سروسامانی نظری بر "این ایران جدید"

واقعيت چگونه درك ميشود

بنظر می رسد که زمان آن فرارسیده باشد تا  به روند تحولات ایران سروسامانی نظری داده شود، و قطعات مختلف "این ایران جدید" را به مرور سرشماری کرد، و با حرکت روی دو محور داخلی نقد گذشته (تولید تاریخ) و دورنمای آینده (تولید حال) و روی محور بیرونی استفاده از توازی رویدادی با تجربیات اصیل اروپای باختری در زمینه داخلی اش در نقد گذشته (تولید تاریخ) و دورنمای آینده (تولید حال)، و هم توازی رویدادی اروپاي غربي با تجربیات اصیل شرق "اسلامی" و هم شرق "دور" در زمانه خویش، مقدماتی برای نظریه تغییر و تحول" این ایران جدید" تدوین کرد – که اساسا گذار از جامعه کشاورزی - دامپروري یکجا نشین و کوچ نشین زمین وطبیعت پایه به جامعه صنعتی شهرنشین و متحرک مغز و اندیشه پایه میباشد.

از شروع صفويه (ابتداي قرن شانزدهم ميلادي) تا ظهور" این ایران جدید" (نيمه دوم دهه اول قرن بيست و يكم ميلادي)، بسیاری تنوعات "سلطنت مطلقه" تا "خدایگان روشنگر" (دسپت روشنگر)، و ترکیبات گوناگون اینها در ایران ظهور پیدا کرده اند. نخستین بروز" این ایران جدید"، یعنی شروع پایان این دوره، همزمان، بحران "سلطنت مطلقه"، "خدایگان روشنگر" (دسپت روشنگر)، و " وجدان ایرانی " میباشد. بحران "سلطنت مطلقه" و "وجدان اروپایی"، در قرن شانزدهم، بروز مییابد و مقدمات "عصر روشنگری" فراهم می آید، و اثرات این عصر، مرحله "خدایگان روشنگر" شرق اروپا را فراهم میآورد. این، همزمان با صفویه میباشد؛ شکلگیری این دوره در ایران، استقرار ملقمه "دربار ماقبل اسلام" ("غیرعربی") و "خدایگان روشنگر" اسلامی و شیعه غرب آسیایی که در عین حال بایستی بعنوان قدرت مرکزی پاسخ به تهاجم و غلبه اعراب باشد از یکسو، و "سلطنت مطلقه" ، " خدایگان روشنگر" و ایدئولژی واحد- اسلامی و شیعه - غرب آسیایی از سوی دیگر، ميباشد. این چندگانگی جایگاه صفویه (ابتداي قرن شانزدهم تا نيمه اول قرن هيجدهم) پایه به تناقضاتی میدهد که گذشته چند قرن اخیر ایران و نقد آن، یعنی تاریخ ما را، رقم زده اند. عملا "تسویه حساب " با تهاجم و غلبه اعراب در حوزه سیاسی و هم عقیدتی، اثر گیری و همراهی با تحولات غرب و شرق اروپا، و افتتاح و همزمان تسويه حساب با تهاجم غرب در حوزه سیاسی، و هم عقیدتی، عواملی هستند که میتوان سرگذشت " گذار ایران به عصر صنعت " نامید.

