از سقراط تا هگل

"دولت" (استیت) و "حکومت" (گاورنمنت) 

یقین در اقتدار و شک در اعمال (اجرایی کردن)

بشر همیشه در دامنه دو انتها زیسته است. از یکسو، در ناآگاهی، و از سوی دیگر، در ابهام- و ایندو، با "دانستن" میانجی میشده اند- بدینمعنی که ناآگاهی و ابهام وضعیت بطن هستند که توسط دانستن میانجی میشوند.  نکته یی که برای اندیشه گران مغفول مانده است، اینستکه این وضعیت را براساس "ندانستن" و " دانستن"، "غلط" و"درست" مورد قضاوت قرار داده اند، در حالیکه این قضاوتها اساسا به حوزه "چگونه بودن"- در بروز "بودن" یا هستن انسان- اطلاق دارند و نه نفس "بودن" انسان.  این خلط شعورشناسی بشر (اپیستمولژیک) و بطریقی، هستی شناسی (آنتالوژیک)، از اینجا ناشی میشود که توجه نشده است که انسان جزیی است از "مشاء" کلیت هستی که در روند تحولی اش، برای خود "مفروزی" را، تدریجا متمایز و مشخص کرده است که ما عادتا "هستی انسانی" مینامیم. یونانی ها و مشخصا ارسطو، ایندو را یکی گرفته وبرابر با "خود"،  دانسته اند- مشگلی که آنچه غرب بیرون آمده از رنسانس امروز با آن روبروست،  که نمیتواند "اصل تضاد" را در خود جای دهد- فراگیر شود- برای غیر خود یا ماقبل هستی انسانی، جایگاهی ندارد.

واژه فارسی فرد که در مقابل "ایندیویدو" بکار رفته و از آن "فردگرایی" بعنوان "ایندویدوالیسم" ساخته شده است، که در حقیقت به مفهوم منفرد یا جزیی جدا شده ادراک میشود، با "ایندیویدو" تفاوت داشته و این تفاوت در اینستکه در یونان و ارسطو، هریک از سه عنصر هستی، هستی انسان، و هستی "خود" در ارتباطی متقابل قرار نداشته و بین آنها رابطه ی تعلق سلسله مراتبی زیرین و یا بالایین وجود ندارد. این نگاهی است که در تمام زمینه های دنیای بیرون آمده از قرون میانه  و رنسانس جاریست. خوب سوال اینستکه در این شیوه نگاه یا خوانش، چه فرقی بین "من" و "ما" وجود دارد.  در حقیقت هیچ تفاوتی وجود ندارد. در این نگاه هریک از سه عنصر فوق بتنهایی میتواند وجود داشته باشد.  بنابراین، "ایندیویدو" بمعنی فرد جمع ناپذیر یا جزء بدون کل ادراک میشود، که در نگاهی متفاوت، عملا،  بمفهوم اینستکه هر فرد هم خود است و هم کل – یکی از دلایل بنیادی خشونت در آمریکا  این نگاه است- که میتوان "نگاه امتزاجی" دانست، یعنی اینکه نه یک راننده متخلف در رانندگی، و نه مامور انتظامات خیایانی، هیچکدام "فرد در خود" نیستند، اولی تمام رانندگان است، و دومی تمام  "دولت"(استیت) و "حکومت"(گاونمنت) در امتزاج مطلق میباشند.

این وضعیت، عملا، به این مفهوم است که در یک خلاف ساده رانندگی و مشابه، طبقات در مقابل هم صف می بندند و نه دو فرد.  این وضعیت اساسا از جوامع ماقبل صنعتی می آید که رابطه تعلق ضعیف تر به زورمند تر ، ملات وجودی آنرا تشکیل میداده است، و طبقات و دولت نیز این مفهوم را داشته اند- و ارباب و مباشر، با رعیت و احشام، شامل فرزندان نیز در هم ممزوج بودند.  بهمین دلیل، اعتقاد  (ایدئولژی) این رابطه را تعریف میکرده است، چیزیکه با اصطلاح "یا با ما یا برما" نشان داده شده است- که این بمعنی "زور خالص" است. یا در انگلیسی، "تحمل صفر" ( زیرو تولرانس) شناخته شده و بکار میرود.  

در یونان ارسطویی، عملا، همانطور که همه چیز به طبقات فوقانی تعلق داشت، هستی  و هستی انسانی نیز به "خود" یا فرد – در یک امتزاج مطلق- تعلق داشتند.  این وضعیت، متاسفانه در جریانهای چپ – حتا در خود مارکس- تا کنون بمفهوم نوعی کلاهبرداری یا حقه بازی "بالایی ها" نسبت به "پایینی ها" درک شده است (نظر پرودون که مالکیت دزدی است) و شکستن ماشین ها در ابتدای صنعتی شدن- و در تقریبا قریب به اتفاق نوشته ها و تحلیل های جاری در ایران، و بخصوص در باره زنان، که عملا زن را در خارج از تحولات اجتماعی نگهمیدارند- موجودی از طبیعت که تنها هروقت به آن احتیاج هست، آورده شده و بعد دوباره به جایگاه طبیعی اش باز میگردد، نوعی آپارتاید بین جامعه (انسانی) و حتا تمدن و بیرون از آن، در طبیعت. خانمی گلگی میکرد که امروزه مردان رقیب زنان شده اند، منظورش هوو مرد نیز داشتن بود. 

این موارد، ریشه بسیاری وقایع در جامعه ما امروز که بغض و کینه یا تلافی جویی عملا ملات آنرا تشکیل میدهد، می باشند.  در چنین رابطه یی که درونی شده باشد (اعتقادی یا ایدئولژیزه)، عملا، چیزی بعنوان تمایز بین باصطلاح ظالم و مظلوم وجود خارجی نخواهد داشت. یعنی – اگر زبان چپ را بکار ببریم- مبارزه طبقاتی یا وجود ندارد و یا اینکه در بدوی ترین صورت بروز پیدا میکند، یعنی در عمل هنوز جمع وجود دارد و نه جامعه، و کماکان ملات آن تعلق ضعیف تر به زور مند تر است (ریشه برده داری نیز بهمین ترتیب).  بهمین دلیل، هم در آمریکا، و هم امروز یا فردا در ایران، شعار این میشود که "اگر میخواهی خورده نشوی، بخور" – خوب ضعیفتر چگونه میتواند با زورمند تر درگیر شود که "خورده" نشود- در عالم طبیعت، روباه، لاک پشت، خرگوش، و موش، شاید برای تعادل با شیر و پلنگ خلق شده باشند که بالاخره یک جوری حداقل دق دلی هم که شده در بیآورند. 

