جمع بندی هگلی- مارکسی و جمع بندی عصر ارتباطات و اطلاعات

کارندگی و سازندگی در سرگذشت انسان و تمدن اش

از انسان درختی تا انسان کهکشانی

جمع بندی هگلی- مارکسی و جمع بندی عصر ارتباطات و اطلاعات 

کجا ایستاده ایم

سرگذشت سینه یه سینه اسطوره یی، تاریخنگاری کتبی و نقد آن بعنوان تاریخ

چند نکته روش شناسانه

برای درک هردوره یی باید به دورانهای پیشرفته تر تمدن مراجعه پژوهشگرانه کرد و نه دورانهای واپسین، زیرا در پیشرفته تر عواملی را می بینیم که در نوع پست تر هنوز یا نبوده اند و یا در نطفه در حال شکلگیری بوده اند، و یا اینکه ابزار مشاهده آنها را نداشته ایم. امروزه در جامعه صنعتی، و در راس آن تاکنون، آمریکا جایی است که صنعت و جوانب آنرا میبینیم. انگلیس و آمریکا تنها آزمایشگاههای هستند که در آنها صنعت بروز تاریخی یافته است. در انگلیس سحرآمیزی نطفه بندی و در آمریکا بلوغ و عملا انفجار تمام معجزاتش وامیدهای عظیم در آنچه که آینده میتواند باشد- بروز تمام ابتکارات و آفرینندگی های انسان.

ایران ظاهرا نخستین پایه گذار پست است در جهان. چاپارخانه و چاپارها (بزبان امروز پستچی ها)، باید اسبهایشان را اول تغذیه واستراحت میدادند، و بالاخره در ایستگاهی اسب را تعویض میکردند. تمام تاریخ اینگونه بوده است، و صنعت نیز بر اسبی بنام سرمایه داری سوار بوده و رانده است، این اسب امروز بطور بارز نشان میدهد که حداقل در جوانبی اساسی بسیار خسته و فرو افتاده شده است. هنگام تعویض آن بوضوح رسیده است. بهمین ترتیب نیز بسیاری از آنچه بشر را از قبل تا یونان، و از یونان تا رنسانس، و بالاخره تا به اینجا رسانده است. امروزه آنچه که بشر را تنگ نظر و کوته بین نگه داشته بود و خشونت گرا، در فن آوری اطلاعات و ارتباطات برای ما چنان گذشته را شفاف و ساده فهم کرده است که بسیاری از دیوارها و سوء ادراکات چیزی به بقایشان نمانده است. 

سخت افزار و نرم افزار، کاربرد (اپلی کیشن) و کارپرداز (سیستم عامل – آپرایتینگ سیستم) چنان شهره هر کوچه و بازار شده اند که دیگر تنها یک بیخبر یا مضمحل مغزی، نتواند نقش اندیشه و شیئ را نفهمد. یا باز هم از ایدئالیسم و متریالیزم صحبت کند- فلسفه و تمام تجربه بشر دیگر مرز کدام اول آمد پدید ماده یا ایده را باید به راه بسپارند و رنج طی کردن آن، که ما امروز در مقصد هستیم. در کامپیوتری که در تلفن دستی ماست و یا دایما بقایمان را به کار کردن آن مدیون هستیم، با آن به فضا میرویم و به قعر زمین و اقیانوسها، برای همیشه تمام آنچه بشر کرده و گفته است را همچون خاطرات کودکی انسان - لازم اما کوچک و بلبشویی (کی آس) توهم آمیز(شیطنت انسان یا شور و حال کودکی)- باید مثل انبار کردن اسباب بازیهای کودکان که بمرور به کناری گذاشته میشوند و یا حتا دور میریزیم، به صندوقهای امن "منزل" های سرراه بسپاریم که شاید مبادا بشر مغرور شود و تصور کند که از همان اوان چنین بوده است، که رنج کودکی همان رنج  راه است. و به کهکشانها رهسپار شویم. 

