عدالت خصوصی" نیز نامیدیم.

در همین تجربیات، "عدالت کلان" همان چیزیست که کلا "سوسیالیسم" نام گرفته است. که میتوان "عدالت عام" نام گذاشت.

در اندیشگی قرون اخیر، کماکان ایندو در تداخل قرار داشتند. و بهمین دلیل، احزاب مدعی "عدالت خرد" و "عدالت کلان"، در بروز "حزب طبقه کارگر" و "حزب پرولتاریا" شکل گرفتند، و انقلاب اکتبر و تمام تحولات بعدی تا شروع اصلاحات چینی، عملا، در سردرگمی بین این دوعنصر "طبقه کارگر" و "پرولتاریا " بسر بردند.

گریزی تحریک آمیز بزنیم، غافل از اینکه "پرولتاریا" و حزب اش بعنوان جامعه صنعتی، کلا در غرب، و مشخصا در کشوری بنام ایالات متحده آمریکا، به اهداف بنیادی تامین "عدالت کلان" وهم نتیجتا راه باز شدن برای "عدالت خرد" و تجربیاتی اساسی در هردو حوزه، پرداخته بودند.

باید توجه کرد که این قضاوت یا گریز، تنها اعتبار منطق انتزاعی را دارد و الا از تجربه نخست تولد جامعه صنعی در انگلیس ببعد، تمام تجربیات دیگر- غربی یا شرقی- با استقرار "عدالت کلان" شروع شده اند. حتا آلمان نازی و ژاپن نیز از همین مسیر وارد شدند. "عدالت کلان" تمام طرفداران "عدالت خرد" را برای اهداف خود بسیج کرد- بسیج وسیع دشمن برای پیشبرد اهداف خود، اجبارا صورت سرکوبگر، و امنیتی و نظامی دارد.

 امروز بهر دلیلی، دیگر این گذشته باز شده پس از قرن هفتم میلادی، بهر تعبیری- اندیشگی "تشریحی- توجیهی" یونانی(کلا شاید ارسطویی) و اندیشگی "علت- معلولی"(کلا شاید کانتی) که با پس از امدن اسلام همزمان است، با جمعبندی هگلی بپایان رسیده و در حال بسته شدن است. سقراط در گشت وگذار بی حد و مرز بین "عدالت کلان" و "عدالت خرد"، بروایتی خود کشی کرد، و بروایتی محکوم به مرگ شد. اگر در حوزه فلسفه، هگل عامل بود، در حوزه اعمال تغییر و تحول و استقرار جامعه صنعتی، اسمیت، ریکاردو، و بالاخره مارکس عامل بودند، و انقلاب اکتبر با الهام از مارکس، شروع عصر فراگیر صنعتی را در جهان پرولتاریا- بنا گذاشت.

اسلام در یک صورت میتواند در این تحولات نقش داشته باشد که خود را به اصل اسلام و بحث های بازبینی تمام بشریت عملی و اندیشگی آنزمان متصل کند، یعنی اسلام را بعنوان تاریخ یا نقد گذشته بشریت ارائه دهد و نه بعنوان الهیات. اسلام شکست خورد چون ابزار اجرای وحدت را در اختیار نداشت، و اگر امروز نیز چنین بماند، اینبار شکست قطعی و ابدی خواهد بود.

 انقلاب اکتبر نیز برای اجرای اهداف اش از ابزار لازم برخوردار نبود، و عملا به اختلاط سیاست و اعتقاد و با عنوانی انحرافی بنام "فلسفه علمی" کشیده شد. اسلام پایه های اندیشگی و وحدت ضرور برای  صنعت را در اروپا فراهم آورد، و انقلاب اکتبر هم این صنعت را به اوج دستآوردهایش در آمریکا، و امروز – در بازگشت شاید- در چین رسانده و خواهد رساند.  باید از این تجربیات آموخت و جهان بسرعت میرود و ممکن است برای همیشه ما را جا بگذارد.

همانطور که بارها گفته شده است، کار متفکر یا نظریه پرداز یافتن غلط و درست نیست، بلکه درک تجربه بشر از طریق خود تجربه بشر است.

 و بالاخره، گفتیم که احزاب ممکن امروز تنها احزاب در حوزه "عدالت خرد"- منافع خاص صنفی گرانه هستند. در حوزه "عدالت کلان" – اگر هم روزی به حزب احتیاج بوده است، امروز این احتیاج نیز بکلی منتفی شده است، زیرا "عدالت کلان" همان جامعه صنعتی است که عملا مستقر شده است، هرچند فعلا عمدتا از طریق "پشت سر دیگر خبری نیست" استقرارش قطعی شده باشد. تمام خشونتهای جاری جهان بر سر اینستکه "دیگر مثل گذشته نمیتوان زیست"، و تبعا در چنین زمینه یی، "عدالت خرد" نیز به مخاطره افتاده است – آنرا "ریاضت کشی" نام گذاشته اند و بروزش را "رکود تورمی و یا تورم رکودی"(ترتیب اینها در ماهیت شان تاثیری ندارد) نامیده اند. دوباره غامض "مرغ و تخم مرغ"، رکود است که تورم می آورد و یا تورم است که رکود می آورد. امید است که هیچ طرفی را بکلی نابود نکنند که طرف دیگر را محق نشان دهند، چون اینکار سالها جنگ و خونریزی را همراه خواهد داشت – اروپا پس از محو کامل امپراتوری روم، و جهان اسلام پس از جنگهای صلیبی و باز ستانی اسپانیا، و ایران پس از پنجاه و هفت، و روسیه پس از تحولات سالهای هشتاد و نود، همگی در این منطق غامض "مرغ و تخم مرغ" به تله افتاده اند.  صلح و دموکراسی تنها راه جلوگیری از جنگ و استبداد خواهند بود، و نه آرمان و اعتقادات فرا تاریخی بهر دلیل و بهانه یی – چیزهایی که همیشه در روند مبارزات و تناقضات دوباره به صحنه خواهندآمد و صف بندیهای خاص خود را نیز بروز خواهند داد.

