ما و بشر و واقعیت

اندیشیدن در تغییر، و برای تحول

جدا چرا واقعیت اینقدر پیچیده است

زمینه ها و تجربیات

در یک لحظه "ضدیت آفرینشی" (کریایتیو کانتردیکشن) زندگی تحصیلی، من به جاده یی ختم شدم که در آنزمان (حدود چهل و خرده یی سال پیش- اواخر شصت میلادی)، برنامه ریزی سرزمینی نامیده میشد، و تنوع بعدی آن را برنامه ریزی منطقه یی نامیدند، تا بالاخره – تحت تاثیر و جذابیت اتحاد شوروی- به عنوانی " کفرآمیز" در آنزمان و "غرب"، غیر رسمی، و با تغییر مقیاس بنام برنامه ریزی فراگیر مرکزی ارتقاء یافت. فضای عمومی انستیتو برنامه ریزی عملا توسط کسانی که هم میاندیشیدند و هم تصمیم میگرفتند و هم اجرا میکردند، در حوزه وسیع اجتماعی و بخصوص دولتی، در سطوح محله و شهرداری تا سراسرکشوری، و احزاب و سازمانهای مختلف وابسته به انها، ساخته و رهبری و مدیریت میشد. بنابراین، بطریقی میتوان گفت که احزاب بزرگ چپ مبداء و مقصد بودند. این احزاب بزرگ چپ، خود "غولهایی بی شاخ و دمی" بودند هم در ابعاد کشوری، هم اروپایی و هم جهانی.  شاید بی جا نباشد که گفته شود که تجربیات اتحاد شوروی، چین، به این "ارابه عظیم" نیز متصل بودند- سرزمین اصلی امپراتوری روم، و قلب مسیحیت- ایتالیا. و بازهم بیجا نیست که گفته شود که بنیاد تمام تحولات سالهای بعد جهانی تا امروز، روی چرخهای این ارابه میجنبیدند.  و تمام اینها در علنیت و گشادگی کامل اتفاق میافتادند.

در این معرکه، من هم بتدریج میرفتم که –حداقل غیر رسمی- به عنوان برنامه ریز فراگیر و مرکزی مفتخر شوم. در این میان، یک چیزقطعی بود که جهان میرفت که هیچوقت دیگر شبیه خود نباشد، که اگر با آنچه در این دهه ها اتفاق افتاده است، نگاه کنیم، بعلاوه  باصطلاح انقلاب اطلاعات و ارتباطات، و سایر جوانب ریز و درشت، موقت و ماندگار، را در آستین "شعبده گر" زمانه، در خود داشتند- تقریبا یکصد سال اخیر جهان و تحولاتش. بطریقی، ساعت شنی یی که یونان، مسیحیت، اسلام،  پیش صنعتی و صنعت و سرمایه داری، و تمام ابواب جمعی سرگذشتی و تاریخی یشان، یعنی حدود سی قرن- از پیش سقراطیان تا هگل و امروز-  باید از آن میگذشتند. این سی تا چهل سال اخیر، جهان شاید بدون اغراق هزاران بار بیشتر از تمام بشریت دچار تغییر و تحول شده باشد.

در چنین معرکه یی، شاید سرخوردگی و سرنوشت غمناک خودکشی جمعی و فردی فعالین برخی از پرمشغله ترین گروههای سیاسی یا انقلابی دانشجویی سالهای شصت میلادی ومشابه بود که ارگان مرکزیشان نیز به این امور تعلق پیدا کرده بود "رفقای عزیز، هفته پیش در چنین روزی رفقا فلان و بهمان به زندگی خود بطور دسته جمعی، و فلانی بطور فردی، پایان دادند. امروز ما رفقا فلان و بهمان نیز گردهم آمده ایم که همراه باهم به زندگی خود پایان دهیم"- اوایل سالهای هفتاد  میلادیست.

کارهای تحقیقاتی وسیع و عمیق راجع به تحولات چین در آنزمان، اتحاد شوروی، و کلا جهان پس از جنگ دوم تا کم و بیش حدس و گمانه زنی درباره آنچه که ما در این چند دهه شاهد بوده ایم، این دوره چندین دهه یی را مورد بررسی قرارمیدادند. در همین زمان، جنگ ویتنام هیزم را میداد، و مائو نفت و کبریت. من که دیگر سرگردانی ناشی از غربت را اساسا پشت سر گذاشته بودم، نه دیگر بعنوان مهاجر یا دانشجویی از دیار روزگاران پیشین، بلکه دست ساخت این "بلبشو و معرکه" درگیر، در قالب برنامه ریزی فراگیر و مرکزی، اگر از یکسو، به شئیی ناچیز و بدرد نخور بعلت "گل وگشادی" آن، تبدیل میشدم، اما از سوی دیگر،  یک اتفاق افتاده بود که من عملا به نوعی "تخصص" دست می یافتم، "تخصص در تغییر و تحول"، در واقع، " چگونه اصولا واقعیت تغییر میکند و تحول مییابد". بعدا هم، باصطلاح انقلاب اطلاعات و ارتباطات و پیآمدهای آن، هم مشغله یی جدید برایم شدند، و هم در گیری با آنها، تمام آنچه میدانستم را عمیقا دگرگون کردند. مهمترین اثر این بود که دردنیای جدید در راه، دیگر دانش، انباشت اطلاعات نیست، بلکه دانش، یاد گیری و سرعت یادگیریست، و این یعنی، توان تولید دانش. همین اثر، عملا، بعد از تقریبا نیم قرن، اجازه میدهد که من بنویسم، و در صورت لزوم، فراموش شده ها را از اینترنیت بگیرم، که بمراتب به روز شده تر و کامل تر هستند. ما امروز دیگر به تمام "جد آباد بشر"،  دسترسی یک "دگمه فشار دادن"،  فاصله داریم.

