زوایای پیدا و پنهان کارزار ضد داعش

هیچ کس که در او ذره ای از ارزش گذاری به حرمت انسان و زندگی باشد، نمی تواند در برابر جنایات باند تبهکاری به نام داعش یا خلافت اسلامی، در برابر کشتار جمعی اقلیت های مذهبی در عراق و نیز شیعیان این کشور به دست تروریستهای مسلط بر بخشهایی از عراق و سوریه، در برابر بریدن سر روزنامه نگار و امدادگر به دست جلاد نقاب دار خلافت اسلامی بی تفاوت بماند. خلافت اسلامی، چکیده چکیده یک ایدئولوژی است که پرچم مرگ را علیه زندگی برافراشته است. این گروه، آخرین ثمره غلیظ تر شدن اسید مرگباری است که در روندی ده ها ساله، از ظهور وهابیت در عربستان گرفته تا پیدایش اخوان المسلمین در مصر و مقلدان آن در کشورهای دیگر، تا سر برآوردن خمینی در ایران و مجاهدین ضدکمونیست و سپس طالبان در افغانستان، پیوسته بر خاصیت سوزندگی و ویرانگری آن افزوده شده است. هر نسل تروریسم بنیادگرا کوشیده است از نسل قبلی در فرومایگی و جنایت پیشگی سبقت بگیرد. انسانها در برابر هر نسل جدید از این ستیزه جویان، به دوره نسل قبلی غبطه خورده اند. رگه های مختلف بنیادگرایی اسلامی که یک ویژگی آنها دشمنی شان با یکدیگر است، پیوسته سعی کرده اند کارهایی انجام دهند که «رکورد شکن» باشد، مرزهایی را درنوردند که برای نسل قبلی بنیادگرایی هنوز تابو بوده است. در این میان، به زحمت می توان دو تیره از این طایفه را یافت که روابطشان با هم حسنه باشد. دشمنی ها میان آنان به دشمنی میان بنیادگرایان سنی و شیعه محدود نیست. داعش با القاعده دشمن است، با طالبان هم میانه ای ندارد، با هر دو احساس رقابت می کند. حماس و جهاد اسلامی هم بیشتر رقیب اند تا همکار.

رقابت در دنائت و قساوت، بارها موجی از انزجار در میان مردم کشورهای مختلف ایجاد کرده است. این بار نیز چنین است. این طبیعی است که اقدام داعش در انتشار فیلمهای سر بریدن، صدها میلیون نفر را مشمئز کند و در آنها حس همراهی و پشتیبانی از هر تلاش برای پایان دادن به این جنایات و عقب راندن خلافت اسلامی برانگیزد. این هم پیشکش ملت ده ها سال رنج کشیده کرد که کردها تا دیروز تروریست معرفی می شدند و امروز نام «پیشمرگه» در رسانه های غربی، لشکری «خودی» را تداعی می کند که پیشقراول مبارزه «جهان متمدن» در مبارزه با داعش است. اگر این تحسین حق یک نیرو باشد، حق کردهاست.