نظریه پردازی یا اندیشیدن در دنیای صنعتی، نه ایدئالیسم و بیفایدگی هستند، و نه مسیر حقه بازی و توطئه و جاسوسی در هر رده و بخشی از زندگی جمعی که بخواهد بسوی زندگی اجتماعی برود- یعنی تمدن انسانی. اگر اندازه جمع با فرد یکی بشود، یک اتفاق دیگری نیز میافتد، که عمر فانی یک فرد معیار عمر ابدی جمع واقع میشود (ترس از مرگ در ادبیات و حتا فلسفه، و در ایران تاریخی، بعلت آخرت پرستی مطلق، خود زندگی برابر مرگ گرفته شده است که انسان بتواند، در مطلقیت (روحی) اخروی، به حیاتش ادامه بدهد، ابدی شود.  چیزی که در این نوشته بعنوان نازایی تاریخی ایران مطرح شده است).   در همین جاست که نگاه امتزاجی برخی نویسندگان و یا شاعران ما بخطا با دستگاه هگلی و متاسفانه دیالکتیک خلط میشوند (نوشته راجع به انگلس را ببینید)، و این کار هم نشانه و هم پیآمدی از عدم آشنایی با روح جهان صنعتی بعنوان عصر دانش و علم (بعنوان هشیاری مختار انسانی) می باشد.  و از اینجا، این پرسش که چگونه میتوان غرب را نقد کرد، اگر آنرا نشناسیم (هم در سرمایه داری و هم در صنعت بعنوان محمل و محموله، والبته درسوسیالیسم نیز).

روزی در تهران، در خانه ییلاقی دوستی مهمان بودم، و مشغول جابجا کردن ساک کوچکم بودم که از تهران آورده بودم، یواش یواش مهمانان این دوست میرسیدند، از گفتگوها حدس زدم که اینها همگی در جایگاهها یا شاید مقامات فرهنگی، علمی و پژوهشی کشور قرار دارند. یواش یواش، طبق معمول این روزگاران، بحث به جایی رسید که نشان میداد بازهم دعوا بر سر "غرب و شرق" است. ظاهرا سروصدا (البته توجه کنید که منظور کتک کاری نیست که برای این بخش از جامعه که اکثرا هم در خارج از کشور بوده و حتا دوستانی قدیمی بوده اند که از قضای روزگار وقتی از آب بیرون میآمدند، متوجه شدند که در دو سوی همان رودخانه بیرون آمده اند). خلاصه من بدون سلام و احوالپرسی و از سمت دیگر اتاق، بدون فریاد، اما بهرحال قابل شنیدن توسط آنها، گفتم که مشگل اساسی اینستکه نه طرفداران یکی و نه طرفداران دیگری، این واقعیت ها را نمیشناسند- تنها برسرشان دعوا میکنند شاید چون روزی در کنفدراسیون، و مشابه هریک از گذشته یی میآمده اند که باید بالاخره هریک "خر خود را میراند"- همان چیزیکه در چند سطر بالاتر، ارسطویی یونانی، یا ماقبل صنعتی نامیده شدند. غافل از اینکه جهان تنها یک آدرس دارد، و آن هم مستقیم به عصر صنعت  وتبعا فرهنگ ویژه آن که ما حاصل قرنها پیش از آن بوده ایم و هستیم.

باید "تمام ابهامات را کنار بگذاریم و وارد شویم"- دانته در قرن سیزدهم متوجه شده بود و بهمین دلیل با ویرجیل شاعر رومی و هم عشق اش بئاتریچه فلورانسی به دنیای مردگان و گذشتگان سفر کرد، و چون هیچ آدرس دیگری از آن دنیا جز آدرسی که مسیحیت داده بود نداشت، به  دوزخ و برزخ و بهشت سفر کرد و از جمله تصور میکنم، با ابن راشد یا بوعلی (؟)، نیز ملاقات کرده باشد. شاید او قصدش این بود که از گذشتگان و در گذشتگان پاسخی بشنود، اما متوجه شده بود که هیچ راهی نیست، و بخطا یا به صدق، آنها ما را به جهان صنعتی که آنروز هنوز با این عنوان شناخته نبود ولی بهرحال " گنبدش" از دور دیده میشد و زنگ و هیاهوی قرنهای بعدی تا بالاخره قرن شانزدهم که قرنهای دمار کشیدن از روزگاران، باید با آن شروع میشد.

این مهمانان یا این گذشته را نمیشناختند، و یا زیادی حواسشان پرت منتسکیو، لاک و مارکس  و مشابه، و تنها در نوشته هایشان –آنهم در بروز کاربردی تخصص و تحصیلات هریک- شده بود. دانستن اگر در روند ساختن اکتساب نشود، به ابهام و بنابراین نا آگاهی ختم خواهد شد. 

در ادبیات خودمان، کوشش مداوم مولوی که در " بمیرید بمیرید" او بیان اعلا یافته است، در حقیقت، تلاش برای خروج ار یونان و ارسطو، و از سوی دیگر حضور افلاتون در او، و بنابراین، ناتوانی درنوعی "آشتی" ایندو، چیزیکه ملا صدرا نیزبا قدمی بجلو، اما بدون نتیجه، به آن میپردازد، و بالاخره، هگل در سنتز اعلایش قادر میشود "اصل تضاد" را در اندیشه بشر وارد کرده و برسمیت بشناسد. اگر حافظ با گفتن "عشق آسان نمود اول" قضیه را به عمل واقعی "زندگی کردن" سپرد و خود را در پی یافتن راه حل و بازگشت به عشق اول مشغول نکرد، اما مولوی در تمام عمر در این تلاش از تجزیه به ترکیب، و از تجزیه دوباره به ترکیب دوباره، در مردن و ماه منیر شدن،  واعتقاد به اینکه تمام هدف اینستکه در "سکوت نمیریم"، مسئله را کماکان برای ما جای گذاشت. این بطریقی، به سمت ابهام بشریت منتج میگردد که در ابتدا به آن اشاره شد - همان طیف ناآگاهی تا ابهام بشریت.

اما دنیای جدید بعنوان پرده نهایی ابدیت یابی بشریت – انسان مورد تهدید همنوع حیوانی اش و نیروهای ناآشنای طبیعت که مقدمه تمدن بوده اند- عصر صنعت را یاقته و ساخته است که بدون "یقین" امکانپذیر نبوده و نخواهند بود- هم یقین است و هم یقین زا- چون صنعت، ساختن پیوسته میباشد ( انچه که بحران سرمایه داری و با لنین، امپریالیسم نام گرفته اند، نیز از تناقض بین ضرورت ساختن دایمی و ناممکنی آن منشاء گرفته است- دعوای بین صنعت و پیش صنعت که در اوج به "جنگ سرد" ختم شد که بمعنی تقابل و تناقض نهفته یی که با تحولات جهان در این چند دهه، بالاخره، در حال گذار به عیان شدن میباشد- دنیای ما دنیای "یا بساز یا بمیر" شده است.