 

پیآمدها و وقایع و نحولات بعدی

بهمین دلیل، اطلاعات انباشتی، نقل قولهای با کاربرد اکادمیک و بوروکراسی حزبی و دولتی، بدون استثناء، تعلق به گذشته پیدا کرده، و اصولا از هرگونه اعتباری تهی شده اند- چه رسد به اعتبار نظریه پردازانه و قابل استناد علمی.

امروز تنها "باقیماندگان از گذشته" به ضرورت خواندن تمام آثار توجه میکنند، و یا مبتدیان روزگار کودکی اندیشه و نظر. واقعیت این نیست که کسی یا گذشته یی مرده است، بلکه واقعیت اینستکه "گذشته عمیقا به گذشته تعلق پیدا کرده است". در پشت سرمان، بایگانی ها وجود دارند، و نه دیگر خود گذشته.

هر نویسنده یی، حتا با دهها اثر، خواه شاعر، ادیب، فیلسوف، و مشابه، هیچوقت بیشتر از یک پاراگراف چند خطی و حداکثر یک صفحه، و گاهی حتا چند جمله کوتاه، اصل حرفش نیست. بقیه نوشته، تنها یا برای حجم دادن هستند، و یا اساسا برای شهادت و یا اثبات همان اصل حرفشان- باید توجه کرد که این اصولا جاده حرکت خود واقعیت است. بعنوان مثال، حافظ و مولوی را بگیرید. حافظ با بیت اول و یا حداکثر نخستین بیتها، گفته است که روزی عشق بود و امروز نیست، و پس باید کماکان به زندگی ادامه داد. مولوی نیز در همان بیت نخست، و چند بیت اول، گفته است که عشق بود و از دست رفت، هیهات چه غمی، برویم که آنرا باز گردانیم یا باز یابیم. و بهمین ترتیب، دیگران، حتا آثار مذهبی و دینی. ایندو در حقیقت، صدها و هزاران بیت گفته اند که همین چند نکته را نشان داده و باثبات برسانند. اولی زندگی را نگه میدارد و دومی امید به تداوم آن.

برای آقای مارکس، انگلس، لنین و حتا "غولی از نوع هگل" نیز، قضیه از همین قرار است. جالب استکه هرچه فاصله تجربی یا فرهنگی نویسنده از مخاطبین بیشتر بوده است، حجم نوشته نیز بیشتراست. رمانهای پرحجم و زمینه های فرهنگی مخاطبین را ببینید. و مواردی از این قبیل.

بنابراین، آشنایی ما به سرگذشت بشر و نقد آن، در حقیقت، ضرورت خواندن تمام یک اثر یا آثار مختلف مثلا مارکس و مشابه را از نا لازم تا تنها موارد مورد لزوم کاهش میدهد- که غیراین، در حقیقت، بە معنی اینستکه  اول بپیوندید و ایمان بیآورید، بعد به تایید و تکذیب، بپردازید. و بالاخره، هرچقدر که نویسنده از دستگاه تفکر مفهومی و مقوله یی استفاده کند، باصطلاح سیستماتیک باشد، حتا خواندن سر فصلها و فهرست مطالب و احتمالا منابع، کفایت میکند. و بالاخره هرچقدر زبان نوشته و یا ترجمه، نظام مند باشند، بهمان نسبت ضرورت خواندن به حداقل میرسد.

به نوشتن جوان ها توجه کنید، که حتا به کاربرد نقشها (لگو) نیز اکتفا میکنند، اما همزمان هم میفهمند، و هم میفهمانند، و هم دانش تولید میکنند.

پس حجم نالازم نوشته، که معمولا در پلمیکها رایج است، در حقیقت استفاده از حجم، بعنوان، القاء شاهد و توان اثباتی، میباشد. و بهمین ترتیب نیز در نقل قول یا اقتباس در عوض اظهار نظر خود.

 

به اصل مطلب بازگردیم

از سوی دیگر، باید گفت که حتا آثار تاریخی و موزه ها نیز که روزی باید از گذشته برای ما میگفتند، دیگر خود نیز در حکم آثار تاریخی و موزه ها، باید در موزه های دیگری نگهداری شوند. چون اعتبار آگاهی دهی و بنابراین نقد نیز از آنها "رب گیری" شده و تنها تفاله یی شده اند که اصلشان در اینترنت فقط حضور بایگانی شده دارند. هیچکس دیگر احوال گذشته را نمی پرسد، چون با نقد حدود ده تا یازده قرن اخیر( دقیق تر، از قرن ششم میلادی تا امروز)، و بخصوص از قرن شانزدهم بە اینطرف، این گذشته مستقیما به طرح خود آینده و از این طریق، به گردش جاری زندگی حال تبدیل شده است (جامعه صنعتی). بعدش هم پشت یک پسوورد و یک یوزرنیم (رمز ورود و نام ورود)، در خدمت عموم قرار گرفته است.