در یونان، ارسطو از پس از اسطوره گری که شرحی بود و ظاهرا ساختاری از پدیداری جهان انسانی یا حیات یا اصالت بشر، شروع کرد، پرسش این بود که "چگونه زندگی کنیم". افلاتون، از سمت دیگر، توجه اش بطریقی به پیش از اسطوره گری رفت و بقول معروف یقه خدایان اسطوره یی را گرفت با این پرسش که "شما از کجا آمده اید".  ظاهرا و بگفته خود یونانیان، اصولا هم اسطوره گرایی، هم پرسش باصطلاح ارسطویی، و هم پرسش افلاتونی، در حقیقت تمام پرسش های موسس یونان و یونانیان، از باصطلاح"شرق" میآمده است و دقیقا از جایی که کلا در تاریخنگاری "گهواره تمدن" نامیده شده است – منطقه فرات(بین النهرین) و منطقه نیل. 

دنباله یوئان ارسطویی (یعنی پس از اسطوره گرایی)، در حقیقت، تمدن جدید را پایه گذاشت که ما هنوز در آن زندگی میکنیم. دنباله افلاتونی بعدا شاهد به بلوغ رسیدن ریشه هایش در ظهور اسلام شد. 

اما اگر در یونان پرسش اساسا این بود و ماند که "چگونه هستیم و چگونه زندگی کنیم"، در اسلام و ریشه هایش، پرسش  این بود که "هستی از کجا آمده است"- خدای اسلام و بنیان گذارش برای تمام بشریت بود و ورای آن برای هستی در کلیت اش، پرسش اسلام یا با اسلام آمده این بود که "هستی و از جمله خدا از کجا آمده اند"، و تمام نظرات و تجربیات پیشین بشریت را "عهد جاهلیت" نامیدند.

دوشاخه بوجود آمد، و با اینکه هر دو در شکل گیری تمدن جدید و بالاخره جامعه صنعتی شرکت یافته بودند، اما کماکان تفاوتشان هنوز باقیست و درگیر در دنیای امروز ما. تفاوت کلیدی کجا بود. یونانیان هستی و هستی انسانی را برابر میدانستند و بهمین دلیل نیز، عملا، هستی و هستی انسانی و هستی یونانیان (خود) را یکی میدانستند. بسیار ساده شده اینکه "ما هستی" هستیم. در سمت دیگر، اسلام با پرسشی که مطرح میکرد، هستی و هستی بشری، و هستی خود (مسلمانان) را برابر نمیدانست یا نمیگرفت. هرکدام ار این ها در تفاضل افزایشی یا کسری نسبت بهمدیگر قرار داشتند- درفراگیری فرودی و تعلق صعودی نسبت به یکدیگر و همگی باهم، هستی محسوب میشدند. در تحولات بعدی تولد و روند رشد جهان جدید، راه یونانی چیزی شد که کلا سرمایه داری نامیده شده است، و چیزیست که در فراگیری اش "غرب" مینامیم- یونانی ها، اسپارتها، و رومی ها. اما راه اسلامی، بعلت ناتوانی در استقرارش، و دلایلی دیگر، پس از یک شکوفایی نخستین، به افول و رکود هولناک قرونی فرو افتاد. اگر پرسش یونان ارسطویی محدود بود، اما بقاء بشر را ضامن شد (ابن راشد و بسیاری از دانشمندان جهان اسلام نخستین، و دوران اوج و طلایی آن، و بعدا حافظ، در این مسیر قرار میگیرند- چگونه باید زندگی کرد)، این بقاء همیشه ناتمام بوده است و متعلق به طبقات و اقشار فوقانی (دموکراسی یونان نیز بر این اساس تعریف شده است و آنرا برابر با سرمایه داری (خود) میدانند، و تمام هستی و از جمله هستی بشر). از سوی دیگر، سمت افلاتونی و کلا اسلامی چندین قرن در دوستی و همراهی، و زمانی در دشمنی و جنگ، اما کماکان شدیدا واپس مانده تر از نوع پیش از دوران شکوفایی نخستین. از یکسو مسایل داخلی خود اسلام و مسلمانان، از سوی دیگر تفاوت زمینه های پیشین، و بالاخره، بالا آمدن و استقرار دنیای جدید در غرب، و بسیاری علل دیگر، در چارچوب پرسش وسیع و فراگیر نخستین اسلام، اسلام و کشورهای اسلامی را در افول نگهداشتند، و خوانشی را از اسلام که در ابتدا در مرکز بحث ها بود را به حاشیه بردند. "عدل و علم" به فراموشی و یا به اخرت حوالت یافتند، زیرا علم بی دین میکرد، و عدل نیز کار الهی در آخرت محسوب شد- و ایندو چنان افولی را بوجود آوردند که هنوز چنان  پا برجاست که تغییر چشمگیرشان به حدود یک الا دو قرن دیگر و بیشتر احتیاج دارند، اگر از همین اکنون شروع به دویدن و سرعت گرفتن کنند. جنگهای صلیبی نبودند که رکود و افول آوردند، بلکه رکود و افول باعث در افتادن در این جنگها شدند- و بالاخره حافظ و مولوی، یکی ازعدم عشق اسان کننده اول، و دیگری از حکایت نی و سوز جدایی ها، آن روزگاران را به کلام در اوردند- فریاد کشیدند. و استنطاق افلاک توسط خیام به "در چنبر چرخ دودی کو" و بالاخره "هنگام سپیده دم خروس سحری" فرو میکاهد و میافتد.         