انسان در نا آگاهی، برای آگاهی کوشیده است، و در آگاهی به ابهام رفته است، و پس برای یقین به ساختن از نو، پرداخته است - میسازیم که باور کنیم.

نازایی تاریخی ایرانیان بطورکلی، و بخصوص قبل از اسلام، گیر افتادن و ناتوانی در خروج از این مراحل بوده است. جالب است که ازایرانیان در تاریخ هم جنگ و هم صلح، و هم دانستن و هم خرد، بسیار گفته شده است، اما هنوز یک مسله ناشناخته مانده است، که بزرگترین بروزش را در آمدن اعراب و اسلام و ماندن آن تا به امروز، دیده و می بینیم. اسلام در ایران، بخصوص، با شمشیر اعراب اش پیروز نشد، بلکه با یقین پیام و تبعا تیزی شمشیرش نیز، پیروز شد، و هنوز مانده است و بنابراین از همان ابتدا دیگر روغن و آب نیستند که بتوان از هم جدایشان کرد.

پنجاه و هفت را نیز از این زاویه نگاه کنید- بزرگترین علت عدم پیروزیهای پیشین، در جبهه ملی بمعنی وسیع، و هم حزب توده بمعنی وسیع (جمعا هردو بعنوان تمام ایران)، دقیقا همینجا بوده است. فداییان و مجاهدین، هردو، این وضعیت را حاصل سرکوب ها میدانستند و بخواب رفتگی زبونانه، و پس درکی "قربانی خواه" (خون باید ریخته شود که این طلسم بشکند- ادراک "عید قربانی" از روند تحولات تاریخی و اجتماعی)- این در نام فداییان هنوز باقیست. "جهد" و "قربانی" برای شکستن طلسم در هردو جریان.

امروزه که از بلندیهای ضرورت سنتز هزاران سال تاریخ – نه فقط پنجاه و هفت- به گذشته مینگریم، ظاهرا مسئله جایی دیگر بوده است- که مارکس چنین میگفت که این تمدنهای تاریخی به ثباتی سنگین چنان رسیده اند که تنها تلنگاری از بیرون میتواند ازادشان سازد.  اما مارکس، بازهم عجولانه و ارسطویی قضاوت کرده است، صور و موجبات را با علت و معلول ها خلط کرده است. اروپا نیز با تلنگار اسلامی در همین "ثبات کده سنگین قرونی" در اوج تجاوز و خونریزی و چپاول یکدیگر، زیر ضربه های تجارت از شرق به غرب تجار جهان اسلام آنروز، بالاخره "سرعقل" آمد که باید در ساختن محصول خویش، یقین را جانشین ابهام خشونتبار قرنهای پس از ناپدیدی امپراتوری روم، بکند.

"تلنگار" ظاهرا همان تاثیرگذاری متقابل تحولات جهان میباشد، و پس قانونی همگانی. تقریبا هزار و چهارصد سال، اسلام در گوش ما خواند که یقین پاسخ است (محرم و کربلا) – نگفت که بخیابان بریزید، ما و خشم قرونی و سرخورگیمان که دیگر درآن گذشته بقاء امکانپذیر نبود، حاملگی تاریخی قرون را به زایش پنجاه و هفت و تحول بسوی آینده، منتهی کرد- اسلام در شیعه، تنها بما بطریقی سماجت در یقین و پیگیری را یاد داده است، یا شاید یقینی نهفته در ما را بیدار کرده باشد..  

مسیحیت را از اروپای امپراتوری روم تا قرون میانه، و بالاخره رنسانس، بردارید و این دوره را بازخوانی نقادانه کنید. هیچ چیز ما، ما را تافته جدا بافته نکرده است یا نخواهد کرد، جز خود "تافته" بعنوان محصول خودمان، هنر نزد ایرانیان نیست و بس، بلکه نزد این انسان مفروز از هستی بوده و بس -  فرانسویها به کمک انقلاب استقلال آمریکا رفتند و جنگیدند، شاید بطریقی از "لج" رغیب سنگین مقاومت ناپذیر انگلیس، اما با اینکار تمرین انقلاب خود را کردند که بازهم از "لج" دربار انگلیس، شاهشان را گردن زدند، اما نهایتا انقلابشان از انقلاب آمریکا محافظه کارانه تر شد. کمون پاریس ناشی از این تفاضل بود که بخطا چیزی بیشتر از رادیکالیسم سرخورده نهفته در انقلاب فرانسه، درک شد ( بازهم صور و موجبات و سیاست زدگی در ادراک کج این وقایع تاثیر گذاشتند). 

اینها در روند جهد (پراکسیس) بشر چگونه هستند

در لحظه "ضدیت آفرینشی" این سنتز، مارکس پیش از موقع و ناتمام، بخطا،  روش شناسی را از مضمون هگلی انتزاع کرده و پایه آنچه که بعدا در انگلس و تحولات اتحاد شوروی مسله ساز میشوند، گذاشته می شود. شاید کمی گنده گویی بنظر آید اگر بگوییم که مارکس بعکس، ایدئالیسم را از درون هگل بیرون کشید و اکتساب کرد،  و تجربه گرایی متریالیستی هگل را برای خودش باقی گذاشت- شاید موقع "سرو ته" کردن هگل، قدرت هگل چنان بود که براساس قانون مکانیک، ممانی قوی حول هگل و مضمون جدایی ناپذیر از روش شناسی اش،  باعث چرخیدن خود مارکس شد و نه آنچه که او تصور داشت.  در آمریکا، ایدئالیست دو مفهوم دارد، یکی بمعنی "هپروتی" (چیزیکه "لوناتیک" بمعنی دیوانه است)، و دیگری، بمعنی آرمان گرا.  مارکس اینرا ازهگل گرفت و پا بفرار گذاشت و سروصدا راه انداخت، تا لنین حقوق دان که خون بین او و تزاریسم فاصله انداخته بود، آنرا به اوج نهایی ممکن در "انقلاب اکتبر" رساند.  این مسیر و کار بود که ایندو را برنده یی ابدی کرد، و نه آنچه روسیه کرد و شد، و یا امروز هست.

