ابوالحسن شهادت می دهم بر مقدس بودن چاه جمکران!

بطور کاملا اتفاقی دست نوشته ای از ابوالحسن رضا که کنیت او را نمی دانم به دست من رسید.او عالمی بود در قم بین سالهای سیصد یا چهار صد قمری. بر عکس تاریخی که او در پای نوشته خود نهاده است کسی نمی تواند تاریخ دقیق این نوشته را معین کند و بر درستی یا نادرستی آن صحه بگذارد.

من تنها می توانم عینا به این دست نوشته ابوالحسن استناد کنم که در زمان خود عالمی ربانی بود و جز به راستی سخن نمی گفت چرا  که عالمان ربانی علمان دین, دهان جز به حقیقت نگشایند! و جز راست نگویند!

ابوالحسن می نویسد: <روزی مردی که آمدن او را هیچکس ندید از کوچه های خاکی شهر قم (آن موقع قریه ای بیش نبود) عبور کرد و بر در خانه من ایستاد. مرا به نام صدا کرد! طوری که از هیبت صدای او لرزه براندام من افتاد. آنشخص من را برفتن حکم داد! من در پشت سر او روان گردیدم! از شهر خارج گشتیم و مسافتی طولانی رفتیم تاسرانجام بر دهانه چاهی رسیدیم هر دو به داخل چاهی بزرگ وارد شدیم. چاهی عظیم بود که به صدها دهانه بزرگ و کوچک تقسیم می شد و هر دهانه به اطاق های متعدد منتهی می گردید. در هر اطاقی جماعتی نشسته و در بحث و گفتگو بودند. اطاق هائی به جماعت محدثین اختصاص داشت, اطاق هائی به فقها. واعظان در اطاقی در حال وعظ بودند و جماعتی انبوه که هیچ صورتی نداشتند مجذوب در گفتار ایشان. در گوشه ای تنها صدای مداحان را می شنیدم و دست هائی می دیدم که بر هوا بر می خواستند و بر پیکر هائی که سری بر آن ها نبود فرود می آمدند.

روزها و روزها راه می رفتیم.  می دانستم که از زیر شهر ها عبور می کنیم  صدای مبهم جماعت را که به زبان ها و گویش های مختلف سخن می گفتند می شنیدم و جریان حیات را در بالای سر خود حس می کردم. ترسی مبهم در وجودم بود. هرگز وجود چنین شهر عظیمی را در زیر زمین فکر نمی کردم. قاصد مولایم فکر من را خواند و گفت: <در تعجب هستی! اما خود یکی از باشندگان این چاهی. چرا که مولای تو در این چاه است و هیچ کس نمی تواند پیرو و جستجوگر مولا شود مگر این که بر این چاه درآید و امامت او قبول کند. قدمت این چاه به قدمت حضور آدم علیه السلام است. وقتی حضرتشن از بهشت رانده شد و بر  زمین که خود چاهی بیش نیست فرود آمد در جائیکه پایشان بر زمین خورد چاه بزرگ دیگری پدیدار شد که آن را چاه آدم نام نهادند. چاهی که بسیاری را در خود کشیده است. حضرت خضر برای یافتن آب حیات داخل این چاه شد. یوسف را برادرانش بر این چاه افکندند و خدایش از چاه بیرون کشید. هاجر علیهم السلام بر دهانه پنهان این چاه  نشست.  حضرت اسماعیل پاشنه بر زمین آن کوبید چاه دهان باز کرد و آب زم زم  بر زمین جاری شد. آبی که بر هزاران درد دواست. حال تولیت این چاه بر عهده مولای ماست!>

آنگاه به سردابه ای درآمدیم که در انتهای آن تختی نهاده بودند و مردی نورانی بر آن نشسته بود. چنان نورانی که چشم خیره می شد و دیدن سیما و پیکر او به وضوح ممکن نبود. تنی چند نیز غرق در نور او را احاطه کرده بودند. شیخ ابوالحسن که من باشم از دیدن جذبه  آن ها سخت بر خود بلرزیدم و نعره ای زده و بیهوش بر زمین افتادم. وقتی چشم باز کردم آن ناشناس بر بالای سر من ایستاده بود. جرعه جرعه آب از کف دست های خود به دهان من می ریخت می گفت: <که ترا بشارت می دهم بر نعره ای که از بن جان کشیدی, حضرتش را میلی وافر بر تو پدید آمد و فرمان داد از آب زم زم بر دهان تو ریزم که هیچگاه آتش جهنم بر تو نگیرد و هر آتشی بر تو سرد شود! جز آتش عشقت بر مولا.>