کارندگی و سازندگی و شکلگیری انسان

درگفته ها و تجربیات فوق نکاتی کلیدی و نهفته وجود دارند که بسیار پراهمیت هستند، و برای دنیای پژوهشی و علمی نقشی زندگی بخش دارند. عناصر و عوامل- مستقل از منشاء شکل گیری آنها- و یا درجانداران، اندامها در روند تکاملی بوجود میآیند، رشد میکنند و بعدا هم احتمالا از بین میروند و جانشینی جدید مییابند.

در سطحی بالا از انتزاع، تمام فعالیتهای بشر برای بقاء، از یک طیف بسیار وسیع، تشکیل شده اند. در یک انتها کارندگی قرار دارد، و در انتهای دیگر سازندگی قرار گرفته است، بترتیب از افعال "کاشتن" و "ساختن". حاصل ساختن و سازندگی در عامیانه پیش صنعتی "مصنوعی" نامیده میشود. حاصل کاشتن و کارندگی در همان زمینه پیش صنعتی، "طبیعی" نامیده میشود. بطور کلی در این گستردگی طیفی و زمانی، منظور از مصنوعی این است که توسط انسان، دقیقتر، با فکر انسان بوجود آمده باشد ("پوزیتیو" یا مصنوعی هم بدین معنی میباشند، مصنوع انسان، و از اینجا پوزیتیویسم که در فارسی بخطا اثبات گرایی ترجمه شده است). و منظور از طبیعی نیز این است که در طبیعت وجود داشته و یا آمده باشد (طبیعی یا فطری هم بدینمعنی میباشند). 

بنابراین، در حالت نخست انسان میداند که چه میخواهد و چه باید بسازد، و میسازد- ویژگی تمایزی این ساخته شده انسان این است که در طبیعت وجود ندارد، مثلا یک سپر یا شمشیر نه در طبیعت وجود دارند و نه میتوان آنها را در زمین مساعدی کاشت و فراهم آورد، و تکثیر کرد (انسان - مختار)، و این هیچ ارتباط بلاواسطه یی با هستی و چگونگی بوجود آمدنش ندارد و از قانونمندیهای اندیشه و ابتکار بشر پیروی میکند. در حالت دوم، انسان چیزی را نمیخواهد بلکه از طبیعت چیزی را برداشت میکند (طبیعت- مختار)، این نیز بلاواسطه با هستی مرتبط نیست و از قانونمندیهای طبیعت پیروی میکند. ویژگی تمایزی این برداشت از طبیعت این است که چیزی نیست که انسان میخواهد بلکه چیزی است که طبیعت در خود دارد- از گیاهان تا حیوانات تماما در طبیعت موجود هستند (بدیمعنی، معادن و مخازن نیز)- جالب اینستکه اکثریت قریب به اتفاق این علوم در دوران نخستین اسلام و عصر طلایی آن توسط دانشمندان جهان اسلام آنروز پایه گذاشته شده و روییده اند (منشاء جهان صنعت).

