جهانی که دیگر آمده است

گذار ها و ساختارهای گذار به این جهان

 ایران بعنوان مسئولیت تاریخی

وضرورت دستگاه ادراکی

- پیش درآمدی نظریه پردازانه

ورای تمام وقایعی که حواسها را پرت میکنند - خواه خشونت آمیز و خواه امید بخش – واقعیت اینستکه آینده دیگر اینجاست. اما طبق معمول هر تغییر و تحولی در تمام زمینه ها، لحظه یی میرسد که نه پیشین حاکم است و نه پسین غلبه و استقرار ماندگار یافته است – لحظه "عدم". بە ناگهان قانون خرد و هم کلان، قانون"سیالیت فراگیر" میشود – جیوه یی، یا اورانیم ناپایدار. تاریخ بە ناگهان به ساننریفوژ تبدیل می گردد.

تصور کنیم بیمارستانی را که در آن تنها دوبخش وجود داشته باشد- بخش زایمان و حیات نو، و بخش مرگ و پایان حیات. تمام مراجعین و کارکنان به دو دسته مبدل میگردند. این دو بخش تنها در باریکه یی با یکدیگر اشتراک دارند، هنگامی که مادر حامله آخرین فریاد ها را برای حیات تازه سر میدهد، و یا بیماری در لحظه پایانی برای افول حیات سر می دهد. حال تصور کنیم که بخشهای درونی این بیمارستان براساس حالات و مراحل وضعیت بستری شدگان – بیمار پایانی و مادر حامله- سازمان داده شوند. تمام این سازمان دهی اجبارا حول این وجه مشترک شکل میگیرد- فرضا اتاقی مشترک که بیماران پایانی فریادهای اخر را میکشند، و مادران حامله نیز چنین می کنند.

دامنه خروجی یا مفر، این بیمارستان با این آرایش، چنین خواهد بود. از یکسو به گورستانها، و از سوی دیگر به منازل.

و حتا ظاهرا این دو خروجی به شرایط نمایی(سیمبولیک) بسیار مشابه ختم میگردند، گل و تاج گل، و میهمانی. اما دو واژه اینها را بکلی متمایز و از هم منفک میکنند، تسلیت و تبریک، که هریک حامل دو بروز متفاوت هستند، غم و شادی.

حال توجه کنیم که تمام اهالی در هردو سو، و هم کارکنان در هردو سو، نهایتا یا نسبت به  این وقایع دوگانه و ظاهرا متضاد بیگانه اند، یا اشتراک دارند. بیگانگان کارشان ساده است زیرا از همان ابتدا وضعیت براساس عادات و نشانه ها، تکلیف آنها را روشن کرده است- لباس تیره، چشمان باد کرده و احتمالا گریان برای یک گروه، و لبهای خندان و گونه های سرخ برای گروه دیگر، در اولی، گسستگی حیات، و در دومی، پیوستگی حیات تکلیف را روشن کرده اند. هیچکس عملا اشتباه نمیکند- سرزمین های یقین مطلق.

اما آنهایی که در هردو گروه اشتراک دارند. در اینها، هرکدام از دو گروه را انتخاب کنند، اما باز هم یک جنبه باقی میماند، که قانع به انتخاب و عمل خویش نیستند. در تمام حالات، هیچ توطئه یی نیز در کار نمیباشد، تنها موقعیت اینهاست که بروزی این چنین مییابد- این گروه مشترک، با دل برود، با پا پس میکشد، با پا برود، با دل رنج می کشد. اینها، عملا، حامل "اصل تناقض" مرگ و تولد می باشند.

حال فرض کنیم که این وضعیت دوام داشته باشد، که در حقیقت، خود زندگی انسانهاست در روزمره. معمولا در چنین شرایط تناقض آفرینی، که غامض ابدی "مرغ و تخم مرغ" (مرگ و تولد) بازهم بروز مییابد، تناقض تنها در ذهن ماست و نه در واقعیت- یعنی در چگونگی رابطه ما با واقعیت. واقعیت، طبق "عادت" ماندگار و مختارانه، کار خودش را میکند، چیزیکه خیام را شدیدا پررنج و ستیزه گر کرده بود.

گروه مشترک ، همیشه، سرزمین این تناقض بوده و هست. ادیان و اعتقادات نخستین بعنوان نهادهای شفاهی و سینه به سینه از یکسو، و تخصص های امروزی بعنوان نهادهای نوشته و فراگرفته از سوی دیگر، بنیادا از چنین شرایطی، هم منشاء گرفته اند، و هم حاصل تداوم آنها هستند- جاییکه، شروع کشف و روند استقرار ضرورت تغییر و تحول میباشد.  در حوزه نخست، استخاره یا فال با کتب دینی یا دیوان شعرا صورت پیشرفته تری نسبت به اشکال پیشین خود در تصمیم گیری در چنین شرایطی بوجود آورده اند. مثلا پیش تر، نوعی دیگر از "استخاره یا فال" وجود داشته است، که متعلق به زمان اعتقادات شفاهی بوده اند، نخستین فردی که وارد دروازه شهر میشد، مورد سئوال قرار میگرفت، و حتا برای بیماران سخت نیز چنین می کردند، با این سوال " مسافر تازه وارد بگو که به مریضم چه بدهم". امروزه پزشکان و کلا متخصصان نیز در این موقعیت قرار داده شده اند یا قرار میگیرند- منشاء شکلگیری چیزیکه علم مینامیم- در حقیقت نوعی فال یا استخاره که همگی اعتبار خروج از ابهام، پیوستن به روند واقعیت و تغییر آن، و بالاخره موقتی بودن دارند .

