نگاهی به نظرات چپ نو اندیش از زبان آقای خلیق – بخش دوم

چون دور جهان یکسره بر منهج عدل است

خوش باش که ظالم نبرد راه به منزل

حافظ

نگارنده در بررسی مواردی ازاین سلسله مقالات مایل است به روش گذشته نخست نظریه رفیق خلیق را نقل وسپس به ادای پاسخ بپردازد، چرا که امانتداری در بررسی علمی را ضرور می داند و مایل است خواننده را به آگاهی از موضوع مورد بحث مجهز نموده و او را همراه مولف این سطور از عرصه وارسی گذرانده، وارد عرصه داوری سازد.

در سلسله سئوالاتی که رفیق خلیق در مقاله «تزهایی پیرامون نظریه ها و پارادایم ها» طرح کرده اند می پرسند: "ایا تاریخ و جامعه از قوانین معینی پیروی می کند؟" و خود پاسخ می دهند که "در علوم اجتماعی نمی توان از قانون و قانونمندی فراگیر سخن گفت. " این سخن رفیق خلیق بدیع و تازه نیست و در واقع از کارل پوپر، پیشقراول این نظریه بعاریت گرفته شده است. او کتابی در رد تاریخ گرایی مارکسیستی نوشته است. پوپر با هرگونه پیشگویی تاریخی، به دیگر سخن با هر گونه بنیادگذاری پیش بینانه آرمان اجتماعی سرسختانه مخالفت می ورزد. او معتقد است که مارکس به این اعتبار یکی از مشهورترین تاریخ گرایان است. پیکار پوپر با تاریخ گرایی، به اعتقاد خود به این دلیل است که این گرایش وظیفه دانشهای اجتماعی را در این می داند که پیشگویی های درازمدت تاریخی را به ما بدهد. او در کتاب حدسها و ردها می نویسد: «تاریخ گرایی دیگر خصلت علمی خود را از دست می دهد و چونان طرح گسترده ای فلسفی درمی آید».

ظاهرا یکی از گناهان نابخشودنی مارکس این است که تاریخ انسانها را مانند تاریخ طبیعت قانونمند و شناختنی دانسته و برای آن علمیت قایل شده است. البته قوانین در تاریخ انسانها بصورت گرایش مسلط بروز می کنند. مارکس و انگلس حرکت پیشرونده را در تاریخ می پذیرفتند. مارکسیسم تاریخ را علم می داند، لذا در ان پیش بینی علمی را در حد معینی (به شکل کلی وبرای دوران های دراز مدت) میسر می داند. اما ارای مارکس در این زمینه چیستند؟

"ما تنها و منحصرا یک علم را می شناسیم و ان علم تاریخ است. به تاریخ از دو نظر می توان نگریست و آن را می توان به تاریخ طبیعت و تاریخ انسانها تقسیم کرد، ولی هر یک از این دو با هم پیوند نا گسستنی دارند، تا زمانی که انسانها وجود دارند تاریخ طبیعت و تاریخ انسان ها یکدیگر را متقابلا مشروط می کنند" (1) .

این که حرکت تاریخ دارای سمتی است یا تکرار مکرر حرکت مستانه بی هدفی است یکی از مهم ترین مسائل مورد بحث در فلسفه تاریخ است. ما مارکسیست ها بر این اعتقاد هستیم که حرکت تاریخ دارای سمتی است واین سمت در مجموع در سمت پیشرفت و تکامل بشریت است، تردیدی نیست که مسیر تاریخ پر از اعوجاج است ودر آن بقول لنین در جا زدن ها و جهش های بزرگ به قهقرا هم دیده می شود ولی اگر مراحل کوتاه مدت را کنار بگذاریم، و به کل تکامل تاریخ بنگریم سیر پیشرونده مشهود است. مضمون تکامل اجتماعی آن عبارت است از سیر دائمی بشر در جهت آرمان اساسی خود یعنی تامین سعادت مادی و معنوی فردی و اجتماعی در تناسب با یکدیگر... این مسیری است گام بگام، هر نسلی با پیکار خود گامی در این مسیر بجلو بر می دارد، حرکت در این مسیر حرکتی مسرعه است یعنی هر نسلی دستاورد هایی به مراتب نیرومند تر از نسل پیش دارد و با گامهایی به مراتب چالاک تر از نسل پیشین به جلو می تازد. رفیق طبری گوهر تاریخ را در هفت بند زیر به اختصار در اورده است (۲).

