تزهایی درباره پودموس و «انقلاب دمکراتیک» در اسپانیا

ترجمه از: 
آرش برومند

توضیح مترجم

زمانی مارکس نوشته بود «شبحی در اروپا در گشت و گذار است». اینک پس از دویست سال باز این «شبح» در بسیاری از کشورهای اروپایی به راه افتاده است. پس از پیروزی چپ های یونان، اینک نوبت پودموس در اسپانیا است. بسیاری از اندیشمندان جهان از نوآم چامسکی تا خانم نائومی کلاین، از اسلاووی ژیژک تا ژیلبر آخار به پشتیبانی از جنبش اسپانیا برخاسته اند. این «شبح» خواسته های میلیون ها انسانی است که دهه ها است زیر چرخ سیستم نظامی گرانه و بربرمنشانه نولیبرالی در سراسر جهان له شده و هستی خود را از دست داده اند. این «شبح» آمده است تا خواب از چشمان رژیم های نولیبرال برباید. بشریت دیگر نمی خواهد شاهد توهین نظام های نولیبرال به هوش خود باشد که جنایت و بربریت را به نام «اصلاحات» و «بهینه کردن اقتصادی» می فروشند. بشریت برای نجات کره زمین و آینده خود بپا خاسته است. و این خیزشی است مبارک! 
شناخت این جنبش ها، نقطه ضعف ها و قوت آنها امری است لازم در جهت تقویت این جنبش ها. آشنایی با این جنبش ها و درس آموزی از آنان برای کنشگران سیاسی و اجتماعی در ایران نیز مفید و ضروری است. متن زیر یک بررسی درباره جنبش پودموس در اسپانیا است که توسط یکی از همکاران موسسه رزا لوکزامبورگ در آلمان صورت گرفته است. امید است که دامنه بحث و گفتگو درباره این جنبش ها در فضای سیاسی کشور ما نیز گسترش بیشتری یابد.

****

با پیدایش «پودموس» صحنه سیاسی در اسپانیا زیرورو شده است. طبق نظرسنجی ها این سازمان که در ژانویه 2014 بنیاد نهاده شده، می تواند در انتخابات سال آینده در اسپانیا به نیرومندترین حزب تبدیل شود. برای نخستین بار پس از سال های طولانی به نظر می رسد که هدف یک حزب چپ در اروپا نه فقط تغییر حکومت و یا ایفای نقش نیروی اوپوزیسیون، بلکه همچنین یک روند دگرگونی اساسی و بنیادی اجتماعی است. زمان آن رسیده که این پدیده را دقیق تر بررسی کنیم.

 

1.      با اینکه چنین پیش بینی هایی تقریبا همیشه نادرست از آب درمی آیند، ولی می توان گفت: دولت اسپانیا در برابر بزرگترین گسیختگی خود از زمان پایان دیکتاتوری فرانکو تا به امروز قرار دارد. در چندین شهر بزرگ فهرست های انتخاباتی حزب های چپ رادیکال-دمکرات متعلق به ابتکار Guanyem / Ganemos امکان واقعی پیروزی در انتخابات شهرداری ها در ماه مه را دارند. در کاتالونی در ماه های گذشته میلیون ها نفر با خواست حق خودگردانیِ دمکراتیک به خیابان آمده اند. حکومت مادرید همواره تنها از راه وضع ممنوعیت های جدید در برابر این پدیده واکنش نشان داده. اما پیش از هر چیز صحنه سیاسی اسپانیا زیر سلطه پودموس قرار گرفته. نظرخواهی های جاریِ متفاوتی نشان می دهند که حزب چپی که ابتدا در ژانویه 2014 ایجاد شده، با نزدیک به 28 درصد آراء، یک سال پیش از انتخابات پارلمانی، نیرومندترین حزب است.