 تصور کنیم که تمام تازه واردان به یک شهر، در انجمن صنفی یی، گرد میآمدند و کارشان و درآمدشان از همین اظهار نظرها  تشکیل میشد- دراویش یا قلندرها، وپیر مغان حافظ، و مشابه، چنین میکردند- دانشمندان و متخصصین سیار. در شهرها استاد سلمانی، مرغ فروش، عطار، و مشابه و متنوع در هر منظقه یی و فرهنگی، هم شغل خود را داشتند. هم ختنه میکردند و هم دارو می دادند. اینها دعا نویس نبودند، که بعدا در زمان اعتقادات کتبی، بوجود آمده است که عملا ادعای تغییر واقعیت را در خود حمل می کردند.

در ادیان و اعتقادات شفاهی که امروزه در هند بخصوص عملا تمام اقشار و طبقات را در بر میگیرند، پیروی تقلید آمیز و دستورالعمل های رفتاری، شانه شرقی اسلام (در این شرایط، اندیشه هنوز موجود نیست) به ضروریات مرز نشینانه گذارها، مشابه مثالهای فوق، از پیش پاسخ داده اند (که "کاست" نامیده شده اند). این اساسا ویژه دوران بسیار بدوی و فقیرانه، و متزلزل بودن جمع میباشد و شروع روند تمایزو تفکیک از جهان حیوانات و شکلگیری انسانی و انسان است - هم بالایی ها و هم پایینی ها از چنین روشهای "کسب و اخذ چه باید کرد" استفاده میکرده اند، که پس از بروز ادیان و اعتقادات کتبی، عملا از شکل ماندگاری یه شکل گذاری مبدل شده اند (شانه غربی اسلام). در ادیان شرقی، مفهوم "ورایی" (تراسندنتال) وجود نداشته و هنوز هم ندارد. در حالیکه، در ادیان غربی، این مفهوم، اساسا، مرکزیت بنیادی ادیان را تشکیل میداده و هنوز میدهد. ظاهرا این وضعیت از تجربه و تجزیه فرعونیسم و مشابه، یا شاید هم از کراتی دیگر، می آید- عملا، دو خط تحولی شکل گرفته است، تحول با منشاء ماورایی یا چیزیکه در فارسی آسمانی مینامیم، و تحول زمینی- طبیعی- تجربی- مسطح، که پایه ادیان شفاهی، تقلیدی و دستورالعملی هستند.

تما م اینها نشانه عدم امکان برابری اندیشه با واقعیت میباشند، تصویر با موضوع تصویر هیچوقت نمیتواند برابر باشد. اما از سوی دیگر، اندیشه برای برابر نهاد شدن با واقعیت باید به وحدت مطلق دست بیابد، برای اینکار همیشه واقعیت را پاره پاره مورد نظر قرار میدهد، و بکار میبرد، و به این عادتا ادراک گفته ایم.  تا اینجا هنوز در یونان هستیم و منطق صوری باصطلاح ارسطویی، یعنی تشریح و توجیه جهان- در "بودن" اش – هستی جسمی(ابجکت).

اما با زمانی که همراه با آمدن اسلام است، فلسفه به دگرگونی یی عمیقا متفاوت گذار میکند. از اینجا ببعد، اندیشه ناظر بر وحدت اندیشه و واقعیت، برای نخستین بار در سرگذشت بشر، مطرح میشود، یعنی اندیشه نیز بعنوان بخشی از خود واقعیت- نهایتا آنچه که بعدا دیالکتیک نامیده شده است. اسکولاستیسیسم و مدرنیسم، و مشابه اینها، همگی در اساس، موضوع شان وحدت اندیشه بود که اعتقاد نامیده می شود، و نه وحدت اندیشه و واقعیت. بطریقی، دو خط تحولی – باصطلاح آسمانی و زمینی-  بسمت امتزاج و یگانگی میروند.

برای نخستین بار، اندیشه فرا میگیرد که اصل تضاد را در خود جای دهد، یعنی تنها راه و شروع مورد مداقه قرار دادن کلیت هستی – تولد واقعی فلسفه بعنوان "شعور گذارها"، یعنی هستی شونده و نه بودنده.  از اینراه است که مفهوم اندیشه نیز بکلی دگرگون میشود- تولد اندیشه انتزاعی یا روند شکلگیری جهان مفاهیم و مقولات بعنوان تصویر تمام واقعیت با شمول دو عنصری که "عمل" و " اندیشه" مینامیم، غامض ابدی "مرغ و تخم مرغ" برای همیشه درک میشود، و بالاخره، انسان قادر میشود که مرگ و زندگی، عامل و معمول (سابجکت و ابجکت) و بسیاری از دوگانگی های تناقض آمیز در روند اندیشه را در خود جای دهد - تمام فیلسوفان و متفکرین (با استناد آسمانی یا زمینی)  که از قرن هفتم ببعد بوجود آمده اند، عملا، "مشغول و درگیر" این گذار عظیم یا اصولا تولد فلسفه بوده اند (ملا صدرا تاج و اوج پل بین فلسفه یی که فلسفه غرب مینامیم، و پیش از خود میشود- ابن راشد بعنوان شارح اعظم ارسطو، در حقیقت یونان، موسس این دوره عظیم اندیشه و ادراک انسانی میباشد – شاید که اغراق نباشد اگر بگوییم بدون ایندو، ما و جهان ما، آنچه امروز هستیم، نبودیم).  عصر تغییرات شگرف سرگذشت و سرنوشت هم انسان و هم هستی – که عصر صنعت مینامیم، پای میگیرد و شروع میشود.