"ترس" از" این ایران جدید" همیشه دامنگیر هم "سنت" لیبرال دموکراسی و سنت سوسیال دموکراسی از یکسو، و هم اسلام وشیعه از سوی دیگر بوده است. این ترس از "این ایران جدید"، در "سنت" لیبرال دموکراسی، خود را بصورت "همه در پناه غرب" نشان میدهد. همین ترس، در سنت سوسیال دموکراسی, خود را بصورت استروتورالیسم و پوزیتویسم نشان میدهد. بازهم همین ترس، در اسلام، خود را بصورت عقیدتی- ايماني کردن (ايدئولژيك) نشان میدهد. این وضعیت، امروزه، به حد اعلای تحول تاریخی خود رسیده است. وقایع اخیر و آنچه اکنون با صفت "سبز" نامیده شده است از یکسو، و آنچه با صفت " تقلب " نامیده شده است از سوی دیگر، بعلاوه، بیان رسمی حاصل انتخابات، شخصیت "هیئت دولت"، و حتا خود شخص برنده انتخابات ریاست جمهوری، نهادهاي كليدي قدرت سياسي و قدرت مدني، و حواشي و بيرون قدرت سياسي، موافقين و مخالفين، همگی نشان از تناقضات فوق و "ترس" از "این ایران جدید" دارند. سه عنصر دفاع، عقیده، و بازسازی و نوسازی "کشور" (سیاست و اقتصاد)، اگر عملا" در نهادی بسیار جدید و بیسابقه در حال تمرکز یابی هستند، اما همزمان این تمرکز یابی را در معرض شرایطی قرار میدهند که خود این نهاد را یا بسمت اضمحلال، و یا تبدیل شدن به دولت (استیت) و بنابراین، وکلاتا و شاید اصالتا، بعنوان ایران میبرد. حال این سئوال مطرح است که آیا این نهاد، در مسیر دوم، قادر خواهد بود که تناقضات فوق را جذب کرده و توان و برنامه تغییر و تحولی فراگیر را ارائه دهد، و ایران بسمت پشت سر گذاشتن این "ترس" از "این ایران جدید" حرکت کند و در دنیای در حال شکلگیری شريك باشد و جایگاهی بیابد یا اینکه، پس از افت و خیز ها و تلاطمات متنوع "فصلی"، به مسیر نخست، اضمحلال، منتهی گردد (تجربه صفويه به نادر كه عطفي است سراسري، و نه مشروطه به رضا شاه كه عطفي است خاص).