اگر این "برش اکتبر" اتفاق نیفتاده بود، نه این آمریکا را و عصر اطلاعات و ارتباطات را امروز داشتیم، و هم البته نه بمب اتم که بمعنی این بود که –اگر اخلاقیات را کنار بگذاریم و جنگ سردی نیاندیشیم- فن آوری هسته یی بود که کشف شد، و طبق معمول تمام سرگذشت و تاریخ انسان در روند مفروز شدنش از هستی، انگیزه اش، دفاع از خود بود- مارکس و لنین در گشایش و کشف انرژی هسته یی بود که جایگاه "اکتبر" را به ما نشان دادند- در آنچه که کشف هگل بود، دیالکتیک.  کمی گریز بزنیم، بمب اتم همان تلنگاریست که به جهان خفته و پوسیده قرونی زده شد، و عملا، اهالی هیروشیما و ناکازاکی، نخستین قربانیان انقلاب یا "اکتبر" جهانی شدند- در جانب سلبی انقلاب.  توجه کنید که نازیسم و هم فاشیسم حاصل شکست "اکتبر" در آلمان و ایتالیا بودند، بدون اینکه بدانند تخریبشان در حقیقت تخریب جهان کهنه بود که در انرژی هسته یی و بمباران اتمی – در وجه سلبی- به اجرا درآمد.  جنگ نعمت نیست اگر به لحظه برش "ضدیت آفرینشی" نرسیده باشیم، بلکه عمیقا نکبت است و نابودی. اما یک واقعیت نیز وجود دارد، که تمام جنگهای بزرگ، بلاواسطه،  ناشی و یا محمل، لحظه برشی "ضدیت آفرینشی" بوده اند.

از جنگهای صلیبی، اروپا بیرون آمد، و البته جهان اسلام مرد، اما نه جنگهای صلیبی، و نه خیزش اروپا،  باعث مرگ جهان اسلام نبودند، بلکه مرگ جهان اسلام بود که اینها را بهمراه و هم در پیآمد، بوجود آورد. متفکرین فرار نمی کنند، بلکه به جایی میروند که در آن "بشود بازهم فکر کرد"- و اروپا برخیزید و تمدن صنعتی پایه گذاشته شد و استقرار یافت. 

بعدا از دل این تحولات، متریالیسم ساختار گرا و متریالیسم پوزیتیویست زاده شدند که هردو، بطور کلی بروز ایدئالیستی آنتالوژی و اپیستمولژی دنیای ما و بخصوص آنچه که چپ مینامیدیم شدند- بعکس تصور کتاب معروف لنین "امپریکریتیسیسم"،  یونان و ارسطو، باصطلاح "غرب"، جانی دوباره پیدا کرد، مشابه (نقد اشتباه یا کاربرد اشتباه نقد، پیام وحدت  اسلام آورده که، عملا، باعث پیروزی هم اروپا شد و هم تمام کهنگی و پوسیدگی خود جهان اسلام که مردم اش با آمدن اسلام و بخصوص شکوفایی نخستینش، امید به دگرگونی پیدا کرده بودند).   گذشته از این جنبه ها، مشگل از نظر روش شناسی این بود که مارکس اندیشه انتزاعی و دستگاه مفهوم و مقوله ساز (ابسترکت تاتز و کانسپتوال تاتز) را یا اصلا درنیافته بود و یا مناسبتی (سیرکیوم ستانشیالی)  و ناخودآگاه بکار برده بود، ویا بعنوان ایدئالیسم کنار گذاشته بود- که اینهم بنوبه خود، هم منشاء  و هم پیآمد خروج یا انحراف مارکس از حوزه اندیشه گری و نظریه پردازی به حوزه فنآوری سیاسی بود، که در لنین و بعدا اتحاد شوروی به اوج میرسد (مارکس بخطا در باصطلاح در بریدن از هگلیان، از نقد تاریخی، به نقد دین غلطید)،  و از اینجا، ضرورت اعتقادی کردن سیاست منشاء میگیرد.  نوعی شروع توجه و بازگشت به هگل نظریه پرداز، که فرصت بروز و استقرار در اتحاد شوروی را پیدا نکرد- و روسیه امروز در "سرگردانی" این پیچ و خم ها درگیر شده است و مشگل بزرگش شکلگیری "دولت" (استیت) از درون مفهوم دولت به ادراک مارکس و لنین (دولت ماقبل صنعتی) و "حکومت" (گاورنمنت) بعنوان دستگاه اعمال اقتدار آن، میباشد.

روسیه به فلسفه و تاریخ محتاج است که این روند را شروع کرده و به پایان برساند، که اینهم اجبارا روندی تاریخی و جهانی است، و از اینجا مشگلات بیرونی این شکلگیری و گذار.  چین با "جمهوری خلق"،  در حقیقت از این مهلکه بسمت رهایی حرکت کرد و"دوران جدید" آن در روند سراسری  تحول و صنعتی کردن، امکان بروز پیدا کرده است. اما "جمهوری خلق" اگر از یکسو رهایی – تنها پاسخی سیاسی-   از یونان ارسطویی میباشد، اما برای ادامه برنامه هایش بسوی آینده، به پشتوانه فلسفی و تاریخی محتاج است. 

ظاهرا، همگی و از جمله ایران نیز، باید در ایستگاه "دولت (استیت) هگلی بعنوان سنتز ارسطویی افلاتونی، یا در حقیقت، "سنتز اعلا" تمام اندیشه و عمل (پراکسیس) بشریت – رهایی از تنگنای ارسطویی و "سحر آلودگی" افلاتونی- فرود آیند،  که این بمعنی پشت سر گذاشتن تاریخی خود هگل نیز میباشد- بیکباره، هم یونان، هم هگل، و هم مارکس – از طریق تحقق یافتنشان- پشت سر گذاشته میشوند ( سوپرامنتو ا ستوریکو- هیستوریکال اورکامینگ)- پیام و هم عمل، وهم جایگاه "انقلاب اکتبر" که چیزی غیر از "دنیای تا آنزمان"  را نوید میداد.

حال باید هم خانه جدید بشربعنوان "طبیعت دوم"، هم امکان تداوم بقاء، و بالاخره آموزش و تربیت این انسان "جدید" (که جمعا مارکس پرولتاریا مینامید)، باهم بکلی از نو ساخته شوند- پایان ماقبل تاریخ بشر و شروع تاریخ بشر. شاید استقرار حکومت موظف به این تحولات ظاهرا شرط نخست باشد (چیزیکه روزی دیکتاتوری پرولتاریا یا به تعبیری دیگر، دموکراسی کارگری نامیده میشد و هنوز عده یی در رویایش هستند)، اما بقول معروف "سربزرگ زیر لحاف است"، که چگونه این دوره گسستگی و پیوست با گذشته را در تامین انسانهای "کهنه" و هم "نو" باید از سر گذراند، و سهمی نیز به آیندگان تعلق داد.  دورانی باز از تلاطمات و جنگها- اما در دوره یی دیگر، و در خانه نو "طبیعت دوم" یعنوان جایگاه ابدی انسان ابدی شده.  از این زاویه، تمام سرگذشت بشر و تمدنش در حقیقت به "همنوعان حیوانی" قدیمی اش و هم نیروهای طبیعت میگویند "اگر میتوانی من را بگیر" (کچ می، ایف یو کن).