مارکس بدون اینکه خود بداند و یا نهفته در نظرات او، به این کلیت حاصل نقد تمامیت هستی، و از جمله انسان، "پرولتاریا" میگفت، یعنی تمام ابتکار و آفرینندگی انسان، و به پیش از آن "ماقبل تاریخ" گفته است. (فکر میکنم التوسه زره یی به این رمز نهفته در مارکس پی برده باشد- که خود و همسرش قربانیان آن شدند- تناقض بین مارکسیسمی تنگ و تنگ نظرانه که ناگهان مارکس "رمزنهفته" در آن منفجر شد- از مارکس "طبقه کارگری" به مارکس "پرولتری"، چیزی که در این نوشته، "جهان نو" مینامیم).

- روند یگانه تعبیر و  تغییر جهان، دیالکتیک دگرگونی

به اصل موضوع باز میگیردیم، که گفتیم جهان جانشین جهانی که می شناختیم دیگر فرارسیده و در حال استقرارنهایی می باشد.

برای این گذار های عظیم که ناشی از قرنها نقد سرگذشت بشر، یعنی تاریخ، میباشند، خود گردش عملی زندگی جمعی (گله) و هم اجتماعی (جامعه)، ساختارهای خاص خود را بوجود میآورند و یا الهام می بخشند.  بازار بارزترین و شناخته ترین ساختاریست که بشر در تمام جهان بوجود آورده  است. بازار محل تقلید و پیروی از دستورالعمل هاست، بازار محل تبادل مرغها و تخم مرغ هاست (حل عملی غامض ابدی)، بازار "بودن" در حال "شدن" است. بازار بزبان نظریه پردازنه تر، بالاترین انتزاع یی است که همه و همه چیز را در خود جای میدهد، "بجان هم میاندازد"، سازش میدهد، و بالاخره هرکسی را راضی برای امروز، و قطعا ناراضی برای فردا به خانه می فرستد- با مرد و زن، و کوچک و بزرگ و سایر تفاوتها یا تنوع ها،  نیز کاری ندارد. حتا با حقه بازی ودزدی نیز کاری ندارد. مکانیسمی با دامنه یی چنان وسیع- از پیوستگی و بودن تا گسستگی و محو- از ابزار تنبیه و تصحیح، و تعلیم خاص خود نیز برخوردار است. بازار یعنی مبادله، و مبادله یعنی بروز انسانیت در عمل و اندیشه، و این هیچ ریطی به چگونگی بروز پولی آن ندارد (توجه کنید به اینکه در بازار، "آبرو" بعنوان صداقت عملی وهمراهی جمعی، ارزش پایه است، بمعنی یکپارچگی و حمایت متقابل).

بروز پولی بازار، درحقیقت، محمل انتقالی از دنیای پیش صنعتی به صنعتی میباشد، که مارکس و لنین هم بخطا و هم بعلت ضرورتهای گردش و روندهای تبدیل و تحول هستی بشری، اسب سوار (صنعت) را ندیده و تنها اسب (بروز پولی) را دیدند. در ادبیات ما، حافظ آلوده به می سر بازار، حافظ توبه کرده کمر بازار، و بالاخره، حافظ زاهد انتهای بازار، همگی بیان این وضعیت هستند - و شاید اصطلاح "خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو" نیز بهمین معنی باشد. حافظ رسوای سر بازار نیز به حافظ توبه کرده و بالاخره زاهد (عاقبت اندیش) ختم میشود. ولی بازهم، در راه خانه با شکستن پیمان، بر سرپیمانه میشود- و روز بعد.

- برنامه و بازار

همیشه دعوای "برنامه" و "بازار" وجود داشته است. نظام "کاست هند و مشابه"، و نظرات کنفسیوس، و سعدی، و دیگران، همگی، در پی استقرار "برنامه" در مقابل "بازار" بوده اند. همیشه بشر، در عمل، یا بسمت "اصالت مرغ" رفته است و یا بە سمت "اصالت تخم مرغ" که شاید این غامض ابدی را بە سرانجام برساند و به آسایش و رفاه ابدی دست پیدا کند. در دوران ما، جامعه بی طبقه بمفهوم عامیانه آن (بی تفاوت و تنوع)، یکی از قدیمی ترین "فریبایی" ها و "فریبنگی" های همسن بشر، بزرگترین و ماندگار ترین امید و آرزو، و تقلای پایان دادن به غامض ابدی بوده است، و همیشه خواهد بود (باز گشت به آسانی عشق حافظی، و و رفع سوز دل ناشی از جدایی های مولوی). شاید وقتی "خدا" بشر را خلق کرد، قامض را برای سرگرمی او نیز آفرید، که خود ریشه دوگانگی مانوی، شیطان و رحمان، و بسیار تعابیر دیگر، چه در ادیان و اعتقادات شفاهی، و چه در ادیان و اعتقادات کتبی، چه در ادیان و اعتقادات آسمانی، و چه در ادیان و اعتقادات زمینی، بوده است- شاید این کمکی باشد برای درک سکولاریسم بعنوان یک "دین گونه" زمینی، که خود شکلی دیگر است از کوشش به رفع نفس تناقض در حیات بشر- اما غافل از اینکه قانون ابدی اینستکه در دوسمت رود باید ساخت، و در رود زندگی کرد، در دامنه ها ساخت، و در دشت زیست- ظاهرا داستان یافتن گنج "این سنگ را اگر بچرخانی...".  اینها همگی باقیمانده های گذشته هستند که اندیشه یشان قادر به در بر گرفتن "اصل تضاد" نیست - که قبلا توضیح داده شد.

