یادی از دکتر فاطمی که به دیکتاتور نه گفت و به مردم آری

فاطمی در انتخابات دوره هفدهم مجلس شورای ملی به نمايندگی مردم تهران انتخاب شد و در مهرماه ۱۳۳۱ پست پراهميت وزارت خارجه به او سپرده شد و بدستور دکتر مصدق امر پر اهميت قطع روابط ايران وانگليس را در روز سی ام مهرماه ۱۳۳۱ به عهده گرفت و از همين جا کينهً عميق  فاطمی در دل تايمز نشينان پديد آمد.


دکتر مصدق گفته است که «اگر ملی شدن صنعـت نفت خدمت بزرگی است که به مملکت شده، بايد از آن کسی که اول اين پيشنهاد را نمود سپاسگزاری کرد و آن کس شهيد راه وطن دکتر حسين فاطمی است.»

 

دکتر فاطمی در کودتای نافرجام نيمه شب بيست وپنجم مرداد ماه ۱۳۳۲ بوسيله گارد شاهنشاهی بنحو اهانت آميزی بازداشت شد ولی سحرگاهان پيروزمندانه به خانه اش باز گشت. پس از کودتای آمریکایی ـ انگلیسی ۲۸ مرداد ۳۲ دکتر فاطمی نزد دوستانش در خفا بود تا بالاخره روز ۶ اسفند ماه ۳۲ دستگیر شد.

 

فاطمی در دفاعيه خود در دادگاه نظامی گفت:

«...بايد پرسيد که ما به آسايش عامه چه صدمه‌ای وارد آورديم؟، به جان چه كسی سوء قصد نموده ايم؟، مال چه كسی را به غارت برده ايم وبه چه وسيله «آسايش عامه» را مختل ساخته ايم؟.

ازاين بگذريم كه به كيفر رسانيدن ما چه ارتباطی با تأمين تماميت و استقلال كشور دارد؟

مگرآنكه دلايل معروف «ديوان بلخ» را در نظر بياوريم و همينطور مطلب را دست بدست بگردانيم تا به «تماميت و استقلال كشور» برسيم…

روزی كه من به قول خودتان وزير بوده ام، شبانه سر و پای برهنه دستگير و مثل پست ترين بردگان و غلامان به گوشه‌ای افكنده شدم ( اشاره فاطمی به كودتای ۲۵ مرداد است) بعد هم كه باز به قول خودتان كاره‌ای نبوده ام و نيستم، [پس چگونه] در خور يك همچو رفتار عادلانه ای هستم؟!

پس شما كه تا اين حد نيز حفظ ظاهر را مقتضی نمی‌دانيد چرا ديگر يك سلسله تشريفات زائد را فراهم می‌‌سازيد و زحمت بيهوده می‌‌كشيد كه صورت قانونی به كار بدهيد.

آنهائيكه يك همچو صحنه سازی‌ها را متحمل باشند، باطن و ظاهر كارشان كم و بيش متفاوت است. من كه زير سقف شهربانی از تماشاچی به قول شما و از چاقوكش‌های بنام بنا بر آنچه كه تمام يك پايتخت ناظر و شاهد بود، ضربات بی حساب دشنه خورده ام و از ادعانامه‌ای هم كه به دادگاه آمده، ده‌ها و صدها فحش دريافت داشته ام، آيا می‌‌توانم يك لحظه اشتباه كنم كه باز قانون و رسيدگی در كار است؟

حالا اگر شما اصرار داريد كه من خود را به بلاهت بزنم و سال نيكو را از بهارش بشناسم حرفی ندارم كه اين نمايش كمدی – تراژدی را تا آخرين پرده اجرا نمايم.»

 

فریدون مظاهر تهرانی که شاهد و ناظر ماجرای چاقو زدن به دکتر فاطمی بوده است در روزنامه شرق می نویسد:

«در يكى از روزهاى اسفندماه سال ۱۳۳۲ خورشيدى (احتمالاً شش اسفند) درحالى كه نوجوان ۱۷ساله اى بودم و به علت معالجه بيمارى تراخم چشم مدتى بود ترك تحصيل كرده بودم جهت ديدار پدرم كه افسر شهربانى بود و در اداره كارپردازى آن موقع واقع در كاخ شهربانى كار مى كرد به محل ياد شده رفته بودم و به توصيه پدرم در تراس و پاگرد ورودى كاخ شهربانى قدم مى زدم و منتظر پدرم بودم كه ناگهان اتومبيل جيپى جلوى پلكان كاخ مذكور متوقف شد و درحالى كه يك نفر نظامى در جاى راننده و نفر ديگرى در كنار وى بود از عقب جيپ مذكور يك نفر غيرنظامى را كه ربدوشامبر تيره رنگ به بر و دمپايى به پا داشت و داراى ريش توپى سياه رنگى بود درحالى كه از جلو به دستانش دستبند زده بودند از جيپ پياده كرده و او را از پلكان به بالا آورده و سپس از در ورودى داخل سرسرا و هال كاخ شهربانى شده و به انتهاى هال رفته و از طريق پله هاى موجود در كنار اداره مستشارى آن موقع شهربانى ياد شده را به طبقه بالا (دوم) اتاق مخصوص رئيس كل شهربانى بردند.


موقعى كه شخص دستگير شده را از كنار من عبور مى دادند متوجه رنگ زرد وى در قسمت گونه ها و پيشانى شدم و عده اى مى گفتند ياد شده دكتر فاطمى است.

مدتى بدين منوال سپرى شد. سپس دكتر فاطمى را به همان وضع كه آورده بودند از طبقه بالا به پايين و هال و بعد به روى تراس و پله ها آوردند.

ناگهان مشاهده كردم در خيابان جلوى پله ها كه آن وقت خيابان ملل متحد نام داشت شعبان بى مخ به اتفاق تعدادى از نوچه هاى خود كه من برخى از آنها را مى شناختم و چاقو كش هاى حرفه اى بودند درحالى كه نيم دايره اى تشكيل داده اند و هريك چاقوى برنده اى در دست دارند و به سبك مراسم عزادارى تظاهر به سينه زنى مى كنند بدون آنكه چاقو را به بدن خود فرو كنند شعار مى دادند: خدا، شاه ِ ميهن (واژه شاه را با كسره ه تلفظ مى كردند.)

موقعى كه مامورين، دكتر فاطمى را از پله ها پايين برده و وارد خيابان شدند و قصد داشتند او را سوار همان جيپ كذايى كنند و ببرند ناگهان شعبان بى مخ و يارانش با چاقوهاى برهنه به آن شادروان حمله ور شده و ضرباتى چند وارد كردند كه بغتتاً خانمى كه بعداً فهميدم خانم سلطنت فاطمى خواهر دكتر فاطمى است و از طريق خبر راديو مطلع شده بود كه برادرش را دستگير كرده و به محل دفتر فرماندارى نظامى تهران كه آن موقع در داخل كاخ شهربانى بود آورده اند خود را به آن محل رسانده كه مصادف با حمله اوباش و چاقوكشان به دكتر فاطمى شده و خود را سپر بلا كرده روى برادرش افكند و از ۱۶ ، ۱۷ ضربه چاقوى حمله كنندگان شش ضربه به دكتر فاطمى و ۱۱ ، ۱۰ ضربه به خانم سلطنت فاطمى وارد شد.

مامورين به صورت بهت زده ناظر جريان بودند و هيچ گونه اقدامى در جلوگيرى از عمل چاقوكشان به عمل نمى آوردند. در نتيجه مردمى كه در خيابان به مناسبت واقعه ازدحام كرده بودند وقتى كه فهميدند مضروب دكتر فاطمى است اعتراض و شروع به انتقاد از عمل مهاجمين كردند كه به ناچار چند مامور ديگر از داخل كاخ شهربانى خارج شده و به كمك مامورين قبلى دكتر فاطمى را درحالى كه روى زمين افتاده بود و خون از بدنش جارى بود با همان جيپى كه آورده بودند از محل دور كردند و خواهر دكتر فاطمى را عده اى از مردم از محل دور كرده و بعداً فهميدم به بيمارستان نجميه برده اند.» 

 

ساعت چهار و هفت دقيقه بامداد روز چهارشنبه نوزدهم آبان ماه ۱۳۳۳ تيمور بختيار فرماندار نظامی و سرتيپ آزموده دادستان ارتش به زندان رفتند و حکم اعدام دکتر حسين فاطمی را در لشکر دو زرهی به وی ابلاغ کردند.

 و به او اجازه دادند که با ياران زندانی ديگرش آقايان مهندس رضوی و دکتر شايگان ملاقات کند.

در اين ملاقات دکتر فاطمی با صدائی محکم و اميد وار گفت:

«گذشتن از اين جهان و وداع با اين دارفانی سرنوشت هر انسانی است و دير يا زود آن اهميت چندانی ندارد. در هر حال ملت ما در مبارزه خود پيروز خواهد شد.»