 

2.      نکته گفتنی درباره پودموس، بیش از نتیجه های نظرخواهی ها، که می توانند بیانگر وضعیت گذرای لحظه ای باشند، بسیج اجتماعی ای است که از سوی این سازمان براه افتاده است. 900 گروه پایه، یا باصطلاح حلقه پودموس در سراسر کشور ایجاد شده اند. در کنگره بنیانگذاری حزب در ماه اکتبر [2014] تقریبا 10 هزار نفر شرکت داشتند. و در نشست های محلات شهری صدها همسایه درباره بحران، سرمایه داری و «دمکراسی واقعی» به بحث و گفتگو می پردازند؛ منظور از همسایه اینجا همسایگان واقعی است. پودموس اینک از فضای زیرفرهنگی فراتر رفته است. در این رابطه سطح گفتگوها نیز شگفت انگیز است، که از یکسو مهر و نشان پراگماتیسم (مصحلت گرایی) در رابطه با انتخابات 2015 را دارد و از سوی دیگر نقد تند نولیبرالیسم و سیاست بورژوایی.

 

3.      پودموس نماد یک بحران نمایندگی است که از سال های دهه 1990 میلادی شمار زیادی از کشورهای دارای رژیم نولیبرالی را فراگرفته. یعنی پودموس فرآورده یک روند رشد تدریجی نیست، بلکه بنظر می رسد که در یک خلأ سیاسی پدید آمده و بشکل انفجارآمیزی در حال گسترش است. هیچیک از ساختارهای سیاسی موجود (مانند سندیکاها، سازمان های غیردولتی بزرگتر و یا رسانه ها) حامل این پروژه نبوده و کنشگران حزبی آن – که اکثرا زیر 35 سال دارند- متعلق به نسلی شناخته شده بعنوان غیرسیاسی اند. محبوبیت فراوان این حزب در میان مردم را نیز نمی توان بدرستی توضیح داد. در جامعه اکثریت گرای اسپانیا موضعگیری های چپ تا سال 2011 نقشی بشدت حاشیه ای بازی می کرده است.

 

4.      با این حال، پودموس از غیب پدید نیامده است. شالوده آن، جنبش های اعتراضی ضد نهادهای رسمی است که از سال 2011 همواره میدان ها و خیابان های شبه جزیره ایبری را پر کرده اند. اینکه پودموس چیزی بیش از یک حزب اعتراضی گذرا مانند «دزدان دریایی» در آلمان است، پیش از هر چیز بخاطر جنبش 15M و Mareas است.
جنبش 15M (اشغال میدان های شهرها با خواسته «دمکراسی راستین، آن هم بی درنگ»)، که ابتدا بسیاری از چپ ها به آن با بی اعتمادی می نگریستند و آن را دستکم ساده انگارانه و با گرایشی غیرسیاسی ارزیابی می کردند، نسل نوینی از کنشگران و نیز شکل های جدید سیاسی را پدید آورد و یک سیاسی شدن مجدد شتابنده –رو به داخل و خارج- را ممکن ساخت.

نکته تعیین کننده در رابطه با جنبش 15M آن بود که خواسته های ضدسرمایه داری و دمکراتیک را از روی حسی ذاتی درهم آمیخت. برپایه تجربه مشخص اروپایی که سیاست اقتصادی و اجتماعی سوسیالیست ها و محافظه کاران دیگر با هم تفاوتی ندارند، این جنبش مشکل مرزهای سیستمی دمکراسی را در دولت بورژوایی مطرح کرد:

الف) فرآیند دمکراتیک آنجایی خاتمه می یابد که منافع سرمایه بزرگ، یعنی پیش از هر چیز در این اواخر بانک ها آغاز می شود. پیش از بروز بحران نسبت بدهی اسپانیا با 40 درصد زیر سطح نرخ آلمان بود. ابتدا پس از آنکه اتحادیه اروپا مادرید را ناگزیر کرد که بانک های خصوصی اسپانیا (و به این ترتیب سرمایه گذاران آلمانی) را نجات دهد، کسری بودجه دولتی بصورت انفجاری رشد کرد. صرفه جویی هایی که PSOE [1] در بودجه امور بهداشتی و اجتماعی در پیش گرفت، نشان داد که وظیفه ماموران حکومتی در شرایط حاد، مدیریت به سود منافع ریشه دار قدرت است.
ب) همچنین بنظر می رسد که خود حزب های سیاسی نیز بگونه ای فزاینده سد راه دمکراسی اند. با پیدایش «طبقه سیاسی»، که مشخصه آن سیاستمداران حرفه ای و دایره های بسته تصمیم گیری است، یک گروه ویژه اجتماعی با استراتژی های خاص قدرت و ثروت اندوزی ایجاد شده است. در اسپانیا دستگاه های سیاسی بشدت تاثیرپذیر از رونق بورس بازی زمین در دهه های گذشته اند. صدور اجازه و سفارش های ساختمان سازی و نیز کنترل دولتی بر بانک های دولتی (که در ارتباط با اقتصاد بساز و بفروشی شکوفا شده اند) برای «طبقه سیاسی» منبع های درآمد (غالبا غیر قانونی) و پرسودی را تضمین می کنند.

 

5.      جنبش 15M برخلاف آنچه که گزارش رسانه ها می کوشند بنمایانند، پس از فروکش اعتراضات خیابانی در سال 2011 به هیچوجه متلاشی نشد، بلکه در جامعه پخش شد. Mareas (جنبش های اعتراضی برای دفاع از امورآموزشی و درمانی عمومی که در آنها کارمندان بخش عمومی همراه با گروه های ابتکاری والدین، گروه های بیماران و پناهجویان متحد شدند) و یا جنبش Plataforma de Afectados por la Hipoteca (PAH) بر ضد تخلیه های اجباری خانه ها (اتحادی از گروه های پایه که فعالیت های مستقیم و هم یاری و گروه های خودیاری موضوعی را به شکل قابل توجهی بهم پیوند می زند)  به این ترتیب پدید آمدند. همچنین می توان شاهد تجدید زندگی سازمان های کارگری نیز بود. در آندلس بطور مثال فعالان سندیکای پایه SAT، بازتوزیع رزمنده عاری از خشونت مواد غذایی به سرقت رفته از فروشگاه های زنجیره ای را سازماندهی کردند. سرانجام Marchas de la Dignidad برای راهپیمایی های سراسری به سمت مادرید در بهار سال 2014 یک میلیون نفر را بسیج کردند.

این جنبش ها آشکار کردند که یک اکثریت اجتماعی فراسوی دستگاه های سیاسی وجود دارد. اما از سوی دیگر این نکته نیز آشکار شد که رژیم نولیبرال (شبیه ائتلاف سرخ و سبز در آلمان در برابر اعتراضات به برنامه هارتس چهار[2] در آغاز دهه 2000) اعتراضات اجتماعی را بدون مشکل می تواند پشت سر بگذارد، که این بنوبه خود چپ های نهادستیز را به تأمل و اندیشه واداشت. از آنجا که بنظر می رسد خشونت برای این جنبش ها برخلاف جنبش کارگری سده بیستم مطرح نیست، جای خالی یک ابزار مرکزی ایراد فشار بر سیاست ستیهنده (آنتاگونیستی) احساس می شود. «اعتراضات شهروندی» که درست و حسابی به ثبت رسیده اند و مانع ادامه کاری فعالیت های اقتصادی سرمایه داری نمی شوند، تاثیری بر رژیم نولیبرال ندارند. نظر دیگری داشتن ممنوع نیست، چرا که در نهایت بدون پیامد است.
بر این بستر این پرسش برای جنبش های اجتماعی در اسپانیا مطرح شد که چگونه می توان بسیج گری های دایمی را به قدرتی واقعی از پایین، یعنی poder popular تبدیل کرد. پودموس و ابتکارت Guanyem هدف شان تنها پایه گذاری یک حزب جدید نیست، بلکه تعریف دوباره فضای سیاسی است. و این نکته این پدیده ها را از دیگر سازمان های چپ اروپایی متمایز می کند.