چه بخواهیم و چه نخواهیم، جهان به دو اهالی تقسیم شده است، اهالی گذشته و منقرض، و اهالی آینده، وتغییرو تحول. گروه سومی که اعتبار اهالی بودن ندارند نیز –طبق معمول تمام سرگذشت بشر- در حاشیه و مرز بین سرزمین های این دو اهالی، درگیر طاقت فرسایی و داد و فریاد و اعتراض، سرخوردگی و دلتنگی، مردگانه زندگی میگذرانند. آنچه بشر برای پیشرفت و ترقی، و رفاه و تامین خود گفته و کرده است نیز، زیر آورهمین دستآوردها، مدفون شده و دارند میشوند- با اینکه روزی هدف بوده اند، اما اعتبار ابزاری داشته اند.

در یکی از نوشته های پیشین مطرح کردم که دوران ما دورا ن "پس هگلی" در حال گذار به "پس مارکسی" میباشد. و تقریبا این نظر را دایما – مستقیم و غیر مستقیم- دنبال کرده ام. در همین نوشته آخرین، با مثال "پل در حال باز شدن"، و "سوپرامنتو استوریکو – هیستوریکال اوورکامینگ"، به پایان یونان – در سقراط، ارسطو و افلاتون- و کلا تا هگل و توسط سنتز عظیم او، نظر "پس هگلی" در حال گذار به "پس مارکسی" را نیز مطرح کرده ام.

بنابراین، گذشته بطورکلی "از مرجعیت تخلیه شده است"، بشمول کامل، و از جمله مارکس و انگلس.  هرکس هر حرفی دارد باید به بایگانی سرگذشت بشر و نقد آن مراجعه کند که در اینترنیت بسیار شفافتر و صدیق تر از نوشته های پلمیکی، وجود دارند. آینده در حال شکلگیری پایانی را بهیچوجه نمیتوان موظف کرد که بخاطر دلتنگی، به خواندن تمام آثار – مو بمو- مراجعه کند.

 

فریبندگی کار مغز، و انتزاع نا معین

 در چنین زمانهای جمع بندیهای عظیم (سنتز)، تمام کسانیکه – فرد، قشر و طبقه هیچ فرقی ندارند- جهان را در پاره پارگیهای منافع خاص تجربه کرده، و "ادراک" کرده اند، و نه در تمامیت آن، در حقیقت، از قافله عقب ماندگان میباشند. جالب است که آنچه که بعنوان طبقه کارگر نامیده شده است، در حقیقت، نوعی دیگر از آنچه که بورژوازی نامیده شده است، میباشد. هردو تنها در انتزاع وجود دارند و از هیچگونه اعتبار عینی و نظریه پردازانه یی برخوردار نبوده اند. کارگر یعنی تخصص وحرفه اش، و کاربرد آن، بورژوازی نیز بهمین ترتیب، حال مگر این مخلوط یا ترکیب، جز همان روند تولید است، که موضوع مرکزی هرتحلیلی میباشد. کار و سرمایه، بعنوان منابع، در سازماندهی تولید، آب و روغن نیستند که بتوان از هم جدایشان کرد. مارکس اشتباها جامعه فئودالی را مورد نظر داشت و دولت اش، ولی از جامعه صنعتی حرف زد- نقد پیش صنعتی را با پس صنعتی خلط کرد، و حتا ورای این، وقتی یکی را نقد میکرد، دیگری را در نظر و حافظه داشت. یکی از نشانه های بارز این خلط، موقعی ست که مسئله روسیه پیش آمد، این نظر مطرح شد که ساختارهای اشتراکی نخستین (بدوی)، میتوانند در ساختمان جامعه اشتراکی نوین تسهیل گر و یا اصولا، بکار آیند- بیچاره استالین و ضرورت صنعتی شدن "یکشبه". یکی دیگر، مسئله معروف  "الکتری فیکاسیون" (به زبان امروز، شبکه برق سراسری)، میباشد.

بنابراین، اینها، تنها انتزاعات ضرور در حوزه فن آوری سیاسی بوده اند، وشاید هنوز نیز بعنوان فعالیت سندیکایی (صنفی) هستند. بهمین دلیل، اگر تمام نوشته ها با دقت خوانده شوند، بدون استثناء، بافت و منطق سیاسی دارند. و این ها، بیماریی فراگیر، و دست و پا گیری کشنده بوده و هنوز هستند- اندیشه و نظریه پردازی مدتهاست که مرده اند. جمله معروف "تاکنون فلاسفه"، همان روزهای نزدیک یا نخستین "انقلاب اکتبر" از کاربرد افتاد. از اینجا بە بعد، اکتبر، اتحاد شوروی، و روسیه باید جداگانه و هم باهم تجزیه و تحلیل میشدند، چون هریک هویتی مجزا و البته بهم پیوسته داشتند، دیالکتیک بین آنها بود که باید مورد نظر و بررسی قرار میگرفت. البته شرایط زمانی و تناسب قوای عملی و سیاسی نیز، در این دیالکتیک، باید لحاظ میشدند و امروز در قضاوت آن گذشته و محصول و آفاتش، نیز باید بکار برده شوند.

