دهل های زمانه ما

اینها را امروز "مدیا" مینامیم

روزی در تهران، اطراف مخابرات پل سید خندان، در حالیکه ماشین یکی از دوستان را میراندم، تصادف کوچکی کردم. طرف مقابل یک آقایی با ترکیب عمومی و شخصیتی، بقول معروف مردی عادی بود. طبق معمول، از ماشینها پیاده شدیم. مقصر ایشان بود چون پیچیده بود جلو من، ایشان گفت نه من مقصر نیستم. من گفتم بایستیم تا پلیس بیآید. مدتی بیرون از ماشینها ماندیم و سپس ایشان رفت توی ماشین اش. کمی گذشت و متوجه شدم که ماشین در حال براه افتادن است. از پنجره بازش به ایشان گفتم قرار بود بمانیم تا پلیس بیاید. او از ماشین خارج شد و تمام آسترهای جیب هایش را بیرون کشید و گفت بفرض هم من مقصر باشم، من که اصلان پولی برای پراخت خسارت ندارم. در همین وضعیت و گفتگوها، متوجه شدم که شخصی از پشت سرم با حالتی بسیار محترمانه چنین گفت "لطفا شما بفرمایید، شما کارهایی بسیار مهم تر دارید، نباید وقت شما با این چیزها تلف شود. من مسئله را حل میکنم وماشین را خدمت شما میآورم".

سرو قیافه هم مرتب و ضمنا چهره ایشان بخاطرم آورد که او را جایی در محیط کار دیده بودم. خوب نخستین انعکاس من این بود که گفتم از شما متشکر هستم، میمانم تا پلیس بیاید. گفت آقای "دکتر" شما آشنا به اینجا نیستید، پس اجازه بدهید من مسئله را فیصله بدهم. رفت و با آن مرد شروع به صحبت کردن کرد، و پس از چند دقیقه با یک فقره چک مبلغ خسارت ماشین من بازگشت. من هنوز امکان اظهار تعجب و یا هر سخن دیگری پیدا نکرده بودم که ایشان گفت من دیده بودم که او در حال فرار بود و ضمنا آستر جیب هایش را بشما نشان میداد. بهر حال، چک را بمن داد و در این فاصله طرف تصادف هم رفته بود و با نشان دادن عنوان و مشخصات و امضاء چک به من گفت آقای ... میدانید این شخص کیست؟ میدانست که من نمیدانستم، پس اضافه کرد که این یکی از تجار و ثروتمندان در امور تجارت است.

خداحافظی کردیم و از هم جدا شدیم، و چیزی نگذشت که روزگار دگر شد و "چنان قحط سالی شد اندر دمشق که یاران را فراموش شد عشق"- دیگر امکان دیدن ایشان پیش نیامد- فکر میکنم یا از من جوانتر بود و یا حدود سن من- چه شد نمیدانم- من سی یک و دو ساله بودم.

سالها بعد – تقریبا هفت هشت سال - در یک روز تعطیل، سر یک سه راهی معروف بالاهای شهر تهران، منتظر ماندم و هیچ وسیله یی نیآمد. در همین حوش، خانمی شاید کمی از من مسن تر نیز اضافه شد و درنگی بعد، یک  ماشین شخصی، باصطلاح مسافربر، سر رسید. من و خانم آدرسها را به او گفتیم و برای محکمی کار هم، من که ظاهرا "اجنبی تر" بودم سئوال کردم که این آدرس من را خوب میشناسید. پاسخ این بود بفرما سوار شو این حرفها چیه من اینجا را مثل کف دست میشناسم.

