ز جمع طبیعت نشین تا جامعه شهر نشین

توهم، خیال، اندیشه، و تحول

از جمع طبیعت نشین تا جامعه شهر نشین

توهم، خیال، اندیشه، و تحول

نقش، هدف، راهبرد، و قانونمندی

تقسیم کار و روند پیشرفت و ترقی 

چند نکته بعنوان پیش درآمد

من اصولا از "جنگ" تعریف ها، و دگمه تنظیم آنها، جز اینکه حاصل یک تحلیل مشخص مرجعی باشند و از جهان تقلید و نقل قول نیایند، همیشه پرهیز داشته ام. بهمین دلیل، همیشه سعی کرده ام که پشتوانه سرگذشتی بشر، و نقد آن یعنی تاریخ – که هم شامل واقعیت است و هم بازسازی آن در رهگذار اندیشه – یعنی از مرجع، حرکت کنم. و اگر هم – که تبعا چنین است- به تعریفی احتیاج باشد، آنرا از دل خود این روند تحلیلی بیرون بکشم و یا شاید تنها بعنوان ارجاع، در یک یا چند جمله باصطلاح "محکمه پسند" ارائه کنم، هرچند در حوزه تغییر و تحول اجتماعی، بخصوص در ابعاد بزرگ نقد سرگذشت بشر، یا تاریخی، ما هیچوقت با "محکمه پسندی" سروکاری نداریم، که این یعنی بوروکراسی ایدئولژیک یا ایدئولژی بوروکراتیک.

در این مسیر، تعریف ها و "جنگ" آنها، از هر سمت و سویی، نوعی وقت تلف کردن میباشند که اصولا هم از اعتباری نظریه پردازانه برخودار نیستند. علاوه بر اینها، این نکته است که مقولات را بعنوان واژه ساده فرهنگ معانی استفاده کردن و یا بعکس، عمیقا از اعتبار نوشته ها میکاهد- که رایج ترین استفاده از این مقولات نظری در نوشته های سیاسی میباشد. اصولا نقد سیاسی نظریه ها کاریست خطرناک- زیرا یک دستگاه فکری را به مشتی استنتاجات سیاسی تقلیل دادن در حکومت کردن بسیارمشکل زاست و مانع شکلگیری متفکرین میشود، ایدئولژیک شدن به این معنی است- نازیسم از این مسیر همه چیز را نهایتا از موضع زور و آنهم بالاخره نظامی میدید. 

لازم به یادآوریست که ایدئولژی در دو معنی بکار برده میشود، یکی معنی منفی دارد و دیگری مثبت. در معنی منفی، یعنی یک فکر به یک حکم خدشه ناپذیر و یک استنتاج معین سیاسی مبدل شود، و در معنی مثبت، منظور چیزیست که در فارسی اندیشه مینامیم. بنابراین میتوان اندیشه داشت اما آنرا اعتقادی یا ایدئولژیک نکرد، و یا هر اندیشه یی را به ایدئولژی تقلیل نداد. دگردیسی یی که نازیسم و فاشیسم را موجب شد.

بعلاوه اینکه، اگر یک روزی از پیش از اکتبر و تا کمی پیش از تحولات اتحاد شوروی و بروز چین جدید، مسئله این بود که چپ، باصطلاح، "لیبرال" نشود (چیزیکه با انواع رویزیونیسم عنوان میشد)، اما امروز بعلت تحولات فوق و بخصوص چند دهه اخیر، و بحران بیکاری و عدم تامین، جابجایی لیبرالها به سمت چپ، و طبعا شدیدا بوروکرات ایدئولژیک، و حتا سوپر انقلابی و عصبانی، مشکل دوچندان شده است، زیرا اینها تازه از پیش از اکتبر حرکت میکنند و از اکتبر و یک قرن پس از آن،  یا بی اطلاع هستند و یا تعابیر منسوخ شده گذشته را بخطا باز می گردانند- رفت و آمد بین لیبرالیسم و چپ زیر عنوان لیبرالیسم یا  محافظه کاری جدید. اینها در حقیقت "اشراقیون" هستند و نه متفکردر حوزه تحول اجتماعی – اینها به خیل روشنفکران بمفهوم اشراقیون "چپ" می پیوندند، مهم نیست که چه مدرک دانشگاهی داشته باشند و کی باشند- جنگها و تهاجمات چند دهه اخیر را میتوان دو سویه خواند، تخریب کهنه و گذشته، یا اعمال جنبه سلبی یک انقلابی که بعدا مییآید.

نکته دیگر اینستکه، در پیش صنعتی، و هنوز هم در دوران گذار به صنعتی، ویژگی فراگیر،  نبود تقسیم کار میباشد. یا بزبانی دیگر، اصولا تقسیم کار تنها در حوزه غریزی طبیعی وجود دارد و در حوزه عمومی شناخته شده نیست. مثلا غذا را فقط از دهان میتوان خورد، و یا از گوش میتوان شنید، و یا اینکه زن زن است و مرد مرد است. اینها تماما تمایزو تفکیک های بنیادی حوزه زیست شناسی هستند، و یا اکتسابی از روند خود بخودی بقائ انسان.  کما اینکه، نخستین اشکال تقسیم کار، در مسیر گله گی، مستقیما یا از دنیای طبیعت آورده شده اند، و یا از آن اقتباس و اکتساب شده اند.

تقسیم کار از طبیعت تا جامعه

تمایز و تفکیک بین گله، توده، جمع، و جامعه دقیقا به سطوح مختلف این تقسیم کار متکی است. امروزه بخطا در تمام نوشته ها، و کاربردها، از واژه جامعه بطور اعم، استفاده میشود. در حالیکه، در جهان ما،  در اوج این تقسیم کار، عمدتا آمریکا، و سپس کشورهای صنعتی دیگر میباشند که "جامعه" شده اند. بهین دلیل، کاربرد واژه جامعه برای حتا برخی از کشورهای صنعتی نیز نابجاست. بطورکلی، جهان بمفهوم فراگیر، در حال گذار به "جامعه" شدن میباشد، با اینکه در برخی مناطق هنوز در مراحل بسیار بدوی تر، استقراری سست دارد - عملا از گله تا جامعه، هنوز در جهان ما،  وجود بقایی دارند- چیزیکه موجب تنوع گسترده اضمحلالی و گسستگی، و تبعا بسیاری خشونها شده است.

جالب است که آنچه به تعبیری سکولاریسم نامیده شده است، دقیقا، بهمین مفهوم است ونه تقابل با افکار و عقاید، و بخصوص اعتقادات قدسی و ادیان. همین امروز در ایران، بعکس تصور نابجا، مشکل نبود این تقسیم کار است، یا در حقیقت، گذار به تقسیم کار است، که "جمع" را به "جامعه" مبدل میکند. 