سپس دکتر فاطمی سفارش فرزند خود را نمود و پيشوای ملت را وکيل و وصی خود قرار داد.

دکتر شايگان گفته است: وقتی برای وداع پيشانيش را بوسيدم، متوجه شدم که بسيار گرم است و در آتش تبی شديد مي سوزد. اعدام يک بيمار آنهم در آن حال در هيچ يک از کشورهای متمدن جهان سابقه ندارد.

دکتر فاطمی قبل از تيرباران خطاب به افسران اظهار داشت:

«آقايان افسران، در آخرين ساعت حيات هيچ محکومی در مقام تظاهر وعوام فريبی آنهم برای مامورين اعدام خود بر نمي آيد. آنچه بشما در اين ساعت که از حيات خود نوميد و بمرگ خود يقين دارم، ميگويم، از صميم دل و از روی حقيقت و ايمان است. ما از نهضتی که در اين کشور به پيشوائی دکتر مصدق شروع کرديم، هيچ قصد و غرض جز تامين عزت و استقلال مملکت و قطع نفوذ اجانب و سعادت و سربلندی ملت ايران نداشتيم.

ما در پی جاه و مقام و آش و پلو نبوديم. رهبرما هفتاد سال سابقه شرافت و تقوا و وطن پرستی و جهاد و مبارزه با قلدران و زورگويان داخلی و خارجی دارد و او در راه نجات ايران از همه چيز خود صرفنظر کرده و حاضر است تا آخرين قطره خون خود رابرای ايران بدهد.

آقايان افسران، کار کشور ما بر اثر صد سال استعمار بجائی رسيده بود که بيگانگان يک شاه را از روی تخت سلطنت برداشتند و شاه فعلی را بجای او گذاشتند.»

 

«آقايان افسران، ميدانيد چرا من کشته ميشوم؟

من برای اين کشته ميشوم که اولين اقدام من در وزارت امور خارجه به دستور پيشوای نهضت ملی بستن سفارت و قنسول خانه های انگليس در ايران بود و بنا به گفته پيشوای ما سرگذشت جبهه ملی بايد سرمشق مردمی شود که در خاور ميانه عليه مظالم انگليس قيام می کنند. ولی من به هيچوجه مايوس نيستم و يقين دارم که خون من درس عبرتی برای هزاران جوان ايرانی شده و آنها با تائيدات خداوند متعال قادر و عادل انتقام اين ملت ستمديده را از استعمار انگلستان و ايادی ناپاک آن خواهند گرفت.»

 

«آقايان افسران، ما سه سال در اين کشور حکومت کرديم و يکنفر از مخالفين خود را نکشتيم. برای اينکه ما نيامده بوديم برادر کشی کنيم. ما برای آن قيام کرديم که ايران را متحد کرده و دست خارجی را از کشور کوتاه کنيم. شاه فکر ميکند با کشتن و زجر و شکنجه و حبس مي تواند مردم ايران را مرعوب و مغلوب سازد. اين اشتباه بزرگيست. 

 

تکيه به سرنيزه توان کرد ليک / بر سر سرنيزه نشايد نشست.

 

اين افسرانی که امروز اينجا ايستاده اند و اين منظره رقت بار را مشاهده ميکنند، يکروز عليه اين دستگاه قيام خواهند کرد.

شاه بايد از روزی بترسد که به سرنوشت لوئی شانزدهم و تزار روس و محمد علی ميرزا و رضا خان مبتلا گردد.»

 

و سر انجام در تاريک روشن روز نوزدهم آبان ماه ۱۳۳۳ فرياد رسای آن يار وفادار مصدق راکه عاشقانه ايران را مي ستود و دشمنان اين سرزمين را خشم مي ورزيد، صفير گلوله های چهار مامور شليک برای هميشه در گلو خاموش ساخت.

اما چهره آن روزنامه نگار شجاع و دلير، آن سرباز نهضت ملی ايران و آن يار صميمی و وفادار و تسلیم ناپذير مصدق بزرگ، جاودانه بر سينه تاريخ نقش بست و تربتش زيارتگه رندان آزاده اين مرز و بوم گرديد.

 

 پیکر دکتر فاطمی پس از اعدام در ابن‌بابویه شهر ری و در جوار شهدای سی تیر به خاک سپرده شد.

 

دکتر پرویز داورپناه ــ ۱۹ آبانماه ۱۳۹۳

بخش: 

افزودن نظر جدید