وضعیت بسیار شبیه دروازه جهنم کمدی الهی دانته بود که باید تمام ابهامات را کنار میگذاشتم و سوار میشدم. و شدم. راه افتادیم و پس از مقداری پیچ و خم و اینطرف و آنطرف که نشان میداد که آدرس خانم را نمیشناخت، ناگهان خانم صدا زد آقا همینجاست نگهدارید. ایشان پیاده شد و رفت. راه افتادیم و تقریبا باسرگردانی تمام محل را سرکشی کردیم. من از شانس خانم برخودار نبودم چون هم محله را نمیشناختم و هم اطلاعی از منزل مورد نظر جز سابقه یی دور و یکبار نداشتم. راننده شروع کرد به غرولند و کم کم توهین و بعد من گفتم آقا آدرس را نمیدانید، و ایشان با یک فحش نقلی گفت آقا شما باید آدرس خودتان را بلد باشید، اصلا کسی که آدرس مقصدش را نمیداند نباید سوار شود. من هوا را دیگر پس شده و یا در حال پس شدن یافتم، گفتم آقا همینجا نگهدار تا من پیاده شوم. شروع کرد به فحاشی و همان حرفها را پی در پی تکرار میکرد. من در را باز کردم و او مجبور شد و ایستاد، من پیاده شدم و راه افتادم وگفتم منهم پول نمیدهم و ادامه به رفتن سرگردانه دادم. بقول معروف در خیابانها پرنده پرنمیزد- حدود دو و سه بعد ازظهر تابستان، و ضمنا محله های بالای شهر همگی با دربها و پنجره های بسته بودند. البته واقعیت این بود که قصدم این بود که او بالاخره بطریقی آدرس من را بدون فحش و توهین و سرو صدا طبق اظهار اولیه اش پیدا کرده و من را برساند. حدود صد قدمی، درسربالایی، دور نشده بودم و سری به عقب نگاه کردم که ببینم رفته بود یا نه- نمیخواستم که برود. کمی بعد دیدم که از ماشین پیاده شد و در حالیکه یک میله بلند در دست داشت که نزدیکتر که آمد متوجه شدم یک پیچ گوشتی بزرگ بود، و شروع کرد به فحش و اعتراض که باید پولم را بدهی. منهم هی تکرار میکردم که من را برسان و پولت را بگیر. خلاصه من سریعا تمام حساب و کتابها را کردم، و دیدم بالاخره باید منهم چیزی در دفاع از خودم بگویم- قبل از اینکه او به من برسد. همینطور غریزی و خود بخودی، منهم با صدای بلند گفتم از این جلوتر نیا، و اگر بیایی دست به من بزنی تمام تهران بهم میریزد. سرشو انداخت پایین و رفت و پیچ گوشتی را دیدم که در داشبورد گذاشت و راه افتاد و رفت. مدتی بعد بازگشت، و آمد با نرمش صحبت کردن و از من خواست سوار شوم که برساندم. او ظاهرا جوانی در دروازه زندگی در پی نان و آبی برای خود یا خانواده اش بود. در مجموع قابل اعتماد.

من سوار شدم، در حین رفتن از من پرسید که آقا مگر شما چی و کی هستید که گفتید که تهران بهم میریزد- شاید فکر میکرد که پارتی یی سفت و سخت پیدا کرده باشد و نه دشمن- گفتم من "دهل" هستم ظاهرا تو خالی - اما قرنها بشر در همین کشور خودمان از آن برای مواقع اضطراری، در میدان جنگ، و برای یافتن جسد در رودخانه ها و یا آبها، شبانه روز بر آن کوبیده اند و خوانده اند که باصطلاح "آب جسد را پس بدهد". خالی ولی بسیار مفید و کارآ-  اما تا بهش نزنند، کاری از او برآمده نیست.

بعدش مختصری از سرگذشت تصادف را برایش گفتم و گفتم اگر من تصادف نمیکردم، اصلا فکر نمیکردم در آن شلوغی خیابان و همهمه و تصادف، شخصی با شناختن من بیاید و کار را آنچنان حل کند. تصادف و رفتار راننده طرف تصادف، با کوبیدن به من "دهل خالی" و بی سروصدا، باصطلاح تهران را خبر کرد. و آن شخص که مرا میشناخت دید و شنید و آمد و از من دفاع کرد.

آنروز تو من را تنها میدیدی، و من تنها قصدم از ترس و نا امیدی،  شاید این بود که اگر سروصدا راه بیاندازی،  دهل زده میشود و تو دیگر یک جوان سالم در پی آب و نان و خانواده نمی ماندی، و تنها در شروع اولین دست انداز زندگی به جایی ختم خواهی شد که دیگر تصمیم من  یا دیگران نیز برایت کارساز نخواهند بود- بالاخره آدرس را یافت و من جلو درب منزل پیاده شدم – درحالیکه او شدیدا بتعارف قصد دریافت کرایه را نداشت.

ضرب المثل "آواز دهل از دور خوش است"، ظاهرا به جنبه موسیقیایی آن اشاره دارد. امروزه شبکه های اجتماعی، تکست و پست و تلفن دستی، دهل ها و زنگ و کلیساها و صدای اذان مساجد هستند.

این خانم وزیر امور خارجه جدید اروپا، ایتالیایی میباشد، و من نیز تحصیل کرده ایتالیا هستم- روزیکه به دانشگاه رسیدم با تظاهرات و اعتصاب روبرو شدم- سال تحصیلی1968. وقتی که قصد ارائه تز دکترای تحقیقاتی را داشتم، بالاخره با کلی مذاکره چند روزی اعتصاب متوقف شد و تنها چند تز و یا شاید تنها تز من به کمیسیون ارائه شد- سال تحصیلی 1977.