تقسیم کار بعنوان مضمون انقلاب مشروطه

در حقیقت، انقلاب مشروطه و تاسیس قانون اساسی چیزی جز اقدام برای استقرار و گسترش تقسیم کار به مرحله تاریخی "جامعه" بعنوان یک عینیت قائم به ذات خویش نبوده است. و در این مسیر، بالاخره با باصطلاح یک کودتا، سلطنت در ایران ساقط میشود. و پهلوی اول و بهمین ترتیب نیز، پهلوی دوم، کم و بیش اشکال اختلاطی گذاری از پیش صنعتی یا پیش "جامعه" یی به دوران صنعت و جامعه میباشند (به بلبشوی خوانش این دوره مراجعه شود که همزمان هم گذشته و هم آینده را در خود نهفته دارد). این مرحله با پنجاه و هفت، و نخستین تقریب حکومتی (بمفهوم پیش صنعتی) آن که جمهوری اسلامی نامیده شده است، مرحله پایانی این گذار بزرگ درگیر چندین قرنی (شاید بیجا نباشد از صفویه قرن شانزدهم) میباشد. بهمین جهت، درگیری اصلی، بین پیش صنعتی و صنعتی است، و از این مسیر، هرآنچه پیش صنعتی است، اجبارا در مقاومت اش اعتقادی میباشد، خواه عقاید و اعتقادات قدسی، خواه عرفانی و صوفی گرانه، خواه ملی گرایی و یا سوسیالیستی. همه باید از "اعتقاد به پیش صنعتی" رهایی یافته و برای گذار و استقرار صنعتی مهیا شده و اقدام کنند. در این زمینه گذار، سنت یا صورت محترمانه وگمراه کننده اش، بنام "پارادایم"، برای تمام عناصر تشکیل دهنده فوق، بمعنی پیش صنعتی میباشد. البته بعلت زمینه و سطح تحولات جهانی و هم تاریخی (یعنی نقد گذشته)، و نتیجتا، تناسب قوای حوزه های مختلف، بخصوص، دستآوردهای چند قرن اخیر، و از جمله تحولات اتحاد شوروی، و سر برآوردن چین جدید، جهان دیگر در روند این گذار تاریخی، به مرحله تحولی "وجودی" وارد شده است – "بودن" جهان و بشریت است که در حال تغییر بنیادی میباشد، و نه شکلی از "بودن" پیشین. بطریقی، تجربه چین، خط برش پایانی با  گذشته میباشد. اعتقادات و ادیان، اشکال مختلف هوشیاری عرفانی (میستیک/اشراقی)، که در بطن دو شکل شناخته و تجربه شده ملی گرایی با عناوین "بورژوایی و طبقه کارگری"، نیز جاری هستند، همگی باید برای این گذار مهیا شوند- هرگونه مقاومتی، اجبارا، موجب تنش و خشونت، و حتا جنگهای طولانی خواهد شد.

کم و بیش میتوان چنین خلاصه کرد که عرفان (میستیک) پیش قدسی (عشق و تمنا)، عرفان قدسی گرا (ایمان)، عرفان زمینی ملی و هم سوسیالیستی (بورژوایی و طبقه کارگری)، کلاعرفان پیش صنعتی، باید عمیقا دگرگون شوند تا بالاخره، "جامعه" متولد گردد. این روندیست که مشکل اصلی بحران امروز غرب بمعنی فوق نیز میباشد، یعنی عرفان (اشراق) مرحله سرمایه دارانه جامعه صنعتی- از انتها به ابتدا-  روسیه تا انگلیس با گذار از آمریکا- که در آن، تجربه اتحاد شوروی نیز بخشی جدایی ناپذیر از تجربه غرب است. 

اصولا در سرگذشت بشر، جابجایی برخورد عرفانی (میستیک/اشراقی) با برخورد اندیشگی، هم در مرحله بحران رشد و هم در مرحله بحران افول اتفاق میافتد - یعنی مراحلی که ادراک اندیشگی را امکان پذیر نمی کنند. به ایران بعد از رفرمهایی که بعنوان "انقلاب شاه و مردم " شناخته هستند که به اوج عرفان (میستیک) "رستاخیز" و شاهنشاهی ختم میشود. بهمین ترتیب نیز پس از پنجاه و هفت، تا وقایع سال هشتادوهشت شمسی، که بطریقی هنوز ادامه دارد، و به آن عنوان "فتنه" داده شده است و از پیچیدگی یی خاص برخوردار است، چون همزمان هم عرفان دستآورد و هم عرفان "شکست" را در خود دارد- مشکل زایمان نهایی "ایران جدید"- یعنی شرایط ابهام زا و نهایی گذار. 

چین این وضعیت را بعدا و در زمینه یی بکلی دگرگون شده داخلی و جهانی طی خواهد کرد، که در باره اش تنها میتوان به حدس و گمان پرداخت- البته مشخصه مهم این خواهد بود که بالاخره، حزب کمونیست در یک زمینه صنعتی، حاکمیت را در دست دارد- بازگشت به مارکس " نقد سوسیالیستی" (گذار به جامعه صنعت- سوسیالیسم) و نه دیگر نقد "بورژوایی سرمایه دارانه" (گذار به جامعه  صنعت- سرمایه دارانه)، بطریقی، گذار از صنعتی سرمایه درانه به صنعتی سوسیالیستی -  پایان روند بزرگ انباشت ضرور برای شکلگیری و استقرار سوسیالیسم. در اینجا نیز، مارکس "انباشت نخستین" را یا خلط کرده است و یا درست ادراک نکرده است (تنها جنبه "پولی" را دیده است و نه یک دوره  طولانی و بسیار پیچیده و تلاطم آفرین بمعنی انباشت منابع و مقدمات برای گذار به سوسیالیسم)، عدم تمایز و تفکیک، و بنابراین تشخیص نقد پیش صنعتی (طبیعت گرا) و نقد درون صنعتی از سرمایه داری به سوسیالیسم (صنعت گرا)- بمعنی جامعه ساخته انسان، و نه انسان دوستی و ترحم آمیزی اخلاقی.  