 

ضرورت بازگشت به تعبیر فیلسوفان

 دوباره باید فلاسفه بکار میافتادند، چون روزگار دگر شده بود. "انقلاب اکتبر" در حقیقت تنها، گشایش اندیشه و عمل تنگ و معطوف بخود تاکنونی بشر در یونان و فیلسوفانش بود – افق گشا- بزبان مسابقات ورزشی، تنها، رکورد دامنه تجربه بشر شکسته شد. از لحظه "ضدیت آفرینشی" سنتز هگل که در حقیقت "اکتبردر اندیشه" بود، این مرحله تمام شده بود، و مارکس عملا بخطا یونان را که هگل از در بیرون رانده بود، از پنجره باز گردانید، چون در ادراک دیالکتیک دگرگونی بین اندیشه و عمل، آبجکت و سابجکت، نقد سرگذشت بشر یعنی تاریخ، بخطا اعلان جدایی و تقدم و تاخر کرده بود. و بالاخره، در تداوم، بخش سخت افزاری بشر مورد توجه قرار گرفت (ابجکت)، و بخش نرم افزاری، بعنوان ایدئالیسم و متا فیزیک دینی و مذهبی (سابجکت)، بکلی از صحنه رانده شد- طبقه کارگر که خود یک انتزاع نامعین بود (اصطلاح خود مارکس)، با حیوانات بارکش و ماشین آلات، عملا، یکی شدند- سابجکت در یوغ ابجکت قرار گرفت- رهبری به فرماندهی تبدیل شد. واینچنین، تحولات اواخر هشتاد میلادی و اوایل نود، از دهه ها پیشتر پایه گذاشته شدند.

آیا هیچ توجه میشود که نظر اینکه  مارکسیسم، تنها راهنمای عمل بوده و میباشد، در حقیقت، بقتل رساندن مارکسیسم است. این مارکسیسم، نه تنها خطاست، بلکه خطرناک نیز میباشد، چون در و پیکر ندارد، و چه اندیشه، و چه استنتاجات سیاسی از اندیشه، اگر در و پیکر نداشته باشند، حکم بقولی "پیژامه" پیدا میکنند، که بهر کمری میخورد. و متاسفانه ادراک از دیالکتیک نیز در جهت تایید "پیژامه" گی اینگونه باصطلاح مارکسیسم یا هر متفکر دیگری، به "هرچیز بهر چیز وصل است" مبدل میشود، علم و نظریه و نقد، با توجیه و تکرار و تقلید، جانشین میشود. "مولوی بزرگ ما" (در نوشته یا اقتباس از طبری) دیالکتیشین نبوده است، بلکه شاعری در حوزه معینی از تجربه و تفکر اجتماعی – ایران ویا جهان- بوده است- و در دوران افول.

اصولا همانطور که گفته شد، پلمیک اسباب بازی بچه ها ست که تازه زبانشان براه افتاده است، و برای آن نباید اعتباری قایل شد. ما به متفکرین اصیل احتیاج داریم، نه شارحین نظر یه پردازی ها، و فاجعه بار تر از این، شارحین سیاسی آنها. اصولا پلمیکی معتبر است که بین خود متفکرین اصلی جاری میشود، مثلا باحتمال بسیار زیاد بین مارکس و انگلس و مشابه، و نه بین نقل قولها ازواعظان و متفکرین اصلی، یا بدتر شارحین (اگزجیتز) آنها.

 

اندیشه و شکلگیری آن در مغز

فعالیت مغز، اصولا،  تا به وحدت نرسد، اندیشه نمیشود- یک میله منحنی تا دوسرش بهم وصل نشود، حلقه نمیشود. بهمین دلیل، در مثال معروف در داستان "فیل و تاریکی"، پاسخ هر شخص، یک قضاوت کامل است. در حالیکه، خود برداشت هم، حتا باندازه قضاوت، کامل نیست، اما کار مغز برای اینکه اندیشه شود احتیاج به وحدت مطلق دارد که ما عادتا ادراک یا قضاوت مینامیم. پس، قسمتی از ظرف ادراک یا قضاوت میتواند با واقعیت پر شود، اما مغز بقیه ظرف را با "پر کننده" (مشابه دندانپزشگی و دارو سازی) پر میکند تا آنرا به ما ادراک یا قضاوت نشان دهد (فریبکاری مغز). جالب استکه مارکس به این ظرف اینگونه پر شده میگفت "ایدئولژی کاذب" (که منظور اندیشه و ادراک کاذب است)، که منظور این بود که واقعیت به تعبیر منافع یک طبقه یا یک حتا فرد- واقعیت بعلاوه "پرکننده" منافعی (بازهم این روال عادی کارکرد مغز بشر است و نه توطئه و حقه بازی). این نظر برای طبقه کارگر نیز صادق است. بهمین دلیل، دایما باید تاریکی را روشن کرد تا فیل معروف در کلیت اش دیده شود، و حداقل مدتی یک مرتبه، از "پرکننده ها" تخلیه شود. نقد یعنی این، و نه دوباره تنها "پرکننده یی" را جانشین "پرکننده یی" دیگر کرد. پلمیک غیراز، ازسوی اندیشه اصیل، بنیادا –هم در نیت و هم عمل- کارش جانشینی "پرکننده یی" با "پرکننده یی" دیگر است- بهمین دلیل، تنها منافع "تولید کنندگان و فروشندگان پر کننده ها" را تامین میکند. در همین دنیای خودمان، مثلا، در یک خیابان تظاهرات بر علیه استثمار و مشکلات کار و محیط کار است، و درست در خیابان بغلی، یا ساعتی بعد، تظاهرات بیکاران است که فریادمیکشند که ما رااستثمار کنید. هریک از اینها، به تنهایی، مصداق همان داستان "فیل و تاریکی" است.