انسان دوره گرد در حقیقت در طبیعت به چرا میپردازد و از طبیعت برای تغذیه بقایی خود، برداشت میکند. از زمانی که نخستین سنگ یا هر شیی طبیعت داده را برای کاربرد معینی برمیدارد، از طریق ثبت این واقعیت در مغز و اندام و ماهیچه ها، نخستین عناصر آنچه که بعدا اندیشه خواهد شد بنا گذاشته میشود. برای اینکار به مغز احتیاج است که نهایتا باید نخستین پایه های ثبت محیط و ازجمله این اقدام را در خود حفظ کند. هرچند وجود مغز یک ضرورت قطعی برای شروع این روند است، اما  قرنها طول میکشد که خود نیز اندیشه ساز شود (چیزی که کانت را شدیدا مشغول میکند و منشاء کتاب "عقل خالص" او میشود- که مقصودش این بود که خود مغز کجای این لایتناهی قرنها تجربه انسان قرار دارد- و بعدا بسیاری، از جمله فروید، دانش نا آگاه، رویا و رویا پروری). بطریقی پرسش کانت این بود که اینهمه امور ثبت شده در مغز مبادا که روزی استقلال یافته باشند (حق داشت، اندیشه بطور کلی و اندیشه انتزاعی همین استقلال یابی بودند). مارکس در جایی میگوید که وقتی اندیشه به شیئی میاندیشد، ساده ترین کار یا "وظیفه" را انجام میدهد، اما وقتی که اندیشه به اندیشه میاندیشد، پیچیده ترین کار یا "وظیفه" را انجام میدهد، و برای تکمیل این آقای مارکس باید اضافه کرد، وقتی که اندیشه تنها به اندیشه خود میاندیشد (چیزیکه فردگرایی نام گرفته است و مسیر یونانی و ارسطویی یا "غربی")، کاری یا "وظیفه" یی ناممکن را انجام میدهد- دیگر نمی اندیشد (در طول تاریخ، کشف سلول انفرادی و اعمال آن در اعماق تاریک ( داونژن)، دقیقا هدف اش این بوده است که زندانی به سمت تنها اندیشیدن به اندیشها برود تا اینکه بجایی برسد که دیگر باید تنها به اندیشه های خود بیاندیشد- یعنی نیاندیشد. از اینجا ببعد دیگر روند اضمحلال ذهنی و بالاخره انحلال شیرازه و تحلیل ملاتها که ضامن حیات جسمی هستند نیز بمرور فرا میرسند (معروف است که موسولینی در باره گرامشی چنین گفته است – هردو نمایندگان مجلس بودند- "این مغز باید از اندیشیدن باز بماند"- اما دفترهای زندان ماندند - او هیچوقت به اندیشه و فراتر به تنها اندیشدن به اندیشه خود نیاندیشیده بود، جز به به واقعیت و دگرگونی هایش اندیشیدن). 

بهر دلیلی، و یا درست تر، به ملیونها دلیل، از اینجا ببعد، انسانها چنان شاخه به شاخه میشوند که موجب چنان پیچیدگیهایی میگردند که سرگذشت انسان را از انواع و اقسام وقایع و اتفاقات پرمی کنند، که تمدن اش مینامیم. بناگهان، جمعیت انسانها شمارشان به صدها و میلیونها نفر میرسد- که جمعیت مجازی باید نامید، هرچند قرنها پیش ازعصری که درآن زندگی میکنیم (توجه کنید به عمر برخی و از جمله بعضی پیامبران و جمعیتهایی از شمارش توفان نوحی ها- اعداد و افراد مجازی که حاصل مغز هستند و سرخودی آن، که کانت دنبالش میگردید- حافظ و بخشش سمرقند و بخارا در مقابل خال ترک شیرازی نیز از این مجازات هستند – که معمولا به غلو تعبیر میکنیم). این اندیشه انتزاعی است که بنا به ضرب المثل های معروف "از کاهی کوهی میسازند"، " گاهی از سر سوزنی میروند و زمانی از دروازیی نمیتوانند بگذرند"- نقش شبکه های اجتماعی و بطور کلی رسانه های ارتباطی (مدیا) که فرد مجازی میآفرینند، که اجبارا سیاهی جمعیت نیستند و منفعل. 