روند بروز عمومی تقسیم کار

ار نظر تجربه سرگذشت بشر(تسلسل زمانی)، وهم نقد آن، یعنی تاریخ (تسلسل منطقی نظری)، این سه مرحله "جمع"، "جامعه"، و گذار از اولین به دومین، بروزهایی بسیار متنوع پیدا کرده اند. اینها در مضمون یکی هستند، اما در شکل بسیار منفک و متمایز از یکدیگر بوده و هنوز هستند. این تقسیم کار پیش صنعتی، که همان "طبیعت زیستی جمع" میباشد، نیز، در طیفی از" توده به جمع" قرار دارد. در برخی، روند عینی جلوتر است، و در بعضی دیگر روند ذهنی جلوتر میباشد. مثلا اگر ایران را از این جنبه مورد توجه قرار دهیم، در حوزه ذهنیات، ایران اساسا هنوز جمع نامتمایزاست، اما در حوزه عینی تحولات تولید و باز تولید حیات جمعی، تقسیم کاری بسیار پیشرفته تر وجود داشته و پس از پنجاه و هفت، شدیدا نیز تحول پیدا کرده است - چیزیکه  ایران و ایرانیان (درون و هم بیرون) را در یک تقابل بسیار شدید درونی و هم روانی، و بین نسلی قرار داده است، و بروز این وضعیت در ارتباط با بیرون نیز، در طیفی از خودباختگی تا تخاصم، دیده میشود ( طیف ادراکات از استقلال)، که همگی نشانه های دوران گذار از "طبیعت نشینی به شهر نشینی" میباشند- هم در شکل مهاجرتی این گذار و هم در خود اصل این گذار در ایران. تمایل شدید دگر ستیزی در سطوح مختلف، ادراک سلیپسیستی (جزء بدون کل) که ویژه چنین گذارهای پیچیده و طولانی میباشد- ترس و اضطراب، تزلزل وشکاکیت، افراط گرایی دو جانبه در اعتقادات و رفتارها، و در اوج، روند تجزیه و اضمحلال فراگیر، بقول معروف هیچی روی هیچی بند نمیشود- بطریقی آدمها را باید با زور کنار هم قرار داد و حفظ کرد تا بالاخره ملاط جامعه پذیری و جامعه گرایی صنعت بتدریج "بودن جدید" را جانشین "بودن" نابود شده پیشین کنند. اضمحلال و رفع هم نقش و هم خود روشنفکر. 

سخنان راجع به خواننده فوت شده و تشیع از ایشان، خود تجربه یی بارز از این تقابل میباشد.

تجربه یی برای تنوع. و نشاندادن موارد فوق نزدیک

در سالهای اواخر شصت میلادی در اروپا، و اوایل هفتاد، دو شعار باصطلاح رادیکال به در و دیوار نوشته شده بود و در تظاهراتها فریاد میشد، یکی این بود که "دانشگاه و علم بورژوایی باید تخریب و نابود شود"، و دیگری اینکه "درب دانشگاهها  باید به روی فرزندان طبقات پایین و کارگران باز شود".

دانشگاه ها باز شدند، و فرزندان طبقات تحتانی و کارگران به دانشگاهها وارد شدند، و چیزی نگذشت که دانشگاه منفجر شد، بنظر میرسید که شعار اول نیز در حال تحقق است. اما این تازه واردان متوجه شدند که دانشگاه در مضمون برای آنها اساسا بسته است، و نه آنچه آنها دیده و تصور کرده بودند- دانشگاه تناقض پذیر نبود، و قادر نبود اصل تضاد را در پوشش ورود آنها در خود جای دهد، یعنی هم به احتیاجات بالایی ها پاسخگو باشد و هم پایینی ها. نه بودجه، نه ساختار، نه آموزش و کتاب، خلاصه از اینها دو نوع و دو مقدار وجود نداشت، و سریع کارگاهها و محیط های کار را بعنوان "قاچ زین" جانشین کلاسهای درس شدند. آنهایی که با جنگ آمده بودند، برای تلاش بقاء دوباره رفتند – در نوشته پیش اشاره به خودکشی انفرادی و دسته جمعی برخی از مبارزین آنزمان کردم.

حال ببینینم،  چرا استاد ما در مراسم یادبود خواننده ما، دادش درآمد. دانشجویان دانشگاههای ما و همچنین استادان در همین موسسات ما با اصولی که در خارج یا در همین دانشگاهها آموخته اند تحصیل کرده اند- بقول معروف، هرکسی و طرفی "نردبان ترقی" را بر این اساس به دیوار جامعه گذاشته و با توقع فراوان مشغول صعود میشود.

تبعا استادان بجلو و شاگردان (جامعه) بدنبال آنها- بالاخره نردبان ترقی مالی، شخصیتی، مقامی، و خیلی موارد و انتظارات دیگر، بسیار جذاب و افتخار آمیز هستند، و هیچکس – بخصوص استادان تحصیل کرده خارج- مایل نیستند که به این نردبان و حرکت صعودی روی آن خدشه یی وارد شود.

اما از "بد حادثه" ناگهان خواننده یی فوت میکند که خیلی که بتوان به آن در اوج اعتبار داد الویس یا مایکلی ایرانی باشد، و ناگهان همه نردبان ها را رها کرده و در خیابانها جاری میشوند. استاد ما وقتی تعجب زده توجه میکند، می بیند که نردبانها یا اصلا نبوده اند و یا آنها را برداشته اند و بعد در خیابانها جاری شده اند. بناگهان، مشابه قصه سال شصت و هشت که تعریف کردم، اصل تضاد دانشگاه و استادان و حتا جامعه را در مینوردد، وعلم استادان، آموزش شاگردان، و انتظارات ترقی، و مال و منال، و جاه و مقام بیک چشم بهم زدن ناپدید میشوند.

تازه استاد ما متوجه میشود که اصولا هنگامی هم که برخی ظاهرا از نردبان بالا میرفتند، اما تمام هوش و حواسشان به خواننده یی بود که هم در حیاتش و هم در مرگش آنها فرا میخواند که سر برسید، و بخوانید و گریه کنید. استاد ما که عمیقا آزرده خاطر شده بود، تقریبا هرچه دلش میخواهد میگوید. در حالیکه، تنها باید اعلان میکرد که علم ما موضوع اش، و روش و نتیجه اش  را اساسا عوضی گرفته بود. اما این چیزی جز اعلان انحلال دانشگاه و استاد و علم، و نردبان و ترقی نبود. او شاید باید یا رشته اش را عوض کند و یا در رشته تاریخ تغییر و تحول، و تمدن بشر نام نویسی کند وجایگاه روشنفکری را با متفکری خلط نکند- و توجه کند که چرا عده یی مدتی یکبار از "علوم انسانی ایرانی - اسلامی" صحبت میکنند و منظورشان چیست- منظورشان همین اتفاقی است که نقل شد، که جامعه و انسانها را نمیتوان در شیشه آزمایشگاه و با صفایی تناقض گریز بررسی کرد- همانطور که فرزندان طبقات تحتانی و کارگران بناگهان همه چیز را در دود و بخار یافتند و به کارگاهها برای تامین لقمه نان بقایی باز گشتند. به این استاد باید گفت که اشکال در دو جا میباشد، یکی علومی که هدف اش طرفداردان موتسارت و بتهوون، و حتا دیگر، مهوش و شجریان نیز نمی باشد، بلکه این خواننده میباشد که در حیاتش بجای آنها فریاد کشید و در مرگش از اینها خواست که "رپ وار" هرچه میخواهد دل تنگشان بگویند. دو واقعیت، یکی واقعیت تغییرات ایران و گذار پر دردی به دنیایی و "بودنی" دیگر، و دیگری غربت علمی که بیهودگی اش سی و خرده یی سال پیش پدران و پدربزرگ های استاد، خواننده و شنونده، عزاداران وتشیع کنندگان را با پچ پچ بیدار کرد و با فریاد به خیابانها کشید- درست شبیه همین تشیع، در تشیع رژیمی که هرچه با این علم زور زد، نتوانست نه افتخارات باستانی را استوار سازد و نه آنها را  به "قاچ زین" یک لقمه نان و کار، سرپناه و پوستینی ژنده بچسباند.     

