نوشتاری پیرامون خوانشی دیگر از انقلاب 1357 ایران

 

هر چه که انقلاب سال 57 زمان فزون تری را پشت سر می نهد، پرسش‌ها پیرامون آن نیز دامنه بیشتری می گیرند. پرسمان‌هایی چون: این انقلاب چرا پدید آمد و چگونه شکل گرفت؛ کی و چه سان اسلامی شد؛ تا همینجای روزگار به چه انجامیده و در اکنون خود رو به کجا دارد؛ و سرانجام اینکه، چه فرجامی می یافت هرگاه که رفتار بازیگران آن در سربزنگاه‌ها بگونه دیگری رقم می خوردند؟ روشن است که بررسی همه این پرسش‌ها، فرصت دیگری می خواهد و نوشتن در باره آنها نیازمند فرا رفتن از یک نوشتار این چنینی. بیشتر از آن ولی، نکته اینجاست که بپذیریم نه بستر زمانی این رخداد کلان هنوز به تمامی از جوشش افتاده و نه که خود آن در سیمای پیامدهایش به آن چنان پایانی رسیده است که بتوان از فراز زمان سپری شده و جایگاه بیرون از آن، در باره‌اش کلان نگرانه تر به سخن نشست. انقلاب 1357، پدیده تاریخی‌ایی است کماکان و هنوز هم روان در هم امروز ایران. از اینرو نیز، نگاه همه نگر به آن، بیشتر شایسته آیندگانی است که در بیرون از پرتو آن زاده شده و خواهند زیست تا بایسته امروزیان و بویژه امروزیانی باشد که خود در زمره بازیگران انقلاب بودند. با اینهمه، چون آدمی را نه از اندیشیدن گزیر است و نه که گریز دارد از به داوری نشانده شدن اندیشه‌ها، پس نه جای خاموشی گزیدن است و نه که رها دانستن خود از نقد. هر نقد تاریخی، خود یک سنجه زمانی است برای آزمون نگرشی که نگرنده‌اش به تاریخ دارد. این نوشته که به مناسبت سی و ششمین سالگرد انقلاب نگاشته می شود، از میان سخن‌های بسیار در باره این انقلاب تنها به گفتن 5 نکته بسنده می دارد.

* * *

1) اعتبار تبیین تاریخی انقلاب، در فهم همزمان پیش زمینه‌ها و پیامدهای آن است

با ژرفش و گسترش بیش از پیش بحران همه جانبه در حیات کشور و مردم، روانشناسی پشیمانی از انقلاب رو به وسعت گیری است و بر همین بستر، روآمدن هر چه بیشتر این نگاه منتقدانه توام با خودانگیختگی خشمگینانه بویژه در بخشی از نسل جوان، علیه نسل پدران و مادران و یا پدربزرگ و مادربزرگشان که به انقلاب رو آوردند! نقد نسل سیاسی دهه چهلی من به سیاسی‌های معترض نسل پیشین خود این بود که چرا در هنگامه تعیین کننده دهه سی بموقع عمل نکردید و چرا با دست روی دست گذاشتن در برابر تهاجم دیکتاتوری و ارتجاع، به موقع به مقاومت برنخاستید و کودتای رادیکال را با رادیکالیسم ضد کودتا پاسخ ندادید؟ نسل امروزی اما در بخش بزرگی از خود، با یک گرایش مسئله دار رو به تقویت مواجه است. مسئله‌اش هم این که، چرا پیشینیان آنها با برخاستن به انقلاب، زندگی زیر رژیمان شاهی مدرن ولو خودکامه را فدای مرگ تدریجی برای خود و بعد خود در فضایی از استبداد سیاسی و اجتماعی بنیادگرایانه‌ایی کردند که بگونه‌ایی ویرانگرایانه کماکان نیز ادامه دارد؟ این منتقدین معصوم سخت گزیده شده از جمهوری اسلامی، چون انقلاب را فقط در نتیجه بعدی‌اش می فهمند، عمده انرژی خود را هم نه که مصروف مبارزه‌ایی هدفمند و روشمند با استبداد حکومت دینی، که صرف مذمت ایستادگی‌ انقلابی در برابر دیکتاتوری پیش از انقلاب می کنند. ناگفته نیز نباید گذاشت که با چنین رویکردی، اگرچه بیشتر هم  نادانسته و ناخواسته، خود را در چاه انفعال نسبت به استبداد کنونی می اندازند.

اما هر اندازه هم درست باشد که عمده محصول انقلاب 1357 چیزی نیست جز نظام جمهوری اسلامی، با اینهمه و باز نمی توان این انقلاب را صرفاً با پسامدهایش توضیح داد. زیرا هیچ پدیده تاریخی در خلاء رخ نمی دهد و تاریخ، همانا از دل خود تاریخ است که سر بر می آورد. هر انقلاب را بطور کلی و در بحث ما همین انقلاب مشخص را، مقدمتاً می باید در متن روندهایی به شناسایی نشست که در پیشاانقلاب جریان داشته‌اند؛ و نخست مسئول شکل گیری این انقلاب را هم آنی شناخت که در آن دوره همه قدرت را در دست خویش داشت و تعیین و اجرای همه سیاست کشورداری را به انحصار خود درآورده بود. از اینروست که بین فجایع بارآمده توسط جمهوری اسلامی برخاسته از دل انقلاب در این سی و شش سال حاکمیت آن، با اوضاع اسفناکی که منجر به وقوع همین انقلاب شدند، نه یک دیوار چین از فاصله که یک رابطه نزدیک درونی برقرار است. فراموش نباید کرد که استبداد ولایی بعدی، جای آزادی و دمکراسی در ایران را نگرفت بلکه جایگزین شوره‌ زار دیکتاتوری فردی پادشاهی شد که خدا را هم بنده نبود و فرعون وار دستاوردهای دمکراتیک مشروطیت را یک به یک و جملگی از میان بر می داشت؛ ولو که در بهترین حالت زیر داعیه و نیت خیر ایران خواهی برای پیش راندن اراده گرایانه کشور.

 

2) انقلاب شاه و ملت!