بند اول: حرکت تاریخ انسان مانند سراسر تاریخ ماده تابع قوانین عام تکامل ماده است، تاریخ انسان جوشان ترین و شگرف ترین بخش این تکامل است و در مسیر تکامل دمبدم نظام و هماهنگی بغرنج تر وعالی تر پدید می شود که هرگز پایان پذیر نیست و پیوسته بدیع و دارای ویژگیهای غیر منتظره است.

بند دوم: با ان که مسیر فوق العاده عام تاریخ انسانی را می توان بر لوحه تفکر انتزاعی با صحت و اصالت علمی ترسیم کرد، با این حال تضاریس این مسیر پیش بینی ناپذیر است. تاریخ به سوی هدف هایی که ناشی از جبر درونی حرکت تکاملی سیستم بغرنج جامعه انسانی پیش می رود ولی کی؟ کجا؟ چگونه؟روشن نیست. مشخصات دقیق حرکت تاریخ مانند تندی وکندی حرکت تکامل در زمان، فاجعه امیز یا ارام بودن ان، وقوع ان در مکان در صورت گرد اوردن انبوهی فاکتها و معلومات لازم برای دوران های کوتاه (ان هم بطور تقریبی و احتمالی) در خورد پیش بینی است ولی این مشخصات دقیق را نمی توان برای دوران های طولانی معین کرد، زیرا تاریخ هیچ الگوی مشخص از پیش ساخته ای را بعنوان برنامه حتمی عمل خود نمی پذیرد. ولی مختصات عام این حرکت را می توان برای زمانهای طولانی معین کرد. تنها پیش بینی استوار عبارت است از پیش بینی سیر کلی تاریخ بر اساس درک قوانین درونی ان.

بند سوم: تاریخ خالق و مخلوق است، بعنوان یک نیروی عینی و طبیعی بیرون از دسترس اراده انسانها و نسلها منهدم کننده و افریننده نظامها و سرگذشتها است. به عنوان مجموعه عمل اگاهانه ونا اگاهانه میلیارد ها انسان ساخته شده انها است. تاریخ برخوردگاه عین و ذهن است. همان طور که ماده دارای نسج اولیه، یک پلاسمای سوزان و متحرک است که مایه نخستین جهان متنوع است، پراتیک (عمل) پلاسمای تاریخ است...

بند چهارم: کار مایه حرکت تاریخ تضاد است: تضاد های بیو فیزیک (تضاد با طبیعت پیرامون، تضادهای اتنیک ونژادی، تضاد سن وجنس) و تضاد های اجتماعی اشتی ناپذیر واشتی پذیر...

بند پنجم: فرد با همه نا چیزی خود در تاریخ انسان نقشی بزرگ دارد. وی می تواند با استفاده از لحظات مساعد ارابه تاریخ را فرز تر به پیش راندو چرخ ان را تند تر بگرداند. فرد بر حسب مختصات فردی ومیدان عمل و امکان خویش می تواند در خمیر مایه پلاستیک تاریخ مهر و نشان نیک یا بد خود را باقی بگذارد. بسیار حوادث بزرگ تاریخ گاه به رشته نازک اراده ودرک این یا ان فرد بند می شود و چه بسیار قهرمانان نا شناخته که عمده ترین نقش را در حوادث تاریخ بازی کردند و هرگز به حساب نیامدند.

بند ششم: تمام انچه دربرابرپیشگاه با عظمت تاریخ قرار می گیرد در مطبخ پنهانی ان فراهم می اید که سخت اسرار امیز است