باز گردیم به اصل گفتگو

باستثنای تجربه مادر در انگلیس، تمام گذارهای از پیش صنعتی به صنعتی، اساسا باصطلاح از بالا به پایین بوده، و بهمین دلیل نیز- در منشاء و حاصل- الیتیست (ممتاز گرا) بوده اند. حال اگر فرانسه را نخستین تجربه بعد از مادر بگیریم، در روسیه بعد انقلاب، این اقدام "از بالا و ممتازگرا"، به اوجی بکلی ناشناخته در سرگذشت بشر، می رسد.  در روسیه بعد از اکتبر، برای نخستین بار در سرگذشت بشر، براساس یک "نقشه فکری" یا طرح "نظری" و حتا فلسفی، تغییر و تحول فراگیر اجتماعی به اجرا گذاشته میشود. استنتاجات نظری، سیاسی و اجرایی ناشی از جمعبندی فلسفی هگل از یکسو، و دستآوردهای تحولات جاری تجاری، علمی، و تولیدی، از رنسانس ببعد از سوی دیگر (اقتصاد انگلیس، فلسفه آلمان، و سوسیالیسم فرانسه)، چارچوب و اساس این نقشه یا طرح نظری بوده اند – برای نخستین بار کشف انتظام و قانونمندی هستی و هستی بشری که اساسا در جامعه صنعتی بروز مییابند.

تقسیم کار و تحولات ایران و ایرانیان

اگر مثلا ایرانیان خارج را – بجز دانشجویانی که بودند و ماندند- در نظر بگیریم، دو گروه ایرانی داریم. یکی ایرانیان امپراتوری یا باستان گرا، و بعد ایرانیان خلافت یا اسلام گرا، که اولی مها جرت اش (مستقل از علل) بلیت هواپیمایی بود و پروازی که هیچوقت به مقصد نخواهد رسید چون پروازی به حدود بیست و شش قرن تا سی قرن به آینده بوده است. از سوی دیگر، گروه خلافت یا اسلام گرا قرار دارد، که این گروه نیز مهاجرت اش (مستقل از علل)، بلیت هواپیمایی بود و پروازی که این هم هیچوقت به مقصد نخواهد رسید چون پروازی به حدود ظاهرا چهارده قرن به آینده است که در مضمون همان حدود بیست و شش قرن تا سی قرن گروه نخست میباشد.

هسته بنیادی مشکل هر دو گروه و علت به مقصد نرسیدن ابدی آنها اینستکه چیزی بعنوان تقسیم کار را نمی شناخته اند و هیچوقت نخواهند شناخت- چون پرواز طولانی بی مقصد، از گذشته های بسیار دور به آینده، عملا موجب تشدید (اثر غربت و دلتنگی) آمتزاج گرایی بنیادی  پیش صنعتی و بخصوص ویژه ایران شده است. از سوی دیگر، متاسفانه اینرا در قریب به اتفاق تحصیل کرده هایمان نیز می توان دید.  بلا استثنا همگی دو ویژگی نهفته در خود دارند، یکی "روشنفکر" (بمعنی عصر روشنگری- انلایتند)، و دیگری "متفکر- اینتلکتوال" میباشند- که کلا میتوان آنها را در مضمون، اشراقیون و علمییون نامید. و پیچیدگی نیز، شاید، از اینجا شروع میشود یا شده است.

ببینیم چرا

جمع پیش صنعتی، بنیادا روستایی کارنده است (ویژگی یی که فرهنگ ارباب و رعیتی مینامیم با تمام تنوعات اش)، واین روستای کارنده اصولا با دو چیز هم غریبه است و هم دشمن. یکی دانش است، و دیگری اقتداری که عادتا دولت می نامد. اگر ایندو را با هم تلفیق کنیم، یک عنصر دیگری نیز هویدا میشود، و آن انضباط و سازماندهی میباشد.  چیزیکه قرنها وجود نداشته و دانش و کارخانه اش زیر زمین بوده است (کشت)، اصولا نه شناخته میباشد و نه لازم.  و اما اقتدار باصطلاح دولت، در روستا این اقتدار بصورت شلاق، تنبیه، و مرگ،  جمعا زور و اجحاف، شناخته شده است، و ارباب و مباشرش مجریان اینها. دانش، سازمان و نظم، دولت، و بالاخره در کلیت انها، جامعه، برای جمع کارنده پیش صنعتی، ناشناخته تا دشمن است - توجه شود به گسترش نظرات آنارشیستی، نیچه یی، و رهایی و اعمال قدرت مستقیم باصطلاح طبقه کارگر یا مردم- که همگی در بطن چیزی هستند که کلا میتوان ترکیبات مختلف روستا گرایی نامید - یعنی سوسیالیسم برابری طلب، عدالت جو، توزیعی، اخلاقی، یا در حقیقت، آنچه که سوسیالیسم تخیلی نامیده شده است- از تروتسکی تا لوکزامبورگ، وحتا در گرامشی از گذشته، و جدید تر، و تقریبا تمام هگلی های راست بعد از تحولات اتحاد شوروی، مستقل از ادعا یا عناوینشان.

هدف از این گروهبندی این نیست که اینها از صحنه تحولات قرون اخیر بیرون گذاشته شوند، بلکه تمایز و تفکیک، و تشخیص آنچه سوسیالیسم تخیلی نامیده شده است از سوسیالیسم بمفهوم روند بزرگ تحول عینی جهان، که نا دقیق اما فعلا هنوز کارآ، "سوسیالیسم علمی" نامیده شده است، میباشد. تفاوت بنیادی اینستکه، یکی بر پیش صنعتی استوار است، و دیگری بر صنعتی استوار می باشد، یکی منشاء،  منظور و هدف اش، "جمع" است، و دیگری منشاء، منظور و هدف اش، "جامعه" میباشد. بهمین دلیل، تمام دوره یی که طبقه کارگر (و فقر) موضوع و هدف  بوده است، نهایتا، ریشه در پیش صنعتی دارد، و دوران پرولتاریا (که خود یک نهاد یا بطریقی، خود جامعه است)، جمع گرا یی  به جامعه گرایی گذار میکند، چیزیکه فعلا سوسیالیسم علمی نام گرفته است.