در حوزه جنگها، با هواپیما های بی سرنشین، در حقیقت، بشر خودش را از جنگ کنار کشیده است. و فعلا با فریبندگی بازیهای کامپیوتری، مرز بین بازی و جنگ را نیز از میان برده است- و امروزه در اعلامیه های معمول سربازگیری، دیگر باید بنویسند "دعوت به جنگ و جبهه، از علامندان محترم که سابقه بازیهای کامپیوتری دارند، در هر سن و جنسی، تقاضا میشود که مستقیما از طریق اینترنت شروع به اقدام نمایند- اسلحه شما کیبرد شماست- پیروز باشید".  شعار معروف دوره جنگ ویتنام این بود " جنگ را ول کن، عشق رو بچسب، " (نو وار، میک لاو). اما یک عده یی دیگر در مقابل این صلح طلبی رختخوابی، میگویند "تا ظلم هست، مبارزه نیز هست".

واقعیت کجاست، همراه با "اعتدالیون" امروز، خیرالامورالاوسطها، وسط را بچسب که هم این را دارد و هم آن، به نسبت شرایط و ضرورت. در سیاست آنروزهای اروپا  به این میگفتند "سنتریسم" – در ایتالیا، امینتوره فانفانی و جولیو آندره وتی کارشان همین بود- منتها در آدرس پیدا کردن، همیشه "اشتباه" میکردند، دایما در چپ دنبال راست میگشتند، و همیشه هم موفق بودند، زیرا بالاخره، چپ یک تعریف همگانی دارد، و آنهم راجع به "موفقیتها"، خودشو به کوچه معروف "علی چپ" میزند- پس همیشه مقصر عزا و عروسی است.

عصر ارتباطات و اطلاعات، بطریقی فاصله قرونی بین تحلیل (آنالیز) و ترکیب (سنتز) را به سمت صفر میل میدهد، چیزیکه هم مسله است و هم مسله زا، مثل اینکه نیوتن وانشتین هردو باهم زندگی میکردند و در پی اثبات نظرات خویش- طبعا نه انشتین مایل بود که بر لاک پشت جاذبه عمومی به کهکشان برود، و نه نیوتن میتوانست بپذیرد که برای به کهکشان رفتن باید از این جاذبه زمینی با شتابی غیر قابل تصور، به بیرون گریخت یا پرتاب شد (که اگر شکافتن اتم نبود، این نیز میسر نمیشد و یا بعکس). حتما خشونت هم جزیی از این همزیستی نیوتن و انشتین محسوب میشد که ناشی از لحظه "ضدیت آفرینشی"تقابل ایندو بود، که هردو سر تناقض باهم همزیست نمیتوانند باشند، هرچند هردو مکمل یکدیگر نیز هستند، اما یکی پس از دیگری (هگل اینرا کشف کرده بود وبرای ما جای گذاشته است، که دیالکتیک مینامیم- کشف "اصل تضاد" و بنابراین مقوله "ضدیت آفرینشی"، و تعبیه اینها در روند اندیشه ). 

باز گردیم به ادامه گفتگوی محوری

این مفروز شده از هستی که "جهان انسانی" مینامیم هم،  پیوسته در حال تغییر و تحول بوده است. بیان چنین هستی شناسی یی (آنتالوژی)، از نخستین "لحظات" شکلگیری این مفروز، در چیزیکه مغز مینامیم، در بازسازی این واقعیت مفروزکه اندیشه نامیده شده است (اپیستمولژی)، بروز پیدا کرده است. بنابراین شکلگیری خود مفروز و بیان اندیشگی آن در مغز، جمعا روندی واحد را تشکیل داده اند که مشخصا هستی شناسی (انتالژی) که هم شامل "بودن" و هم "چگونه بودن" انسان است، می باشد (نقد بنیادی غرب یونانی- رومی و هم مسیحی که در سقراط و در ریشه های افلاتون نهفته بود) . بدینمعنی، هستی شناسی انسان برابر با خود روند عمومی شکلگیری انسان میباشد، که شامل دو روند عمیقا بهم تنیده "عمل اندیشگر" و "اندیشه عملگر " میباشد- بهمین دلیل، "انسان" هیچ تعریفی از پیش نداشته و ندارد، بلکه انسان اصولا در شدن پیوسته اش هم انسان شده و هم انسان میماند- مثل اینکه بگوییم، هم هدف و هم راهبرد انسان، خود انسان شدن و ماندن است- و نه، (انسان خود هدف، که خطای یونانی ارسطویی بود- ادراکی ایستا از انسان و اصولا، هستی). 

حال با اینگونه ادراک هستی شناسانه از انسان، میتوان گفت که انسان همیشه در مسیری ثابت متغیر، و متغیرثابت، قرار داشته است، چون هنوز "موجود" است.  با باز تعریف این مفروز در دوره های مختلف، یعنی مفروز انسان، عمل اندیشگر و اندیشه عملگر، در دوره های مختلف در پیوستگی و هم گسستگی قرار گرفته اند- هم "خود" و هم "ناخود"- انسانی که نا انسان میشود، و نا انسانی که انسان میشود، مفروضی که مشاء میشود، و مشایی که از آن مفروزی میسازیم- تناقضی که از مسیر شکلگیری "ضدیت آفرینشی"، بروز یافته و وقوع پیدا میکند- انسان نو جانشین انسان کهنه میشود، و مفروزی دیگر جانشین تعریف مفروز پیشین میگردد- این یک نظر بازهم ارسطویی یونانی میباشد که هنوز اندازه اش هیچ تغییری نکرده است، بهمین دلیل، به بزرگترین وسعت مفروز انسان تاکنون،  میگوید "دهکده جهانی".