و اگر کاونده ای در این مطبخ که ارواح انسانهای سازنده تاریخ و تقاطع بهت اور حوادث وحالات و انکسار ملون هستی جامعه در شعور و شعور در هستی جامعه است نیک پژوهش کند، سیری و مکاشفه ای را می گذراند که سخت هیجان انگیزاست. دانش امروزی نشان می دهد که چگونه یک گلبرف ساده، در مطبخ ابرهای اسمانی از تجمع و انجماد میلیون ها ذره اب پدید می اید و خود چه مسیر پر تضاریسی را از سطوح فوقانی هوا تا سطح زمین طی می کند. بلور های حوادث تاریخی داستان تشکلی به مراتب شگفت انگیز تر دارند. به همین جهت ارزیابی های عجولانه تاریخ و قبول تعبیر و تفسیری که زورمندان جامعه بر حوادث نوشته اندو تسلیم به شهرت ها و قول عامه ودیدن ظواهر و پی نکردن چم وخم حوادث در نهان رازناک جانها و وقایع ما را به قاضیان عادل تاریخ بدل نمی سازد. باید با اسلوب علمی تفکر و با چراغ تحقیق گام در دولاب پیچاپیچ تاریخ گذاشت وزلال واقعیت را از این کاریزمای تاریخ بیرون کشید. وملاک این قضاوت همیشه چنین است.

بند هفتم: " سیر جهان یک سره بر منهج عدل است" (۳) این سخن حافظ امروزه بیش از همیشه پذیرفتنی است. لذا در تاریخ فداکاری و تلاش انسانی تنها یک فداکاری و تلاش رواقی (ستوئیک) به خاطر ذات فضیلت ها و بخاطر شایستگی انسانی نیست

رفیق خلیق در همین ارتباط می نویسد:

"دترمینیسم و اکونومیسم نقطه ضعف اندیشه های مارکس به حساب می اید که بی اعتباری ان در طول یک قرن و نیم مشخص شده است، و توسط برخی جریان های مارکسیستی همانند مارکسیسم فلسفی و مارکسیسم انتقادی زیر سئوال برده شده است، در همین ارتباط می توان گفت که نظریه ماتریالیسم تاریخی پاسخگوی تبیین تحولات اجتماعی و واقعیت های موجود نیست"

وی برای اعتبار بخشی به نظرات خود در این زمینه فقط به تاکید روزا لوکزامبورک بر دو وجهی بودن تاریخ انگشت می گذارد و می گوید برخی مارکسیست ها (مثل گرامشی) و هواداران مکتب فرانکفورت از ان فاصله گرفتند".

این گفتار که گویا تنها به یک عامل در تاریخ معتقد است وان هم عامل اقتصادی است... وگویا مارکسیسم معتقد است که گویا در وراء اقتصاد چیزی وجود ندارد ویا اگر وجود داشته باشد مستقیما تحت تاثیر جابرانه عامل اقتصادی است. چنین طرز مبتذل کردن مارکسیسم دشنام عظیمی است به مارکسیسم. انگلس در باره رابطه ایدئولوژی به معنی عام کلمه واز ان جمله فلسفه با اقتصاد چنین می نویسد:

"این که اقتصاد در این عرصه به شکل نهایی دارای سیطره است، مطلبی است که برای من مسلم است ولی این امر در بطن شرائطی انجام می گیرد که خود ان عرصه مورد بحث را روا می شمارد. مثلا در فلسفه اقتصاد (که به نوبه خود در جامعه سیاسی و غیره عمل می کند) بر روی مصالح فلسفی موجود که از اسلاف انتقال یافته، تاثیر می گذارد. در اینجا اقتصاد چیزی را مستقلا ایجاد نمی کند، بلکه چگونگی تبدیل مصالح عقلایی موجود را معین و مشخص می سازد ان هم این کار را غیر مستقیم از طریق باز تاب های سیاسی، قضایی و اخلاقی که بیشترین تاثیر مستقیم را بر فلسفه دارند، انجام می دهد (۴)

مسئله رابطه حیات مادی اجتماع با حیات معنوی ان و این که کدام یک از این دو از جهت وجودی بر دیگری مقدم است و کدامیک تعیین کننده دیگری است، در جامعه شناسی علمی و ماتریالیستی مارکس که "ماتریالیسم تاریخی" نام دارد، مسئله مرکزی و عمده است. مارکس با انطباق اصل ماتریالیستی تقدم عام ماده بر شعوربر پروسه ها و پدیده های اجتماعی بی اندک تردید و ابهام این نتیجه مهم و دورانساز را می گیرد که هستی مادی جامعه یعنی شیوه تولید زندگی مادی بر شعور اجتماعی که مجموعه ای از افکار اجتماع، ایدئولوژی وروان اجتماعی است، مقدم است، تز اساسی ماتریالیسم تاریخی، به زبان مارکس عبارت است از: "این آگاهی انسان ها نیست که هستی آنها را تعیین می کند، بلکه برعکس این هستی اجتماعی آنان است که آگاهی شان را تعیین می کند."

