چهار شعر از رحمان

سایه روشن

 

جویبار لحظه ها، آرام جاری است
گورستان روستا
درغروبی غم انگیز
سکوتی سنگین را
به کندی پشت سرمی گذارد۰
گویی،
قرنهاست،
درخوابی ابدی فرورفته است
اشباح این خفتگان
پرتوی سرخ رنگ
از خط افق درآسمان
نوری کم سو،
برسنگ گورها

           می تاباند
و هاله ای سرخ 
             برجا می گذارد۰
امتداد نگاهم، 
درافق،
ستاره ای را دنبال می کند
که در کنار ستاره های بی شمار
سوسو می زند
امشب۰
سقف اسمان به زمین،
نزدیک شده است،
 

29/11/93

 

قافله                                               به آنانی که در پیمودن راه، از قله رفیع انسانی، چشم بر نتافته اند.

نمی دانم کی راه افتاداما میدانم خواب نبودم
پلک می زدم

تا روشنایی پیش از سحرگاه
خواب از چشمم نرباید
این قافله کی راه افتاد۰۰۰
که با آن فاصله گرفتم؟
من هم که راه افتاده بودم
با گامهای پرشتاب
با شکوفه های نشسته بر چشمانم
با فانوسی به دستم 
و بارقه ی امید که هنوز
شعله می کشد در وجودم 
اما همانجا که بودم، مانده ام
واین فاصله۰۰۰
بازهم بیشتر شده است
نه نه، این قافله راه خود را می رود
اما من که توان پیمودن دارم   
جا مانده ام 
من

جا مانده ام

 

...................

 

 

من هم اگر...

 

من هم اگر در پاریس بودم
فغان بر می   آوردم،
(من هم شارلی ابدو هستم..)
درکافه های پاریس

آبجو سر می کشیدم
نفسم بالا می آمد
و از هوای آزادی
ششهایم را می انباشتم
اما من در کجای جهانم؟
اینجا۰۰۰
دیدگانم، برآسمان پرستاره
بارانی ازاشک سرب می بارد
اينجا۰۰۰
کشتگانم را در خاکی بی نام و نشان
از این دیار فروغناک فرو پوشانده اند
اینجا۰۰۰
قداره بندان و قصابان 
مستقر در چهار سو ها و میادین
سمفونی مرگ می نوازند


آری،

 من اینجا هستم۰
مردم سرزمینم
شب را با امید
طلوع آزادی
سر بر بالین می گذارد۰

 

 

نهال آزادی

 

زان سوتر، می بینمت
تن  پاره پاره ات را
و خون جاری از رگهایت را
که نهال ازادی را
به بار نشانده است۰
آنانکه چشم و دل، نگرانت بودند۰

جان می گیرند
آرزوهایت شکوفا می شوند
دنیایی از آرزوهاى دیروز
به حقيقت مى پیوندند امروز
آزاداندیشان دل نگران تو اند
ای آزادی...
چشم به راهت ننشسته اند
رزم آورانت، اما
نویدآمدنت را
در رزمی خونین
پیشتر سر دادند

زان سوتر، می بینمت
ای شهر آزاد! 
ای کوبانی آزاد!

رحمان

بخش: 

افزودن نظر جدید