به یونان و "سخنوری" ( اوراتوری) توجه کنید، که معروف است که این را غریبه های تازه وارد بە شهر میدانستند و از طریق تعلیم و تمرین یونانیان، درآمد کسب میکردند - سوفیست ها را آورندگان و "آموزگاران" این سخنوری میدانستند. بیک کلام، چگونه زیر پای طرف مقابل را خالی کرد، و همزمان زیر پایش را دوباره پر کرد، یا طرف استحاله میشود، و یا زیر پای پرشده اش توسط طرف مقابل، در لحظه حساس خالی میشود- بطریقی، رهبری و هژمونی. کلید یا  اسلحه اصلی، اعمال تردید بود – درست تر، انتقال تردید خود به دیگری. این بهیچوجه مفهوم حقه بازی و توطئه ندارد، بلکه خود یک نظرگاه است، منتها در حال شکلگیری و جانشینی با نظرگاه پیشین.

 

تردید و یقین درزمانه ما

واقعیت امروز در جهان، در تمام سمتها، اینستکه نه گذشته یی هست و نه هنوز آینده یی مستقر. ابهام و تردید فضای عمومی شده است، و آنهایی که بالاخره دستشان به هیچ نرده یی بند نیست، و یا بە خطا چنین فکر کرده و بنابراین دستشان سست شده و از نرده یی که داشته اند رها میشوند، تبدیل به سوفیستها میشوند- به اینها در روال جاری در ایران کنونی، میگویند "عرفانهای کاذب"، که در واقع تاثیرشان تهیه و تولید "پرکننده ها" میباشد برای زیر پا، و یا نرده برای دستها. در این جهان، ظرف از گذشته خالی شده است (بیکاری، رکود، تورم، و تبعا، عدم تامین و امنیت)، و از آینده هم تنها آمال و آرزوهای گذشته موجود هستند (تامین عدل و برابری) و بنابراین، تمام ظرف با "پرکنند ها" پر میشود و یا شده است – واقعیت به واقعی بودن خود، به تردید رسیده است.

در چنین مواقع و مواردی، بزرگترین "علم" و راستگو ترین آن، سیستمهای بزرگ یقینی و یا اساسا فلسفی میباشند، چون اینها حوزه هایی هستند که میتوان، در هرسطحی از انتزاع در آنها، یک مقر و مسکنی فراهم آورد. در شرایط عادی، خود زندگی جاری و بخصوص مطمئن ترین، گذشته است، چون اتفاق افتاده است. چند مثال اینها هستند، سن آگوستین در اروپا و مسیحیت و بطریقی سرگذشت ادیان، هگل در اروپا و در حقیقت در جهان، غزالی در اسلام، مولوی و حافظ در ایران که در اوج ابهامات- بهر دلیلی- سطح انتزاع را چنان بالا برده اند که بالاخره یقینی کم و بیش همگانی، یا حتا شکاکیتی ساختار بندی شده، به وجود آورده اند- که بطریقی، وحدت نیز میتوان نامید. جالب است که این افراد یا نظامها، از میان یقین دارترینها و شکاک ترینها برمیخیزند، منتها جایگاهشان مرزی بوده است، و پس محتمل ترین برای پذیرفته شدن شان در هردو سو (تصور کنید که در بین محو امپراتوری روم، و بحران عمیق ضد قهرمان آن، امپراتوری پارسها، ونتیجتا، روبه اضمحلال، اسلام از مثلا قاره آمریکا یا درهند و یا چین، پیدا میشد- اما اسلام در سرزمین های هردو امپراتوری سر بر آورد و گسترش یافت، شکوفایی و دستآوردهای نخستین آن نیز، موقت یا ماندگار، حاصل این موقعیت و قدرت جمعبندی (سنتز) بود که در "یک خدا برای همه"،  بروز پیدا کرد).

در سیاست به این میگویند "سنتریسم"، و به روایتی دیگر، "پراگماتیسم". یا، یقین مندان در حال گذاربه یقین مندی جانشین – سقراط نمونه یی از اینهاست. در جنگ یونان و اسپارت، طرفدار یونان بود و از مدتها پیش به یونانیان پشتیبانی میداد، اما پس از شکست یونانیان از اسپارتها، از اسپارتها تعریف و تمجید میکرد، تناقضی که به مرگ او ختم شد. نیچه نیز مثالی دیگر است.

توجه کنید به نیچه گرایی در ایران، بخصوص از پایان جنگ بە بعد، و در تمام اقشار میانی، از بی دین و دیندار. منظور او هم از آنچه به او نسبت میدهند، دقیقا، شکاکیت و غلبه آن بود، که اینهم او را فرمانده تمام شکاکیون عالم کرد، بعنوان تداوم ضرورت همیشگی جامعه بشری در چنین مقاطع سرگذشت بشر- او بە خطا فیلسوف انگاشته شده است، بلکه تنها وارث شکاکیون یونان و پیشین، که در زمان خودشان، پیش از شکاکیت، یقیندار و فیلسوف بودند، بهمین دلیل، بسیاری تصور کردند که سرخوردگی از یک مرحله معین تاریخی، فیلسوف میسازد (علت پدیداری اینهمه فیلسوف ریز و درشت که حاصل تحولات جهان و بخصوص اتحاد شوروی، اروپای شرقی، و جنگ دوباره در قلب اروپا، و بقیه میباشند). به این معنی، در ایران هزاران  فیلسوف ساخته شده اند که همگی در دعوا هستند که شک یکی از شک دیگری، عمیق ترو یقین آمیز تر است (زیاد دور نروید، چپ را ببینید). این وضعیت، در اروپا، یقین شکاکانه هیتلر و موسلینی را به یقین تخریب و نابودی کامل رساند، که جدا شاید هیچوقت بشر در هر دینی و آیینی، به چنین یقینی دست نیافته باشد- جنگ، و شاید خشونت، برای یقین پیدا کردن باشد، و یا در پی شکاکیتی یقین زا.