نیاندیشدن نیز خود اندیشه میشود و بازهم پیچیدگیهای بسیارغامض تر بوجود میآیند ( سرگذشت شکل گیری عرفان مسیحی نیز از این بابت جالب است – که قلب (دل) نیز شروع به ادراک و "اندیشیدن" میکند (اندیشه مستقل شده کانتی – صلیب کشیدن مسیح و باز گشت او، اگر از یکسو او را ابدی میکند، اما از سوی دیگر، آنرا سحر آمیزنیز میکند که در مسیحیت موجب مشگلات بسیار در باره پرسش "جنس خدایی" یا "جنس انسانی" او شد). 

اینجا جایی است که یک روزنامه نگار روزگاران پیشین بخطا قصد لباس تجربه خود را به روزگاران انسانهای مجازی پوشیدن میکند که اگر هم شدنی باشد، برای بخشی بزرگ از ما ایرانیان که قرنها و هنوز نیز، توهم را اندیشه گرفته ایم، ناممکن است- هوشیاری را برابر با اندیشیدن میدانیم، و عملا نا اندیشان اندیشمند شده ایم- بسیار هوشیار هستیم و نه اندیشمند. ایرانیان و بطور کلی پیش صنعتی یان، در تعبیراز زندگی میزییند، و نه درخود زندگی- که هم حاصل و هم اساس جامعه صنعتی می باشد. اول باید اندیشه انتزاعی مفهوم و مقوله ساز را شناخت و تمرین کرد، تا شاید اگر سهم عمر فردی وتامین زندگی اجازه دهد، به عصر اطلاعات و ارتباطات پرداخت- که دیگر برای بالاتر از میانسالان جوان اساسا غیر ممکن است، و باید به نسل جدید سپرده شود- ضرورت ولیعهد داشتن برای غیر شاهان نیز.  مثال، اگر تمام نوشته های پیشینیانمان را به دستگاه فوق منتقل کنیم، شاید به یک صفحه هم نرسند.  واژه عشق را تنها از تمام این نوشته ها بردارید و حتما هزاران صفحه از مکتوبات پیشین قرونی صرفه جویی خواهیم داشت، حال بعکس تصور کنید که تمام آنچه تعاریف مشروح عشق هستند را جانشین واژه عشق کنیم، هزاران یا شاید میلیونها صفحه به این اثار افزوده میشوند.  

ما تجربه را یکسره ثبت میکنیم، و برای اینکار در غیاب اندیشه انتزاعی و دستگاه مفاهیم و مقولات، ما تشریح را در مغز ثبت و ضبط میکنیم، و صور و موجبات را که حاصل تداعی گرایی کنش و واکنشی هستند را بخطا با روابط علت و معلولی یکی میانگاریم- یک مداد را تشریحا نشان دهید، و تنها با واژه "مداد" بنویسید- تقلید و دستورالعمل، روش شناسی اینگونه برخورد با هستی و هم جهان انسانی، و خود، میباشد. در حقیقت مثل اینکه ما مداد جسمی را بافشار به درون مغز فرو کنیم (ریشه تنبیهات زجرآور جسمی)- فرو کردن واقعیت جانشین در فرد (رفتاری) در عوض آموزش و تعلیم.  در دنیای اندیشه و علم، ما سریعا همه چیز را تشریحی ارایه میدهیم، که بلاواسطه با هزاران جانشین روبرو میشود زیرا یک اتفاق در ذهن افراد مختلف با تجربیات بسیار متفاوت پیشین، سریعا، به برداشت و تعابیر متفاوت منجر میشود. برای تایید و غلبه یک نظر باید بقیه را طرد کنیم و یا بکشیم چون بطور تجربی شخص و عقیده از هم جدایی ناپذیر هستند- برای دفع عقیده باید ظرف آن را نیز بشکنیم، مهم نیست که اصولا این ظرف سازنده آن عقیده بوده باشد یا خیر(بزرگترین مانع صنعتی شدن).

در اندیشه انتزاعی، مفهوم زمان و مکان نیز بکلی تغییر میکند. این اتفاقی است که در جهان صنعت افتاده است و امروز در مرحله نهایی استقرارش در نظام ارتباطی و اطلاعاتی در حال افتادن است.

در سازندگی، اصولا، بدون اندیشه انتزاعی و دستگاه مفاهیم و مقولات، ساختن امکانپذیر نیست، و در کارندگی اصولا هر کلامی غیر از تشریحی – توجیهی، تقلیدی دستورالعملی، نه درک میشود و نه اصولا از ارزشی برخوردار است – لازم نیست. 