سال 1341 بود که شاه، کارگزاری پیشبرد یک رشته اصلاحات در کشور را پذیرفت و بر پرچم آن نوشت: انقلاب شاه و ملت. انقلاب واقعی شاه و ملت اما، شانزده سال بعد بود که رخ داد. شاه دیکتاتور با تجدد آمرانه خود، زمینه انقلاب همگانی ملت را فراهم آورد و ملت نیز در بیشترینه خود، دستپخت شاه را جامه عمل پوشاند. شاه و ملت در ماه‌های پایانی 1357 همدیگر را به تمامی تکمیل کردند، ولی اینبار نه در آشتی با همدیگر که در قهر و تقابل آشتی ناپذیر با یکدیگر. پس اگر رویداد آغازین دهه چهل، اصلاحاتی از بالا بود در جهت مدرنیزاسیون کشور و برای تثبیت قدرت بالایی‌ها و در همانحال سودمند برای کشور و بخش‌هایی از ملت، رویداد نیمه دوم پنجاه اما انقلابی شد در معنای واقعی آن و با نتیجه بهم ریختن بسیاری از خوب و بدهایی که طی هفت دهه پساانقلاب مشروطیت در ایران شکل گرفته بودند. شاه گسیخته پیوند با نیروی گسترده تجدد طلب و توسعه خواه جامعه، از یکسو روند وار بدیل ضد مدرن و غیر متجدد خود بر بستر سنت را در برابر خود بسیج و متشکل کرد و از سوی دیگر نیروی اجتماعی مدرن مشارکت خواه در سرنوشت سیاسی کشور را مداوماً چنان پس زد و سرکوب نمود که این نیرو در برابر خود، راهی نیافت جز به طغیان برخاستن علیه شاه یگانه آمر امور. درست از بهم پیوستن آن دو نیروی بزرگ اجتماعی با همدیگر و بر بستر دیکتاتوری فزاینده شاه بود که غول شورشگری جان گرفت و انقلاب بهمن سر بر آورد. آری، در شرایطی که ایران رو به توسعه شتابان ولو در شکل آمرانه‌اش را داشت، و در حال و هوایی که جامعه ایرانی مدام در حال بیرون دادن نیروی توانا و آماده همیاری در امور کشور از دل خود بود و امر توسعه نیاز دم افزون به آزادی‌های سیاسی و دمکراسی پیدا می کرد، شاه درست بر خلاف اقتضای مدرنیته و مدرنیزاسیون کشور، ملت را هرچه بیشتر در محاصره دیکتاتوری فزاینده خود گرفت. او با این رویکرد ضد تاریخ خود، خود را نیز در برابر خیزش و شورش نیروی سنت تحت رهبری جریان و شخصیت کاریزمایی چون آیت‌الله خمینی بکلی تنهای تنها کرد. شاه اگر در اواخر سال 1353 بود که به "رستاخیز" بازی شاهانه رو آورد، اما سه سال بعد این خود خودش بود که زیر چرخ‌های خرد کننده "رستاخیز" ملت له و لورده شد. بزرگترین شاهکار شاه، همانا در ایزوله کردن خویش بود و نیز عدم فهم پیامد سنگین نادیده انگاری واقعیت وجودی ملت و اراده ملی.

آری، انقلاب 1357 حاصل تناقضات و تعارض‌های جامعه‌ایی شد متکثر، که سخت تشنه رهایی از سیطره دیکتاتوری بود. در این سال سرنوشت ساز، این شهر بود که سرانجام به محاصره کامل ده در آمد و البته در برخورداری تام و تمام روستا از همراهی شهروندانی که از دست شهریاری خود کامه، سخت به تنگ آمده بودند. انقلاب ایران، بیش و پیش از آن که شورش ناشی از فقر توده باشد علیه غارتگری توانمندان - که قسماً چنین هم بود- خیزش همه ملت بود علیه زورمداری‌های چند وجهی دیکتاتور. "مرگ بر شاه" ترجمان خشماگینی شد از وضعیتی بس خشن. شاه اگر نه دیرهنگام که بهنگام در برابر خواست احیای مشروطیت تمکین می کرد، آنگاه دیگر به گمان بسیار، نه مشروعه خواهان شانس قدرت گیری آنهم در حد هژمونی یابی را می یافتند و نه آن رادیکالیسم از جنس چپ و قسماً ملی متعلق به اندیشه مدرن و ترقیخواهی می خواست و یا که می توانست در چهره‌ایی خشونت گرا برآمد یابد و خوگیری به آن را پیشه کند. در چنین صورتی، رقابت‌های سیاسی و برنامه‌ایی در کشور، بر بستر دمکراسی تدریجی و در مسیر دمکراسی رو به نهادینه شدگی جریان می یافتند و از سوی اکثریت ملت، رویکرد سازندگی ملی گزین می شد تا که دیگر ویرانگری‌های سه دهه و نیم بعد آن، یعنی همان برهه تلخی که جان ایرانی در سه دهه ونیم گذشته تلخناک آنست، مجال بروز نیابند.

 

3) خمینی ولی فقیه، کسب رهبری خود را بیش از همه مدیون اعلیحضرت پادشاه بود!

از دو جریان اجتماعی اصلی انقلاب کننده، این اسلامی‌های تحت زعامت خمینی بودند که در روند انقلاب دست بالا یافتند و حائز آن سان از موقعیت فائقه، که در نیمه‌های سال انقلاب، کسب چنین موقعیتی برای بال مدرن انقلاب، در واقعیت زمینی امری مطلقاً دست نیافتنی و در عالم تصور نیز، بس بی معنی بود. اما کسب این هژمونی نه پدید آمده در خلاء، که مبتنی بر واقعیت های پیشاانقلاب، زمینه خود را یافت. شکل گیری این برتری مطلق، عمدتاً مرهون نوع سیاست امنیتی اعلیحضرت بود در بیست و پنج سال آخر سلطنت مطلقه‌اش و البته بر زمینه پیامدهای اجتماعی نوع توسعه متخذه پهلوی. شاه لبه تیز حمله خود را در همه این مدت متوجه جریان‌های چپ و ملی و بویژه اولی کرده بود و در کنار آن، طرد هر رقیب درون سیستمی خود از دایره قدرت. او اگر همه اینها را مورد تعرض سیتماتیک قرار داد و تعرضی با هدف صریح و بی انعطاف نابود سازی سیاسی آنان و در جهت تامین و تثبیت خودکامگی خویش‌، در قبال اسلامگرایی نوع حوزه‌ایی اما، همانا سیاست مهار مبتنی بر حدی از کنترل نرم و تطمیع را در پیش گرفت. تازه این همه تبعیض در اعمال سرکوب نیز، در حالی صورت می گرفت که اولی برای گره خوردنش با پایگاه اجتماعی خود بیش از همه نیازمند شرایط آزادی بود و دومی برعکس، به تمامی برخوردار از همه امکانات اقتصادی و فرهنگی و تشکیلاتی بود جهت گره‌خوردگی‌اش‌ با پایگاه دینی توده‌ایی خویش؛ و اعمال این سیاست امنیتی رژیم شاه نیز در شرایطی که تهران و کلان شهرها، از دو دهه پیش و بطور روزانه و بگونه تصاعدی در محاصره توده‌ حاشیه نشین محروم و خشماگین عمیقاً سنتی اندیش در آمده بود. توده بی شکلی که، با کمترین وعده آرمانی قابل انطباق با باورهای ساده دینی،‌ می توانست به فرمان رهبری شرعی "فرشته" گونه‌اش‌، باروت کف خیابان‌ها شود علیه "شیطان". به این ترتیب، طی دو دهه و بویژه در سال‌های پیش از انقلاب بود که دو گرایش عمده سیاسی اپوزیسیونی در کنار همدیگر و رو به انقلاب پیش آمدند و در ماه‌های شورش و روزهای قیام، آمیخته با یکدیگر در شعار "مرگ بر شاه"، تنیده هم شدند در قیادت یکی بر دیگری. یک گرایش بهره‌مند از بیشترین امکانات ارتباطی با پایگاه اجتماعی خود و مواجه با تعرضی بمراتب کمتر از سوی ساواک، و دیگری با سهم سرکوب مطلق از سوی حکومت ولی فاقد کمترین امکان ارتباطی با نیروی اعتقادی خویش. محصول چنین وضعی، بگونه اجتناب ناپذیری کسب موقعیت فائقه از سوی جریان اجتماعی - سیاسی اسلام گرای خمینی بود.