وجود و هستی لحظه یی است که کلید برق در حال گذار از خاموش به روشن و از روشن به خاموش است - نه روشن به تنهایی هستی است، و نه خاموش به تنهایی هستی می باشد (واقعیت دو گروه طرفین مثال بیمارستان). پیوستگی و گذار ایندو حالت به یکدیگر چیزیست که هستی (ابجکت) است و "هستی" بعنوان شعور برآن (سابجکت) مینامیم (واقعیت گروه میانی مثال بیمارستان) - هم "سابجکت" و هم "ابجکت" در پیوستگی و تبدیل دایمی به یکدیگر- اندیشه "اصل تضاد" را در خود جای میدهد.  فلسفه از همین وضعیت منشاء گرفته و کارش پرداختن به "گذارها" ست- فلسفه دانش رودها، دشتها، و دامنه بین وضعیت خاموش به روشن و بالعکس می باشد. برای درک قطار، شناختن اتاقهای آن راه بجایی نمیبرد، بلکه اتصال آنها با خود و با موتور کشنده است که قطار را قابل ادراک میکند- در فن آوری کامپیوتری، به این دانش "برنامه زنده" (رییل تایم پروگرامینگ میگویند). در پزشکی، به آن، تصویر برداری کارکردی "پت" میگویند.

بسوی جمعبندی

باز میگردیم به دنباله منطق درونی این نوشته

اگر برطرف کردن "غامض ابدی" را هدف بگیریم، تمام کوششها و کششها، در حقیقت، رنج سفرند و راه.

حافظ اگر تنها در سربازار و خرقه آلوده به می میماند و یا در انتهای بازار، از زهد، متاعی برای عرضه، میساخت، قطعا از او برای ما اثری باقی نمیماند- چون دو سر بازار، تنها اصالت ها هستند، و رفت و آمد بین این دو سر است که هست (ابجکت)، "هست"(سابجکت) است و "هست"(سابجکت) هست (ابجکت) میباشد. حافظ مخزن اسرار شد، در حقیقت، چون حافظ مخزن اضداد بوده است- دیالکتیک "بودن" و "شدن".

در سرگذشت خام بشر(قصه)، و هم در سرگذشت نقد شده بشر، یعنی تاریخ، (رمان)، ما پیوسته با برش تقابلی غامض ابدی روبرو بوده ایم. درخامی یا  قصه، پیوستگی سینه به سینه را احساس کرده ایم، و در پختگی (نقد)، یا

رمان، پیوستگی فلسفی را ادراک کرده ایم. و این پایه به  "ضدیت مطلق" در"سابجکت" ( اندیشه غمل پرور، و عمل اندیشه ساز) داده است. فلسفه در حقیقت در همین جا متولد میشود و با "رمان" در اختلاط بسر میبرند تا بالاخره رمان بعنوان "فلسفه" زندگی یا زندگی ادراکی بشر شکل می گیرد. که بطریقی، اختلاط "برنامه" و " بازار" در شکل تبدیل و تبادل، پیوستگی و گسستگی دایم، یا "گقت و شنود نقادانه" تجربه زندگی میباشد.

در دل این اختلاط، هسته یی وجود دارد، که میتوان "ضدیت آفرینشی" نامید. کلید برق را در لحظات گذار از خاموش به روشن، و از روشن به خاموش، میتوان مثالی تجربی از این "ضدیت آفرینشی" دانست. در حینی که مسیر و وقفه بین ایندو حالت، در حقیقت، نه خاموش است و نه روشن، و هم خاموش است و هم روشن، ما  هنوزهیچیک از دو موقعیت و شرایط حاصل از آنها را نداریم، همیشه یک آخرین "لحظه" وجود دارد که یک موقعیت را بکلی مستقر می کند. و ما در این موقعیت بە اصطلاح پایانی، از شرایط و امکانات هریک از موقعیت ها برخوردار میشویم- یا خاموش و یا روشن. در اینجا، بسیار معجزه نما و تحسین برانگیز، شاهد چیزی هستیم که ظاهرا بسیار عجیب نیز می نماید.

این "چیز" را حیات مینامیم، و بطور کلی هم به عادت و هم به فهم، هستی را نیز برابر با حیات میدانیم، در حالیکه تمامیت دو موقعیت و گذار رفت و برگشت بین آنها، هستی (ابجکت) و "هستی" (سابجکت) است، که همان "هستی عام" می باشد. نکته معجزه نما اینستکه ما در حالیکه هستیم، اما تنها در یک از دو موقعیت بە اصطلاح کلید، بروز مییابیم- این بروز پاره یی از هستی است و نه تمام هستی. این دو موقعیت، در حقیقت، موقعیت "ساختن" و"آرامیدن"  هستند، نکته دیگر اینکه، در این دو موقعیت نیست که "می آفرنیم"، بلکه در کلیت این مجموعه میباشد که آفرینش اتفاق می افتد. در تمامیت هستی (ابجکت) و "هستی" (سابجکت)، است که آفرینندگی بروز می یابد. تجربه نشان داده است که هرگونه درکی غیر از این، هیچوقت به "نو" ختم نشده است، یا حداقل مستقیما چنین نشده است، تا اینکه شرایط برای حضور تمامیت هستی (ابجکت)، و "هستی (سابجکت) فراهم آیند- این همان اتفاقی است که در دنیای ما در حال وقوع می باشد.  تمام آنچه تاکنون کرده ایم، نهایتا، ابتکار بوده اند، و نه آفرینش که اکنون در حال تجربه آن هستیم. انقلاب ها تا انقلاب اکتبر، تماما حامل و مجری ابتکار بوده اند، و تنها در انقلاب اکتبر است که ما به آفرینش خوانده شده ایم - برش با تمام گذشته بشر.