در هسته یی نهفته در این روند بسیار طولانی و پر حادثه و مشقت، و البته خوشی ها نیز، یک چیزی شکل میگیرد که تمام انسانها را به دو گروه کاملا متمایز و در مواردی بکلی غریبه نسبت به یکدیگر تقسیم میکند.

از یکسو، آنهایی که بقایشان، بطریقی، یا از مغز منشاء میگیرد، و یا زمینه هایی جانبی در آنها شکل میگیرند که روند ثبت ساده مغز را به جوانبی پپیچیده تر هدایت میکنند، و از سوی دیگر، آنهایی که بقایشان، بطریقی و اساسا از طریق طبیعت تامین میشود بدون اینکه مغز نقشی جز تامین حیات زیست شناسانه انها را داشته باشد. 

این دو شاخه، در تمام سرگذشت بشر، دایما، بین تمایز و جدایی تا تداخل و یگانگی، در روندی ستیزانگیز از تبادل متقابل، نوسان داشته اند- نوسانهایی بسیار کوتاه و بی اثر تا نوسانات بسیار طولانی قرونی تاثیر گذار و نهایتا دگرگون کننده. جنگها و بیماریهای واگیر، تغییرات ناگهانی آب و هوایی، وقایع طبیعی از قبیل سیل و زلزله و مشابه، و بندرت به اختیار و یا به اصطلاح از سرهوس و یا ماجراجویی، علل پایه این نوسانات و تاثیرات بوده اند.

بنابراین، بخشی از انسانها و گروهها، عمدتا از مغز و محصولات اش بهره مند میشوند، و بخشی تنها از خود مغز بمفهوم زیست شناسانه اش استفاده میکنند.  بخش نخست، به اندیشه، و اندیشه انتزاعی، و در مواردی بسیار نادر به اشکالی بدوی، خودبخودی و تجربی، و حتا تصادفی، از مفهوم سازی و مقوله سازی اساسا جسمی، و گاه اندیشگی دست مییابد.  بخش دوم، اساسا با گسترش تقلیدی از گذشته خویش و دستورالعملانه، بقاء را حفظ میکند.

یک نکته بسیار مهم در این جاده سرگذشتی بشر اینست که بهیچوجه یک مسیر خطی طی نمیشود. در سطحی بسیار بالا از انتزاع، شباهت ها و افتراقها، در تمام سطوح مشاهده میشوند، که اکثرا کاربردی محدود دارند و یا اصولا از اعتباری برخوردار نیستند. یا اینکه در مقاطع بسیار طولانی نمایان شده و تغییر میپذیرند. اما تغییراتشان تنها با ابزاری دقیق و روش شناسی یی بسیار پیچیده قابلیت ادراک پیدا میکنند. 

روند تجربی شکلگیری اندیشه و اندیشه انتزاعی، و دستگاه مفهوم و مقوله ساز

در سرگذشت به اصطلاح "گهواره تمدن بشر" (منطقه ی فرات و نیل)، که ریشه تمام انسانیت و تمدن اش میباشد تا جایی که آدم و ابراهیم، نوح و پیامبران همگی - حداقل بسیار تاثیر گذاران سه دین یگانه خدایی ماورایی (آسمانی) یهودیت، مسیحیت، و اسلام- از این گهواره آمده اند-، بترتیب عراق، بخشهای غربی ایران، مصر( دریای سرخ دهانه های نیل)، عربستان شرقی (خلیج فارس و دهانه فرات)، نواحی شرق مدیترانه، سوریه و لبنان و فلسطین. تقریبا تمام یا هسته مرکزی اسطوره گری (سرگذشت سینه به سینه در حال تدوین نوشتاری) یونانی نیز از این  مناطق منشاء گرفته اند- محل تلاقی و تداخل امپراتوری های سومری، بابلی، کلده یی، مادها، پارسها، روم بزرگ فراگیر، روم غربی، روم شرقی لاتین، و رومهای شرقی وهم بزرگ یونانی فراگیر، امپراتوری- خلافت اسلامی بزرگ نخستین، و عناصر ناشی از تجزیه اینها، جنگهای این امپراتوریها، و بالاخره جنگهای صلیبی، تا امپراتوری عثمانی، و عصر ما.