تاکید بر تبیین فوق از آنجا اهمیت دارد که تعبیر گسترده‌ایی در دنیای سیاست کنونی ایران عمل می کند که بسیار زیانبار است. تعبیری که مبتنی بر نتیجه خروجی حکومت دینی از انقلاب 1357 و نیز مرعوب موج بنیادگرایی توده‌ایی "جهان اسلام" در دو دهه اخیر، بر آن شده که کسب قدرت توسط رویکرد اسلامی در ایران را از "واقعیت اجتناب ناپذیر" سنت جامعه نتیجه بگیرد و آن را امری پرهیز ناپذیر جلوه دهد. رویکردی که، ولو ناخواسته با حکومتی هم صدا می شود که قدرت یابی خودش را ضرورت ناشی از مشیت الهی تبلیغ می نماید. از این نگرش اما باید پرسید که وقتی جامعه‌ایی در شرایط بالای نود در صد بیسوادی و مطلقاً ده نشین و ایلیاتی توانسته بود که زیر تاثیر گفتمان مشروطه و هژمونی نسبی نوگرایان زمانه خود در درون جبهه آزادی برای تاسیس عدالتخواهانه، دست به تاسیس پارلمان مدرن بزند، چرا باید بگونه عینی محکوم باشد به پذیرش مشروعه در هفتاد سال بعد خود؟ یعنی در زمانه‌ایی که، سواد بر بی سوادی در کشور چیرگی داشت و نقش شهر متمدن، صدها بار تعیین کننده تر از روستا بود. این البته واقعیت دارد که جریان اسلامی و در راس آن رهبری این جریان بگونه بس داهیانه‌ایی توانست مسیر پیروزی و تثبیت خود در این انقلاب را مدیریت کند و البته از جمله با توسل به "خدعه اسلامی"، اما هرگز نباید از خاطر بداشت که این همه تنها بر زمینه مساعد بودن فضا و نیز مناسب بودن بسیار ایده‌آل شرایط بود که توانست نشستن خمینی بر سریر پیروزی را مهیا سازد. در این کسب رهبری انقلاب، خمینی بیش از همه مدیون شاه بود؛ همان گونه که در شکست سنگین نیروی مدرن ضد دیکتاتوری نیز، شاهنشاه خودکامه بود که نقشی بسیار بالایی ایفاء فرمود! در شکست نیرویی که، ناگزیر و قسماً مشتاقانه به انقلاب رو آورد، معصومانه بیشترین مایه را برای آن از خود گذاشت و در فرجام کار اما، به خاطر ترکیبی از قصورات خود و تقصیرات هژمون انقلاب، از انقلاب اسلامی آسیب بسیار دید و سرمایه انسانی و مادی ومعنوی فراوانی را از دست بداد.

 

4) برنامه نامحوری، چشم اسفندیار نیروی مدرن در انقلاب 1357!

در بازخوانی انقلاب 1357، بیشترین خطای همه پوش بال مدرن انقلاب را در چه می باید جست؟ این، همان پرسشی است که پاسخ به آن را می توان از جمله عناصر جوهری، پایه‌ایی و درون مایه‌ایی برای سیاست ورزی نهضت خودانتقادی تاریخی ایران در این دوره‌ پساانقلاب دانست که بدرستی رنسانس امروزین ایرانیان نام گرفته است. من عمده پاسخ را در گرفتار بودن اکثریت قاطع جریان های سیاسی این بال در دام از خود بیگانه شدن آنها می یابم. ازخودبیگانگی در زمینه فاصله افتادن بین انتخاب سیاسی ‌آنان با انتخاب برنامه‌ایی‌ اشان، و تبعیت مستقیم تاکتیکی بخش چپ آن بهنگام سیاست ورزی از آرمان‌ها. همانی که در روند انقلاب، بگونه غم انگیزی از سوی اکثریت بال مدرن انقلابی و آنهم در بدترین شکل ممکن به نمایش درآمد. در واقع، یک جریان سیاسی در هر انتخاب سیاسی خویش باید بتواند که در زمینه هم جنسی راهکار متخذه با هدف راهبردی خود و برنامه‌ایی خویش احساس یگانگی بکند. به خود متن انقلاب 1357 برگردیم و بیشتر هم در عملکرد چپ درنگ داشته باشیم تا ببینیم ازخودبیگانگی‌ها تا کجا رخ دادند.

چپ در روند انقلاب علیه دیکتاتوری بدرستی شرکت داشت، که اگر نمی داشت دیگر چپ نمی ماند. اما همین چپ که کمابیش همه چپ ایرانی در کلیت آن را شامل می شد، انقلاب را که تنها راه و شیوه گذار می تواند باشد در مقطعی از تحولات اجتماعی و همیشه هم نه که درست و اجتناب ناپذیر، آن چنان در سطح آرمان بالا برد و از برخورد برنامه- محوری با ایستگاه‌های روند انقلاب تا بدان جا باز ماند که عملاً در مرحله‌ایی از انقلاب، به یدک کش نهضت اسلامی خمینی بدل شد. و این، جز ازخودبیگانگی نیرویی که به مدرنیته تعلق دارد، چیز دیگری نمی توانست باشد. اگر وفاداری به برنامه، مبنای سیاست ورزی آن قرار می گرفت، آنگاه دیگر دلیلی نداشت که چپ با توجه به حد پائین قدرت و پایگاه خود در مقایسه با نیروی عظیم پیروان خمینی، و در شرایطی که خواسته‌های زیادی از انقلاب بر رژیم شاه تحمیل شده بود، کماکان بر طبل تداوم انقلاب بکوبد، فرصت ابراز ندامت شاه - ولو بارها عهدشکن- مبنی بر این اعتراف که "صدای انقلاب را شنیده است" را بکلی نادیده بگیرد، و فرجه سیاسی سر کار آمدن شاپور بختیار از جناح راست جبهه ملی را با شعار "نوکر بی اختیار" فوت هوا کند! اگر چپ، نه از آرمانخواهی محض خود، بل از ترجمان آرمان در برنامه زمینی‌اش و در تحقق برنامه زمینی‌اش نیز طبعاً مقدور و مشروط و محدود به توازن قوا حرکت می کرد، آنگاه با آرمان عدالتخواهی خود بمراتب یگانه تر می ماند و در نتیجه، موقعیت اجتماعی قدرتمندتری از وضعیت پیشاانقلاب خود در جامعه ایرانی می یافت. همچنین اگر ملیون نیز بهمان شعار تاریخی خود مبنی بر "اصلاحات آری، دیکتاتوری نه!" ابتدای دهه چهل وفادار می ماندند و در شرایطی که نیروی عظیم مردم توانسته بود دیکتاتور را تا حد خروج از کشور به عقب بنشاند، دچار آن ازخودبیگانگی تاریخی نمی شدند، که شدند، هرآئینه اگر به همانی عمل می کردند که پیشوایشان مصدق به آنها نشان داده بود، یعنی وفادار می ماندند به همان سلوک و اخلاق تمکین نکردن دکتر مصدق به جاه طلبی‌ آیت‌اللهی همچون کاشانی؛ همان کسی که حلقه واسط تاریخی شیخ فضل الله نوری مشروعه با خمینی ولی فقیه بود!