بنابراین، کسانیکه به  نرده یا " زیر پا پرکنی" احتیاج دارند، که هم به واقعیات نزدیکتر باشد، و هم معتبر تر و بتوان آنرا تنها یقینی هم تاریخی و هم امروزی و روبه آینده محسوب کرد، باید از ساخته های معماران پیشین استفاده کنند. هگل، مارکس، انگلس، لنین، و بالاخره تنها ساخته آنها " انقلاب اکتبر" امروز باقیماده اند، تنها برندگان مطلق این قرون و بخصوص تقریبا یک قرن گذشته هستند. اگر هم باز گشتی به آنها لازم باشد – که تبعا هست-  تنها اینست که آنها "اکتبر" را ساخته و آفریده اند، و چگونه روی آن میتوان ساخت. باید به تمام باقیماندگان از پیش از "اکتبر"، فرد، گروه و تشکیلات، تا به دهه های اخیر، خسته نباشید گفت، و محترمانه آنها را باز نشسته اعلان کرد. در حالیکه،  انواع پرسش گرایشات چپ را چه باید خواند، از اهمیت ثانوی برخوردار هستند، تنها مهم اینست که با نقد ها و بحثهای قرن گذشته به مسایل امروز باز گشت نشود. هرچه این واقعیت دیر تر و یا با مقاومت و یا بهانه درک شود، موجب تاخیر روند تغییر و تحول جهان و از جمله ایران خواهد شد، و احتمال خشونت و یا تداوم آنرا بیشتر میکند.  امروزه مهم نیست که کی چگونه به اینجا رسیده باشد، و با چه عنوانی، بلکه مهم اینست که بخواهد در پیوستگی با دستآوردهای پیشین، ادامه بدهد.

 

نسل ما و انتظارات و آرزوهایش

باید با خاطر آسوده مرد و یا بکنار کشید که هردوره بازهم همان شعوری را که نسلهای ما پیدا کردند و این دستآوردها را کسب کردند، از طریق ضرورتهای زمانه یشان کشف کرده و درک و دنبال خواهند. تناقضات اجتماعی نه با ما آمده اند و نه با ما میروند.  بسیاری باید فرابگیرند که بشر روزگارانی بسیار پیچیده دیده است و هیچوقت منتظر ما، یا مارکس و لنین نمانده است- زمانه و وقایع اش در هرلحظه " ضدیت آفرینشی"، گشایش به دوره بعدی را نیز فرا گرفته و بکار بسته اند، دلیل اش اینستکه تا اینجا بشریت ادامه پیدا کرده است، با پیشرفت و دستآوردهای عظیم هردوره برای خودش و امکانات اش.

تاکنون، تمام "دعوا" بر سر گشایش جهان بە سمت تمام آهالی آن بوده است، و این کار در "انقلاب اکتبر" اتفاق افتاده است. بزرگترین نشانه، در همین ایران خودمان تجربه شده و در حال شدن است. ما بخاطر این گذار عظیم از ماقبل صنعت و طبیعت گرایی، و نقل به خانه نو بشریت در جهان صنعت، تلاطم هایی ویژه داشته ایم. بعدها، بشر تنها هزینه تعمیر و نگهداری این خانه نو را خواهد پرداخت، دقیقا مشابه دوران بسیار طولانی زندگی در طبیعت که بدلایل مختلف، طبیعت خود قادر به بازسازی خود بوده است، و خرج تعمیر و ترمیم و نگهداری را ما نداده ایم. گذشته از اینها، چیزی را که خود نساخته ایم، تبعا، نمی شناسیم که افت و خیزش را رعایت و حمایت، کنیم.

لذت شراب تاکستانهای آینده را خود باغداران آینده خواهند برد- ما فقط آنقدر خواهیم کاشت و خورد که پیشینیان ما کاشتند و ما خوردیم و با صنعت، قلاب و تور را برای آنها مهیا کردیم که خود صید کنند. دلسوزی زیاده از حد برای آنها، درحقیقت، نشانه یا عقب ماندن از آینده است و یا بی اطلاعی از گذشته و نقد آن بعنوان طرح آینده. شاید هیچ نسلی باندازه نسلهای چند قرن اخیر برای آیندگان کار و کوشش نکرده باشند، و چنین دستآوردهایی کلان را نداشته اند. ما برای آنها صنعت و گذار به آن را فراهم آورده ایم، برای آنها مسأله یی که از یونان تاکنون قرار از همه ربوده بود را در "اکتبر" بسوی حل نهایی فراهم آورده ایم، که همه بشریت از هررنگ و نژاد و عقیده یی، و جنسی، بدون استثنا اعضای آزاد جامعه بشوند.