اسطوره گری که در حقیقت میتوان نخستین پایه گذاری آیین های اجداد و شکل گیری هستی دانست، از چند جانب بسیار مهم تشکیل شده است که گویای ستیزهای مختلف بشریت و تمدنش میباشند. انسان و طبیعت (شامل نیروها و موجودات اش)، انسان و انسان (درون گروهی یا قبیله یی و بیرون گروهی وبین قبیله یی)، انسان و ماورای زمینی، انسان و ماورای طبیعتی، طبیعت و طبیعت، ماورایی ماورایی، و بالاخره زمینی زمینی. یونانی ها سنتز گران و نخستین اسطوره گرانی هستند که به اسطوره گری صورتی ساختار بندانه دادند (اما پایه و عناصر را از باصطلاح شرق بمعنی عام - دور و نزدیک بقول امروز- گرفته اند- بگفته خودشان، آنها در تقابل با شرق به اسطوره گری پرداختند – ثبت سرگذشت سینه به سینه یشان). در مجموع، اسطوره گری یونانی ها در ایستایی خود و جهان پیرامون- ارسطویی- شکل گرفته است، بندرت افلاتونی میباشد که اساسا از وجه ماورایی خاص باصطلاح شرق نزدیک – فرات و نیل که نام بردیم- منشاء می گرفته است. ماوراء و باصطلاح ماورا گرایی (تابش تصویر آسمان بر زمین) ، در روم و یونان و تمام تمدنهای شرق دور وجود نداشته اند و یا به "سحر آلودگی زمینی" در آسمان مبدل شده اند (تابش تصویر زمین بر آسمان)، و اساسا با یهودیت، مسیحیت و بالاخره اسلام و عمدتا بر محمل تجارت در جهان گسترش مییابد (اسلام و امپراتوری- خلافت گسترده از چین تا اسپانیای آن، یعنی یک واحد سیاسی، بزرگترین تحول در تجارت جهانی را بوجود آورد).  

نکته بسیار مهم در اسطوره گری ساختاربندی شده در یونان، اینستکه باصطلاح جهان و هستی را داده شده و همان که هست گرفته است- درارسطو و فلسفه یونان بطورکلی اینگونه بوده است که به تشریح و توجیه "خود" پرداخته اند و جهان را نیز فقط حول این "خود" (انسان و انسان یونانی و رومی – بعدا هم غربی) مورد توجه قرار داده است. برای آنها جهان وجود داشته است چون آنها وجود داشته اند، و نه بالعکس (اسلام را بطریقی میتوان جنبشی که درست مقابل این دیدگاه که جانبی جزیی و بدوی از ریشه هایش بود، دانست که بنیادا این جهت را خطا دانسته و به توضیح علت و معلولی جهان، و از جمله خود میپردازد- چیزیکه با عهد جاهلیت عنوان شده است – بطریقی شیوه یی روش شناسانه برای درک  سه عنصر بنیادی، "هستی" ، "هستی انسان"، و "خود"- تولد هستی شناسی- انتالوژی، دانش شناسی- اپیستمو لژی، روانشناسی - پسایکولژی که دانشمندان دوران طلایی اسلام وسیعا به آنها پرداخته اند).  

در این مناطق، "نطفه" بشر شکل گرفته است، هم دستآوردهای به اصطلاح مادی تمدنی، و هم دستآوردهای مجازی تمدنی ( بزبان امروزی حوزه فن آوری اطلاعات و ارتباطات، سخت افزارها و نرم افزارها)- برای نخستین بار در سرگذشت بشر- اگر غیراز ما  بشری دیگر نبوده باشد که منقرض شده باشد- اثر تجمیعی (کیومیلایتیو) امور زندگی و جزئیات اش، و جهان هم طبیعت و هم انسان، موجب شکل گیری و ارتقائ تواناییی در انسان میشود، و به پختگیی دست مییابد که مغز خود نیز راسا شروع به بروز چیزی میکند که سابقا نداشته و یا قادر به ادراک آن نبوده است (کانت در پی همین جنبه، "عقل خالص" را نوشت). این "چیز" را تفکر انتزاعی نامیده اند، که بازسازی دنیای بیرون و درون است در روند اندیشه، و از جنس مقولات و مفاهیم هستند – بطریقی اندیشه یا ایده خالص- که در چیزیکه نادقیق و حتا بخطا ایدئالیسم نامیده شده است بروز پیدا کرده است.  