 

5) آزادی و دمکراسی بستر ساز و افق گشای نیروی مدرن، چه دیروز و چه امروز!

آزادی و دمکراسی، دستاورد مدرنیته است که اصلی ترین گرایش‌های اجتماعی آن را در دو گرایش توسعه مبتنی بر عدالت (سوسیالیستی) و گرایش رشد صرف ثروت فردی (لیبرالیستی) می شناسیم. این دو گرایش با گفتمان‌های اجتماعی متفاوت، طبعاً نه در حد و اندازه آزادی‌ها مانند همدیگر اند و نه که در موضوع عمق و دامنه دمکراتیسم. بویژه در این دومی، اختلافات کلانی آنها را از همدیگر متمایز می سازد. با این همه اما، آنها زیست مشترک در ساختار دمکراتیک دارای آزادی‌ها را مبنای پیشبرد رقابت برنامه‌ایی‌شان با یکدیگر قرار داده‌اند. رقابت آنها اما از جمله در آنجایی به ناگزیر می باید فرا بروید به یک چالش سیاسی متعارض و به ناگزیر فرا هم می روید، که یکی از طرفین بخواهد آزادی و دمکراسی را به تمامی برای خود مصادره کند. پس هر نیروی مدرن در هر شرایطی می باید بر این دو ارزش مدرنیته وفادار بماند و آنها را بستر و افق گشای برنامه اجتماعی وعملکرد سیاسی خود قرار دهد. در انقلاب 1357، شوربختانه اکثریت قاطع نیروی بال مدرن آن یا از فهم کج نسبت به این ارزش‌ها رنج بردند (ما چپ‌ها) و یا که عملاً کمابیش و در دامنه‌های زمانی متفاوت، همین ارزش‌ها را قربانی مصالح انقلاب اسلامی و دقیق‌تر، فدای منویات نیروی هژمون انقلاب کردند (ملی‌گراها). و تا آنجا که به چپ برمی گردد، بخش بزرگی از آن حتی در چند سال نخست انقلاب سنگ حفظ آن انقلابی را به سر و سینه خود زدند که رهبری آن دیگر به سرکوب بیرحمانه آزادی‌های محصول همین انقلاب برخاسته بود (از جمله ما فداییان - اکثریت).

حال آن که نیروی مدرن شرکت کننده در انقلاب ضد دیکتاتوری شاه، تنها زمانی می توانست مهر واقعی خود را بر انقلاب بکوبد و در مسیر تحولات آن نقش آفرین سازنده شود که چه در طول انقلاب و چه در فردای پیروزی آن، مبارزه برای آزادی و دمکراسی را برنامه خود قرار می داد و از موضع تشکیل جبهه برای آزادی و دمکراسی حرکت می کرد. اگر چنین می شد، آنگاه مشارکت نیروی مدرن - در برگیرنده دو بال عمده آن و در هر دو وجه گفتمانی و انتخاب اجتماعی - در انقلاب ضد دیکتاتوری شاه همان اندازه شکوهمند می شد که ایستادن مشترک آنها‌ علیه اسلامی شدن انقلاب در فاز بعدی انقلاب. تنها در این حالت بود که چپ ایران، در فردای بلافاصله پیروزی اسلام گرایان، به احتمال بالا دیگر بین خطوط "پیروی از خط امام"، "شکوفا کردن جمهوری اسلامی"، "تشکیل جوخه‌های سرخ"، "انقلاب مرد، زنده باد انقلاب" و "جنگ انقلابی علیه ضد انقلاب" تکه تکه نمی گردید و بدتر از آن، در برابر همدیگر به صف‌های متخاصم منشعب نمی شد تا که حکومت ولایی به شادی آن بنشیند.

* * *

همه اینها ولی با باور به این که بپذیریم تاریخ به اعتبار رخداده‌های دیروزین، نه نوشتنی است و نه بازنویسی پذیر. جوهر دانش تاریخ، خوانش گذشته است از زوایای گوناگون و در پرتو نگاه‌های تازه و اندیشیدن‌های بدیع، و هر زمان هم تنها در وفاداری به قانون پیوستگی روندهای تاریخی. با این باور که، هیچ آینده‌ایی بی گذشته نیست و زمان حال، همزمان هم حلقه اتصالی است بین دیروز و امروز و هم یک نقطه گسست آن دو از یکدیگر. انقلاب 57 را نیز باید خواند و نه که آن را نوشت؛ و بازخوانی‌اش را هم، فقط‌ در متن منطق تاریخی تا که امروز آدمیان در پرهیز از خطاهای دیروزی‌ها بگذرد. بنابراین، در این موضوع جای کمترین چون و چرایی نباید باشد که مسئولیت هر جریان موثر در انقلاب را می بایست بخاطر میزان سهمی که در نتیجه شوم انقلاب داشته است به حسابرسی نشست و به تاکید حتی باید گفت که این، حقی است ضرور و از آن تاریخ، که می باید به وضوح و کامل برآورده شود. هرگاه اما، این حقیقت هم پذیرفته آید که بهمان اندازه نیز همه ما را نیاز است به فهم روشن این نکته روش شناسی کلیدی که: تاریخ واقعیت‌های پیشاانقلاب و حین انقلاب به شمول مجموعه عملکرد همه مرتبطین با انقلاب را، نمی توان جدا از هم خواند.

در نبود انصاف برای خوانش درست تاریخ، تاریخ ناعادلانه خوانده خواهد شد و تهی از وجدان خواهد ماند.