تمام سرگذشت بشر پر است از خطاکاران و حتا "خائنینی" که بالاخره کالسکه بشر را تا به امروز به پیش رانده اند- پیشرفت تصمیم شخصی یا گروهی خاص نبوده و نیست، بلکه حاصل "رویهمرفته" (کیومیولایتیو) تمام بشریت  بوده و خواهد بود.  خطای بزرگیست اگر کسی چهار نفر یا چند نظر را سازنده جهان بداند،  حتما بخش بزرگی از ظرف واقعیتش از "پرکننده ها" پر شده است.  و نه خود واقعیت آنگونه که بوده است و خواهد بود. نظریه پردازی و دانش نقد سرگذشت بشر، هیچوقت کیسه مارگیران نبوده است. و از دیالکتیک – حتا خودبخودی - در نقش اسطرلاب استفاده نشده است.

 

خانه جدید و تجربیات بشر

مارکس و انگلس و لنین، راجع به سه چیز- فقط- حرف اصلی- نه اصیل- زده اند، مشابه مثال حافظ و مولوی، یکم- جهان تغییر پذیر است. دوم- بگونه یی که آنها گفته اند تغییر میکند. سوم- این تغیییر پذیری، و گونه تغییرات، به جامعه یی نوین بنام سوسیالیسم، خواهند برد. نظریه نخست، با اینکه مختص آنها نبوده است، درست ترین ادعا میباشد، اما در دومی و سومی، اینها بهیچوجه نظراتی مستحکم و منسجم ارائه نداده اند. علت یکی این بوده است که زیادی از پرواز آرمانها استفاده کرده اند، در حالیکه تجربیات جاری زمانه حیات و نوشته هایشان،  بسیار عقب تر از این ادعا ها بوده اند. بدین مفهوم، شاید بیجا نباشد که آنها را دامنه رادیکال انقلابات زمانه یشان دانست و نه طراحان و آورندگان جامعه یی نوین، نه با انقلاب اکتبر، و نه بعد از آن. نباید باز شدن افق تحولات را بخطا برابر با راهی و مقصدی معین و جانشین اشتباه کرد. اگر حمل به زیاده روی نشود، در حقیقت، آمریکای امروز با جوانبی محافظه کارانه تر، حد نهایی آرمان ها و تمایلات آنها باید محسوب شود. اینکه، بطور پراکنده، به آینده های بسیار دور اشاراتی دارند، باز هم چیزی فراتر از همان عصر روشنگری فرانسه و آمریکا، نمیروند. خود مارکس "کمون پاریس" را برابربا جامعه مورد نظرش میدانست.

 

پرواز خیال انگیز اندیشه و یا شعبده ما و هستی، و هستی یمان

امروزه، فقط در چین و هند، حدود یک سوم تمام بشریت بسوی بقاء صنعتی خود در حال "دویدن" هستند، که اگر هرکدام را در پنج حس شناخته شده و رها شده یشان، ضرب کنیم، به حدود دوازده تا سیزده میلیارد "نفرابتکار و آفرینش" میرسد، و سپس این رقم را در تمام ترکیبات کامبیناتوریشان اگر ضرب کنیم، تصور کنید که چند صدها و میلیونها "نفر ابتکار و آفرینش" خواهیم داشت. حال اینها را به جهان صنعت بیافزاییم، که در آن افرادی ساخته و تربیت شده اند که هریک بە تنهایی خود حاصل میلیاردها "نفر ابتکار و آفرینش" هستند، بقیه جهان را شما بیفزایید. تازه از سنتز گران بزرگ صحبت نکرده ایم که واقعا کارشان قابل اندازه گیری نیست. از دانشمندان تا پیامبران را در نظر بگیرید. واحد جدید فرد، نهادی است بنام "ابتکار و آفرینش". بنابراین، جمعیت جهان، بزودی، سر به میلیاردها میلیارد واحد "ابتکار و آفرینش" خواهد زد. مارکس منظورش از پرولتاریا این بود، اما بازهم بە علت محدودیت تجربی و اندیشگی اش، نتوانست به یک دستگاه نظری دست بیابد- جز پراکندگی افکار و اظهار نظرهای بمرور آشفته. متفکرین "عجول" ما، این ناتوانی و آشفتگی را با درک کدر و سحرآلودگی عرفانی، بعنوان دیالکتیک توجیه کرده و هنوز میکنند. و بدین ترتیب، نوشته و آفکار و اعمال، مارکس، انگلس، و لنین را تنها دستورالعمل میپندارند.

شاید هم، بشر از ذوق زدگی، یا غم، فقر و بدبختی، و بی پناهی، یا سرعت دگرگونیهای عظیم زندگی اش، نارنجک اتمی بخود بسته و ضامن را بکشد. مهم اینست که تا ما زنده هستیم نگذاریم.