در دوران دانشجویی، تابستانی در ایران بودم، و به دعوت دوستانی هم دانشگاهی ام به کرمان رفتم. هوا بسیار گرم بود، و پس از خواب بعد نهار، بیدار شدیم و به چیزی مشابه حوض خانه رفتیم، که مادر این دوست پای بساط چای و سمار منتظر ما بود. مادر پسر کوچکترش را صدا زد و گفت "برو از زیر زمین یا مشابه، مقداری میوه..... بیآور. در لیست مادر، خیار هم بود. بعداز چند دقیقه، پسرک آمد و میوه ها را به مادر نشان داد و گذاشت در ظرفی روی زمین. من با ولع به میوه ها توجه کردم، که ناگهان متوجه شدم که خیارمیان  آنها نیست، اما تعجب اصلی من این بود که مادر چرا هیچ اعتراضی در اینباره نکرده بود. خلاصه من به پسرک اعتراضی گفتم که مادر گفت خیار هم بیآور. پسرک با ناراحتی و رودر بایستی سرخ شد و گفت "آورده ام"، و به خربزه یی که آورده بود اشاره کرد. من متوجه شدم که ظاهرا در کرمان (وبعدها مطلع شدم،  در بسیاری مناطق دیگر ایران)، به خربزه میگویند خیار، و تبعا من از کسب دانشم، بقعر تردید فرو افتادم که خربزه را با نمک بخورم و یا بی نمک. و این سوال که مگر میشود خیار خربزه باشد. ولی بالاخره از توهمات و ابهامات اسم مهم است یا شیرینی خربزه و خنکی آن، بیرون آمدم و از خوردن خیار کرمانی بدون نمک، لذت برده، و هم فهمیدم، واقعیت و تصویرش در ذهن- چیزیکه من از قول مارکس "بازسازی واقعیت در رهگذار اندیشه مینامم"، گاهی وقتها ورای داستان خیار و خربزه هستند - نگو که جنگ میشه.

منهم مشابه ساختن های بزرگ تاریخی عمل کردم، اول خوردم، واسمها را نیز در حوزه کلمات به "چرخش زمان" سپردم.  در قدیم ها، برخی شاهان که به دین جدید می پیوستند (تنها راه)، همگان نیز باید به آن دین می پیوستند. تصور کنید مثلا در مملکتی، نقاره چی ها روز بعد دین جدید را اعلان کنند. و بعد بگویند هرکس نپیوندد، بفرمان شاه هم نادان است و هم "کارش ساخته میباشد". سالها پیش، یک تاجر بازار قماش در تهران، روزی با افتخار تعریف میکرد که وقتی تظاهرکنندگان (ظاهرا منظورش وقایع سالهای چهل بود) مدافع اسلام میآمدند و کمی بعد مدافع شاه، برمبنای تجربه گذشته ام، قاب عکسی ساخته بودم که از یک سمت شاه، و از سمت دیگر، دیگری را نشان میداد. و خودم جلو درب میایستادم تا از فریاد جمعیت، خودم را سریعا به چرخاندن رویه قاب بزرگ روی دیوار، برسانم، و منتظر تشویق "صلواتی" و یا "زنده باد" به جلو درب بازگردم. 

ما و نقد، دانستن و ساختن

حال ببینیم در این میانه، "نقد" چه معنی یی دارد، و از این مسیر "دانستن" چیست، و "ساختن" چیست.

یک مثال ساده برای روشن کردن این نکته اینستکه اگر فرضا انشتین مشکلات نیوتنی ما را پاسخ داد، و ما به تداوم خود در جانب پیوستگی، دست یافتیم، که اگر به دوره پیشن باز گردیم، این مشگلات باز خواهند گشت و پس ما ناتوان در  تداوم خود خواهیم شد، یعنی پیوستگی یمان را از دست میدهیم - مقایسه این دو دوره نیوتنی و انشتینی، عملا، حامل "درست" و "غلط" بوده و این قضاوتمان مفهوم "نقد" پیدا میکند- در حوزه "چگونگی" بودنمان و نه در نفس "بودن" که بی خطاست و عیب – نقد انتشتین به نیوتن که همان نقد بشریت است برای تداوم وپیوستگی اش (جنبه اجتماعی تاریخی علم).  بنابراین، گذشته هم "غلط" است و هم "درست"، بترتیب اگر از دل آن پیوستگی ما تامین شود و یا نشود. پس تداوم وتقلید گذشته، با اینکه به ما "پیوستگی" میدهند، به گسستگی تداوم می بخشند. این پیوستگی ناشی از تقلید، تنها صورت تسلسل زمانی دارد و نه منطقی، زیرا تداوم منطقی حتما حاصل روند نقد است که اینهم قطعا تکرار و تقلید گذشته را هم در مقدمات و هم در موخرات، غیر ممکن میکند زیرا نفس ضرورت نقد حاصل تهدید پیوستگی ما میباشد، که خود یک مسئله علت و معلولی است.  مثلا آنچه که  بنیادگرایی  (فاندامنتالیسم) که اجبارا بمفهوم "خرافات گرایی"(فناتیسم) نیست، در تاثیر دراز مدت دورانی، رفتن از حوزه  رویین صور و موجبات به حوزه زیرین علت و معلول ها میباشد- که در بازگشت، حوزه رویین را نیز دگرگون مطابقتی با تحولات زیرین میکند (اروپای واقعی و نه آرمانی "پس از واقعه" درگردش نقد تاریخی، شاهدی بسیار گویا از این تحولات میباشد- آمریکای فیلمهای کابویی و آمریکای بعد از جنگ جهانی دوم، و بخصوص از سالهای هشتاد و نود میلادی ورود به عصر اطلاعات و ارتباطات نیزبهمین ترتیب). 

تکرار و تقلید زمانی، در "صور و موجبات" امکانپذیر هستند و نه در "علت و معلول ها" که اجبارا به روند منطقی تکیه دارند.  بهمین دلیل، جامعه تقلیدی همیشه تقلید کردنش یا مانع گذار به جامعه علت و معلولی میشود، ویا این گذار را بسیار بطئی میکند- توجه کنید به  نازایی جامعه ایران تا آمدن اسلام و شکوفایی اولیه، و برگشت دوباره به همان جامعه نازای پیشین.  چیزیکه نشانه –نا دقیق وبا سوء تعبیر روانشناسانه- میتوان گفت از "ایرانیان مردمی سرخورده" ساخته است که درست تر اینستکه بگوییم راه تحولی ایران چنین شده است و در بازسازی این واقعیت "بودن" آنها در رهگذار اندیشه، ما شاعرانی شده ایم که تنها برای مشاعره شعر گفته ایم و نه ادب و فرهنگ، و تبعا پیشرفت و تمدن سازی.  حتا در نثر نیز ما چنین رفتاری داریم (تمایل این نوشته چند صفحه یی را در کاربرد این ساختار شاعرانه میتوان سراغ گرفت- پس از نیم قرن زندگی در پیشرفته ترین و آینده ساز ترین زمان حیات غرب)- بقول ترانه یی از جوانی متولدین بعد از جنگ دوم"از من بگذرید، راه خود روید، این تماشا چرا کنید".  موسیقی ما نیز بهمین ترتیب، شعر مشاعره یی پایه همه چیز ماست، یعنی تکرار و تقلید.  کوشه های موسیقی ما تفاوتشان در این مشاعره و چگونه "توی خود رفتن" میباشد.  و اینگونه، ما برای همیشه توی خود رفته ایم، و اینرا به افتخار در قدیمی ترها، و به شرمندگی و نارضایتی در جوانها، بترتیب "توی حال رقتن" و "غمزدگی دق مرگانه" گفته اند و باید گفت. 