 باید مارکس را برداشت و پرولتاریا را جای او گذاشت، و باید حزب را برداشت و سرنوشت بشریت را جای آن گذاشت. در "عدالت کلان" فقر و کمبود، موضوعات "عدالت خرد" میباشند، و نه موضوع سوسیالیسم. "عدالت کلان" به سنتز های بزرگ از تجربیات چند قرن اخیربشر (پس از هگل و مارکس) احتیاج دارد، و "عدالت خرد" چرخیدن در بهمان پاشنه سابق میباشد و اشکال شناخته شده پرداختن و پاسخگویی امروزی به آنها.

در شهرهای کلیدی در تمدن بشر، مشابه فلورانس دوره رنسانس، همه چیز با هم شکل گرفته و ساخته شده اند، عین عدالت –بمفهوم کارکردی- هرچیز در جای خودش. و همه چیز نیز چنین تعریف شده است، هاسمان بطریقی همین کار را برای پاریس میخواست بکند که عنصر جدید و آرایش طبقاتی جدید پس از کمون را در ساختار سرزمینی- شهری نیزتلفیق کند و استقرار بخشد- "عدالت خرد" در لابلای "عدالت کلان" ناپدید گردد ("مسئله مسکن" انگلس به این جوانب پرداخته است). سرگذشت بشر از مراحل مختلف رشد و گسترش این دو عدالت و جنگ و ستیزهای درون وبیرون اینها تشکیل شده است، و به تعبیر نقادانه این سرگذشت تاریخ بشر می گوییم.

با این نوشته، سعی خواهم کرد دوره جدیدی را شروع کنم که در راستای جمعبندی از تجربیات چند قرن اخیر باشد. همانطور که در یکی از نوشته های پیشین آورده شده است، دنیای زاده رنسانس به مرحله جمعبندی رسیده است و آنچه که تاکنون کرده ایم، مشقات و تصورات و خیالات "راه" بوده اند، و امروز با "مقصد" سروکار داریم. خاطره رنج راه بسیاری را آزرده کرده است، که متاسفانه تنها دو راه حل سازنده شاید برایشان وجود داشته باشد، فراموشی و یا تبدیل تمام تجربیات گذشته به ارزش و تنها این ارزش را نگهداری کردن. در حالت اول، مسئله بسیار شخصی میباشد، در حالت دوم، تفاوت "مقصد" و "مبداء"، و "رنج راه" چنان زیاد است که تجربه پیش از به "مقصد" رسیدن را تنها میتوان ارزشی بعنوان "گذشته برگشت ناپذیر و پوسیده" دانست.

این باز بینی در زمانی که اسلام آمد شروع شد زیرا اسلام قرنها پیش، با گذشته را "عهد جاهلیت" دانستن، آنرا عملا شروع کرد. تمام شعرا و فیلسوفان این قرون در گیر این مسئله بوده اند. ادعایی بزرگ که اثباتی عظیم را میطلبید- بهمین دلیل، تقریبا تمام متفکران ما در این قرنها، در مرز بین جنون و عقل که "عشق و عقل" نامیده اند – بازهم غامض مرغ و تخم مرغ- درگیربوده اند، تا حدی که جنون را مرتبه یی در "حالت" انسان محسوب کرده اند.

بسیاری در این قتلگاه- به حقیقت یا به مجاز- به پایان راه رسیده اند.  اما امروز جامعه صنعتی باید به تمام اهالی اش "پرولتاریا"، بعنوان منابع نگاه کند، و دیگر برای همیشه کشتن و نابود کردن را راه حل هیچ مسئله یی نداند. بعلاوه اینکه، تکست و پست و اینترنت، توان بالایی در "تولید مثل" دارند. باید قطعا پذیرفت که جهان، حتا تجربه سالهای جوانی ما را نیز، به دور ریخته است. "عدالت خرد" برای ما، و "عدالت کلان" برای فرزندان ما، خود عدالتی دیگر است، شاید "عدالت انسانی".

----------------------------------------

 "عدالت کلان"= راهبرد(استراتژی)= "دولت" (استیت)=جهانی- تاریخی

"عدالت خرد"= تدبیر(تاکتیک)= محلی- ملی- خصوصی- حرفه یی- انفرادی- صنفی

Tudors, Borgia, Three pillars of the world, etc.

                                                                                              

افزودن نظر جدید