تز من دنباله تزی دیگر بود که جمعا ایران را از قعر تاریخ (برای ضرورت کاری و محدودیتهای اکادمیک) از قرن حدود هفتم و آمدن اسلام و اعراب به ایران را مطالعه کرده بودند، تا سال پنجاه و هفت. منتها تز نخست تا پهلوی اول و جنگ دوم جهانی میرسید، و تز دوم – تز من بود- از پهلوی دوم و جنگ جهانی دوم تا عملا سال پنجاه و هفت میرسید- در مجموع هدف این کارهای پژوهشی بررسی زمینه های برنامه ریزی و توسعه ایران بود- و نه گذاشتن و برداشتن این رژیم یا آن رژیم بعنوان قضاوتهای پیش پردازانه، و یا حتا آرزو مندانه.

تز من مشخصا بررسی تمام برنامه های "توسعه اقتصادی" تنظیمی سازمان برنامه و بودجه و کلیت حاکمیت را  تشکیل میداد- کتابخانه یی وسیع از اسناد و اطلاعات مربوطه راجع به ایران، و راجع به کشورهای مشابه از آمریکای لاتین، تا خاورمیانه و آفریقا و مدیترانه عربی، و البته از سرگذشت روسیه و انقلاب اکتبر و صنعتی شدن روسیه- بدون فراموش کردن غرب عام و غرب موسس نخستین آنچه " انقلاب صنعتی" نام گرفته است که نشناختن آن نوعی خودکشی پژوهشگرانه میباشد. فرهنگنامه ها نیز در کتابخانه دانشگاه بودند، باستثنای فرهنگنامه "آکادمی علوم اتحاد شوروی" که در انستیتوی گرامشی وجود داشت. نشریات حزب توده و تولیدات نخستین فداییان در آنزمان. بقیه هیچکدام از هیچگونه اعتبار علمی و تحقیقاتی برخودار نبودند- همگی اعتراض نامه یی بودند و قصدشان شراکت در شرایط موجود بود، مستقیما و غیرمستقیم و نه بازسازی ایرانی پیشرفته و دموکراتیک بعنوان هدف اشان. شاید بدون اغراق، خود رژیم بیشتر از اینها در این جایگاه قرار میگرفت (همین باعث مهمترین سوال کمیسیون از من شد که " فکر نمیکنید که از مدارک و اطلاعات رژیم زیادی استفاده کرده باشید" - جواب من توجه آنها را شدیدا جلب کرد که گفتم هررژیمی نخستین و بنیادی ترین هدف فکری و هم عملی اش تنها حفظ و تداوم خود است- اگر در هرجا هم بتواند دروغ بگوید و مدرک بسازد، در اینجا تنها جایی است که نهایتا قادر به این کار نیست- بهمین دلیل، کار نظریه پرداز بهیچوجه کشف حقه بازی و دروغ، و توطئه ها نیست و اصولا با کار "کارآگاهی" یا "جاسوسی" هیچ سرو سری ندارد)- تنها میخواهد به واقعیت همانطور که هست دست بیابد. این ویژگی بسیار بارز جامعه صنعتی میباشد – علت تاسیس چیزی بنام جامعه شناسی که حداقل در تعریف، محقق و موضوع تحقیق و حاصل تحقیق را بطور عینی در هم کلاف کرده است، که البته بنیادا اعتبار علمی دارد، و مانند هرچاقویی هم میوه پوس کن است، هم جراح، و هم چاقو کش. فرهنگ و فلسفه و تاریخ، و طبعا دستگاههای ارزشی به ارث رسیده و هم در حال شکلگیری، در تناسب قوای قشری و طبقاتی در حوزه های "عدالت کلان" و "عدالت خرد"، تعیین میکنند که کدامیک از حالات فوق باشد