- به روزمره و جاری برویم

حال طبق معمول، به جهان  جاری و ایران می پردازیم.

این دیگر قطعی شده است که ایران به عضویت دایم "پیمان شانگهای" و"بریکس" در آمده و یا بزودی در خواهد آمد.

ظاهرا این نخستین بار است که ایران بعنوان خود، و نه "زائده" قطب بندیهای دوران جنگ سرد، به یک پیمان "چند حکومتی و چند حوزه یی" (اینتر گاورنمنتال) بسیار بزرگ و هم بسیار پیچیده و پر از امکانات و ضد امکانات، میپوندد- پیمانی بزرگ اما بسیار جوان و نوپا- گرایشا خود دنیای آینده.

این پیوستن را اکثرا بعنوان "پاسخ" ادراک می کنند (ایستا و داده شده)، اما نظر من براساس واقعیتهای جهان و موقعیت پایانی عظیم ترین گذار هستی بشر در قرون اخیر، این یک "پرسش" است و نه یک "پاسخ".  مثلا، با اینکه ادیان بزرگ و فیلسوفان و متفکرین، در حوزه اسکاتولژیک (آخرت شناسی)، به این جنبه پاسخهای بسیار داده اند، اما هنوز سوال باقیست- چون بقول شعرایمان، هیچکس از آنطرف خبری نیاورده است. بهمین دلیل برای جهان در حال شکلگیری، و پیمانها و سازمانهایی با ابعاد – بطریقی- دوران ساز، و بدون اغراق هستی ساز نوین، نیز وضعیت چنین است.

بنابراین، نه پرسشی برای نفی یا سلبی، بلکه پرسشی برای تایید یا اثباتی.

درست همینجاست که ظاهرا این نظر تناقض آمیز مینماید (از دید سیاستگرانه، روزنامه نگارانه، و روشنفکرمنشانه)، و نه در حوزه نظریه پردازانه، و بطریقی فلسفی.  پاسخی کە در مثال بیمارستان آوردیم، و اعتقاد به  تنها یک سر اصالت غامض ابدی "مرغ و تخم مرغ"، قرار دارند، و بهمین دلیل همیشه همه چیز را "پاسخ" می بینند (حوزه احساسی بقایی محافظه کارانه ویژه "عدالت خرد"- همین است که هست چه میشود کرد)، در حالیکه، در حوزه نظریه پردازانه، شاید اصولا "هیچوقت" هیچ چیز پاسخ نیست، بلکه سوالی می باشد که همیشه، واقعیت باید به آن پاسخگو باشد (حوزه ادراکی تحول طلبانه ویژه "عدالت کلان"). هرچقدر موضوع پیچیده تر باشد، این تمایز و تشخیص پراهمیت تر می گردد. یا بزبان نظریه پردازانه، سطوح بالاتر انتزاع را می طلبد، آنچه میتوان ادراک فلسفی نامید - اندیشه یی که "اصل تضاد" را درونی خود کرده ست.

"پاسخیون" نشسته و از نزدیک بدون چشم مسلح به موضوع مینگرند، و اساسا، ارسطویی هستند (فلسفه یونانی که تنها به جانب" تشریحی- توجیهی" واقعیت پرداخت- صور و موجبات، موضوع آن  بود)، "پرسشیون" ازهمان ابتدا ایستاده و در حال پرواز به واقعیت مینگرند (انتزاعات فراتر و ادراک بخش)، و اساسا" کانتی – هگلی هستند ( فلسفه دیالکتیک، به جانب ادراکی "علتی – معلولی" واقعیت میپردازد- گذارها وعلل، موضوع آن می باشد).

در پاسخیون، از همان ابتدا همه چیز تعریف شده است- اینها در تغییر و تحولات موضوع، و پیچیدگی های محتمل آینده، به ناتوانی عملی فرو می افتند- که ابهام، دنباله روی غیر نقادانه و یا ناشی از ضروریات رسمی، حاصل کارشان خواهد بود. توان تمایز و تشخیص صور و موجبات ازگذارها و علل را ندارند، متخصص یا سیاستگرهستند و نه نظریه پرداز یا فلسفه گر.

هم ایران دیگر ایران ساده یک خان و یک رعیت، و یک حق العمل کار داخلی یا بیرونی بقال منش نیست، و هم جهان به فصل پیچیدگی هایی بسیار عمیق گذار کرده است، و مشخصا اهالی این دو پیمان، در سطوح بسیار مختلف تغییر و تحولات داخلی و تاریخی قرار دارند. از یکسو غولها قرار دارند، و از سوی دیگر بچه غولها قرار دارند، و دسته یی هم در پی اینها روان خواهند بود.

از یک سو، "سوال بودن"،  ناشی از یک واقعیت بسیار متنوع دیگر نیزوجود دارد، که فعلا تحت تاثیر دوره جنگ سرد و وقایع چند دهه اخیر، این اتحادیه یا باصطلاح پیمان، وحدت جو، و وحدت پیشه می نماید. اما حاوی تناقضات و تضادهای بیشمارمیباشد و هم بمحض تغییر بنیادی شرایط و مناسبتهای جاری، احتمال گسترش شکافهای نهفته و هم ترکهای جدیدی که میتوانند پیآمدهای بزرگ داشته باشند، نیز وجود داشته و خواهند داشت.