فلسفه اجتماعی مارکسیسم از انطباق و احکام وقوانین ماتریالیسم دیالکتیک بر پدیده های زندگی اجتماعی وبر رسی جامعه ناشی می شود. این علم عامترین قوانین تکامل اجتماعی است. انگلس در نطقی بر سر مزار مارکس کشف دورانساز او را در باره تاریخ تکامل بشر تلخیص کرد و بدین نحو بیان نمود:

"همانطور که داروین قوانین تکامل جهان را کشف کرد، مارکس قوانین تکامل تاریخ بشری را مکشوف ساخت یعنی این واقعیت ساده را که انسان قبل از ان که بتواند به سیاست، علم، هنر، مذهب و غیره بپردازد باید بتواند بخورد، بنوشد، مسکن کند، و بپوشد".

مارکس در اثر معروف خود موسوم به "انتقاد بر علم اقتصاد"حکم مهم خود را در باره تقدم هستی مادی اجتماع بر شعور و حیات معنوی ان، حکمی را که مظهر برجسته ماتریالسم پیگیر اوست به نحو زیرین افاده می کند: "انسانها در تولید اجتماعی معیشت خود، وارد مناسبات معین و ضروری که به اراده انان وابسته نیست؛ یعنی وارد مناسبات اجتماعی می شوند، که به مرحله معینی از تکا مل نیروهای مولده ان اجتماع مربوط است. مجموع این مناسبات تولیدی، بنیاد اقتصادی اجتماع و یک زیر بنای واقعی است که بر روی ان روبنای قضایی و سیاسی ساخته شده است و از ان اشکال معین شعور اجتماع ناشی گردیده است. شیوه تولیدزندگی مادی پروسه اجتماعی، سیاسی و روحی زندگی جامعه را معین می کند. این شعور مردم نیست که تعیین کننده هستی انهاست، بر عکس این هستی اجتماعی انهاست که شعورشان را تعیین می کند. "

ولی مارکس که اصل تقدم هستی مادی اجتماع بر شعور ان را تصریح کرده است، در عین حال بکرات پژوهندگان پدیده های اجتماعی را ازبرخورد مکانیکی به پدیده های اجتماعی، از تبدیل سوسیولوژی ماتریالیستی به نوعی "جبر اقتصادی"و از عدم درک ویژگی نسج اجتماع بر حذر داشته است. مارکس در اثر داهیانه خویش سرمایه، ویژگی قوانین تولید سرمایه داری را که در واقع ویژگی قوانین تکامل اجتماعی است بیان می دارد و متذکر می گردد که بطور کلی در تولید سرمایه داری همه قوانین کلی بشکل بسیار در هم وتقریبی و تقریبا به مثابه گرایش مسلط، به مثابه نوسانات متوسط ثابتی که هرگز استوارانه مستقر نمی گردد، تحقق می پذیرد. مارکس نه تنها این خصلت ویژه وپر از انعطاف قوانین اجتماعی را لااقل در چارچوب جامعه مبتنی بر طبقات تصریح می نمود، بلکه جدابرحذر می داشت که طرح تکامل اقتصادی-اجتماعی شماتیزه شودو بشکل تجریدی وبصورت قالبی وبخشنامه وار دراید. رعکس تائید می نمود که باید فاکتها واقعیت عینی پایه تحقیق قرار گیرد، زیرا با ان که ماهیت تکامل اجتماع و مراحل مختلف ان، یعنی ماهیت فرماسیونها (یا صورت بندیهای) اقتصادی-اجتماعی یکی است، شکل بروز ان ودیگر مختصات ان بسیار متعدد و متفاوت باشد. مارکس به هیچ مرحله بندی مقدر وبلا تغییر تکامل اجتماعی از جهت شکل بروز معتقد نبوده است. مارکس این تذکار را با عمق و صراحت ودقتی که خاص اوست بدین نحو مطرح می کند: "یک زیر بنای واحد اقتصادی، که از جهت شرائط عمده همان زیربنا است، در اثر حالات بی نهایت مختلف امپریک، شرائط طبیعی، مناسبات نژادی وتاثیرات تاریخی موثر در خارج و غیره میتواند در بروز خود تنوع ها (واریاسیون) ودرجات (گراداسیون) بی نهایتی پدید اورد، که می توان انها را به کمک تجزیه و تحلیل این حالات امپریک مفروض، درک کرد" (۵).