اما اینها تنها زوایای پیدای کارزار ضد داعش است. این کارزار، زوایای پنهانی هم دارد. باید همواره میان انگیزه های ظاهری و واقعی قدرتمندان جهان در هر کارزار و هر جنگ تفاوت قائل شد، همان گونه که گاه حتی انگیزه های فردی سربازان یک ارتش در یک جنگ، با آنچه سیاستمداران و فرماندهان را به سازمان دادن همان جنگ بر می انگیزد، تفاوت دارد. ممکن است که که انگیزه اکثریت نظامیان آمریکایی در جنگ هفتاد سال پیش اروپا، مبارزه با رژیم ضدبشری نازی در آلمان بوده باشد، اما بی شک آنچه زمامداران ایالات متحده را به جنگ علیه آلمان برانگیخت، یک نقشه استرانژیک در راستای اهداف برتری طلبانه بود. امروز نیز غیر از این نیست. سیاستمداران و فرماندهان نظامی آمریکا و آن دسته از صاحبان قدرت و ثروت در این کشور که توسط دولتمردان نمایندگی می شوند، نه برای نجات ایزدی ها و کردها، که برای مقاصد معین استراتژیک در صدد برآمده اند که کنترل کارزار ضد داعش را به دست گیرند. به بهانه مبارزه با داعش است که اوباما می خواهد بمباران هوایی را بدون مجوز قانونی به سوریه هم گسترش دهد. به بهانه مبارزه با داعش است که واشنگتن در صدد است خیز دیگری برای یک ضرب شستی دیگر به روسیه، این بار با مداخله نظامی در سوریه، بردارد. به همین بهانه است که جنگ نیابتی علیه مسکو از اوکراین به سوریه گسترش می یابد. سال گذشته روسیه توانست در دقیقه نود، با واداشتن بشار اسد به دست کشیدن از زرادخانه شیمیایی سوریه، مانع دخالت نظامی غرب در سوریه شود. یک سال بعد، پس از گذشت سالی که در آن ادوارد سنودن در روسیه پناه یافت، جنگ اوکراین درگرفت و روسیه طی آن از نقش رقیب به نقش نیروی مخالف غرب در آمد، آمریکا می خواهد گوشمالی بعدی روسیه را در جنگ سوریه تدارک ببیند. از هم اکنون می توان پیش بینی کرد بمباران هوایی سوریه تنها علیه داعش نخواهد بود و نیروهای دولت اسد را نیز هدف قرار خواهد داد. در سایه این کارزار است که ایالات متحده می خواهد این بار با موفقیت، به تجهیز و تحریک آن دسته از مخالفان رژیم اسد بپردازد که متمایل به غرب اند. نقشه این است که «ائتلاف» تحت رهبری آمریکا علیه داعش، ائتلافی که محور منطقه ای آن بر پشتیبانان اصلی بنیادگرایی اسلامی سنی استوار است، به طعمه ای به نام سوریه دست یابد که پاداشی خواهد بود برای خالی کردن پشت داعش و مرهمی بر زخمی که از وانهادن عراق به شیعیان متحد ایران بر جای مانده است.

هدف واقعی واشنگتن از این بازی های خطرناک قدرت در خاورمیانه چیست؟ آیا از نظر هیأت حاکمه آمریکا با آن همه دستگاه هایی عریض و طویل جاسوسی که دارد و با تجربه پیش رو از جنگهای اخیر در افغانستان و عراق، پنهان مانده است که جنگ علیه هر نسل از بنیادگرایی اسلامی، نسل بعدی را می زاید؟ آیا دولمتردان آمریکایی نمی دانند که گسیل مرگبارترین نیروی نظامی جهان به کارزار علیه مرگ پرستان داعش، به این نیرو دقیقا همان اهمیت و اعتباری را می دهد که تشنه آن است؟ آیا خیل نیروی ذخیره داعش در میان میلیونها مسلمان دچار عقده حقارت در کشورهای خاورمیانه، شمال آفریقا، آسیا و به ویژه خود کشورهای غربی از نظر سازمانهای جاسوسی غربی پنهان مانده است؟ آیا آنها نمی دانند که سر داعش را هم اگر به سنگ بکوبند، پیدایی داعش بعدی دیر یا زود روی خواهد داد؟ آیا ایالات متحده از یک بار جنگ پرهزینه در عراق که به چیزی جز تقویت موضع جمهوری اسلامی در منطقه نیانجامید درس نگرفته است که تنها پس از سه سال وقفه می خواهد این جنگ را از سر گیرد؟