افزودن نظر جدید

دیدگاه‌ها

نگرش مقاله فوق برخلاف انتظار مواضع واقعی و زمینی را رهنمون نمیشود .بلکه برروی ذهنیتی دست نیافتنی انگشت گذاشته است . اساسا موج جنبش خمینی خارج از اراده همه جریانهای سیاسی به پیش می رفت . ظهور و بروز خمینی مهمترین علتش این جمله معروف است " این ملت یک حکومت به آخوندها بدهکار است " . دومین علت آن توسعه زورکی مدرنیته در جامعه مذهبی و عقب مانده ایرانیست . در شرایطی که در هر کوره دهی یک اخوند بر منبر دهه محرم و ماه رمضان و هزار و یک بهانه دیگر روان مردم را به خود اختضاض می داد و جنبش روشنفکری بدون هر ابزار ارتباط اجتماعی تنها در حلقه بسته دانشگاهها و مجیطهای روشنفکری فعال بود . معلوم است نتیجه کشف حجاب رضاخانی و جشن هنر شیراز و ... به حکومت کذائی خمینی منتهی می شود . بختیار و هر نیروی دموکراسی خواه در مقابل ان موج عظیم تعادل پاندولی جامعه جز تسلیم راه دیگری نداشت چراکه بازگشت به یک تعادل فرهنگی متناسب با جایگاه توده های وابسته به تفکرات کهنه مذهبی که تمام امالشان در حسین و ابوالفضل و تعزیه های قجری و قمه زدن و نذر کردن حلاصه می شد . کمااینکه چپ نو - فداکار و با ابرو نیز تسلیم همین موج شد و بدنبال ان دوید . هیچکداممان یادمان نرفته همحوانی های خودمان را با دانشجوی خط امام . نه بختیار که بازرگان هم تاب مقاومت نداشت . سنجابی و دیگران نیز دست بسته و تابع بودند و دیگران نیز در زیر این موج عظیم بازگشت تعادلی له می شدند و خودبخود از گردونه حذف شدند . انکار نکنیم که راهی برای حذف مذهب از قدرت نبود . الا انکه اتحادی بی نظیر و دراز مدت و پایدار و بدون هیجانات انقلابی مختص ان دوره حرکتی همچون جنبش سبز کنونی در ابتدای انقلاب حول نیروهای ترقی خواه شکل می گرفت که نویسنده بخوبی می داند این نیز از توان چپ و سایر دمکراتها حارج بود .الترناتیو جایگزین ان روزهای قدرت گیری مذهبی های حاکم امروز تنها اتحاد دموکراسی خواهان حول محوری حزبی و برنامه ای بود چون در ان شرایط هیچ شخصیتی نمی توانست در مقابل خمینی قد علم کند . جامعه شخصیتی مانند مصذق نداشت تا بتواند خمینی را به سایه ببرد . تصور جدی گرفتن صدای شاه نیز کاملا عیرواقع بینانه است چرا که همه می دانیم "توبه گرگ مرگ است "اصلا تنها علت پیروی مردم از خمینی استفاده درست و بموقع او از فرصتها و حفظ و هماهنگی کامل لو با چنبش مردم بود که با تاسف جنبش چپ کاملا در جاشیه این تعامل بود . تعامل خمینی با مردم .

علی راد گرامی، با سلام و تشکر از نقد شما. بحث اصلی بین شما و من مقدمتاً این باید باشد که : آیا آن "باز پرداخت بدهی" که شما آنرا با فرمول از مدتها ورذ زبان " این ملت یک حکومت به آخوندها بدهکار است " ضروری تبیین کرده‌اید، واقعاً سرنوشت مقدر مردم ایران بوده است؟ آیا هیچ امکان دیگری در این "باز پرداخت"، جز آنچه که در تحولات آن دوره ایران تحقق یافت، وجود نداشته و نمی شد غیر آنرا در تصور داشت؟ دوست عزیز،اگر مقدر همانی بود که شما اینک در سحر آن گرفتار هستید،راهی نمی ماند جز اینکه کار نقد و بازخوانی نقادانه را ببندیم و تن به سرنوشت بدهیم! من در این خیال سیر نمی کنم که دستکم از مقطعی ببعد در مسیر انقلاب گویا می شد که مانع از هژمونی یابی خمینی گردید، اما مبتنی بر واقعیت‌های بسیار می توان نشان داد که اگر آن از خود بیگانگی در نیروی مدرن انقلاب پیش نمی آمد خمینی هرگز نمی توانست آنهمه "طلبکاری" بکند از این جامعه! فراموش نکنیم که جریان خمینی برای اداره امور کشوری در فردای بیست و دوم بهمن از کمترین آمادگی انحصاری در خود محروم بود و چاره‌ایی جز توسل به جریان هایی نداشت که اگر هم اسلامی بودند، اما بنیادگرا نبودند! همه حرف من اینست که باید به آسیب شناسی انقلاب پرداخت و هم نقش رژیم پیشین در شکل دهی به انقلاب و نوع آنرا نشان داد و هم قصورات بال مدرن شرکت کننده در انقلاب را در نوع و جهت و سرعت روندهایی که طی شد. من خوب متوجه هستم که چه بسا در بازخوانی نقادانه انقلاب، گرفتار این یا آن ذهنیگرایی در خوانش روندها نیز بشویم اما این را هزاران بار به قدرگرایی تاریخی ترجیح می دهم که موجب کاهلی در انمدیشیدن خواهد شد و ولو ناخواسته یا به سود توجیه پیشا انقلاب تمام می شود و یا به نفع ناگزیر دانستن پسا انقلاب! دست شما را به گرمی می فشارم.

از توجه بهزاد عزیز سپاسگزارم . بنظرم در بیان جمله " ما یک حکومت یه اخوندها هستیم " من امر مقدری را پیش بینی نکردم . شما بهتر از من می دانید که الترناتیو خمینی را بیژن جزنی در اوایل دهه پنجاه پیش بینی کرده بود . و همانطور که اشاره کردم بنظرم راه برون رفت ما در 57 از حکومت خودکامه فعلی اتحاد همه نیروهای دموکراسی خواه حول برنامه های دموکراتیک- انقلابی بود . بختیار و بازرگان دارای برنامه های لیبرال - دموکراتیک بودند و فضای اجتماعی انروزها توان پذیرش تمایلات لیبرالیستی را نداشت . نه فدائی به عنوان نماینده فعال و مورد اقبال چپ چنین ظرفیتی داشت و نه توده های مردمی که شاه را شکستند . در ان شرایط من خوب بخاطر دارم که اقای متین دفتری و اتحاد دموکراتیک مردم ایران شعار اتحاد همه نیروهای دموکراسی خواه را پیش کشیدند ولی گرفتاریهای نمایندگان چپ و مجاهدین مانع از شکل گیری یک اتحاد عقلانی جمعی مستقل از حکومت شد . بنظرم اگر جنبش فدائی بجای پذیرش نظرات حزب توده می توانست تحلیلی مستقل ارائه دهد و خود به عنوان یک بخش از نیروهای دموکراسی خواه به اتحاد با دیگر بخشها اقدام کتد و مجاهدین بجای مذاکره با خمینی برسر ورود به قدرت سیاسی و تسخیر هژمونی اپوزیسیونی پس از ان در یک اتحاد ملی حرکت می کردند و حتی به عنوان یک الترناتیو ممکن این نیروها می توانستند طالقانی را که هم شخصیتی تاثیر گذار در دو طیف حکومت و روشنفکران بود و هم نفوذ قابل توجهی در میات مردم داشت و در قواره خمینی هم بود را در راس این انحاد قرار دهند شاید تاکید می کنم فقط شاید می شد از بازگشت تحجر جلوگیری کرد . انهم من معتقدم بدلیل عدم توازن اهنگ رشد اجتماعی ایران این حرکت پاندولی جامعه از 1300 تا 1367 نه مطلقا اجتناب ناپذیر بلکه روند طبیعی حوادث بوده و تغببرات جدی در این مسیر نیازمند وجود یک هژمونی اگاه و در پیوند عمیق با توده ها میسر بود . مثل موقعیت بلشویکها در 1905 تا 1917 و نقش لنین در موفقیت اکتبر . شما به نقش چپ در تحولات اخیر بنگرید . اگر کمی خویشتن دار باشیم باز هم حضور ما در تحولات پررنگ خواهد بود همچون حضور نماد جنبش ما "سرود افتابکاران" در جنبش سیز . چه بسا تلاش ما برای ترویج دموکراسی و انتخابات ازاد جایگاهی ویژه را رقم بزند ولی نباید بدنبال فرمولهای دست نیافتنی رفت .فرمولهای واقعی می تواند مارا به هدف برساند . بنظرم برای اکنون هم راههای دست یافتنی می تواند مارا از این پیچ خطرناک به سلامت عبور دهد .