تمام تقلاها بدون استثناء بعلت تقلیدی ماندن، به علت و معلولها دست نیافته و بازگشت کرده اند.  در پنجاه و هفت، تفاوت این بوده است که خود اساس علت و معلولها، یعنی انسانها- بقول زبان دوران گذشته، تاریخ سازان-  به میدان آمده اند. و این چیزیست که بسیاری – حتا بخشهایی از باصطلاح چپ- نیز درک نکرده اند، و علت، خوانش یونانی ارسطویی انها بوده است ( توجه کنید به واژه "مردم" که شامل تمام مردگان و زندگان تا "من خودم" نوسان قشری طبقاتی، منافعی مصلحتی دارد، یا درک از دمکراسی و آزادی، اصلاحات و اصولا دگرگونی و تغییر).

نمیدانم که خربزه را خیار خواندن را یک توطئه بدانم و یا صرفا یک اتفاق، و یا واقعیت همینطور در رنگارنگی دایمی است. "هیچ توطئه یی در کار نیست، واقعیت است که تغییر میکند، و از ما نیز انتظار تغییر دارد". 

 بسیاری مناطق در جهان هستند که در همان زندگی و پیوستگی نیوتنی زندگی میکنند و مشگلی ندارند، اما بمحض تماس با سایر مناطق که انشتینی شده اند، دچار مشگل میشوند. یکی از دلایل "بلبشو" ی جهان ما که در اثر توسعه ارتباطات و اطلاعات بوجود آمده است، که در آن، همه جا وهمگی،  به شعار "منهم از آن میخواهم" پیوسته اند. و جالب است که آمریکایی ها بخصوص، وغرب عموما تا جنگهای اخیر، برخی حتا در دانشگاه هایشان و باصطلاح محقق هایشان، نمیدانستند که در جهان بجز رومی ها، اسپارتها، و یونانیان کسی دیگر هم اصولا وجود داشته است.  خیلی ساده، چون اصولا یونان و ارسطو، هستی و هستی بشری و هستی "خود" فرد را یکی میدانسته اند، یعنی دیگری در گارگاه بنیادی اندیشه و تجربه آنها، اصولا،   وجود نداشته است، و بنابراین باخبر شدن از آن موجب تناقض میشده است، همه میدانند که یونان و ارسطویان اصلا تناقض پذیر نبوده اند.  شاید تصور کنید که من شوخی را به طنز مبدل کرده باشم، در حالیکه من در علوم سیاسی و جامعه شناسی نیز تنها تزم مانده بود که به ایران رفتم و با جنگ دیگر امکان بازگشت نداشتم، جدا ما هیچکدام در جهان حضور بهم نرسانده بودیم – ما یا با عکس روی مجلات و یا با خاطره یی از نفت(مثلا بشگه آن)، شناخته شده بودیم، و در غیر اینصورت اگر بازماندگان داینوسورها محسوب نمیشدیم، یا ترک بودیم (از نوع عثمانی آن) و یا عرب (از نوع سیسیلی آن). وقتی برای تمدید اقامت میرفتیم، و نام و نام خانوادگی را شفاها میگفتیم، مسئول مربوطه میگفت و تکرار میکرد که به ایتالیایی بگو، شبیه اسم و نام خانوادگی عوض کردن ایرانیان، و منظورش این بود که " آقا یا خانم، خودت را ترجمه کن". تا بالاخره، جنگهای سالهای اخیر، جواب آن مامور را داد، کاری که در جنگهای صلیبی نیز انجام گرفته بود-غیر من نیز وجود دارد.

این عیب رادار تاریخی تمام غرب است و مشابهشان در ایران نیز. مثلا توجه کنید که این افراد یا گروهها که ایرانی نیز هستند، وجود ایرانیان را با کاتالیزورغربیان باز میشناسند، چون آنها نیز بهمان شیوه برخورد میکنند- و جالب اینکه خودشان را نیز در "پیدا و پنهان" می بینند، و این ابهام که " آیا ما نیز وجودداریم یا خیر"- شاید مرحوم آل احمد، در این وضعیت فرو افتاده بوده است که موضوعش پرداختن به این "پیداهای نا پیدا" فیصله یافته بود. حتا چپ ما نیز، در اینباره مسئله دارد البته بدون اینکه خود متوجه باشد و عکس آنرا تصور میکند. به وطن پرستان دو آتشه نیز توجه کنید، در عمق، خودشان وجود ندارند بعنوان ایرانی متمایز ار غرب، بلکه با کاتالیزور غرب قابلیت محسوس شدن  پیدا میکنند (محلول ظهور غرب). ضمنا به کشمکش و "بحث" های این روزها راجع به هویت توجه کنید که "ناپیدا های پیدا" در بدر بدنبال هویت هستند و معلوم نیست هویت کی و در کجا و روی کدام رادار.

چند وقت پیش در مجله یی از انتشارات یکی از دانشگاههای آمریکا،  مقاله بود راجع به اینکه چقدر تعبیر دست یافته های باستان شناسی و باز سازی افراد و وقایع (بخصوص فرعونهای مصر) باستانهای دور و نزدیک، حقیقی هستند. من در باصطلاح شرحی (کامنتی) در اینباره و بعنوان موضوع شاید هزار سال دیگر کشف باستانشاسی باشم، نوشتم که مسئله این است که محقق باستانشناس که برای تحقیق میرود چنان در این فرهنگها "دست و پایش را گم میکند" که اصولا پایگاه ادراکی اش بکلی مختل و حتا متوقف میشود. چون هم زیر خاک و هم روی خاک با موجوداتی روبرو میشود که همگی بدون استثناء مفهوم باستانی دارند. ما در روزگار جاری و کتابها و رادار های فرهنگی حضور نداریم، اما اجدادمان در زیر خروارها خاک وجود دارند که باید به کشفشان پرداخت، حتا برای مقایسه نیز معتبر نیستیم که شاید فرعون مصری شبیه یک مصری حقیقی در دوران ما بوده باشد. بهمین دلیل، بیخبر و بی تماس نگهداشتن هم موجب و هم حاصل تکرار و تقلید گذشته میباشند- چیزیکه در روزگار ما، میتوان "مرگ پیش رس تمدنی" نام گذاشت. 