مثلا در مورد مختصات جامعه شرقی، مارکس متذکر می گردد که "شرائط اقلیمی و زمینی، بویژه پهنه عظیم بیابانهایی که از صحرای افریقا از میان عربستان وایران و هند وتاتار تا امتداد قله های اسیایی ممتد است، سیستم ابیاری مصنوعی را از طریق ترعه ها وتاسیسات ابیاری، به پایه زراعت شرقی تبدیل کرده است" (۶)

بر روی همین استدلال مارکس نشان می دهد که حکومتهای مستبده تئوکراتیک خاور باستان ثمره همین کم ابی ونظارت دولت بر توزیع اب بوده که موجب تمرکز قدرت در دست دولتهای شرقی شده است. نقش این موسسه سیاسی یعنی دولت نیز در بقیه اجتماع واز ان جمله در اقتصاد ان روشن است. لذا در این تحلیل علمی و مشخص، مارکس نقش عامل جغرافیایی (شرائط اقلیمی وزمین) را فوق العاده برجسته می کند، بدون ان که به شیوه افراد قشری بیم داشته باشد که گویا این تصریح این نوع تحلیل نقش عامل اقتصادی (نیروهای مولده و مناسبات تولید) را ضعیف کند و سپس به نقش مهم دولت اشاره می نماید یعنی نقش عامل سیاسی را در پیدایش اقتصاد یاداور می شود. البته مارکس از این خطای فاحش بدور است که تاریخ را به توده ای از حوادث در هم، برهم مبدل کند. او به قانونمند بودن پروسه تاریخ انسانی عقیده دارد و این قانونمندی را عینی، مستقل و ازاد می شمرد. ولی این به معنی ان نیست که قانون بشکل یکنواخت، خشک، متحد الشکل عمل می کند وتحت تاثیر رقص مغشوش عوامل که در انها عامل اقتصادی مسلط است تنوع عظیمی از اشکال بخود نمی گیرد.

در باره اهمیت مطالعه کنکرت و دقیق تاریخ نه فقط مارکس، بلکه انگلس نیز تذکرات موکدی دارد. مثلا انگلس در نامه معروف خود به ک. شمیدت در تاریخ 5 اوت 1890 از لندن چنین نوشت:

"ولی استنباط تاریخی ما مقدم بر هر چیز راهنمای مطالعه ما است نه اهرم تجرید بافیهای هگل. باید سراپای تاریخ را از نو مطالعه کرد. باید شرائط هستی فرماسیونهای اجتماعی مختلف را قبل از ان که بکوشیم تا نظریات مربوطه سیاسی، حقوقی، هنری، فلسفی، مذهبی وغیره را از انها بیرون بکشیم و در جزییات پژوهش کنیم (۷).

انگلس برای ان که مغلطه های افرادی مانند پایول بارت را که در زمان او استنباط تاریخی مارکسیستی را به دترمینیسم تاریخی مبدل می کردند، فاش کند در مکاتبات اواخر عمر خود یک سلسله اظهار نظرهای بسیار ذیقیمت در باره نقش اراده های فردی در پیدایش حادثه تاریخی، رابطه فکر و پروسه تکامل اقتصادی، نقش تصادفات در تاریخ، نقش متقابل روبنا و استقلال نسبی ان نموده است که ذکر همه انها سخن را بدرازا خواهد کشاند. نگارنده علاقمندان را به مطالعه نامه های انگلس به اشمیدتف پلوخ، مرینگ، اشتارنبوک، دانیلسون و دیگران مراجعه می دهد. هدف از این نقل قولها و نمونه ها ان است که برخورد نرم، خلاق، غنی وعمیقا علمی مارکس و انگلس را در انطباق متدولوژی عمومی جامعه شناسی ماتریالیستی بر نسج واقعی تاریخ و پژوهش این نسج نشان دهیم ولاجرم به این نتیجه برسیم که این جامعه شناسی دترمینیسم اقتصادی نیست بلکه در عین ان که عامل اقتصادی را بحق و بجا و بنا به اصطلاح موکد و مکرر انگلس در اخرین تحلیل عامل تعیین کننده ماهیت تکامل اجتماعات انسانی می شمرد به هیچوجه نه نقش عوامل دیگر (عامل اقلیمی و جغرافیایی، عوامل بیولوژیک، عامل روانی و فکری را منکر است و نه منکر ان است که این عوامل ممکن است در اینجا و انجا و در این یا ان دوره صاحب تاثیری فوق العاده مهم باشد. رفیق خلیق خوانندگان خود را از این توضیح محروم می کنند که این مرجع صلاحیتداری که از 150 سال پیش حکم قاطع بر نادرست بودن این بخش از نظرات مارکس و انگلس داده چه کسی است. شاید اصولی تر ان می بود که نام این فیلسوفان و دانشمندان به همراه نظر انان در این مورد معین و علت همسویی اقای خلیق با انان ذکر می گردید تا خواننده تصویر دقیق تری از نگاه اقای خلیق دریافت می کرد.