با سلام !

اول اینکه :
متاسفانه تکلّف در نوشتار ، در یافتن سریع منظور نگارندهٔ متن فوق تاخیر ایجاد میکند اما فقط تاخیر ایجاد میکند !
و من علت اینهمه با تکلّف گفتن و نوشتن را نمیدانم اما امیدوارم که مانعی عمدی به منظور «عدم فهم سریع و دقیق منظور نویسنده» توسط مردم ، نباشد !!

دوم اینکه :
پذیرش یا عدم پذیرش «خطای چپ» در قبل از قدرت گیری خمینی ، امریست و توافق بر سر دایرهٔ علل قدرت گیری خمینی و تداوم قدرت او ، امر دیگریست که باز هم تداوم «خطای چپ» ، در اشکال دیگری ، میتواند در این دایره قرار داشته باشد ، یا نداشته باشد !

سوم اینکه :
با فرض پذیرش «خطاهای تاکتیکی و استراتژیکی چپ» در قبل و پس از قدرت گیری خمینی ، بهره ای که نصیب خواهد شد چیست !؟
صرف برشمردن خطا ، به قصد محکوم سازی گذشتگان و یا توجیه اهمال کاری ها و سهل انگاری ها ، اگر توشه ای برای اکنون مهیا نسازد ، جز رفع مسئولیت از خویش (چپ) ، فایده ای نخواهد داشت !

چهارم اینکه :
اگر قصد منتقدان ، کسب تجربه و پیشگیری از تکرار «نا مطلوب» باشد ، که امیدواریم همین باشد ، مهمترین تجربه ای که از آنهمه «خطاهای چپ» میتوان گرفت کدام است !؟
توجه به «ویژگی ها و خصوصیات فکری» و فردی خمینی و حکومتش بعنوان محور اصلی توجه در قضایای رخداده و موجود ، کلید بازگشایی قفل های بسیار بر دست و پای اندیشه و عملکرد «چپ» در شرایط اکنون ایران و منطقه و جهان است و اگر از آن استفاده نشود ، متاسفانه باز هم دست و پای «چپ» مجددا و مکررا در ایران و منطقه و جهان ، با قفل های مشابه ، بسته خواهد ماند !

پنجم اینکه :
اگر «آزادی و دمکراسی» پایه و مبنای هر سیاست ورزی از سوی «چپ» در نظر گرفته میشد و اکنون نیز بخواهیم که در نظر گرفته شود ، حتی اگر بتوان بر اساس آن ، توجه به «عقب نشینی شاه» و یا «موقعیت بختیار» را بعنوان «فرصت هایی برای پیشگیری از فجایع بعدی» قلمداد کرد ، اما نمیتوان بر این پایه ، همسویی و اتحاد با «منتقدان اکنونی ولی فقیه» در درون حکومت اسلامی را توجیه نمود ، چرا که «اصولا» و بطور «بنیادین» ، ایشان هنوز از «دوران طلایی خمینی» یاد میکنند و همانقدر به «آزادی و دمکراسی» اعتقاد دارند که «امام راحل» ایشان قبل از کسب قدرت داشت !!

ششم اینکه :
آنچه را که برای خویش نمیپسندید چرا برای همسایه میپسندید !؟
« ملت مظلوم فلسطین » ، اکنون با اندکی اغماض ، در موقعیت پیشین «خلق قهرمان ایران» ! قرار دارد ، سازمانها و گروه ها و احزابی با همان «ویژگی ها و خصوصیات فکری» خمینی ، اکنون بر این «مظلومان» فلسطینی هژمونی یافته اند ، در نهایت امر هم شاید به اهداف خویش دست یابند یا شاید هم نیابند ، اما «چپ» در ایران و فلسطین ، همنوایی و همصدایی و همراهی و همسویی عملی با این «شبه خمینی» ها را چگونه توجیه میکند ، در موقعیتی که میدانیم در صورتی که قدرت کامل بدست آورند ، به صغیر و کبیرِ دگر اندیش و «آزادی طلب» و «دمکراسی خواه» ، رحم نخواهند کرد ، همانگونه که در ایران رحم نکردند !

هفتم اینکه :
دو تن بر ساحلی نشسته بودند و چشمشان بر آب میدوید که «خیک روغن» ی بدیدند و آرزوها بافتند از «پسا تصاحب خیک » !
در خیال خویش موانع برشمردند و بزدودند و خیک همی بفروختند و مال فراوان به چنگ آوردند و هر کدام صاحب منصبی گشته بودندی !
پا بر زمین سفت که گذاشتند و برخاستند ، یکی از ایشان عزم خیک نمود و شکم بر کف دریا بمالید تا به خیک همی رسید !
آن منتظر ، هر چه مینگریست ، بازیِ رفیقش میدید با خیکِ قدرت و منصب دهنده در خیال ، که به نوبت زیر و رو شدندی !
حوصله اش سر برفت ، نگران شد ، ترس جان رفیقش بر دل افتاد ، دندان طمع بِکَند و فریاد بر آورد که : خیک را رها کن ، نخواستیم ، برگرد !
اما کار در واقع امر به این سادگی نبود ، که اصولا خیک روغنی در کار نبود ، بلکه «خرس قدرت» مندی بود و قصد جان این یکی خیالپرداز نموده بود که در پاسخ ندای رفیقش فریاد میزد : من از خیک در گذشته ام ، خیک از من در نمیگذرد !
.....
حکایت تفاوت واقعیت با خیال و عدم درک واقع بینانه ، گاهی فرصت جبران هم باقی نمیگذارد برای آنکس که بی گدار به آب میزند !