ادراک مبهم مارکس نیز این بود که تبدیل جمع به جامعه را برابر با سوسیالیسم می دید- در حالیکه این گذار، اساسا، گذار از پیش صنعتی به صنعتی بود- از تخیل گرایی روستایی به عینیت گرایی صنعتی.  بهمین دلیل، عملا، نه مارکس و نه انگلس، و تبعا نه لنین، به نظریه پردازی در باره سوسیالیسم، بعنوان یک دستگاه فکری نپرداخته اند. آنها در چارچوب همان جمع پیش صنعتی، و گذار درگیر بسوی جامعه صنعتی که سرمایه داری نامیده شده بود، گفته و نوشته اند. بعلاوه اینکه سرمایه داری، در حقیقت، همان پیش صنعتی است، که در آن، سرمایه (پول) جانشین زمین میشود، بطریقی تجارت حاکمیت را از زمین داران  اکتساب میکند (در تجربه اروپای غربی) شهر بر روستا غلبه مییابد. بنابراین، نقد سرمایه داری همزمان دو جانب دارد، جانب ترقی گرا، و جانب واپس گرا، اولی از موضع دفاع از صنعت، و دومی از موضع دفاع از زمین داری در مقابل صنعت. چپ متاسفانه – مستقل از ضروریات تناسب قوایی در جهان- در بخش وسیعی از قرن بیستم در کنار نقد واپس گرا قرار گرفت - و از اینجا، آنچه جنگ سرد نام گرفته است (نقد تروتسکی و بسیاری دیگر، در چنان شرایطی،  از موضع روستا گرایی اتفاق افتاد، وعلت هم عدم توجه به جانب سیاسی دیالکتیک تحول تاریخی بود- چیزیکه امروز هم هنوز درک نشده است). بهمین دلایل، دستآوردهای صنعتی که در جریان بود را از جانب تخریب و فقر ناشی از اسقاط و افول پیش صنعتی از یکسو، و روند پایگیری تولید و دگرگونی هایش را از سوی دیگر، در کارنده در حال کارگر شدن ، می دیدند.  بنابراین حتا در اینها نیز، سوسیالیسم بطریقی مفهوم همدردی و هم بستگی، و ترحم به فقرا (روستاییان در دهات و در شهرها)، داشته است- خلط حوزه نظریه پردازی و ادراک و عمل سیاسی.

این وقایع و تحولات، بسیار پیچیده تر و وسیع تراز برداشت ساده شده آنها بودند. آنچه که آنها نه در حوزه ساختاری نظری نمی توانستند ببینند، و نه اصولا جز نوعی انسان دوستی و عدالت خواهی آرمانی، از آن ادراکی نداشتند، درحقیقت، فضای عمومی اندیشه و عمل آنها را تشکیل میداد. اما بهر حال، تشخیص و بالا آوردن پایگاه وسیع تولید کنندگان بعنوان سازندگان بنیادی جامعه انسانی، بزرگترین کشف و هم عامل بزرگترین رهایی در تمام سرگذشت بشر بود- که نهایتا در اکتبر بیان و بروز، و برش بین گذشته و آینده پیدا کرد. این کشف را هگل در فلسفه و جمع بندی اش کرده بود، و مارکس اجرایی کرد (تاکنون فلاسفه... و حال تغییر ...)، و بالاخره، لنین به اجرا گذاشت- و روسیه، آنرا چون اطلس، بر دوش کشید- در انتهای تحتانی، بطریقی، انقلاب بورژوایی رایج زمانه، و در انتهای فوقانی، تحت رهبری و اجرای حزب کمونیست با ادراک شعور نظری حاصل تحولات درگیر، که بهمین دلیل، مرزهای جاری انقلابات قرون شانزده تا نوزدهم را شکسته و افقی دیگر را در تاریخ بشر نشان داد.

ریشه های سرگذشتی زمانی و تاریخی نظری روشنفکری و اندیشه گری

واژه "جاهلیت" در سنت اسلامی، معادل واژه "پاگانو" (پیگن انگلیسی) میباشد. و این هردو، در امتزاج مفهومی، هم بمعنی بی دین، کافر، بت پرست بکار می رفته است، و هم بمعنی، روستایی، عوام، بی سواد، غیر روحانی و بی خدا رایج بوده است. در مسیحیت، و هم روم، این دو معنی در جمع، گاهی موازی، و زمانی با غلبه یکی بر دیگری، بکار رفته اند- بطریقی ستیز بین شهر و روستا. ریشه آنچه که بعدا تعابیر روشنفکر بمعنی روشنگر(اشراقی)، و روشنفکر بعنوان متفکر(نظریه پرداز) میشوند ( و بالاخره با گذار و استقرار قطعی جامعه صنعتی، واژه انتلکتوال بمعنی کلی، به کلیه کارکنان فکری یا انتلیگنسیا، اطلاق می گردد)، از ادراک و تغییر و تحول واژه "پاگانو" مییآیند. از سوی دیگر، واژه سکولار میباشد، که اگر با پاگانو  یکی نباشد، اما قطعا نسبتی نزدیک دارند. سکولار هم دراصل به همین ریشه باز میگردد و بعدا بعنوان غیر کلیسایی، غیر روحانی بکار برده شده است ( و ازاینجا تمام وقایع اروپای در حال خروج از قرون میانه)- که به دو جریان بزرگ مبدل میگردد، که هنوز ادامه دارند، و در آنزمان، به حیطه قیصر و حیطه عیسی مشهور میشوند (تقابل و تقاطع دو مسیر، یکی روستا و شهر و دیگری کلیسا و "مردم"- شکاف عظیم بین مومنین و کلیسا که نهایتا در رفرماسیون مفر یافت). دولت باصطلاح مدرن (امتزاج استیت و گاورنمنت در آنزمان) از این وقایع شکل گرفته و بیرون میآید (سازش مومنین و طبقات حاکمه تجاری شهری، و روستا). امروزه روشنفکر و متفکر، عملا، با آنچه "مردم" (پی پل) یا حتا "توده"، مینامیم، هم ارز هستند- که اگر روزی از تقابل و تفکیک مومنین و کلیسا، بیرون آمده اند، اما امروزه در جامعه صنعتی و "دولت" (استیت) خاص آن، حضور و هویت یافته اند- در حقیقت، نوعی تقسیم کار ویژه جامعه صنعتی. در دولت مدرن از یکسو بعلت غلبه صنعت، و ا ز سوی دیگر، جامعه گرایی در حال گسترش در جهان صنعتی،  سازش اولیه بین مومنین که قبلا اشاره شد، به بحران رفته و در حال فروریختن است.  کلیسا بطریقی، در حال جدا کردن حساب خود از طبقات حاکمه متحد پیشین خود میباشد که نهایتا از پایگاه اش در مومنین و توده مردم بریده نشود. اینرا در ایران نیز ناظر بوده و هستیم، در آمریکای لاتین، و کلا در جهان امروز.