در بخش دیگری ازهمین مقاله رفیق خلیق می نویسند: "مارکس در مانیفست کمونیست می‏گوید که تاریخ کلیه جوامعی که تا کنون وجود داشته، تاریخ مبارزه طبقاتی است. اما تاریخ ایران را با مبارزه طبقاتی نمی‏توان تبیین کرد. "

بی تردید رفیق محترم ما اقای خلیق اطلاع دارد که درازنای تاریخ میهن ما جنبش ها و مبارزات متعددی صورت پذیرفته، جانهای شیفته ای بیدریغ فدا گردیده است. از ان جمله است جنبش مانویان، مزدکیان، قرامطه، استاد سیس اسمعیلیه، سربداران، مرعشیه، حروفیه، نقطویه، بابیه، ... رفیق طبری در کتاب بی بدیل خود "برخی بررسیها درباره جهان بینی ها و جنبش های اجتماعی در ایران"به تفصیل جهات مختلف هر یک از این جنبش ها را توضیح داده اند. در این کتاب مشخصات جامعه در ان دوران معین، پایه های طتقاتی هر یک، ایدئولوژی و فرجام نهایی هریک تبیین گردیده است. نویسنده در مقدمه این کتاب می نویسد: "هدف از انتشار این کتاب خدمت به ان اگاهی بزرگی است که ایرانیان زمان ما بتدریج درباره گذشته واکنون خود کسب می کنند. در واقع نیز گذشته انها شگرف و غنی وعبرت اموز است. در این فلات کوهستانی افتاب زده، طی زمانهای دراز، انسانهای بزرگی زیسته اند که هریک در کالبد مادی و معنوی خود، با شراره های ناب، بخاطر انچه که انها عدالت و فضیلت می شمرده اند سوخته اند. برای خود من اشنایی با کارنامه خونین وسوزان حیات معنوی انان یک بیداری، یک غرور و یک احساس وظیفه شگرف بود و تصور می کنم برای همه کسانی که سود یا مقام یا استغراق در هستی بهیمی، خرد و اگاهی انها را کدر نساخته، چنین خواهد بود." (۸)

این کتاب در دهه چهل انتشار یافته و محتوای ان یک بررسی مارکسیستی از جنبش های اجتماعی در ایران است. انتظار نگارنده ان بود که رفیق خلیق که این بررسی را حتما خوانده اند توضیح مقنعی در خصوص خطای معرفتی رفیق طبری ارائه واسلوب درست پیشنهادی خود را درباره جنبش های اجتماعی در ایران ارائه می دادند.

 

مراجع وماخذ:

۱- "کلیات مارکس و انگلس"، جلد سوم ص 16

۲- "نوشته های فلسفی و اجتماعی"، احسان طبری، جلد اول ص ۱۶۰

۳- مصرعی از خواجه شیراز، غزل شماره 296 از دیوان حافظ به سعی سایه

۴- "آثار فلسفی مارکس و انگلس"، ص 246

۵- "سرمایه، جلد 3"، مارکس، چاپ روسی، سال 1949، ص 804

۶- "کلیات مارکس و انگلس"، جلد نهم، ص 347

۷- "منتخبات مارکس و انگلس"، جلد دوم، ص 466

۸- "برخی بررسیها درباره جهان بینی ها وجنبش های اجتماعی در ایران"، احسان طبری، چاپ چهارم، ص 17

افزودن نظر جدید