روند نقد

دانستن برای ساختن و ساختن برای دانستن

سقراط و شوکران

در باره سقراط ابهامات بسیاری وجود دارند، از یک سو افکار و عقاید او، و از سوی دیگر، مرگ او. او را می توان مرد شفاهی خواند، و شاگردان او افلاتون، ارسطو و زنوفون در جمع معرف او بوده اند. البته، در این باره هم هنوز روشن نیست که این شاگردان واقعا از او نقل می کنند و یا این که در حقیقت از انچه که آنها از سقراط درک کرده اند. شاید سقراطی به تعبیر جامانده باشد، و این وضعیت تمام شفاهیون باشد. اما نکته یی که جنبه دیگر این مرد شفاهی را باز هم مبهم تر می کند این است که او را محکوم کردند و کشتند، یا خود چنین خواسته بود، و برای هرکدام از اینها نیز دلیل و گواهی هائی شکل گرفته اند که اگر مسئله را پیچیده تر نکرده باشند و مبهم تر، روشن تر و یقین آورتر نیزنکرده اند.

این سوال پیش می آید که چند و چون این مرد، در حدود قرون سوم تا پنجم قبل از میلاد، به چه کار ما می خورند. در پاسخ شاید باید به اهمیت ظاهرا پدران فکری بشریت، به چند و چون شکلگیری آنچه ایرانیان و ایران می نامیم، و بالاخره، امدن و رفتن ها و حضور یونانیان – هم جنگ و هم استقرار چندین قرنی – در ایران اشاره کرد.

ایرانیان، فعلا تا پیش از امدن اسلام، در گرایش از شرق هندی، و از غرب، یونانی بوده اند. از شرق، دنیا گریز و همه خدایی و عاشقی در تمنای دایمی معشوق می شوند، و آخرت پیشه (البته نه به مفهوم یکتاجویی ماورایی). از سوی غرب، به اندیشه گری و نوعی دنیاجویی، و نخستین اشکال تک- بت خدایی، و اشنایی با شکلی از ماوراگرایی یکتاخدایی تعلق پیدا می کنند.

حال اگر به این کشش دوگانه، تهاجمات نظامی از هردو طرف، و وضعیت عمومی اب و هوایی را نیز بیافزاییم، شاید بتوان به تصویری از آنچه ایرانیان شده و هستند، دست بیابیم. در به اصطلاح چگونگی زیستی و بقایی، و در چگونگی تصورات و تصویرات این شکل "بودن" در ذهنیت ها- بطریقی، چگونه زیستند، چگونه احساس کردند، چگونه اندیشیدند، و بنابراین چه قالبی در مسیر قرنها – بیست و شش تا سی قرن- بخود گرفتند.

بشریت با تمام ادعاهایش، در تمام زمینه ها صادق ترین راستگو، و هم صادق ترین دروغگو می باشد. بشر برای فرار از شکاکیت نابودکننده به چیزی بعنوان یقین، همیشه محتاج بوده است. بهمین دلیل در هردو حالت، صداقت کامل داشته است، مهم دروغ و راستی نبوده است، بلکه تنها و تنها یقین زایی بوده است، یا در حقیقت، دروغ بمفهوم شکاکیت، و راست بمفهوم یقین باشد.

بازمی گردیم به سقراط.

سقراط شاید نخستین کسی بود که به اندیشه انتزاعی و مقدمات شفاهی شکلگیری اندیشه مفهومی و مقوله یی دست یافته بود. شاگردان اش نیز آن قدر که به کنه او اشنا نشده بودند، و هم از "دستگاه" او در درونشان وحشت داشتند، یا ساکت ماندند ویا در ابهام.

پدر سقراط و مدتی خود او نیز، مجسمه سازی و سنگتراشی برای پارتنون پیشه اشان بوده است، و مادر او قابله بوده است.