 

ماهی زنده و لیز

یک روزی به اینگونه اندیشیدن، ایدئالیسم و متا فیزیک، بعنوان فحش و ناسزا، گفته میشد، اما امروز این بخش از تجربه بشر نیز باید مورد توجه قرار گرفته و با دانش خاص خود، پر شود (چیزی که مارکس کنار گذاشته بود)، چون بشر بە حدی رسیده است که "پرواز اندیشه و احساسات اش، و پیآمدهایشان را نمیتوان سرخودی، پیش بینی کرد، و تنظیم و اداره (سروصدای تشیع حقیقی و مجازی خواننده را بخاطر بیآورید، و بیست میلیون حقیقی و مجازی پیاده در راه کربلا) – اندیشه در تمام مراحل شکلگیریش که یک روند جمعی تاریخی میباشد، همیشه، و بخصوص در جامعه صنعتی، شکل دیگری از بروز کار اجتماعی انسانی میباشد، و نه بیهودگی و سرگرمی، و حواس پرت کنی، توطئه یا جاسوسی. بهمین دلیل، بدون نقد اندیشه و نقد هنر، اصولا انسان امکان بقاء را از دست میدهد.

انسان با فعالیت هایش، در حالیکه به ماندگاری خود میپردازد، اما همزمان، سهم مفروض خود از مشاء هستی را نیز گسترش میدهد. پس، انسان، هستی اش، و شعور او نسبت به هستی کل و خود را نیز پیوسته تغییر داده و متحول میکند. هیچکدام از این عوامل ثابت نیستند، و هیچگونه هستی شناسی، شناخت شناسی یی غیراز کشف و درک و گسترش پیوسته اینها، یکبار برای همیشه داده نشده اند. یک گریز کوچک، اینکه گفته میشود که هستی در حال گسترش پیوسته است، خود نیز چیزی جز انعکاس دادن برداشت اندیشگی بشر از هستی نیست. تصور کنیم که در استخری شنا میکنیم که اندازه هایش با تغییرات برد جسمی و حسهای پنجگانه ما و ترکیباتشان، پیوسته در حال گسترش باشند. حال از خود میپرسیم که کدامیک در حال گسترش هست، استخر یا ما.

به پاسخ نمیاندیشم، بلکه فورا به جنبه مهمتری توجه میکنیم، که تمام جسم و حسها و استنباطات و استنتاجات، همراه با موضوع آنها پیوسته تغییر میکنند. بشر نه رنگ را میشناخته است و نه بعد عمق را. روزی سیاه و سفید بین بوده ایم، و تا حدود رنسانس، چشم ما عمق را تشخیص نمیداده است- پرسپکتیو حاصل رنسانس است.

و بازهم میدانیم که ادراکات صوتی ما، وهم بینایی ما، تنها مفروضی بسیار کوچک ازصوتهای موجود در مشاء هستی کل، و حتا مفروض هستی انسانی، میباشند.

و بالاخره، اگر حسگرهای اندیشگی یمان را آموزش و تربیت کنیم، و تمرین بدهیم، و عمری را در پای اینها و سرگذشت بشر ونقد آن در تاریخ، بگذاریم، قادر خواهیم بود که با حرکت واقعیت حرکت کنیم، و این حرکت را ثبت کرده و به دنیای بیرونمان مخابره کنیم.

تاریخیگری (هیستوریسیسم) و روش شناسی ویژه آن، دیالکتیک هستند که میتوانند این قدرت را به ما بدهند.

هگل براین اساس بوده است که ظاهرا ادعایی کرده است که بیشتر شبیه شوخیست و یا بهانه یی برای تحقیر و دست انداختن اش، که گفت "جهان بیرون تداوم اندیشه من است". افسوس که مارکس- پیش از درک عمیق استادش- از او تعبیری عجولانه کرد و حواسش پرت تغییر جهان شد. و ما امروز باید این کوتاهی او را جبران کنیم- در حالیکه باید به شهامت و انسانیت باورنکردنی اوعمیقا احترام گذاشت، که اگر "عقل" استاد را نفهمیده بود، اما روح او را اکتساب کرده بود. رابطه نسل جدید با ما نیز همین است، گوش بە حرفمان نمیدهد که یواشکی روح مان را ببرد – یعنی حاصل نقد گذشته را. و از شیطنک یا بە عقل، این را در پشت اسم رمزهایش از دسترس ما خارج کرده است.

هیچکس تاکنون، جهان را بە مانند هگل نفهمیده است، بهمین دلیل، تفکیک مضمون و روش در او ناممکن است. برای شناخت هگل، باید اندیشه انتزاعی و دستگاه مفهوم و مقوله ساز را عمیقادرک کرد، فراگرفت و تمرین کرد- توان بازسازی واقعیت در رهگذار اندیشه. سقراط مدعی بوده است که در نوجوانی خدایان با او چندبار تماس گرفته بودند، و هگل گفته است که جهان تداوم اندیشه اوست. حدود بیست و شش قرن از سقراط اول تا سقراط دوم، یا از هگل دوم به هگل اول- در دو جهت زمان.

جدا چرا واقعیت چنین پیچیده است و بشر و واقعیت، متقابلا، پیوسته مثل ماهی یی تازه از آب گرفته، لیز و فرارهستند.

 

واژه های غیر فارسی بکار رفته در متن

  • Creative Contradiction

  • Comprehensive Centralized Planning

  • Regional Planning

  • Territorial Planning

  • Change and Development Strategist

  • Abstract Thoughts

  • Conceptual Thoughts

  • Post-Hegelian towards Post-Marxian

  • Superamento Storico (it.)

  • Historical Overcoming

  • Critique

  • User Name & Password

  • Polemic

  • Grand Synthesis

  • Filler

  • Exegete

  • Skepticism

  • Object

  • Subject

  • Meaningful Abstraction

  • Epistemology

  • Ontology

  • Historicism

افزودن نظر جدید