کمی به گذشته باز میگردیم، و سعی میکنیم تصوری از "باید و شاید" هایی که ریشه دور و ماندگار این " تناقضات صفویه یی " بوده اند، بدست بدهیم. بر خلاف عقیده یا ادعای فرهنگ پروری و تمدن آفرینی "ایران" امپراتوری، این "امپراتوری" هیچوقت نه خواست، و نه توانست چنین نقش، وظیفه، و "ماموریتی" را بعهده بگیرد و به اجرا بگذارد. این امپراتوری، یک واحد نظامی و امنیتی بود که نقش واسطه بین دو سری که متقابلا مصرف کننده و تولید کننده احتیاجات یکدیگر بودند را داشت. به این معنی، راهبان، مهمانپذیر، خدمات دهنده "عابرین" این مسیر بوده است، و بنابراین هیچوقت "امپراتوری" نشده است. انگلیس و اسپانیا در قرون اخیر، و یونان و روم، به این مقام دست یافته اند – سازنده و حامل، گسترش دهنده و مستقر کننده تمدن و فرهنگ بوده اند؛ آنها اینچنین نقد کننده گذشته، شرایط موجود، و بنابراین تاریخ ساز و تولید کننده تاریخ بوده اند. اعراب شعار وحدت آوردند و نه فرهنگ و تمدن "آزمايش شده". سه شاعري كه عملا "وجدان ساز" ما بوده اند، خیام، حافظ، و مولوی، خود "سردر گم هایی" هستند که زنجیره ی حامل و بیان، مرثیه و آوازه خوان، یعنی بزبان امروز، سرگرم کننده (اینترتاینر) عابرین فوق، و حافظان این مسیر و راه بوده اند. اسلام با گسترش به سمت شرق، عملا، بمرور جانب نقد غربی آن زمان، یونان، روم را از دست داد، و با خوانش "نقد" مهاجرین و فراریان از پیگرد "امپراتوری راهبانی و امنیت" تجارت بین دو انتهای تمدنی تولید و مصرف کننده شرقی و غربي " درخدمت این امپراتوری و هم در کشمکش دایمی با آن" در آمد (مزدكيان و مانويان و مشابه، اصلاح گران معترض بودند ونه "جانشين سازان انقلابي" – بخشي بسمت غرب رفته واز مقامات تاثير گذار مسيحيت شدند). صفویه شکل گرفتگی یک مرحله از این "خدمت و کشمکش" را بروز داده است . این بروز، در واقع، تنها شکل سازمانیافته ایست که برای مدتی "ثباتي وحدت بخش" را – که تنها شکل ممکن، حتا تا امروز، بوده است – بوجود آورد. محرک و حاصل این روند چیزیست که ما بنام "شیعه" میشناسیم. یونان، روم، و اکتساب مسیحیت، عملا، چنان قدرتی را فراهم آوردند که از غرب، اسپانیا- فرانسه و از شرق، "اتریش"، مانع قطعی گسترش اسلام شد، و دیری نپایید که اسپانیا و مرکز تمدنی "اسلام به غرب رفته" – جانب نقد غربی – یعنی گرانادا را باز پس گرفت. به این معنی، اسلام گسترده به شرق، عملا، به ثبات و امنیت مسیر تجاری فوق یاری رساند (جبران ناتوانی و از هم پاشیدگی " امپراتوری راهبانی و امنیت" با شعار وحدت بنام اسلام)، و خیلی زود، خود ویژگیهای دربارهای این "امپراتوری" را گرفته و "حافظ و نگهبان" این راه و مسیر تجاری شد. این وضعیت، عملا، مقدمات ضعف و بالاخره شکست اسلام در جنگهای مذهبی- تجاری- تمدنی بنام "صلیبی" ، بازگشت (به اسپانيايي "ريكنكويستا " يا بازفتح يا پس گرفتن) منطقه حاصلخیز تمدنی- فرهنگی اسپانیا به دامن "یونان، روم، و مسیحیت"، و سقوط به دوران چندین قرنی رکود و افول فراگیر که هنوز هم ادامه دارد وكه کشمکش هایش "مسئله دوران ما شده است"، را فراهم آورد.