آقای کوروش گرامی. با سلام. ممنون از نقد شما. اما راستش نتوانستم دریابم که اصل حرف شما چیست؟ هر نقدی منطقاً باید حاوی جهتی باشد که خود این جهتگیری نیز منتج است از اینکه، نقطه عزیمت آن نقد چیست و به کجا می خواهد برسد؟در نقد شما اما، بگمانم جهت گم است! تنها از خلال داستان تمثیلی که در پایان مطلب خود آورده‌اید، می توان یکی از این دو برداشت را در فکر شما قایل شد: یا 1) ملت، خیالپردازانه به "خیک" انقلابی دل بست که این انقلاب قصد جانش را کرد، و یا 2) ما انقلابیون بودیم که با دست زدن به انقلاب، به دست خود توی "خیک" افتادیم! اولی از این دو، ولو ناخواسته نگاهی است ذهنیگرایانه به واقعیت انقلاب. نگاهی که هنوز هم حول فعل انقلاب کردن می چرخد تا انقلاب شدن. زیرا گمان دارد ملت ‌ها دست به انقلاب می زنند نه اینکه وادار به انقلاب شوند؛ و بهمین دلیل هم در این شدن، بر این واقعیت به اندازه لازم نمی ایستند که اولین اهرم انقلاب همانا مسئولین وضعیت پیشا انقلابند. دومی اما اگر باشد، آنگاه متاسفانه چیزی نخواهد بود جز بیانی دیگر از همان "پشیمانی" که در نوشته‌ام به آن پرداختم.
برای اینکه جای هیچگونه "تکلف" خوانی نماند، یکبار دیگر تصریح می کنم که آغاز، جهت و هدف نوشته من در این خلاصه می شود که: انقلاب ضد دیکتاتوری را رژیم دیکتاتوری شاه بود که ناگزیرش کرد، حال آنکه اسلامی شدن انقلاب نه ناگزیر بوده و دستکم نه مقدر در آن ابعاد و با چنین پیامدهایش. کوروش گرامی، برخورد من مشخص است ولی نقد شما کلی و تمثیلی. ما برای درس آموزی از گذشته، به تبیین مشخص و نقد مشخص نیازمندیم. دست شما را به دوستی می فشارم.

با سلام !

قضاوت در مورد «کلی بودن» یا «مشخص و واضح بودن» هر کدام از متن ها ، با خوانندگان است ، زیرا نگارندهٔ متن اصلی و منتقدان ، «ذینفعان» موضوع هستند و «شهادت و قضاوتشان» در مورد کیفیت یا ویژگیهای نوشتارشان ، «معتبر نمیباشد» !
زمانی بسیار پیش از این ، در نشریه کار ، مقاله ای در نقد فردی شاخص خواندم که آنرا «بازمانده ای از دوران کودکی » خطابش نموده بودند ، و بدین مضمون آورده بودند که : ایشان چون خود میداند مطالبش مستدل و مدلل نیست بدین خاطر توگویی غیر مستقیم به مخاطبانش اعلام میکند که :
«باور کنید» حرفِ من درست است !
حال اگر سخن شما هم برای خوانندگان متون فوق ، حجّت است ، با اعلامِ شما حتما «باور میکنند» که «برخورد شما مشخص است» و «نظر دیگران کلی و غیر مشخص» !!