به اصل مطلب بازگردیم

یقین تنها در زمانی امکان پذیر است که ساختن در جریان باشد، و در هنگام ساختن است که دانستن اصولا ممکن می گردد. بهمین دلیل، یقین و دانستن از یک مقوله هستند، و جمعا روند ساختن را دربر داشته و ممکن میکنند. بنابراین، هم پیش و هم پس ساختن، اصولا، با دور شدن از ساختن و هم با نزدیک شدن ضرورت ساختن، دوره ابهام بمرور فرامیرسد- که اولی را میتوان شروع بحران افول (چیزیکه روزی اسلام را استحاله کرد و نهایتا گذشته را باز گرداند) ، و دومی را شروع بحران رشد نامید ( چیزیکه در زمانه ما اسلام را دوباره مطرح کرده است و آرمان و آرزوهایش). بهمین دلیل، عملا، بشر جز در مواقع ساختن، همیشه، یا در ناآگاهی و یا در ابهام بسر میبرد (حدود مفروزش در مشاء هستی از هم پاشیده و سرگردان میشود). در جامعه صنعتی، تنها اتفاقی که آنرا از گذشته مجزا میکند اینستکه پیوستگی ساختن، نقد و دانستن روال گردش بقایی آن است. خود روند عینی (بیرونی) جامعه صنعتی، و تولید و زندگی صنعتی، بطور پیوسته و خارج از ذهنیت جامعه، ضرورت تغییر و بنابراین نقد را فعالانه در خود حمل میکنند (اهمیت و جایگاه چیزیکه "افکارعمومی" نامیده شده است). این خود بخودی و عینیت یابی هستند که "اعتراض کردن" را به "اطلاع دادن" مبدل میکنند، که "افکارعمومی" در حقیقت براین اساس استوار است. جای ذهنیت یا آنچه اعتقادی کردن (ایدئولژیزه) نامیده شده است، به حد اقل میرسد- طبقه سیاسی، در حقیقت، تبدیل به "بستان بزن" میشود، دیگر فرجه و فرصتی که قرنها فئودالها از آن برخوردار بودند، و در دوران خودمان "المشنگه" هایی مشابه فاشیسم و بنگاههای تامین جنگ سرد، اگر هم بروز یابند، دوامی نخواهند داشت که جمعیت مجازی جهانی کارشان را یکشبه فیصله میدهند. با اتصال کارخانه ها، بنگاههای تجاری، در عمده و هم خرد، عملا، کارگران و کارکنان میتوانند زیر لب بگویند، و صدایشان در سراسر جهان همزمانا شنیده بشود. 

معروف است که تروتسکی گفته است که "انهایی که آرامش میخواستند، نباید در قرن بیستم متولد میشدند"- در جواب شاید باید پرسید که "پس توحش بهتر از تمدن است". آری ما روی پلی که در حال باز شدن بود متولد شدیم، و تازه داریم متوجه میشویم که چه دارد بر سر مادر، و پدر، و پیشینیان، و از جمله خود ما میآید. هگل و مارکس، از قضای روزگار، و "زبان سرخشان" تنها کسانی هستند که از لبه پل فرو افتاده اند، و"سر سبزشان" را در پای اعلان وجود چنین پلی و باز شدنش، گذاشتند.

شاید حافظ هم، چندین قرن پیش، با آرزوی " فرود آوردن سقف فلک، و طرح نو "، همین منظور را داشته است- ولی فورا از همان جایگاه شاعرانه ما ایرانیان، چنین ادامه داده است " اگر غم لشگر انگیزد که خون ما بریزد، من و ساقی بهم نازیم و بنیادش براندازیم"- نازایی ایرانیان، دقیقا، همینجا دیده میشود.

وظیفه من البته این نیست که پیدا کنم که عرب بودن اسلام، یا اسلامی بودن عربها، کدامیک جدا از یکسو بین مسلمین شکاف کربلا را بوجود آورد، و از سوی دیگر، یک طرف را چنان ضربه خورده کرده است که سرزمینهایشان را ترک کرده و با سماجت پیگیرانه یی، قرنها درد و احساس مظلومیت خود را در بدر فریاد زده تا قرن شانزدهم و صفویه میرسد. و بالاخره، ایرانیان را به یقین چه باید کرد سلبی و هم ایجابی قانع کردند. آیا همزیستی حافظ و قرآن، ظاهرا، در حال پایان است یا "ایران جدید" از ایندو زاده خواهد شد. 

توضیح نویسنده

همانطور که قبلا نیز گفته شده است، این نوشته ها، یادداشهایی از حدود چهل سال پیش هستند، که نویسنده در لابلای سالهای پایانی شصت تا تقریبا انتهای هفتاد میلادی، بعنوان مقدمات پژوهشی رساله دکترا درچارچوب ادراک آن زمان با عنوان " برنامه ریزی فراگیر مرکزی" برای ایران، تهیه شده اند.

در ایران در همین زمینه نیز کار کرده ام، البته در ابعادی کوچکتر، بخاطر دارم که وقتی میگفتم "برنامه ریزی"، جریانهایی که تنها وظیفه خود را رد یابی همسایه شمالی میدانستند- ریشدار یا بی ریش- فورا به ولوله میافتادند که "فروشنده وطنه ها" (اینرا یک دکتر استاد سابق دانشگاه در جلسه یی با حضور سی چهل نفر در نوبت صحبت نخستین گفت "عده یی آمده اند که برنامه های دیگران را در ایران پیاده کنند")، و بمحض اینکه اسم از "صنعت و صنعتی شدن میبردم"، باز هم ولوله در میگرفت که "نوکر امپریالیسم نفوذ یه ها". و من به مصداق ضرب المثل معروف " گفت کجایی هستی، گفتم سرپلی، گفت پل را آب برد" در آمدم. ولی، آنروز هم اتحاد شوروی وجود داشت، و هم غرب. چین هنوز از لای وقایع دوران دانشجوییم بیرون نیامده بود یا در حال بیرون آمدن بود.

و امروز شما خودتان فکر کنید که "چه شده است". یکی از استادان من، مشخصا، "درس برنامه ریزی"، که در آنزمان به برنامه ریزی منطقه یی شناخته میشد، زندگی اش در سه جا بود، در هواپیما در آسمان، در جلسات شوراها و نهادهای برنامه ریزی از الجزیره تا کوبا و اتحاد شوروی و هند، تا خلاصه هر جایی که از این اسم هم وحشت نداشتند و هم خیلی هم ضروری اش میدانستند، و بالاخره، از جمله در کلاس من در دانشکده، که با عجله همیشه دیر میرسید چون پروازش تاخیر داشت، یک چمدانی مشابه چمدانهای سلمانیهای قدیم، که اسمش چمدان بود ولی خسته و فرسوده از این سفرها، داشت که روی میز تدریس "ول میداد، و درب چمدان نیز وامیداد" و کتابهایی که تازه در غرب راجع به برنامه ریزی نوشته و ترجمه شده بودند " در لنگ و پاچه همدیگر" فرو رفته و روی میز او آرام می گرفتند تا کلاس بعدی.

افزودن نظر جدید