بهرحال او در همین وجود و عدم مبهم اش، و شیوه معروف او، راه اندیشیدن نظام مند را با حرکت از "فرضیه" و سلسله مراحلی فرودی و صعودی، برای کشف واقعیت (که او مشابه بسیاری، حقیقت بمفهوم اخلاقی می دانست)، جای گذشت که امروزه می توان روند نقد به مفهوم دانستن برای ساختن و ساختن برای دانستن نامید. او به طریقی، روند متقابل همزمان تجزیه و ترکیب (انالیز و سنتز) را کشف کرده بود و برای ما به عنوان ماده خام روش شناسی یی که امروزه علمی می نامیم، جای گذاشته است.

این گونه بررسی، از ترکیب دو روند شناخته شده تحلیل فرودی و ترکیب صعودی تشکیل می شود، که به طریقی، می توان "مهندسی معکوس" موضوع مورد پژوهش محسوب کرد (که انها حقیقت می نامیدند). مهندسی معکوس نیز می تواند از دو روند همزمان عملی "شکافتن" و "پیوستن" تشکیل شود، و یا این دو روند از هم تفکیک شده و یا با طرح یافته شده در روند اندیشه، میانجی شود. فضاهای اکادمیک معمولا چنین شیوه با میانجی را بکار می برند که حتا می تواند توسط عواملی مجزا و متخصصین مربوطه باجرا درآید. اگر روند فرودی تحلیل (انالیز) را "کشف" بنامیم، روند صعودی ترکیب (سنتز) را می توان "ابتکار" نام گذاشت. این روش، در تمام حوزه ها کاربرد دارد، و روشی است که در زندگی روزمره، منتها در پشت ارتباطات تداعی گرایانه کنشی و واکنشی حسی (صور و موجبات)، بعنوان ارتباطات علت و معلولی یا ادراکی، روند خود بخودی انباشت تجربه انسانی را تشکیل می دهد- چیزی که منشاء اندیشه و در مراحل پیشرفته تر، اندیشه انتزاعی مفهومی مقوله یی است. این همان چیزی است که قبلا روند نقد نامیدیم.

بنابراین، در حینی که در روزمره و عامیانه، نقد به مفهوم عیب یابی، مچ گیری و سرزنش درک می شود، اما در حوزه فراتر تحولات روانی و اندیشگی، به همان مفهوم فوق می باشد، دانستن برای ساختن، و ساختن برای دانستن. با پایان قرون وسطا و رنسانس، تقلید شاگردی و استادی برای ساختن و فراگرفتن، به مرور به حاشیه می رود (در صنایع از همان ابتدا) و روند فوق که روند نقد نامیدیم تدریجا به سمت فراگیری می رود. شاگرد آهنگر قرون وسطا و پیش از آن، اشتباه می کرد و سرزنش تا تنبیه می شد، یا اخراج، در حالی که در دوران صنعت اصولا اشتباه جزیی از خود روند نقد برای ساختن و ساختن برای نقد است، که در هر مرحله یی با دانش تعلیمی و تمرین آموزشی، همراه می باشد.

نقد به عنوان آموزش و تمرین، و تشویق، جانشین تنبیه و سرزنش می گردد.

این تحولات، هم جزء روند رهایی، عنصر تعیین کننده شکلگیری دموکراتیک، و اصولا خود دموکراسی به عنوان فرهنگ فراگیر زیست صنعتی اند. انسان اموزش دیده جانشین انسان تقلیدی دستورالعملی می شود.

متاسفانه، اما توجیه پذیر در سطح تحولات فرهنگی بازتولید وجود فردی و اجتماعی این مرحله ایران، این جابجایی حتا در بین سیاسیون، تحصیل کرده ها، و خواص علمی و پژوهشی نیز هنوز اتفاق نیفتاده است؛ چیزی که ضرورتی است اساسی برای تبدیل "کارنده" به انسان "سازنده"- شکلگیری فرهنگ دموکراتیک همراهی و همکاری بعنوان "روح" جامعه در حال شکلگیری صنعتی.