در واقع، تقابل مومنین با کلیسا، تقابل عقیدتی نبود، بلکه تقابل کاربرد عقیده بود در کارکرد و گردش جمع در پیش صنعتی- ساده کنیم، میخواستند که دین و خدایشان در تحولات درگیر، با آنها همراه باشند، چیزی که ساختار مستقر کلیسا مانع آن بود- مدرنیته و اصلاحات دینی نیز در همین چارچوب بوده اند. عصر روشنگری در قرن هفدهم و هیجدهم، همراه با گسترش و بمرور استقرار صنعت میباشد. به این معنی، روشنگری، پلی است بین جمع کهن (پیش صنعتی)، و جامعه جدید (صنعتی)، آخرین تحرک و جنبش اجتماعی با خواستگاه ادراک به میانجی حس ها (اشراقی)، گذار به ادراک به میانجی اندیشه و شکل خاصی از آن بعنوان علم. بهمین دلیل، روشنفکر بمفهوم روشنگر، عنصری در نوسان و تلاطم بین اشراق و کلیسا میباشد. و برای همیشه نقش اولیه اش را از دست داده و از صحنه خارج میماند، و متفکر نظریه پرداز و "شعور صنعتی و تخصصی" جانشین آن میشود.

این ادراک و تحولاتش، در حقیقت، به تجزیه و تفکیک، و هم خلط و هم تمایز درون تعبیرات بشر از محیط و خودش میشوند. عامل این تفکیک، در حقیقت، روند عینی تولید و باز تولید بشر در سرگذشت اش بوده است.

از یکسو، انسان کارنده، و از سوی دیگر، انسان سازنده قرار دارند. امروزه به این دو سر طیف سرگذشتی تولید و باز تولید انسان بترتیب میگوییم کشاورزی و صنعت. انسان کارنده، جزیی از طبیعت بود و "کارخانه" تامین اش، در دل خاک قرار داشت. و اقدام اش، دامنه بقاء تا نابودی را شامل میشد، و عامل اینهم، دست غیبی بود که طبیعت یا "بودن" بعنوان داده شده ایستا محسوب میشد ( نخستین شکلگیری مفهوم بازار بعنوان دست غیب). و بهمین دلیل، زمان در پایین ترین سطح نطفه بندی خود قرار داشت، و بنابراین برابر با خود "بودن" بود و نهفته در آن، و هنوز مفهوم عینی نداشته و تنها بمفهوم "بودن" انسان در بقاء بوده است- ایستایی هنوز مانع عینیت یابی زمان میشود.  مکان نیز بهمین ترتیب که برای زمان شرح داده شد، هنوز هیچ زمینه یی برای "چون و چرا" (که مقدمه تعبیر و بعدا تفکر باشد) وجود نداشت- مفهوم مکان نیز هنوز ادراک عینی نیافته بود. انسان بود  و تنهای تنها با "بودن" اش بدون هرگونه ادراک تفکیکی از هستی و از خود و محیط اش. بلایا و وقایع طبیعی و از جمله مرگ، و روز و شب، و فصول نیز جزء اینها بودند. همه چیز آن بود که بود. این زمینه اصلی سرگذشت بشر در تمام جهان بوده است.  روشنفکر بمفهوم روشنگر اساسا از این زمینه، منشایی بسیار دور در سرگذشت انسان میگیرد- یعنی اساسا " آنکه حس میکند"، ودقیق تر، به مفهوم "تداعی گر کنش و واکنشی".  بطریقی، این روشنفکر، مقدمه چیزیست که بشر را در جنبه "بودن" بسمت "شدن" (تغییر)، سوق میدهد- نخستین بروز عینی شعور بشر، یا چیزیکه بعدا ریشه به اشراق و اندیشه میدهد.

اما این ریشه اگر هم هنوز حامل چیزیکه بعدا اندیشه میشود نیست، ولی، دوران بسیار طولانی "انباشت نخستین ثبت و گروهبندی محیط" را در خود آشکار و پنهان بوجود آورده و روندی بسیار پیچیده و جدید را در درون این روند بزرگتر "انباشت و ثبت" موجب میگردد- که عملا حاصل آن،  اندیشیدن بعنوان روند " تداعی گرایی کنشی واکنشی" انسان- محیط و انسان- انسان، بعدها انسان- خود میگردد.

بنابراین، تا اینجا، انسان هنوز از شعوری متمایز و منفک از طبیعت برخوردار نیست. اصولا اندیشیدن حاصل انتزاع عمودی در تجربه بشر است، که مقدمه ادراک علت و معلولی جهان میشود، یعنی وقایع و اموری که در دسته بندی افقی مشابهت و مفارقت شناخته شده جای نمیگیرند- اندیشه، بنابراین، حاصل تنوع تناقض آمیز هم دنیای بیرون و هم دنیای درون انسان می باشد. در حالیکه در اشراق، هستی و جهان انسانی، یکپارچه و بدون تناقض است، و تنها یک علت نخستین و ماندگار دارد و تغییر ناپذیر، اما اندیشه بعنوان حاصل تنوع تناقض آمیز، بر علت و معلولها متکی است و تغییر و تحول گذار به دنیای صنعت و استقرار آنرا ممکن میکند- بهمین جهت، علم در حقیقت بمفهوم شعور بر کشف و  کارکرد متقابل علت و معلولها میباشد.

بنابراین، چنانکه مطرح شد، روشنفکر، در خود بخودی جمعی کل طبیعت با شمول انسان شکل میگیرد. بزبانی دیگر، روشنفکر ابتدایی ترین صورت پایگیری روندیست که بعدها متفکر از دل آن زاده میشود (روشنفکر بیان احساسی ذهنی طبیعت گرایی است، و متفکر، بیان اندیشگی ذهنی صنعت گرایی میباشد). سقراط در یکی از ایستگاههای شکلگیری این روند، بیان تمایز بین روشنفکر و متفکر میگردد.  شاگردان معروف او، ارسطو و افلاتون، نیز در کشمکش در حال شکلگیری، بین برداشت و ثبت محیط توسط حس ها یعنی اشراق (روشنفکر) از یکسو، و تحت تاثیرات متقابل انتزاعات افقی (شباهت و افتراق) بعنوان مرحله گذار عبور کرده، و بالاخره، در مرحله انتزاعات عمودی (تناقضات)، به سمت اندیشه (متفکر) از سوی دیگر، راهی میشوند ( قرنها بعد در ایستگاه کانت و بالاخره در سرزمین هگل این اتفاق شکل پایانی مییابد). سقراط ظاهرا نخستین فیلسوفی است که در ادراک زبانی، شفاهی، به اندیشه انتزاعی پی میبرد (از او نقل است که در جوانی، خدایان با او تماس گرفته بودند)- گذار از اشراق (ادراک به میانجی حس ها) به اندیشه (ادراک به میانجی مغزی). اشراق اساسا رفتاریست، و نقش مغز تنها کاربرد زیست شناسانه برای انسان محسوب میگردد. در حالیکه، اندیشه اساسا انتزاعی است و کاربرد مغز برایش ورای تنها کاربرد زیست شناسانه میباشد- جایست که شعور علت و معلولی انسان در آن شکل نهایی گرفته و آماده کاربرد برای تغییر و تحول (علم) میشود- بدون این تحولات، جامعه صنعتی اساسا قابل تصور نیست.

بهمین دلیل، جامعه در یک عنصر متمایز ، منفک، و مشخص – در بیرون از ذهنیت بشر- شکل میگیرد- و دیگر خود یک محصول تماما انسانی است هرچند خود حاصل روندی بسیار طولانی از تغییر و تحولات بشر و سرگذشت اش میباشد.