تحت تاثیر آمدن مفهوم برنامه ریزی که از باصطلاح شرق (اتحاد شوروی) میآمد (انتهای سالهای شصت میلادیست)- در آنزمان کارهای بسیار در این زمینه در کشورهای تازه استقلال یافته، از چین تا هند و الجزیره و بسیاری کشورهای دیگر، مفهوم "برنامه ریزی فراگیر و همگانی متمرکز"داشتند. بنابراین نگاه به ایران نیز از این زاویه بود. بهمین دلیل، تمام جوانب زندگی در ایران از روزهای دور تا سال پنجاه و هفت را در بر میگرفت، و در دنباله، و پس از تز، ایران پس از پنجاه و هفت تاکنون. البته بعدا با صنایع کامپیوتری و فن آوری اطلاعات، مفاهیمی از قبیل سیستم های "پراکنده" و " متمرکز" نیز مطرح شدند، و بعدا تحولات خود محل تاسیس "برنامه ریزی" بطور کلی و با این مفهوم، و بالاخره سر برآوردن چین جدید- و دنیایی که در تجربه آن هستیم. نباید فراموش کرد که پایان جنگ سرد نیز تمام جهان را به موضوع تجربه و اندیشه همگان تبدیل کرده است. چیزیکه خود موجب بسیاری از بهم ریختگی های روانی شده است و اشتباها به حساب فرو ریختن اردوگاه سوسیالیسم و تمام آرمانهای عدالت طلبانه بشر گذاشته شده است- در هر دو سر جنگ سرد. اتحاد شوروی یک پیمان بود بین تعدادی از کشورهای یک منطقه معین جهان، و بپایان خودش نیز رسید. غرب نیز در مراکز اندیشه و تحقیق، و از جمله دانشگاهها از این تحولات مطلع بود. 

این وزیر خارجه اروپا متولد 1973 میباشد، یعنی زمانی که من و اشخاصی مشابه من (البته از من جوانتر) – دردانشگاههای دیگر و برخی در خود دانشگاه لاساپینسا (دانش)، پایه های تز ایشان را میگذاشتند یا استاد بودند، حداقل با من، که درهنگام سال تحصیلی 1976/77 تز میدادم، او تنها دختر بچه یی سه ساله بوده است. سی و هشت سال بعد، بالاخره آن فردیناندای سه ساله، صدای دهل را به بروکسل – جهان رسانده است. تز او هم در همین زمینه ها بوده است (البته مسئله جنوب ایتالیا نیز نقشی اساسی در توجه مراکز تحقیقاتی و دانشگاهی ایتالیا به اسلام و کشورهای اسلامی، و چیزیکه که با نامهای جهان سوم و عقب مانده و مشابه نامیده شده اند، و کاتولیک ها هم در جهان و هم مشخصا در آمریکای لاتین، داشته است). بهمبن دلایل، شاید نسل سیاست مدارانی که پشتوانه نظریه پردازانه و تاریخی نیز دارند شروع شده باشد، و بازنشستگی آنهایی که از این جوانب اساسا بی اطلاع بوده و هستند، که اگر قدرت اخراج و بازنشستگی جهان فن آوری اطلاعات و ارتباطات را نیز اضافه کنیم، از خانه نشینی اجباری و حتا بحرانهای روانی تقریبا تمام سیاسیون رنگارنگ بعد از جنگ جهانی دوم باید صحبت کرد.

شاید بارزترین ویژگی اشخاصی مشابه این خانم وزیر خارجه این باشد که میدانند در تاریخ بشر غامض "مرغ  و تخم مرغ"، هم جنگ و هم صلح، و هم ساختن و پیشرفت، همیشه جانشین های یکدیگر بوده اند، و بشر کماکان هم ساخته و هم رفته است- و امروزهم اینجاست. در مسئله اکراین خواهیم دید که آیا به مسایلی از این نوع در شرق، مفرهای صلح آمیز داده خواهد شد یا دوباره اروپا با شاخ و شانه کشیدنهای پوسیده قرونی بین شاه نشین هایی که همگی باهم قرابت نسبی و هم سببی داشتند، در پی آتش افروزی خواهند بود (جنگهای تقریبا هزار ساله بعد از محو نهایی امپراتوری روم و دو جنگ بزرگ جهانی و دیگر جنگها). احیائ امپراتوریهای بسر آمده، در دنیای امروز، به پایان خواهد رسید یانه.

این دهل ها بالاخره جهان را باید فرا گیرند که جهانی نو ساخته شود، عادلانه تر، صلح آمیز و پیشرفته و دموکراتیک ( و باید به سیاسی نویسانی که  به تقسیم کار بین سیاست و نظریه پردازی آشنایی ندارند گفت که جهان بهیچوجه به سوی قهقرا نرفته و نخواهد رفت)- باید تاریخ، یعنی نقد گذشته، را بهتر شناخت. و با سیاسی نویسی وقایع را بخطا تعبیر نظریه پردازانه نباید کرد.

سهراب فیض آبادی   

======================================================

برنامه ریزی فراگیر و همگانی متمرکز      

Comprehensive Centralized Planning

 

  Distributed Systems and Main Frames

             "سیستم های "پراکنده" و " متمرکز"  

افزودن نظر جدید