خطر روند همرنگ شدن با موسسه ها (راهی که سبزهای آلمان رفتند و در پایان آن بیش از دگرگونی سیاست، خودشان دگرگون شدند) تا کنون بوسیله سرعت رفع شده است. مقاومت ضدنهادی با چنان شدتی وارد موسسه ها می شود که آنها نمی توانند نیروی ناموافق این حرکت را بپرورند و جذب کنند؛ دستکم امید این پروژه چنین است.

 

6.      به این ترتیب می توان به پودموس ایراد وارد کرد که نتیجه یک سیاست «ازخودبیگانه شده» است. مقایسه ای با ابتکارGuanyem در بارسلون آشکار می کند که منظور چیست. این ابتکار طبق منطق جنبش های دمکراتیک پایه ای، اساس کار را بر روندهای دگرگون کننده محلی قرار می دهد. Guanyem Barcelona ، که به احتمال زیاد با کاندیداتوری ادا کولائو، که سابقا اشغالگر خانه ها بود، وارد میدان رقابت انتخاباتی شهرداری بارسلون خواهد شد، از Plataforma de Afectados por la Hipoteca (PAH) پدید آمده است. هدف Guanyem آن است که از طریق نشست های محلات یک جنبش پایه ای در رابطه با سیاست های منطقه ای براه اندازد، که کارپایه ای برای مدیریت شهریِ آلترناتیو ارائه دهد. به این ترتیب آشکارا هدف این نیست که گروه های چپ را از راه مذاکره به یک ائتلاف برسانند، بلکه آن است که از راه پدید آوردن یک جنبش پایه، از چپ موجود (پارچه پارچه شده)  پرهیز کنند. از لحاظ روشی، آگاهانه راهی انتخاب می شود که همچون آلترناتیوی برای شکل های نمایندگی موجود است.


پودموس در اینجا بگونه ای دیگر–هرچند در تضادی آشکار با پسینیانِ رادیکال دمکراتِ خود در 15M- عمل می کند و بسیار موفق نیز هست. گروه پایه گذار پودموس – یعنی  پابلو ایگلسیاس، خوان کارلوس مونِدِرو، کارولینا باسکانسا، لوئیس آلِگرِ و اینیگو اِرِخون – متشکل از کارشناسان علوم سیاسی از مادرید است که اغلب آنان  مدتی طولانی در ونزوئلا و بولیوی کار کرده اند. مهره اصلی آنان پابلو ایگلسیاس 36 ساله است که از طریق مناظره های رادیویی و تلویزیونی بعنوان منتقد رژیم نولیبرال مشهور شده است.


به این ترتیب ایجاد پودموس الزاما با معیارهای دمکراسی پایه ی جنبش 15M همخوانی ندارد. مبتکر این کار یک گروه کوچک است که به چالش دمکراتیک می پردازد، اما دارای ادعای روشن برای رهبری است. و بی شک این پدیده فرآورده رسانه های گروهی است. بدون تلویزیون پودموس امروزه احتمالا تنها یک پدیده حاشیه ای می بود. روند مشارکت دمکراسی پایه که با پودموس تحول می یابد، پیش از هر چیز بصورت عمودی براه افتاده است.

 

7.      گروه پایه گذار پودموس یک استراتژی را دنبال می کند که آشکارا مبتنی بر تجربه های آمریکای لاتینی است. مساله مرکزی آن است که نارضایتی عام اجتماعی، به یک سرکردگی سیاسی آلترناتیو تبدیل شود و از این طریق یک بسیج گری براه انداخته شود، که بنوبه خود افق هایی فراتر از سیاست اصلاحات کلاسیک بگشاید.