ایران باقیمانده از این "امپراتوری راهبانی و امنیت" پیش از- آمدن اعراب و اسلام و پس از- آمدن اعراب و اسلام، بمرور به "اندازه و ساز و برگ کنونی" درآمد که دیگر بطور کامل مشابه "کانال سوئز" خاكي شده ايست که یک تکه از یک کشور نیست، بلکه خود تماما" کانالي" شده است که "ساحل شرقی و غربی " را بهم متصل میکند- با شکل گیری قدرتهایی که هم ضرورت "راهبانی و امنیت"، و هم "امتیاز و سود واسطگی" را اساسا بنفع خود از میان برداشته اند، و خود خریدار و مصرف کننده نفت و گازی هستند که اگر چه ظاهرا "تولید" را پایه گذاشته اند، ولی خصوصیت "محصول" طوریست که هم میتواند جانشین پیدا کند، به منطقه تولیدی دیگری منتقل شود، و هم، چنان مسایلی را بوجود آورد که ضرورت "راهبانی و امنیت" قرونی بازمانده امپراتوری در مقیاس کوچک ایران را، بکلی منتفی کند (انتقال مسير زميني به دريايي نخستين مرحله اين تغيير بود- شايد يكي از عواملي بود كه كمر صفويه را شكست). در چنین شرایطی، بنظر ميرسد كه شکلگیری دولت (استیت) و حکومت (گاورنمنت)، عملا، غیر ممکن شده و شرایط دوباره به دایره بسته و دور باطل "تناقضات صفویه یی" باز ميگردد. "ترس" از "این ایران جدید"، دقیقا، ناشی ازاینچنین "دورباطل" ايست. ایران باید نظریه ساختمان ملت، دولت (استیت)، و حکومت (گاورنمنت) در "عرشه" جزیره یی شناور، شاید برای نخستین بار در سرگذشت نهادسازی بشر، را تدوین کند. الگوی این اقدام چیزیست که "سرفینگ" (تخته سواری روی آب) نام دارد، و اساسا "کار و ورزش" جوانان است. اگر این "تخته – جزیره شناور" را از تنگه هرمز عبور دهیم که از دست " امپرانوری راهبانی و امنیت " قرنی برهانیم، هم منبع درآمدش را از دست میدهیم، و هم با رفتن از "دریای نفت و گاز"، درآمد این منابع را نیز از دست خواهیم داد و اینچنین "خود" را به مرگ محکوم کرده ایم (كاري كه "سنت" ليبرال دموكراسي هنوز هم بدنبالش ميباشد – "همه در پناه غرب")، و اگر بمانیم، که محتمل ترین و ممکن ترین "شق" است (سنت سوسيال دموكراسي و اسلام/"شيعه")، باید بپذیریم که شناور ماندن لازمه اش حفظ نسبت بین اندازه و وزن "بار" است، و هم چگونگی خود بار – اگر آهن وزنش زیاد است و حجمش کم، پنبه وزنش کم و حجمش زیاد است. این وضعیت میتواند "ترس" های "سنت" لیبرال دموکراسی، سنت سوسیال دموکراسی، و اسلام را چنان برانگیزاند که سنگینی "درپناه غرب"(اولي)، "استروتورالیسم و پوزیتویسم" (دومي)، و عقیده خالص (سومي)، به تنهایی و یا به ترکیب های مختلف و نا متجانس، این "جزیره" را غرق کنند. جزیره و مردمی هستیم که ماندنمان بهمان نسبت "مسئله ساز" است که "مردنمان" – ولی نباید فراموش کرد که ما به احتیاج دیگران احتیاج داریم در حالیکه دیگران به احتیاج ما احتیاج ندارند. باید کاری بکنیم که دیگران نیز به احتیاج ما احتیاج داشته باشند. تنها راه توسعه خطی است و نه دیگر "قطبی" دوسر تولید و مصرف کننده، و "امپراتوری راهبانی و امنیت" و شعرای سرگرم کننده دربار شاهان راهبانی و امنیت، "قهوه خانه مسیر راه"، و " چاووشي خوان" کاروان ها.

تمرکز مالی و سرعت بسیار زیاد تشکیل سرمایه مالی، اقشار وابسته به این تمرکز، "اشرافیت" بادآورده، "طبقه متوسط" موج آورده، تماما" بر اساس همان ساختار و سازمان، و هدف و انگیزه "امپراتوری راهبانی وامنیت" و " تفریح و سرگرمی لمیده" بوجود آمده و ساخته شده اند، و اين وضعيت، عملا، تشكيل ملت، ساختن دولت (استيت) و شكلگيري حكومت (گاورنمنت) را ناممكن كرده است. این چند ماه و وقایع آنها بیان فاجعه آمیز چنین وضعیت بوجود آمده يي هستند. نباید اشتباه کرد، منطق واقعيت چنين خواهد كرد كه اگر ما می ترسیم، پس باید شرایط را ترسناک بسازیم؛ سپاه و دستگاه های انتظامی و امنیتی از یکسو، و مخالفین " پارچه یی، کاغذی و مخملی " از سوي ديگر نیستند که یکدیگر را متقابلا میترسانند – این ضرورت ترسیدن است که هم ترس و هم عنصر ترساننده را میطلبد- هم ميترسند؛ از خود و خودي، وهمه از "خارج"، واز "غیر"، میترسند، و شیعه به این دلیل در ایران "ساکن" شد و گسترش يافت که خود گریخته بود و تحت پیگرد بود، و ما هم بعلت موقعیت قرونی گذشته و جغرافیای اقتصاد و تجارت جهانی از ترس ناامنی جاده و یا تغییر مسیر آن، و بالاخره توقف تولید و مصرف دو انتهای مسیر، " امپراتوری ترس گیر" را از پیش بنا نهاده بودیم، و نه "امپراتوري تمدن آفرين ". حاصل این همآغوشی، صفویه است و "تناقضات صفویه یی". امروز قدرت " تناقضات صفویه یی "، جامعه " تناقضات صفویه یی"، و اندیشه و احساس "تناقضات صفویه یی"، سراپا را در بر گرفته اند. سه شاعر ما هریک نمودی از این وضعیت و "تناقضات صفویه یی" هستند، و البته "فیلسوفان این تناقضات" را نیز داریم.