از سوی دیگر، تمام جهان پیشرفته و صنعتی، بصورت گروهی، این گذار از پیش صنعتی به صنعتی را انجام داده اند. سرگذشت انگلیس و تحولات اش که به انقلاب صنعتی ختم شدند و شناخته هستند و عمل گرایی حاصل این شرایط از یکسو، فرانسه و انتلکتوالیزم ارزشی و تجملات خاص اش از سوی دیگر، در حینی که دست بالا دیگر با قدرت صنعتی و ناوگان تجاری، و موسسات مالی انگلیس بود، اما بین ایندو همیشه "شکر آب" بود که آنها را مجبور میکرد که در سیاست (حداقل)، دایما هم به نعل بزنند و هم به میخ- حتا امروز نیز. آلمان در این میانه، نه موقع به نعل زدن آنها و نه موقع به میخ زدنشان، موقعیتی برای خود نمیدید که پس از کلی ائتلاف و پیمانهای مصلحتی با آنها، بالاخره هم آنها کار بدستش دادند و هم خود با هیتلر کار بدست خود داد.

 بنابراین، با منطق باصطلاح "کلیسای در کویر"، ایران راه به دنیای پیشرفت، و صلح و امنیت، و تبعا دموکراسی و عدالت – چه کلان و چه خرد- نخواهد برد. منطق بنیادی زندگی همیشه ونهایتا، منطق تنها راه بهترین راه است می باشد - علت هم سطح پرورش وپختگی تناقضات اجتماعی میباشد که همیشه خصوصیت یکتایی دارند. بهمین دلیل، امروز ایران هیچ راهی بهتر از این پیوستن ندارد- زمانی که  بهر دلیلی، تنها راه، بهترین راه نیز می شود.

- زمینه های احتمالی تناقضات و پیچیدگیهای آینده

امروز چین برنده یی بزرگ در این مسیر و منطق است، که جوانب منفی مناسبتی اتحاد شوروی (بار انقلاب اکتبر بعنوان انقلابی با ادعا و برد باز آفرینی جهان)، تجمل گرایی انتلکتوالیستی ارزشی فرانسه، وفاجعه آلمان بعنوان پارسنگ کشمکش های انگلیس و فرانسه و بعدا در جهان، را ظاهرا در گذارش به دنیای پیشرفت و صنعت ندارد- البته جهان دیگر جهان آن زمانها نیز نیست- ظاهرا نگاه چین تنها به تجربه آمریکاست.

ایران همیشه موقعیت اش "مشگل آفرین" بوده است، ایران با کنترل و امنیت راه تجارت بین شرق و غرب، و شمال و جنوب جغرافیایی، روزگار گذرانیده است. نه با تمدن افرینی یونانی رومی کاری داشته است، و نه اصلا هیچوقت به این دلایل با  کسی وارد جنگ شده است. ایران اداره ژاندارمری و راهبان و اداره حفاظت این مسیر بوده و در این نقش اش اصولا  نه تنها به هیچ اتحاد و ائتلافی احتیاج نداشته است، بلکه خود راسا خراج گیر ازخراجگذاران دامنه های بیرونی امپراتوری و در مرزها بوده است. خراج مورد ادعا و دریافتی نیز بطریقی نوعی مالیات تامین امنیت و حفاظت، وعوارض منافع ناشی از تجارت عبوری بوده است. تقریبا اسب سوار گله دار که دایما از سر به ته گله و از ته به سر گله دویده است.

کتیبه معروف کوروش نیز از همین منطق ناشی می شده است. این وضعیت –مشابه جنگ سرد و دو قطبی بودن اش- تا زمانی ثبات و استقرار خواهد داشت که هردوقطب و بطور مجزا وجود داشته باشند. هر وضعیت یک قطبی و یا تحلیل رفتن یکی در دیگری، بازی را بکلی دگرگون، متوقف، ویا جنگ آفرین می کنند. با به بحران رفتن امپراتوری روم، و بالاخره محو کامل آن در قرن پنجم میلادی، درحقیقت، همان بلایی برسرامپراتوری پارس ها آمد که امروز آمریکا با آن عمیقا دست بگریبان است. حتا در روزگار معمول گذشته و امروز نیز، همیشه یک پهلوان و یک ضد پهلوان باید وجود داشته باشند و متقابلا با نقش عوض کردن، روزگار و فرهنگ پهلوانی را تداوم بخشند- چون همانطور که میدانیم، جایگاه پهلوانی حتما حاصل "زدن" یک طرف مقابل است. استقلال نیز بهمین معنی می باشد. ماندن ایران در واقع در گرو این چنین وضعیتی بوده است و ماندن هردو قطب. تمام اهالی میانی بین این دو قطب های شرق و غرب و شمال و جنوب، با محو امپراتوری روم به احتضار و بالاخره مرگ می افتند. از یکسو بوجود آمدن اسلام، و از سوی دیگر، شکست ایرانیان حاصل چنین وضعیتی بوده است. همیشه اگر فروشنده و خریدار، بهر دلیلی، دوچار مشگل و یا محو شوند، تمام واسطه ها و ساختارهای میانه نیز محکوم به مرگ می شوند.

در ایران، یک نظر فرهنگ شده وجود دارد، و در سراسر عمودی و افقی هستی ما جاریست که همان نقش را برای روزگار گذراندن کافی می داند. اصلا، هم نه در گذشته و نه امروز، و نه فردا با این شوخیهای انقلاب و تحول و پیشرفت، و تمدن سازی و از این قبیل هیچ کاری ندارد- اینها همگی به تنها اصالت مرغ اعتقاد دارند و با هرگونه تخم مرغ و یا حتا جوجه نیز مخالفت دارند.