در همین رابطه باید به یاد آورد که تغییر سیاست در ونزوئلا، اکوادور و بولیوی نه نتیجه ساده پیروزی انتخاباتی و نه انقلابات بود، بلکه از یک پیوند میان گسست رادیکال، تداوم و ترادیسی (transformation) برآمد. شورش های ضد نولیبرالی و خیزش های توده ای، رژیم های نولیبرالی در کشورهای یاد شده را تقریبا یک دهه بلوکه کرده، تغییر حکومت اما درون سیستم سیاسی موجود رخ داد. اینکه سپس یک افق ترادیسی بزرگتر گشوده شد، پیش از هر چیز مرهون روندهایی است که قانون ساز بوده، که به روندهای ریشه ای تر قانون ساز (و به پیدایش یک قدرت مردمی آلترناتیو) شکل بخشید. امر تعیین کننده در فرآیندهای قانون اساسی، یک مشارکت گسترده اجتماعی در بحث و گفتگو درباره یک قرارداد نوین اجتماعی بود.

بنظر می رسد که پودموس پروژه مشابهی را دنبال می کند. دستکم بصورت غیرمستقیم مساله یک انقلاب دمکراتیک که نهادهای موجود را می ترکاند.، فرمولبندی و طرح می شود.

8.   برای فراهم آوردن چنین امکانی، گفتمان پودموس پیش از هر چیز متکی بر دو عنصر است:
الف) عدم تعیّن نسبی: با اینکه نقد نولیبرالیسم آشکارا صورت می گیرد، اما نتیجه هایی که از آن گرفته می شوند، نامعین اند. بنظر می رسد که مجموع ظهور پودموس متاثر از چنین دوسوگرایی (ambivalence) است. هر چند حلقه بنیانگذاران از سازمان جوانان کمونیست می آید، در چارچوب Izquierda Unida و نیز نیروی چپ تر Izquierda Anticapitalista فعال بوده و یا رویکردی مثبت به چاوزیسم در ونزوئلا  دارد، تلاش می شود که پودموس را خارج از شابلون چپ و راست جای دهند. همواره تاکید می شود که پودموس نماینده «چیزی نوین» است که نمی توان آن را با مفهوم های «کهنه» توضیح داد. به همین دلیل  هم به درگیری های اجتماعی بمثابه مساله طبقاتی برخورد نمی شود، بلکه آنها را برخوردهایی میان los de abajo ، یعنی «پایینی» ها (که بطور واضح «قشرهای میانی» بدفرجام نیز جزو آنان بشمار می آیند که در اسپانیا بطور فزاینده ای روبه کاهش اند) و «کاست سیاسی» بشمار می آورند.
ب) شتاب حرکت: پودموس آشکارا از این تز (که بنظر من کاملا درست است) حرکت می کند که ضعف سیاست چپ بخاطر نبود تحلیل نیست، بلکه بخاطر نبود یک پروژه امید بخش آلترناتیو است. به همین دلیل با قاطعیت در پی یک بسیج سیاسی هدفمند است. تمام انرژی سیاسی بر این متمرکز شده است که سیستم دو حزبی، یا به قولی سیستم «کاست» سیاسی، را در انتخابات 2015 سرنگون کند. این برنامه با باوری که گاه بسیار عجیب بنظر می رسد، اعلام می شود. در این بین، تلاش برای دستیابی به اکثریت مطلق می شود، «زیرا آلترناتیو دیگری جز این وجود ندارد».

9.      براین بستر روشن می شود که چرا تهمت ابهام به پودموس بی معنی است. گفتمان پودموس با آگاهی کامل باز نگه داشته می شود.  چنین بنظر می رسد که در اینجا نیز کار به تجربه های فرآیندهای سازنده آمریکای لاتین پیوند می خورد. چپ های جدید آمریکای لاتین، پیش از همه چاوزیسم در ونزوئلا، در سال های 1990 و 2000 – بدون اینکه در این باره تأمل نظری کرده باشند- چهره هایی با استعداد رهبری پروردند که لاکلائو (Laclau) بعدها از آن بعنوان «برجستگی تهی» یاد کرد. لاکلائو ادعا می کند که سیاست رهبری جویانه بطور الزامی یک ابهام نسبی دربر دارد، چرا که مناسبات اجتماعی ناهمگن اند و پروژه های معطوف به اکثریت، به همین نسبت این ناهمگنی را می بایست بوسیله نامعین بودن خود بازتاب دهند. افزون بر این، ابهام نسبی یک پروژه، فضاهای مشارکتی و دمکراتیک ایجادگری را بروی «بسیاری» می گشاید. و سرانجام یک ترادیسی اجتماعی تنها هنگامی واقعا باز است، که نتیجه آن از پیش تعیین نشده باشد.