اثرات این تحولات در سرگذشت محصولات ذهنی بشر

این کشمکش، قرنها بعد، بازهم نمایان میگردد، و عملا مرکز تمام بحث ها قرار میگیرد. بعد از رنسانس، از قرن شانزدهم ببعد، و همراه با تغییر و تحولات جهانی، این کشمکش، به سطوح بسیار وسیع تر، و تقابلات بزرگ بین "ادراک به میانجی حس ها" بعنوان شناخت، یا "ادراک به میانجی مغز" بعنوان شناخت، و ترکیبات مختلف بین این دو گروه، ادیان و متفکرین را بکلی بخود مشغول میدارد. در حقیقت، آنچه ما، در آشفتگی ادراکی، دوگانه "ایدئالیسم" و " متریالیسم" مینامیم، شکل میگیرد. بطریقی، ایدئالیسم، معطوف به "ادراک به میانجی حس ها" است، و متریالیسم، معطوف به  " ادراک به میانجی مغز" میباشند، که بمرور تنوعات تعبیری جدیدی نیز مییابند- ایدئالیسم ابجکتیو و سابجکتیو، و متریالیسم ابجکتیو و سابجکتیو- مشکلی عظیم که حاصل سه عنصر "حس"، "مغز"، و "واقعیت"، و تمام ترکیبات و تعابیر آنها میباشد که ما به تعبیری دیگر، اشراق، اندیشه و واقعیت مینامیم. و از اینجا، پیچیدگی یی بسیار مسئله ساز شکل میگیرد، تفاوت بین محصول ادراک حس گرایانه یا اشراق، و محصول ادراک مغزی یا اندیشه گرا- بین توهم و هوشیاری (سحر آمیزی)، و تفکر و دانش (علمی)- ادراک سحرآمیز هستی و جهان، و تبعا هستی انسانی در جامعه  از یکسو، و قانونمندی ادراکی اندیشه ورزانه علمی اینها، از سوی دیگر.

جالب اینست که  اگر امروزه در جامعه صنعتی، عینیت تولید و باز تولید اجتماعی در جهت غلبه دومی بر اولی رفته و میرود (عقلانی کردن یا رشنالایزینگ پروسس)، اما همزمان، جامعه صنعتی بدون حضور و حتا غلبه اولی در گردشهای خاص دورانی، امکان نهادی "شدن" اش را از دست میدهد. به عبارت دیگر، اگر توهم و تخیل نداشته باشیم، قانون، و اندیشه و علم نیز نخواهیم داشت، و هر دوره غلبه یکی، به دوره گذار و غلبه دیگری منتهی میگردد، و به این میگوییم "ساختن"، که انتزایست فوقانی نسبت به دو حالت فوق، و حاصل رسیدن به لحظه "ضدیت آفرینشی" میباشد- تقابل تعارضی بین ادراک به میانجی حس ها یا اشراق، و ادراک به میانجی مغز یا اندیشه- زندگی بعنوان "بودن" و زندگی بعنوان "شدن". ستیز بین روشنفکر و متفکر، دو گانه هنر و اندیشه.

در جامعه صنعتی، آنچه عمیقا بخطا "مصرف گرایی یا جامعه مصرفی" بمفهوم منفی، نامیده شده است، در حقیقت، بروزضرورت توهم، تخیل، اندیشه و تحول میباشد که بیجا نیست که به هنر و نمایشگاه عمومی هنر، و نقد هنری روزمره تعبیر کنیم. انسانها چنین تغییر میکنند و آماده تحول در بزنگاهها میشوند – هگل به این میگفت "روح مطلق" آزادی انسان. و ما امروز فعلا آنرا در نظر مشاهده میکنیم، که روزی واقعیت وجودی انسان شود. و بازهم هگل، تحقق این "روح مطلق" آزادی را در "دولت " میدید. بنابراین، دولت هگلی، مفهوم هم رهایی و هم آزادی دارد- جاییکه انسان بالاخره تحقق مییابد. این جنبه را بخطا ایدئالیسم نامیدند.

روشنفکر در ایران

روشنفکردرایران بمعنی معترض ابدی ("موی دماغ"، وکیل شیطان، مزاحم، دلسوز، سرکار هر آش)  و بالاخره در کلیت، مخالف قدرت تعریف و درک شده و میشود، و خود را مفتخر به این صفات میداند.- که عملا حاصل آن، روند متقابل  ناباوری و شکاکیت میباشد- دایما در تقلای یافتن جایگاهی در تب و تاب و پریشانی، روح سرگردان زمانه شده است- ودر گرایش، نمیخواهد بپذیرد که دولت و حکومت، سازماندهی، و نظم و قانون، علت و معلولها، مضمون مطلق انسان و هستی میباشند و اساسا در قانومندی و نظم طبیعت ریشه  دارند- تمدن یعنی همین، و بشر تنها از یک نظم و قانون به نظم و قانونی دیگر، گذار میکند، و اینچنین کهنه را وا نهاده، و نو را میسازد.- در حالیکه، مشکل اینست که کهنه و نو در امتزاج قرار دارند و تنها دخالت انسان و اقداماتش برای تداوم هستی اش، اینها را از یکدیگر متمایز و تفکیک میکنند- مارکس به این مبارزه طبقاتی میگفت.

از اواخر قرن نوزدهم، مقدمات آنچیزی که بعدا حزب نامیده شده است، روشنفکر بمعنی روشنگر و هم بمعنی متفکر در صنعت و جامعه بعنوان شعور جمعی را بنا مینهد، چیزیکه معادل یا منشاء دولت جانشین دولت مدرن میشود. از این بابت، امروزه در چین، این دولت جانشین عهده دار رهبری، برنامیه ریزی، و مدیریت و استقرار جامعه صنعتی میباشد که برای مدتی فعلا غیر قابل پیش بینی، همین نقش را نیز در سطح جهان خواهد داشت. از نظر تاریخی، انگلیس، آمریکا، اتحاد شوروی، و بالاخره چین، نقش تاریخی گذار به صنعت در سطح جهان را میسر کرده اند.  تعبیر سیاسی خالص و با تمایل خصومت جویانه، متاسفانه، موجب درک نادرست از این روند عظیم تغییر و تحول بیسابقه بشری بوده است، که امروزه باید بعنوان روال عادی تحول سرگذشت بشریت محسوب کرد. استعمار، امپریالیسم، و اشکال و روندهای شناخته شده در سطوح باصطلاح ملی، همگی چیزی جز روند تحول و گذار به جامعه صنعتی نبوده اند. درک خطا و یکجانبه (صرفا سیاسی و اعتقادی شده)، عملا، چنان وانمود کرده است که معجزه هایی نظیر آمریکا، دموکراسی، و کلا آنچه غرب نامیده شده است حاصل عقل و اراده مفهومی غیرعلمی و انتزاعی بعنوان بورژوازی و طبقات حاکمه بوده اند. میلیونها کارگر صنعتی، هنرمندان، روشنفکران و متفکران، دانشگاهها و مراکز تحقیقاتی، و البته حتا کلیسا ها و اهالی یشان، بیک چشم بهم زدنی، نادیده گرفته شده اند، و همه باید منتظر ظهور دنیایی دیگر از جنسی دیگر میبودند که "شبیه هیچ کس نیست"- سوسیالیسم رویایی که یک اراده سازمان یافته آهنین برای همگان به ارمغان خواهد آورد - وقتیکه روستا عدالت خواه و عدالت جو میشود، یک دهکده را با یک بشریت برابر می بیند.     