نکته جالب اینکه، این نوشته های من اجزایی مقدماتی و پژوهشی از تزی هستند برای دکترا که در نوشته پیشین (دهل های روزگار ما) به آن اشاره شد ه است. در آنزمان، حدود سی و هشت تا چهل سال پیش، اصولا در ایران، طبق معمول قرونی، چه در جانب زمینی و چه آسمانی، اصالت  ابدی با مرغ بود. هر تخم مرغی، بالقوه و بالفعل جوجه محسوب میشد و مرغ هایی که ممکن بود اصالت را به تخم مرغ منتقل کنند. در آن روزگار، باید تمام تخم مرغ ها و حتا مرغ های تخم کن، در مقابل بلایایی بسیار، محافظت می شدند.  تز پژوهشی چندین ساله و چند صد برگی باید به مشتی جدول و نقشه، و تنها چند ده برگ و کلیات، فروکاسته میشد چون نمایندگان اصالت مرغ هشیارانه مواظب بودند که غامض مرغ و تخم مرغ احتمالا از جایی سر بر نیآورد – بعدها معلوم شد که این هدف در سال پنجاه و هفت منقضی می شد. بهر حال، تمام وضعیت های یک اصالتی، همیشه چنین بوده اند.  بزرگترین موقعیت تک اصالتی تقابل جویانه چیزیست که "جنگ سرد" نامیده شده است. عمر ما نیز در این دوران تک اصالتی ها، کم و بیش، به پایان رسیده است. در ایندوره، بسیاری با تک اصالتی های خاص خود، خود را جانشین پیشینیان می دانستند. اینها بە ناگهان بعنوان خیلی از مدعیان در این سالها سر برآورده اند- از هر رنگ و بویی. اما واقعیت هم کار خودش را کرده است و میکند، و هم ضمنا دل نگران این مدعیان میباشد- که چیزی کمتر از فیلسوف بودن را قبول ندارند. کار را بجایی رسانده اند که حتا " ازمداد استفاده نکن، خودکار بهتر است" نیز کلی اعوان وانصار پیدا کرده است که با نقاره و دهل، گوش فلک را هم کر کرده و اسانها را مدهوش – نه از دانش، بلکه از بی دانشی – خود کرده اند، و برخی نیز در کارشان، بیشتر از تصور و انتظار، جدیت و اراده نیز بروز می دهند. امروز ما در زمانه یی زندگی میکنیم که بسیار پیچیده است زیرا ما انقلابی ضد انقلابی، اصلاح طلب ضد اصلاح، و بە عکس آنها را در تمام گوشه و کنار جهان- بهرحال هرکدام هم نوعی سلاح دارند - و هم در ایران می بینیم. بهمین دلیل، همه محق هستند- همیشه در چنین شرایط "غامض ابدی مرغ و تخم مرغ"، تنها واقعیت است که بالاخره تصمیم خواهد گرفت و قضاوت خواهد کرد. اصولا وقتی که "اصل تضاد" به تقابل منتهی میشود، زمان استقرار "اصل آفرینش" فرا رسیده است.

ایران تا اوایل سالهای سی میلادی،  یک "مجموعه" سرزمینی یی از ایلات، قبایل و عشایر بوده است- زمین تنها برای کوبیدن میخ چادرها و سم اسبان و چهار پایان بود، همه و همه چیز برکول چهارپایان و دو پایان در ییلاق و قشلاق بودند. این وضعیت هیچوقت به مفهوم "مجموعه " بمعنی ساختاریندی عام نبوده است. رضا شاه برای اینکه شهید این وضعیت نشود و ضمنا بتواند شاید شاه هم (از نوع شاهان غرب اروپا) بشود، سعی کرد که "دلاوری و پهلوانی" را بین این مجموعه رایج کند که شاید تصویری از شاه شاهان باستانی گردد- اما نشد. در مفهوم شاه شاهان، قبایل درونی که خود هنوز باصطلاح شاه نداشتند، اصولا بی معنی بودند، و شاه شاهان تنها به جانبی از "امپراتوری" اشاره داشت که پیش فرض اش وجود شاهانی دیگر بود که باید خراج گذار(واسال) میشدند، (توجه شود به روم که بین امپراتوری و جمهوری - به انتخاب و یا به جبر- گردش میکرد). وقتی امپراتوری میشد، تمام شاهان درونی (اشرافیت رومی) باید سر بە فرمان فرماندهان امپراتور میشدند که تنها با جنگها و مرزها و خراج گذاران پیرامونی کار داشتند و روم و رومیان باید فدای این امپراتوری و امپراتور و فرماندهان میشدند- نصیب بالایی ها دوری از خانواده و شهر و دیار و آسایش و لذت بود، و برای پایینی ها نیز بهمین ترتیب- تنها اختلاف این بود که بالایی ها سهم مال و منال و قدرت میگرفتند و افتخار، و پایینی ها، فقر و سرگشتگی و پریشانی، و مرگ سهم شان می شد. در ایران، ما شاه خوب و بد، بی دین و دیندار، عادل و ظالم داشته ایم، و نه دوشق امپراتوری و جمهوری در تجربه روم. و این بدین معنی است که ایران هیچوقت نهادی (اینستیتوشنالی) اداره نشده است- شبیه مثلا سنای روم.