بنظر می رسد که پودموس این اندیشه ها را از آن خود کرده باشد. هدف اصلی این پروژه آن است که برای اکثریت های اجتماعی که از فرآیندهای تصمیم گیری واقعی محروم شده اند، فضایی سیاسی بگشاید. مانند چاوزیسم که ابتدا به «جمهوری چهارم» و سپس «escuálidos» -یعنی نخبگان با گرایش به ایالات متحد- حمله کرد و آنان را بعنوان مخالف خود، برنشاند، پودموس نیز نیروی مخالفی با سیمای روشن و از لحاظ بیانی مهار شدنی، یعنی «کاست سیاسی» را برگزیده، که اردوگاه مردمیِ ناهمگن را از طریق جداسازی از آنان متحد می کند.

10.  خطرهای این آزمون سیاسیِ رادیکال آشکار و بدیهی اند. دلیل اینکه تا کنون ابهام این پروژه در مبارزات درونی خودش را نشان نداده، آن است که همه تلاش ها بر سرنگون کردن سیستم دو حزبی متمرکز شده است. به محض رسیدن به این هدف و یا ناموفقیت هایی در این راه، می تواند این باز بودن و گشادگی به یک بحران ختم شود. به هر حال بدنه پودموس ناهمگون تر از بدنه «حزب دزدان دریایی» در آلمان است. برای نمونه Pablo Echenique نماینده پارلمان اروپا، که در کنگره پایه گذاری پودموس یک ساختار سازمانی آلترناتیو و جمعی را پیشنهاد کرد، در متنی –که جنبه انتقاد از خود خوشایندی داشت-  به تازگی نوشته که او همین چند سال پیش طرفدار حزب نولیبرال Ciutadansبوده و از جنگ [آمریکا و متحدینش. م] بر ضد عراق پشتیبانی می کرده. افراد دیگر غیرسیاسی، یا کنشگر شبکه اینترنتی یا در سازمان جوانان کمونیست فعال بوده اند.


همچنین این خطر واقعی وجود دارد که گروه پایه گذار بعنوان حلقه رهبری نخبگان، از بدنه فاصله بگیرد. اساسنامه سازمانی جدیدی که در Asamblea de Ciudadanos در اکتبر [سال 2014 ] مورد بحث قرار گرفت و سپس از سوی بدنه با رأی گیری به تصویب رسید، ساختار حزبی را به میزان زیادی متناسب با شخصیت رهبری پابلو ایگلسیاس برش داده است. طرح آلترناتیو پیشنهاد شده توسط نمایندگان پارلمان اروپا،  Pablo Echenique و Teresa Rodríguez، مشهور به Sumando Podemos  یک رهبری جمعی سه گانه را مطرح کرده بود. اینکه اکثریت قاطع طرح  ایگلسیاس را پذیرفت، بسیار قابل درک است: چون پودموس بسیار ناهمگن است، سازمان به یک هویت نمادین (سمبلیک) نیرومند نیاز دارد. افزون بر این پابلو ایگلسیاس در سال های گذشته رفتاری پایدار و از لحاظ اخلاقی یکنواخت داشته است – و به همین دلیل بعنوان چهره ای مورد توافق همه مطرح است.