جنگهایی که به صلیبی معروف شده اند، یعنی برای بازپس گرفتن ارض مقدس از مسلمانان و خونخواهی عیسی راه انداخته شده بودند، اکثر قریب به اتفاق محرکین و سرمایه گذارانشان تجار و شاهان بودند که ائتلاف تشکیل داده بودند که جهت تجارت عظیمی را که پیوستگی امپراتوری- خلافت، بعنوان یک واحد سیاسی، اسلام از چین تا اروپا بوجود آورده بود را، عوض کنند. اینچنین، پیام وحدت اسلام، اروپای آماده تحول – وارث یونان،  روم، و مسیحیت و پیگانیسم رومی- یونانی- را چنان کرد که چیزی نگذشت که مسیراز غرب به شرق شد. و در زادگاه اسلام  و شکوفایی تجارت شرق به غرب جهان متمدن آنزمان، که همه این تصور را پیدا کرده بودند که خدای اسلام فقط یک حرف زده است و آن اینکه هر چه در هر گوشه هستی گیر آوردید را بررسی کنید و درک کنید (مثل اینکه کسی روی سرشان ایستاده بود و میگفت بروید هستی را از ته بیرون بکشید و بررسی کنید – کنجکاوی و غرور هم که شده باید هم خدای یگانه آسمانی و هم هستی یی را که ساخته است – و قرنها کار و کوششان را "عهد جاهلیت" نامیده است، چنان بشناسند که ساخته هستی را مهندسی معکوس کرده تا سازنده رابشناسند- نظرات متفکرین و دانشمندان آنزمان را بخوانید). کار به جایی کشیده بود که جامعه اسلامی تصور میکرد که همه باید دانشمند و متفکر شوند، و چیزی نگذشت که مومنین در جنگها کشته شدند، دانشمندان و متفکرین یا بقول حافظ بدنبال "پی پاره یی" بگردند و گوشه نشین و دق مرگ شوند، یا  از مسیر مراکز اسلامی بسیار شکوفای اندیشه و علم، در پی نجات باشند – که "رکونکویستا" (باز ستانی) اسپانیا اینکار را کرد، هم شترو بارش، هم شتربان، و هم قافله سالاران علمی یا کشته شدند، یا دق مرگ، و یا از همه چیز گذشتند و رفتند- و اروپا و غربی که میشناسیم سر بر آورد و جهانی شکوفا و چیره، و جیره ده به جهانی پژمرده و زبون، و جیره خوار تبدیل شد.

آنها با بازگشت به یونان و روم که متفکرین و دانشمندان  سرزمینهای امپراتوری- خلافت اسلامی برایشان میسر کرده بودند، معدنی را کسب کردند که هنوز شاید تمام آسیا از آن بری است- معدن و گنج اندیشه انتزاعی و اندیشه مفهوم و مقولات ساز که خود بتنهایی یک علم است، را از هسته تاریخی  پیام اسلام کسب کردند. اسلام و تمام سرزمینهایش با از دست دادن این معدن، حدود چهارده قرن هر چه رکاب زدند، باز هم عقب تر رفتند. امروز این مشگل کلیدی تمام تحولات و دقیقا سرنوشت ایران و تمام این مناطق است- حتا روسیه، هند و تا حدی چین نیز(هر چند هم بعلت روند وسیع صنعتی شدن و هم توجه متفکرین و سیاست مداران آن، به این کمبود آگاهی یافته اند و در طلب علم "ولو به آمریکا" سرازیر شده اند. تفکر انتزاعی یعنی صنعت، و صنعت یعنی تفکر انتزاعی. از هر سمت حرکت کنیم، حتما به سمت دیگر معادله دست خواهیم یافت- هوشیاری چین و امروز جهان.

تفکر انتزاعی به تعداد مهندسین و دکتراها مستقیما ربطی ندارد، به نیاندیشیدن که خود اندیشه شده است، ربطی ندارد، بلکه حاصل اندیشیدن برای تغییر و تغییر برای اندیشیدن – یعنی نقد سراسری و فراگیر گذشته می باشد- یعنی تولید تاریخ. 

افزودن نظر جدید