با شاعران

vfkar1335@gmail.com

گر تو آزاد نباشی
فریدون مشیری

نه همین غمکده، ای مرغک تنها قفس است
گر تو آزاد نباشی، همه دنیا قفس است
تا پر و بال تو و راه تماشا بسته ست...
هر کجا هست زمین تا به ثریا قفس است
تا که نادان به جهان حکمروائی دارد
همه جا در نظر مردم دنیا قفس است .

***

هموطن جان چه شد که پس رفتیم ؟

هادی خرسندی
ما که يک خلق پيشرو بوديم 
قرن ها از همه جلو بوديم 
صاحب فکر و کار نو بوديم ...
سوی آينده يک نفس رفتيم 
هموطن جان چه شد که پس رفتيم؟ 
ما که مشروطه را علم کرديم 
پای ديکتاتوری قلم کرديم 
قدرت زورگوی کم کرديم 
نه دگر زير بار کس رفتيم 
هموطن جان چه شد که پس رفتيم؟ 

ما که از عشق روی آزادی 
دل پر از آرزوی آزادی 
پر گشوديم سوی آزادی 
از چه همواره در قفس رفتيم 
هموطن جان چه شد که پس رفتيم؟ 

گوئيا خصم خويشتن هستيم 
يا که با خصم خويش همدستيم 
خوب وقتی که دست خود بستيم 
خودمان خدمت عسس رفتيم 
هموطن جان چه شد که پس رفتيم؟ 

ما به اين آب و خاک بد کرديم 
دعوت از دزد و ديو و دد کرديم 
گل و گل بوته را لگد کرديم 
پس به دنبال خار و خس رفتيم 
هموطن جان چه شد که پس رفتيم؟ 

ما که با آن علائق محسوس 
عاشق غرب، سرسپرده ی روس 
رفته تا ماورای اقيانوس 
يا که تا آنور ارس رفتيم 
هموطن جان چه شد که پس رفتيم؟ 

جنگ با بدنهادها کرديم 
ولی البته که خطا کرديم 
سنگر خويش را رها کرديم 
دسته جمعی به تيررس رفتيم 
هموطن جان چه شد که پس رفتيم؟ 

نه به ما سهمی از حقوق بشر 
نه از آن روزگار رفته خبر 
از گذشته شديم کوچکتر 
لوبيا آمديم عدس رفتيم 
هموطن جان چه شد که پس رفتيم؟ 

تفرقه بايد از ميان برود 
خون غيرت به هر رگی بدود 
قافيه ميشود غلط، بشود 
ما به غفلت ره عبث رفتيم 
هموطن جان چه شد که پس رفتيم؟ 

شيرزن های ما به زندانند 
آنطرف نيز شيرمردانند 
جمعی از خلق ما به ميدانند 
جمع ديگر پی هوس رفتيم 
هموطن جان چه شد که پس رفتيم؟ 

متحد ميشويم باز، آری 
ميخورد خصم ضربه ی کاری 
با چنان قدرتی که پنداری 
با مگس کش پی مگس رفتيم 
هموطن جان چه شد که پس رفتيم؟

***

زخم تاریخ  ...
سیما صاحبی (همسر محمد جعفر پوینده)

 ازچشمانمان هنوز 
 خون می بارد 
و زخم قلب هایمان را، 
مرهمی نیست 
با بُهت و انتظار، مانده ایم 
در سوگی بی پایان 
آرام نمی گیرد، پیکرهایتان 
در خاک سرد 
آنگاه که، 
جاهلان زمانه، می تازند همچنان 
با ردپایی خونین 
بربستر تاریخ 
فردا، 
در بهارشقایق ها 
می رقصند 
پروانه های آزاد 
وسنجاقک های عاشق 
می آورند 
پیام پایان سوگواری را

***

شاید هنوز کسی هست

حافظ موسوی

 

همین خرده کاغذ ها و دست نوشته های خط خورده

شاید بهای رستگاری دنیا باشد

تو فکر می‌کنی خورشید ابله است

که این همه می گردد و

از زمین ابله گون

روی بر نمی گرداند؟!

شاید هنوز کسی هست که هر روز

از رویای شفاف یک سیب

بالا می رود و

شیشه های مه گرفته ی دنیا را

پاک می کند

شاید هنوز کسی هست

که خواب هایش را برای هیچکس نگفته است.

 

***

 

بغض کینه
نیکی میرزائی

خانه ام را گرفتی 
گل هایم در کدام باغچه برویند 
آسمانم را گرفتی 
پرنده هایم در کدام سقف پرواز کنند 
زمینم را گرفتی 
فرزندانم از کدام کوچه بگذرند 
مزرعه ام را گرفتی 
گندم نانم را کجا بیفشانم 
رودخانه ام را گرفتی 
ماهی هایم در کدام برکه شناور شوند 
خوابم را گرفتی 
در کدام سحر چشم بگشایم 
که سیاهی در سیاهی 
آشفته ام نکند 
از بام تا شام 
رویاهایم را 
نشانه می گیری 
تا از سرزمین عشق بیرونم کنی 
من اما پرنده ای زخم خورده ام 
با بغضی سنگین و کهنه 
که هیچ گاه 
از چشمه ترس ننوشیده ام 
و هرگز تسلیم تو نخواهم شد.

***

نان
یوسف صدیق (گیلراد) 
(۱) 
نان بر سفره نیست. 
به ابری از آه‌ می‌‌ماند 
بخار کاسه‌های عدس. 
(۲) 
یک تکه از لواش. 
یک جرعه از خیال. 
کنار سفره ی شامگاهی، 
مادر هیچ اشتهایی ندارد 
پدر هیچ حرفی‌ نمی زند. 
شب آستین بالا زده است 
و مجری برنامه ی تلویزیونی لقمه 
از انرژی، کباب سلطانی 
و دوغ نعنایی عزت، سخن می‌‌گوید. 
(۳) 
صف نان 
و پادشاهی قیمت ها. 
یکی‌ به طنز می‌‌گوید: 
نان اگر نیست، کلوچه که هست ! 
و به مردی سالخورده می‌‌نگرد 
به کبوتری از مه‌، 
به پدر بزرگ 
که هر روز در همین صف 
با خود می‌‌گوید: 
امید، نان زندگی‌ ‌ست.

***

شعری خاص در روزی نه چندان خاص!
اهورا

گوش کن همسفرم، جاده ما باریک است؛
مثل بخت من و تو،سایه ما تاریک است.
در سیاهی به شب هم قفسان می ماند،
به نگاه کدر بی نفسان می ماند...
گوش کن همسفرم ماتم ما تنهاییست،
همه حسرت ما، وحشت بی فرداییست؛
من و ما از تپش باغچه دوریم هنوز،
در پی روشنی و راه عبوریم.

بخش: 

افزودن نظر جدید