از سوی دیگر از این طریق یک ساختار رهبری شخصیت گرایانه استحکام پیدا می کند – بگونه ای که در دهه های گذشته در ونزوئلا، بولیوی و اکوادور نیز بچشم می خورد- که می تواند به بسیج اجتماعی یاری رساند، اما در هسته خود با یک فرآیند دمکراسی سازی درازمدت در تضاد است. رهبران برجسته به یک فرهنگ فرصت طلبی و هوراکشی یاری می رسانند.

11.  مساله مرکزی در اینجا چیز دیگری است. مساله عبارت از این است که آیا پودموس اصولا صاحب پروژه ای برای ترادیسی فراتر از حذف حکومت حزب مردمی [حزب لیبرال و دمکرات مسیحی محافظه کار اسپانیا.م] است. تز من این است که آری. چرا که، کاری که باید انجام شود، پس از بسیج هایی که از 2011 به این سو صورت گرفته و نیز تداوم درگیری ها با ملت های دیگر در چارچوب دولت اسپانیا کاملا روشن است:

الف) با رشوه خواری و فساد مزمن باید از این راه مبارزه شود که مثلا مکانیسم هایی برای کنترل اجتماعی پروژه های عمومی و مدیریت ایجاد گردد، سقف درآمد برای مقامات وضع شود و اصلاحات مشارکتی رادیکال دمکراتیک از لحاظ قانونی تثبیت شود.

ب) خصوصی کردن تأمین نیازهای اولیه عمومی و نیز سیاست تخلیه های اجباری باید متوقف شوند. هیچ منطق اقتصادی نمی تواند اثبات کند که چرا زیان های ناشی از سوداگریِ شخصی، عمومی می شوند و تاوانش را باید مردم بدهند.
پ) سیاست سرکوب جنبش های اجتماعی و استقلال خواهانه باید پایان یابد و قانون گذاری استثناییِ ضد دمکراتیک باید برچیده شود.

ت) پیش از هر چیز اسپانیا نیاز به روند قانون ساز، شبیه آنچه که در آمریکای لاتین صورت گرفته، دارد. قانون اساسی 1978 (از جمله سلطنت که در آن زمان جا افتاد) نتیجه یک پیمان میان نخبگان از رهبران حزب های طرفدار فرانکو، نیروهای منطقه گرا، سوسیال دمکرات و کمونیسم اروپایی بوده و از این طریق نیز تبلور یک نقص بنیادی دمکراتیک است. این پیمان برای قانون اساسی، البته گشایش اسپانیا پس از 40 سال دیکتاتوری را ممکن ساخت، اما مانع از شکستن واقعی قدرت نخبگان فرانکوگرا در دولت و اقتصاد شد. یک روند قانون ساز – که نه فقط یک تجمع ساده حقوق دانان قانون اساسی و سیاستمداران، بلکه یک بحث بنیادی اجتماعی بمثابه شکل برآمد یک سرکردگی نوین مردمی است- می تواند فرآیندهای ناتمام دمکراتیک سازی را سرانجام به پایان برساند. حق تصمیم گیری ( derecho a decidir ) که هم از سوی جنبش های اجتماعی و هم جنبش های استقلال خواهانه پشتیبانی می شود، می تواند بعنوان ابزاری برای بازدمکراتیک کردن همه بخش های اجتماعی یک نقش کلیدی بازی کند.

12.  سرانجام این پرسش مطرح می شود که چرا چپ متحد (IU)، با این که با بسیاری از خواسته های پودموس موافق است، و برخی از آنها را حتی خیلی روشن تر فرمولبندی کرده، نتوانست بیانگر آرزوهای دگرگونی باشد. پاسخ بنظرم روشن است. چپ متحد نتوانست نداگر خیزش بر ضد سیستم سیاسی باشد، زیرا خود جزیی از این سیستم بود- آن هم از وجه های بسیاری. حزب کمونیست بعنوان مهم ترین حزب چپ متحد بطور فعال در ائتلاف قانون اساسی 1978 نقش و شرکت داشت و از طریق سندیکای Comisiones Obreras  نیز در همکاری اجتماعی که از سوی حزب سوسیالیست کارگری با همه عملکردهای مشارکتی در تصمیم گیری های سیاسی سازماندهی می شد، شرکت می کرد. Izquierda Unida بعنوان یک اتحاد انتخاباتی گسترده تر، همواره با حزب سوسیالیست کارگری حکومت های ائتلافی تشکیل می داد و در این جریان، عملکردهای فسادآمیز و رشوه خوارانه را بازتولید می کرد. این جریان بهر حال -مثلا در مورد صندوق پس انداز  Caja Madrid - در چپاول موسسه های مالی دولتی شرکت داشت.