ماجرا به این سادگی نیست که مشتی ابله بر ایالات متحده حکم برانند که این همه را نبینند. نکته در اینجاست: اگر پشت ادعای مقابله با تروریسم خلافت اسلامی، انگیزه ای به نام هژمونی طلبی دائمی در خاورمیانه پنهان است، پشت این دومی هم چیزی دیگر پنهان است، و آن الزام و گرایش دائمی مجتمع نظامی – صنعتی حاکم بر آمریکا به کاربرد زور در مناسبات بین المللی است. چشم انداز یک جنگ مداخله گرانه هر چه باشد، هزینه آن برای اقتصاد و خزانه دولتی ایالات متحده به هر چه بالغ گردد، نیرویی که از جنگ دوم جهانی بدین سو زمام واقعی امور را در این کشور در دست دارد، از کاربرد زور باز نمی ایستد. تنها با به کار انداختن ماشین نظامی مهیب آمریکاست که می توان اصل موجودیت آن را توجیه و بقای آن را تضمین کرد. اصل موضوع، حفظ مناسباتی است که در آن، ائتلافی از سیاستمداران، صاحبان صنایع و فرماندهان نظامی، آنچه آیزنهاور رئیس جمهور پیشین آمریکا مجتمع نظامی – صنعتی نامید، نقش تعیین کننده و مواضع اصلی قدرت در نظام سیاسی آمریکا را حفظ کند. این ائتلاف از هفتاد سال پیش بدین سو، از توسل به قهر بازنایستاده است. بلافاصله پس از غبله بر آلمان نازی، ژاپن را بمباران اتمی کرده، سپس به کره لشکر کشیده، چند سال بعد جای فرانسه را در جنگ ویتنام گرفته و میلیونها نفر را قربانی سلاحهایی مانند ناپالم کرده، در فواصل جنگهای بزرگ، یورشهایی هم به کشورهای کوچکی مانند گرانادا و پاناما داشته، نخست دست صدام حسین را برای تجاوز به این و آن کشور باز گذاشته و سپس دو بار علیه رژیم صدام حسین جنگ کرده، پس از تا دندان مسلح کردن اسلامی ها در افغانستان به بهانه منکوب کردنشان این کشور را اشغال کرده و سالهاست در گوشه و کنار خاورمیانه و آسیا و آفریقا هواپیماهای بی سرنشین را به جنگ این و آن فرستاده است. جنگ نه وسیله که هدف این ماشین است. بدون جنگ، این ماشین جنگی موجودیت نخواهد داشت. اکنون هیأت حاکمه آمریکا می رود تا این کشور را در گیر جنگی کند که شاید سالها به طول انجامد. اوباما پا جای پای بوش گذاشته است و از همان اصطلاحات استفاده می کند که بوش بدانها متوسل شد: ائتلافی از «مصمم ها»، جنگ برای عقب راندن و در نهایت نابود کردن دشمن، هشدار که دشمن جدید، «سرزمین خودی» را هم تهدید می کند. عاقبت این جنگ معلوم نیست. اما معلوم است که چه شد که کار بدین جا کشید. جلادان داعشی از درون جبهه ای سر برآورده اند که قرار بود رژیمی طرفدار غرب را جایگزین بشار اسد کند. بسیاری از سربازان خلافت اسلامی از صفوف «ارتش آزاد سوریه» به داعش پیوسته اند و قبل از آموزش قساوت در کلاس داعش، آموزش نظامی در کلاسهای بر پا شده در ترکیه توسط آمریکایی ها را دیده اند.

تکلیف یک نیروی چپ با این صحنه آرایی چیست؟ چپ باید جنگ افروزی را محکوم کند، به هر بهانه که این جنگ افروزی صورت گیرد. دخالت آمریکا در این معرکه مرگ آوران، اگر هم داعش را عاقبت تضعیف یا منکوب کند، مصائب دیگر برای مردم خاورمیانه به بار خواهد آورد. همان گونه که القاعده عراق و داعش از جنگ علیه صدام برآمدند، از جنگ علیه خلافت اسلامی نیز هیولاهای دیگر سر بر خواهند آورد. به همان اندازه که طراحان سیاست جنگی آمریکا به عواقب طرح جنگی جدید دولت این کشور برای مردم خاورمیانه بی اعتنایند، چپها باید وجدان بیدار ضد جنگ باقی بمانند و به جای شرکت در ارکستر کوبنده بر طبل جنگ، صدای رسا و هشداردهنده جبهه صلح باشند. چپ نباید در هراس از متهم شدن به خیال پردازی، متهم شدن به اینکه به یک «معضل بسیار عاجل» کم توجه است، متهم شدن به اینکه در برابر حلادانی که گردن می زنند راه حلی ندارد، تسلیم راه حلی شود که جواب کارد سلاخی داعش را با بمباران هوایی می دهد.

برای آنکه دریابیم جنگ امروز آمریکا با داعش جنگ بین تمدن و بربریت نیست کافی است به خبری توجه کنیم که همین روزها در حاشیه نطقها و کنفرانسها علیه داعش گم شد: دوشنبه پانزده سپتامبر، پرزیدنت اوباما مدال افتخار به گردن بنی ادکینز، نظامی بازنشسته آویخت. ارتش آمریکا مدعی است و بدین افتخار می کند که بنی ادکینز، چهل و هشت سال پیش صد و هفتاد و پنج ویتنامی را در «نبرد» کشته است. بعید است کسی بتواند با کارد سلاخی چنین رکوردی را بشکند.

افزودن نظر جدید

دیدگاه‌ها