باز هم تقسیم کار و روند تحول      

در شهرهای یونان، در دوره دموکراسی، رسمی، سنت، و یا آیینی وجود داشته است که براساس آن، اهالی بمعنی "عام"، شخصی را بقول معروف، شهر بدر میکردند، که همان چیزیست که نوع دادگاهی اش، تبعید است. و اینکار هم بسیار "دموکراتیک" بود، یعنی با نوعی رای گیری عام اهالی اتفاق میافتاد (بزبان امروزی، با افکار عمومی)، و مفهوم دادگاه و محاکمه، محکومیت و اجرا، و تنبیه نیز نداشت، این اشخاص، از همین دسته یی بودند که ما امروزه روشنفکر مینامیم- اکثرا هم از طبقات میانی و حتا بالا میآمدند. البته این شهر بدری، مهلت دار بود، هم در شروع و هم در پایان. و بهیچوجه هم موجب تنبیه یا تحقیر نبود- بقول معروف "فرد" باز میگشت و به زندگی عادی اش و حتا مقامات بالاتر میرسید. افرادی بسیار مشهور و یا پس از بازگشت، بسیار مشهور شده، از جمع این "شهر بدر"ها میآمدند.

از دل این "روشنفکر" اما، چیزی دیگر نیز بیرون آمد که اساسا مضمون تاریخی آن را تشکیل میداد. اگر از جنبه رعیت و اربابی، و پیش صنعتی آن صرفنظر کنیم، صورت خالص آن، متفکر نامیده شده است، یا کاربر مغز ثبت کننده محیط.     

از این جنبه، وضعیتی جدید پدیدار میشود. این ویژگی، برای نخستین بار "فرد" باصطلاح عامی را همسایه و رقیب روحانیت از یکسو، و تبعا طبقات فوقانی از سوی دیگر میکند. در تجربه اروپا، این وضعیت به تقابلی جدی در حوزه سیاست با کلیسا برد، زیرا عملا، کلیسا و طبقات فوقانی در امتزاجی نزدیک به یگانگی قرار داشتند. در دادگاه معروف گالیله، کلیسا "پایش را توی یک کفش کرده بود" که زمین ثابت و جهان حول آن میگردد، گالیله و پیشینیانش، میگفتند که خیر "زمین بدور خورشید میچرخد". معمول شده است که سقراط را دانشمند فداکار، و گالیله را دانشمند "خائن" محسوب کنند. اما در بطن، مسئله این بود که سقراط حتا بطریقی حاضر نشد از خود دفاع کند (به گفته شاگردانش مراجعه شود)، چون عقیده مستقیما در مقابل منافع قرار گرفته بود. در حالت گالیله، تحقیق تجربی و بقول معروف، سخت، در مقابل منافع اعتقادی شده، قرار گرفته بود. بهمین دلیل، معروف است که در دادگاه، گالیله زیر لبی – در حالیکه پایش را به نقش دایره و چرخش، حرکت میداد، گفت "پور سی جیرا" (بهرحال میگردد). سقراط باید با استدلال از خود دفاع میکرد، و گالیله با عینیت دانشی تجربی باید از خود دفاع میکرد. هردو بهر حال احتیاج به دفاع نداشتند، چون سقراط در ذهنیت اش در مقابل منافع، محکوم بود زیرا این منافع بر ادراک به میانجی حس ها (اشراق) تکیه داشت، و دفاع سقراط تنها بر ادراک به میانجی مغز یا اندیشه (استدلال)، میتوانست تکیه و استناد بکند. از سوی دیگر، گالیه در عینیت ادعایش در مقابل منافع، محکوم کردنی نبود- توبه یا عذر خواهی، محکومیت و مرگ، در اصل و عینیت موضوع محاکمه، هیچگونه تاثیری نداشتند. و این عینیت علمی ناشی از تحولات آنزمانه، کلیسا را نیز به تردید وامیداشت. بنابراین،  در مضمون، نه سقراط قهرمان بود، و نه گالیله خائن- بهمین دلیل ماییم که به فراخور، عناوین قهرمان و خائن را داده و یا کسب میکنیم، و در هر دوره و زمانه و قشر و طبقه یی نیز کماکان این دو نقش هم مورد لزوم هستند، و هم آفریده میشوند- برشت اشتباه میکرد و از فاشیسم درکی شخصی انفرادی داشته است. 

در تجربه ایران، آنهایی که به غرب و آمریکا استناد میکردند، در حقیقت، نقششان گالیله بود، و آنهایی که به آینده و عدالت استناد میکردند، نقششان سقراط بود- و بازهم بهمان ترتیب، نه "گالیله" ییان "خائن" بودند، و نه "سقراط" ییان " جاسوس " بودند- جالب توجه اینستکه، در چنین زمانه ها و صف بندیهایی، که تغییر و تحول ضرورت دارند، یکی موضع سلبی نسبت به شرایط موجود دارد، و دیگری موضع ایجابی نسبت به این شرایط دارد- اولی، در تجربه ایران، متوجه نبود که جامعه صنعتی در اساس "بودن" دیگریست، و نه تنها شکلی از "بودن" قرونی پیشین و جاری، و دومی، میدانست که جامعه صنعتی تنها راه "بودن" است، و پس ضرورت "شدن" با هدف ساختن "بودن" جدید، نقد سازنده محسوب میشد. و این ضرورت به تقابل جنگ سرد و قطب بندیهایش بستگی نداشت (به مواضع باصطلاح لیبرالیسم و سوسیال دموکراسی در ایران توجه شود).  یکی با برخوردی روشنفکرانه (اشراقی- منافعی) با واقعیت روبرو میشد، و دومی، با برخوردی اندیشمندانه، با واقعیت روبرو میشد. این تفاوت و تقابل هنوز، هم موجود است، و هم مشکل زا، میباشد (به گفتگوهای راجع به روشنفکری و روشنفکر کیست، نوشته آزادی و روشنفکر، برخورد احساسی و سیاسی با مقوله عظیم و پیچیده "نظریه ارزش" که یکی از دستآوردهای بزرگ علوم اجتماعی و کلا تحول تاریخی میباشد، و چند نوشته راجع به قانونمندی و دفاع پیش اکتبری از مارکس و مارکسیسم، و کلا تحول اجتماعی،  توجه شود).  

افزودن نظر جدید