این گذار و تحولات فوق، بزرگترین، پیچیده ترین، و هم خشونت آمیزترین – مانع و محرک- در روند صنعتی شدن و جامعه و فرهنگ ویژه آن بوده اند و هنوز می باشند- تبدیل دهقان روستایی به کارگر شهری، و در مراحل بسیار پیشرفته تر جامعه و فرهنگ صنعتی، به "پرولتاریا" به مفهوم نهاد سراسری ابتکار و آفرینش، یعنی جامعه یی که هنوز هم بعنوان "سوسیالیسم" نامیده می شود. جایی که روند دوگانه و عمومی انتزاع منابع (با احتساب کار انسانی نیز) از اشخاص به نهادها ( که شامل خود فرد نهاد شده نیز می باشد) و تبدیل به "در اختیار درآمدن" همگانی می گردد.

این سطح از تحول جامعه صنعتی امروزه تنها در آمریکا و در مراحلی- عمدتا آزمایش و خطایی- قابل مشاهده و تجربه است. صنعت در انگلیس، هنوز برای بریدن با گذشته حداقل یک دربار و سلطنت فاصله دارد. و این مفهومی گسترده دارد که اساسا آمریکا را از انگلیس در حد عشق و تنفر نگه می دارد. راجع به سایر کشورها، هنوز راهی بسیار طولانی را در پیش دارند، که شاید یک الا دو قرن را می توان برای این که به آمریکای امروز برسند برایشان تخمین زد- منظور چین و روسیه و حتا سایر کشورهای اروپایی است، و نه رده بعدی در صف گذار به صنعت و استقرار جامعه صنعتی. مگر راه های دیگری – که وجود ندارند مگر در سطح شعبده و معجزه – پیدا شوند، چیزی که فریفتگی برخی نه کوچک، بود و شاید هنوزهم باشد (خلط سیاست و نظریه پردازی و ساده نگری).

بهمین دلیل، همان طور که در نوشته پیشین گفتم، نخستین و فوری ترین کار، گسترش صنعت و بریدن با گذشته، و فراموشی کامل خاطرات کودکی و رنج راه از اول بشریت تا اینجاست، بخصوص در حوزه یی که چپ نامیده شده است و هنوز می شود. اینها، عوامل وحدت بخش اند اگر اصولا به تشکیلات هایی از نوع پیشین احتیاج باشد، نه تکرار مکررات مراسم اعتکاف و مارکس خوانی، و هنوز کشمکش تقریبا صد سال پیش را بعنوان سرخوردگی، فریفتگی که دیدید که ما یا فلانی درست می گفتیم و می گفت، را معیار دانش و توان تحلیل دانستن.

همه باید بپذیرند که هم مارکس و هم لنین بسیاری اشتباهات کرده اند، اما یک اشتباه قطعا نکرده اند: کالسکه تاریخ را در گل فرو نبرده بلکه از گل بیرون کشیده و مسافتی قابل رویت و مهم از نقد سرگذشت و بنابراین تولید تاریخ را نیز طی کرده اند. همه جای سرگذشت بشر چنین بوده است، جدا باید با نقد سرگذشت بشر، حداقل در چند قرن اخیر، اشنا شد و از نقل قول و استاد - شاگردی، مرید و مرادی، به اندیشه و اندیشیدن گذار کرد- که فرصت بسر آمده است.

امروز تلفن کوچک دستی، همان روش شناسی سقراطی که اشاره شد را به عنوان سیستم عامل در خود دارد، و لحظه به لحظه (ریل تایم)، در حال هم طراحی و هم ساختن آینده است. پس در تفاوت با گذشته، حالش مستقیما اینده نیز هست- روند سراسری کشف و ابتکار که در بالا اشاره شد.

افزودن نظر جدید