چه بايد كرد. همه چیز ما باید خطی شود و پیوستگی خطی داشته باشد؛ هرگونه قالب (الگو) که بازهم دو انتهای شرق و غرب تولید و مصرف کننده متقابل را بازسازی کند (مهم نيست نفت وگاز، انرژي هسته يي، و يا هر كا ري ديگري كه وضعيت ما را " پل عوارضي " كند) ، اجبارا، ما را دیر یا زود به نابودی خواهد برد – مهم نيست انبارهاي پر از پيشرفته ترين و كوبنده ترين سلاح ها را در اختيار داشته باشيم يا نه – حتا اگر شليك شان مي تواند "جزيره ما" را شديدا متلاطم و يا غرق كند پيش از آنكه اصابت احتمالي شليك ديگران ما را در اين مخاطره قرار دهد.

علم وحدت دارد و حاصل تلاش و کوشش برای درک و تغییر و پاسخگویی به ضروریات عام و خاص انسان است، و تقسیم آن به رشته های مختلف و سنتزی و تحلیلی، تنها، قراردادهایی هستند که اساسا هم حاصل تقلای بشریت هستند و از این بابت نوعی سنت و عادت محسوب میشوند و قالب های از پیش ساخته شده، و هم ناشی از شرایط معین و اضطرار مناطق و مردمی خاص میباشند. اعتبار علم بودن هم، وحدت داشتن آنست؛ بهمین دلیل، تقسیم به علوم انسانی، طبیعی، و سایر تقسیمات، در حقیقت، رشته و تخصص هایی از این علم واحدند که به نسبت ضروریات تولید و بازتولید (بقاء و تداوم بقاء) جامعه انسانی، در کل و در اجزاء، بوجود آمده، تغییر کرده، و تحول پیدا خواهند کرد. علم، میتواند ازلی ابدی باشد، اگر ما نيز چنين باشيم، و نه تقسیم بندی و بودن و نبودن این تخصص یا آن رشته.

تا وقتی که قطعات کوچک و بزرگ یک یخچال، در پراکنندگی، تولید میشوند، این یخچال تنها مفهوم- مقوله ایست، و ما هنوز یخچال نداریم؛ یخچال را موقعی خواهیم داشت که این قطعات در یک مکان جمعآوری شوند وطبق نقشه یی که قطعات براساس اش سفارش داده شده و ساخته شده اند، بهم متصل شده و محصول نهایی، برای کاربرد پیش بینی شده، آزمایش شده و تایید شود. "این یخچال است " که یخ میسازد و میوه و مواد غذایی را خنک و تازه نگهمیدارد، و نه آن یخچال مفهوم- مقوله یی، حتا اگر تمام قطعاتش آماده باشند و در یک مکان جمعآوری شده باشند. علم، علمی بودن، و تولید علم، فقط در این سنتز پایانی (تركيب نهايي) بیان پیدا میکنند. بقیه مسیر تنهامقداری کوشش و آزمایش و خطا هستند که چیزهایی بوجود میآورند بدون اینکه به شئیي کاربردی براي پاسخگویی به یک ضرورت اجتماعا مفید انسان- جامعه تبدیل شده باشند.

افزودن نظر جدید