اما گذشته از موردهای جداگانه رشوه خواری، ساختارهای سازمانی چپ متحد بطور عینی در تضاد با تلاش های رادیکال دمکراتیک درون جامعه قرار دارند. عمل سیاسی حزب کمونیست و چپ متحد همواره متاثر از آن منطق نمایندگی سنتی بوده که تقویت سازمان خودی و پیروزی انتخاباتی اش بر روند (خودتوانمدسازی) اجتماعی اولویت دارد. ابزار دگرگونی – یعنی سازمان سیاسی- به چیزی خودمنظور تبدیل شده است.  Izquierda Unida مانند تقریبا همه حزب های چپ اروپایی به یک انجمن خودارجاع انتخاباتی تبدیل شده.

این نکته را –تا کنون- در نزد پودموس نمی توان مشاهده کرد. سازمان در حال حاضر ابزار یک فرآیند اجتماعی است که بسیار شتابان تر از آنکه حزب بتواند مناسبات میان خیزش دمکراتیک و شکل نهادی را برعکس کند، جریان دارد.
این نکته به معنی آن نیست که هر چیزی که طی 30 سال گذشته از سوی Izquierda Unida و در درون آن انجام شده، اشتباه بوده است. پودموس به احتمال بزودی با بسیاری از مشکلاتی که امروزه خصلت نمای چپ متحدند، روبرو خواهد شد؛ بطور مثال با این مشکل که، چگونه می توان به توازنی میان جریان های سیاسی در حال شکل گیری دست یافت، بدون آنکه ملاحظات درون سازمانی تعیین کننده سیاست باشند. اما احتمالا این نکته شناخت محوری روند سیاسی در اسپانیای امروز است که مداخله سازمان یافته چپ البته به هیچوجه کم اهمیت نیست – بدون تجربه های این کنشگران، جنبش 15M با سرعت بیشتری مضمحل می گردید، PAH هیچگاه بوجود نمی آمد و پودموس شاید یک حزب درهم ریخته لیبرالیِ سیاسیِ شبکه ایِ اینترنتی، مانند حزب دزدان دریایی در آلمان می شد. اما یک فرآیند اجتماعی، شکل های سازمانی چپ ها را نیز از سر راه می روبد. تحرک انقلابی- دمکراتیک که بخشی از جامعه اسپانیا مشتاق آن است، نمی توانست خود را در قالب تنگ بروکراسی چپ متحد بگنجاند. اینکه تا چه هنگام پودموس فضایی مناسب برای آن [تحرک انقلابی-دمکراتیک] است، باید هنوز منتظر ماند و دید. اما یک نکته واضح است که پودموس امروز یکی از مکان های انقلاب دمکراتیک در اسپانیا و شاید هم مهم ترین آن باشد.

رائول تسلیک نویسنده آزاد و در حال حاضر ه موسسه رزا لوکزمبورگ است

 


[1]  حزب کارگر سوسیالیست اسپانیا. م

[2]  برنامه هارتس چهار، ظاهرا «اصلاحاتی» است در زمینه کمک های اجتماعی برای افراد کم بضاعت در آلمان که توسط حزب سوسیال دمکرات این کشور تصویب شد. اما در واقع این طرح یکی از برنامه های نولیبرالی حزب سوسیال دمکرات آلمان برای کاستن و یا حذف خدمات اجتماعی بوده است. م

 

منبع: 
نگرش

افزودن نظر جدید