باز بهمن 57 ، سالروز فروپاشی سلطنت پهلوی فرارسید و به قول آقای بهزاد کریمی پرسمان‌هایی چون: این انقلاب چرا پدید آمد و چگونه شکل گرفت؟ کی و چه سان اسلامی شد؟ تا همینجای روزگار به چه انجامیده و در اکنون خود رو به کجا دارد؟ و سرانجام اینکه، چه فرجامی می یافت ؟ نُقل مجلس جریانات سیاسی ایران سال 1357 شد. مرسوم است که هر کسی از منظر خاص خود به انقلاب 57 و رویدادهای ماقبل و مابعد آن برخورد می کند؛ اینها همه کسانی بودند که از ظن خود شدند یار انقلاب و اینک انقلاب را یار شاطر ندانسته و بار خاطر توصیف می کنند. اما آنچه که در مطلب اخیر آقای کریمی " نوشتاری پیرامون خوانشی دیگر از انقلاب 1357 ایران " خواندم باعث تعجب گردید. برای تمرکز بیشتر دیدگاه خودم را به نکات مندرج در مطلب وی را به صورت "اپیزود " بخش بندی و تقدیم می کنم: 1 – آقای کریمی مرقوم نموده اند :" روانشناسی پشیمانی از انقلاب رو به وسعت گیری است". به گواه تجارب برآمد دیگر انقلاب ها؛ روانشناسی پشیمانی از هر انقلاب چندان بی سابقه نیست. در مورد انقلاب اکتبر وسوسیالیسم واقعا موجود نیز این اصل نیز صدق می کند .آیا عمل آنان از ارزش و تاثیر مدل حکومتی آنها کم کرد. بنابراین اگر جوانان ایران مبتلا به اپیدمی پشیمانی از انقلاب شدند؛ سمت این پشیمانی به کجاست؟ آیا این عمل جوانان - بیرون از رویداد انقلاب - نافی ضرورت انقلاب در ایران 57 می شود؟
2- بهزاد کریمی تبیین رژیم پهلوی را با شناسه شاه دیکتاتور با تجدد آمرانه معرفی میکند و می نویسد شاه گسیخته پیوند نیروی گسترده تجدد طلب جامعه با بدیل ضد مدرن - سنتی - اسباب شکلگیری صف بندی این دو جریان متفاوت را در برابر خود تعین مادی بخشید. باید خدمت شما بگویم، آنچه که بستر آلترناتیو شدن روحانیت را فراهم کرد در این نکته ظریف بود که موضوع بقول آقای خمینی قضیه این پدر و پسر بود. مطالعه و بررسی متون تاریخی سلطنت 57 ساله دودمان پهلوی ما را به این امر می رساند که در دوران سلطنت پدر - رضا شاه - کسی جرئت نداشت به پدر دروغ بگوید و برخلاف آن در دوره سلطنت پسر یا محمدرضا شاه، کسی جرئت نمی کرد راست بگوید. آری موضوع این است که شاه پنبه در گوش خود فرو کرد و گلوله به دهان مردم و روشنفکران معترض شلیک می کرد.
3 – کریمی همچنین فرموده اند: " از دو جریان اجتماعی اصلی انقلاب کننده، این اسلامی‌های تحت زعامت خمینی بودند که در روند انقلاب دست بالا یافتند". فکر می کنید؛ شخصی با مختصات غیر روحانیت وغیر از آقای خمینی می توانست یا زمینه قرار گرفتن در راس اپوزیسیون را داشت؟ بنابراین این اصل عینی و غیرقابل کتمان که تمامی طبقات اجتماعی ایران دارای تعلقات مذهبی قوی هستند و هنوز که هنوز است روحانیت را منبع آگاهی بخشی می دانند. البته تا قبل از مشروطیت روحانیت منبع آگاهی بخشی به توده های مردم بود و در کوران انقلاب مشروطیت بر پیرامون هسته آگاهی بخش؛غشای نازکی نیز با خصلت و نقش آگاهی دهی ایجاد شد.
4 – سنجه توازن قوا در نیروهای موثر در انقلاب ما را با این واقعیت مواجه می کند که از بین جریانات سیاسی گوناگون اعم از چپ، ملیون و جریان مذهبی پیرو روحانیت، چرا جمهوری مدل روحانیت برآمد انقلاب به اسلامیت گرائید و متکی به ارزش های دینی می شود. همانگونه که خود بهزاد نیز بدان معترفند من نیز باورمندم که گرایش طرفدار روحانیت مرتبط به جریان مذهبی از بیشترین امکانات ارتباطی با پایگاه اجتماعی خود بهره‌مند بود و این ارتباط چندانی با اصلی که ارائه داده اید که جریان مذهبی با تعرضی بمراتب کمتر از سوی ساواک مواجه بود؛ چندان صدق نمی کند. علت چنین امری به ریشه تاریخی فرهنگی مذهب و نماینده اش روحانیت در جامعه دینمدار ایران بازمی گردد. اساسا وجود گرایشات قوی و ریشه دار تعلقات مذهبی در اقشار گوناگون طبقات اجتماعی است که جمهوری اسلامی را رقم می زند و نه عامل دیگری؛ مثلا دلیل اینکه جریان چپ و سازمان متبوعش فدائیان فاقد کمترین امکان ارتباطی با نیروی اعتقادی خویش است تنها به اختناق ناشی از دیکتاتوری عاری از مهر گره نخورده است. دلیل این مسئله ما را در برابر واقعیتی قرار می دهد تا بپذیریم در سنجه توازن قوا نقش تعیین کننده نداریم و برای احراز نقش موثر کار بسیار باید کرد
5- در جای دیگر مطلب بهزاد به عباراتی منجمله " فرصت ابراز ندامت شاه " یا " اعتراف شاه که صدای انقلاب را شنیده است" یا اینکه جو انقلاب 57 " سر کار آمدن شاپور بختیار از جناح راست جبهه ملی را با شعار "نوکر بی اختیار فوت هوا می کند"! و یا اینکه نوشته اند " اگر ملیون نیز بهمان شعار تاریخی خود مبنی بر "اصلاحات آری، دیکتاتوری نه!" ابتدای دهه چهل وفادار می ماندند". این عبارات بیشتر آرزوی محال را ماند. از آقای کریمی بعید می بینم که بطور صریح از بارها عهدشکنی محمدرضا شاه سخن به میان می آورد. عهدشکنی که سچفخا بارها در تحلیل های ماقبل و مابعد انقلاب 57 خوانده ایم. محمدرضا شاه با توطئه و بحران سازی ها در دوران حکومت ملی دکتر و ایفا نقش در کودتای 28 مرداد 1332 عملا چهار میخ بر تابوت دولت مصدق و مشروطه سلطنتی کوبید. پس این عبارات می توانند سرخوردگی و ندامت مبارزی را تداعی کند که برای زمان حال و آینده برنامه ای ندارد بنابراین برای رهایش از مسئولیت کنونی چاره را در نقد - نه تاریخی - که سیاسی گذشته می داند.
6- من معتقدم ایجاد تردید در اصالت جریان سیاسی باعث انکار نقش تاریخی و به موقع فرد تعیین کننده نمی گردد. ما نباید واقعیتی را نادیده بگیریم که آقای خمینی در طرح جمهوری در مقایسه با دیگرمخالفان شاه پیش دستی کرد. می گویند زنده یاد لنکرانی همیشه از این موضوع ابراز ناراحتی می کرد و معتقد بود شجاعت آقای خمینی در طرح به موقع جمهوریخواهی او را به نیروئی فرادست تبدیل کرد و واسطه جابجائی نظام سلطنتی به جمهوری شد. به نظر من ارائه تحلیل و ارزیابی از آکتورهای سیاسی بر پایه اصالت شان نمی تواند به نتیجه درستی بیانجامد.

با سلام به هاشم گرامی.در بندهای یک و دو نقد شما چیزی ندیدم که مورد اختلاف نظر من و شما باشد. به بندهای دیگر می پردازم و فقط هم در سه موضوع. 1) من قبلاً هم در چندین نوشته‌ام تاکید کرده‌ام که همان اندازه ندیدن قدرت نهفته نیروی سنت و در نتیجه موقعیت اجتماعی روحانیت در جامعه ایران پیشا انقلاب و یا آنرا از دریچه مدرنیزاسیون پهلوی سنجیدن خطا بود که فهم ظرفیت مدرنیته جامعه ایران مقطع انقلاب از قدرت گیری دین و سنت و روحانیت پسا انقلاب را! جامعه ایرانی طی صد سال گذشته محل رقابت این دو جهتگیری تاریخی و اجتماعی بوده و هر یک نیز دارای موقعیت قوی در جامعه. از نظر من تز مبتنی بر اینکه "ملت یک حکومت به آخوندها بدهکار بود"، نه یک تحلیل واقعی از واقعیت جامعه ما که تصویری مقهور ومرعوب شده از پدیده به قدرت رسیدن روحانیت بود. پدیده‌ایی که، می توانست هم صورت نگیرد هرگاه که......2) در نوشته من نقد تاریخی مد نظر بوده است ولی از کانال بررسی سیاست‌ها! نقد من نه در موضوع شرکت کردن در انقلاب - و در نوشته‌ام تصریح کرده بودم که چپ اگر در انقلاب شرکت نمی کرد دیگر چپ نبود و نمی ماند- بلکه نوع سیاست کردن تاریخی بود در سیر و مسیر انقلاب. این چنین نگاهی نیز دقیقاً و فقط هم با داشتن دید برنامه‌ایی میسر می شود و بی انصافی است متهم کردن نویسنده به فقد برنامه برای حال و آینده.بهمین دلیل نیز اصل حرف اصلی نوشته من در مورد چپ و همه مجموعه نیروی مدرن شرکت کننده در انقلاب، بر موضوع از خود بیکانگی آنها در امر برنامه متمرکز بود و اینکه، آزادی و دمکراسی می بایست بستر و افق گشای حرکت آنها در هر مقطع از انقلاب می شد: چه در پیشا انقلاب، چه حین انقلاب و چه در پسا انقلاب! 3) و راستش مانده‌ام که چرا باید چپ که از زمان حیدر خان پرچمدار جمهوریت و جمهوری خواهی در ایران بوده، باید محکوم باشد به پذیرش خیالات زنده یاد لنکرانی که چنین ولخرجانه مدال قهرمانی برای پیش کشیدن جمهوری به جای سلطنت را بر سینه خمینی ولایی نشاندند؟! دست هاشم گرامی را به گرمی می فشارم.