خوب این شمه یی بود از پیچیدگیهای ایران، که نخستین مطالبه عملی اش، دولت بسیار قدرتمند مرکزی است، نه برای خراج گذار کردن شاهی از هرجایی، بلکه برای کنترل و امنیت یک سرزمین سابقا امپراتوری، و بی شهریار ماکیاولی یی. گریزی بزنیم، آنچه که "ضد امپریالیسم" نام گرفته است – حتا در ادراک چپ ایران- در حقیقت، وضعیت ضد نهادی (آنتای ایستیتوشنال) سرگذشتی و هم فرهنگی ایران است که میتواند در حضور در پیمانها و ائتلاف های بزرگ مسئله آفرین نیز بشود. ایران اصولا تجربه توسعه و تمدنسازی ندارد، زیرا این وضعیت بستگی به آمدن یک کاروان تجاری تا آمدن کاروان بعدی داشته است، و نه کوششی درونزا- بطریقی منطقی که با اصطلاح "از این ستون تا آن ستون" بیان شده است. شاید بیجا نباشد که بگوییم که ایران هیچوقت به  تمایز خود از طبیعت- که شکلگیری تنوع و تفاوت در طبقات اجتماعی  بزرگترین نشانه آن می باشد- دست نیافته است.

با آمدن اسلام و غلبه اسلام – خدای یکتای آسمانی.- این تمایز شروع به شکلگیری میکند، اما خیلی سریع، مفهوم وحدت به بازگشت به گذشته تعبیر میشود- پیشین در حال از هم پاشیدگی – که اصولا علت غلبه برآن شده بود- با پیام وحدت اسلام آورده، خود را باز سازی می کند. این اتفاقی است که اساسا اسلام را درمفابل شرایط پیشن بمرور وادار به استحاله، و بالاخره شکست کرد. از تناقضات روزگار است که مفهوم وحدت به اروپا رفت و بالاخره پایه به دنیای جدید در اروپای خونریز و خونخوار هزار ساله داد، و در زادگاه و سرزمینهای اسلام، گذشته را دربست باز گرداند و افول و رکودی هولناک پس از شکوفایی نخستین را موجب شد که تا امروز- بمراتب طولانی تر از دوران جنگ و خونریزی پس از امپراتوری روم در اروپا- هنوزادامه دارد.

فقر و سایر جوانب دنیای صنعت و پیشرفت را نیز اگر اضافه کنیم، و جانب اشاره شده فوق را "عدالت کلان" بنامیم، این جوانب حامل مشگلاتی بسیار و عمیق در حوزه "عدالت خرد" میباشند.

حال به درون این پیمانها برویم، بنظر من، چهار غول در اینها وجود دارند که هم مسایلی مشترک را حمل میکنند و هم در افتراقهای بسیار بزرگ نسبت به یکدیگر قرار دارند. روسیه، چین، هند، و بالاخره ایران. برزیل هرچند کشوری بزرگ است، اما وزنه اش بیشتر قاره آمریکایی می باشد. هر مسئله یی که پیش بیآید، با پاسخ های نمایی (سیمبولیک) این چهار غول روبرو میشود. روسیه که عملا با همه کره زمین و کشورهایش همسایه است، در هر مسئله یی در "رودر بایستی" قرار خواهد گرفت. چین براساس "پاناما شلوغ است، پس یک کانال دیگر بسازیم" جلو می آید. هند هم دامنه تحمل اش از فیلم های بسیار بیهوده و پرخرج اشرافیت "کاستی" تا سادگی ماهاتما می باشد، درست نقطه مقابل هم آمریکا و هم چین- وسعت فقرش بە اندازه وسعت سرزمینی روسیه است، و شکافهای اش از پرخوری واشراف منشانه روم است تا قوت کالسکه مسافر کش با محرکه انسانی.

 و بالاخره ایران خودمان دوباره. از هرطرف به ایران بچسبی، حتما دوباره یک امپراتوری دیده می شود.

بنابراین، مجموعه های "پیمان شانگهای" و " پیمان بریکس"، تنها در غولهایش چنین پیچیده و تضاد انگیز هستند.

جمعبندی کنیم، تحولات ضرور و گذار به دنیا و عصر صنعت، هنوز هم از مشگلات این آینده و تناقضات پیش رو که از پیچیدگیهای فوق احتمالا ناشی خواهند شد، بسیار مهمتر و حیاتی تر هستند، و برای ایران زمینه بسیار زیادی برای تغییر و تحول و هم خروج از افول هزار و چند صد ساله، و بالاخره امکان تمایز وتفکیک خود از طبیعت و ورود به تاریخ و فرهنگ را فراهم خواهد آورد. ایران شاید نیم قرنی به حضور در چنین پیمانهایی محتاج خواهد بود. بهمین دلیل، ورای هرگونه برخورد و قضاوت گوشه گیرانه، خاک و سرزمین گرایی واپس گرایانه، و بالاخره عشق و علایق جنگ سردی دیگر به سر آمده، باید این واقعه را تایید کرد و به سمت ساختارهای فلسفی، علمی، و هم تخصصی – دستگاه ادراکی ویژه - برای حضور فعالانه خردمندانه و چابکی تیزهوشانه سیاسی مهیا شد. البته این حضور ضرورتهای دیگری را نیز بوجود اورده و حتما خواهد آورد- که امکان هم صدایی، همراهی و هم زمانی ایران با چنین روندهای عظیمی را در ساختارهای "دولت" (استیت)، "حکومت" (گاورنمنت)، "عدالت کلان" و هم "عدالت خرد" فراهم آورد.

افزودن نظر جدید