و آن آب چنان در جان من نشست که عشق همه, همسر, پدر و مادر و کسان از دل بیرون کردم و جز جمال غرق در نور حضرتش ندیدم. کنیت و وطن مالوف خود فراموش نمودم و آن چاه تاریک با حفره های پیچ در پیچش در نظرم  گلستانی شد و مردمانی که در آن ظلمت زندگی می کردند  نوحه سر می دادند مرغان خوش الحان من. مرا دیگر میلی به بازگشت نبود. در آن حفره ها می گشتم پای صحبت محدثین فقیهان و عالمان می نشستم و غرق در لذت نوای مداحان می شدم. سروری در من حاصل شده بود وصف ناپذیر! هر آن چه که از مائده های آسمانی در آن چاه بود می خوردم و می نوشیدم و سیر نمی شدم. اشتهایم سیری ناپذیر شده بود! و این از کرامات مولایم بود که اندکی از در بهشت را بر من گشوده بود. پس از چندی امر بر بازگشتم دادند و رسالت از دست مبارک. انبانی بر دوشم نهادند از زنجیرهای آهنی که طول آن به هزاران متر می رسید. اما وزن انبان از پر کاهی کمتر بود. مولایم گفت که این زنجیرها را به دشتی در نزدیکی قم خواهی برد و دور تا دور زمینی که مقدس است وز آن من خواهی کشید! مسجدی خواهی ساخت که  از آن من خواهد بود.

انبان را بر دوش نهادم و خود را در زمینی خشک و بی آب علف یافتم که بوی عجیبی می داد. زنجیر گشودم و زنجیر چون ماری که بر زمین به خزد باز شد برزمین خزید چرخ زد و حصاری ساخت بزرگ. پس ندا آمد که: <به خانه خود رو که بقیه کار را خود خواهیم کرد. وکتابت تاریخ بنا را بر عهده حسن بن مثله جمکرانی خواهیم نهاد.>

من چنین کردم به خانه برگشتم و در خلسه ای بین خواب و رویا سر بر بالش نهادم و خوابی عمیق من را در ربود. ماجرای بعد از آن شب را حسن بن  مثله جمکرانی که خدایش در بهشت جای دهد چنین نقل می کند: <من شب دوشنبه هفده ماه مبارک رمضان سیصد نود سه قمری در خانه خود خوابیده بودم  که ناگاه جماعتی از مردم به در خانه من آمدند و مرا از خواب بیدار کردند و گفتند برخیز و مولای خود مهدی را اجابت کن که تو را طلب نموده است! آن ها مرا به محلی که اکنون مسجد جمکران است بردند. چون یک نگاه کردم تختی دیدم که فرش نیکو بر آن تخت گسترده شده جوانی  سی ساله بر آن تخت تکیه بر بالش کرده و پیرمردی هم نزد او نشسته بود آن پیر خضر نبی بود که مرا امر بر نشستن کرد. حضرت مهدی مرا به نام خواند و فرمود: <برو به حسن مسلم که در این زمین کشاورزی می کند بگو این زمین شریف است وحق تعالی آن را از زمین های دیگر برگزیده است و دیگر نباید در آن کشاورزی کنی!> عرض کردم:<یا سیدی و مولائی! لازم است که من دلیل و نشانه هائی داشته باشم وگرنه مردم حرف من را قبول نخواهند کرد.> فرمود: <تو برو و آن رسالت را انجام بده. ما نشانه هائی برای آن قرار داده ایم. هم چنین نزد سید ابوالحسن (یکی از علمای قم) برو و به او بگو حسن مسلم را احضار کند و سود چندین ساله را که از زمین بدست آورده وصول کند و با آن پول در این زمین مسجدی بنا نماید. به مردم بگو به این مکان رغبت کننند و آن را عزیز دارند و چهار رکعت نماز در آن گزارند.>  آنگاه امام فرمودند: <هر کس که دو رکعت نماز در این مکان به خواند مانند این است که دو رکعت نماز در کعبه خوانده باشد.>

چون به راه افتادم و هنوز چند قدمی نرفته بودم که دوباره مرا خواندند و فرمودند: <بزی در گله جعفر کاشانی است. آن را خریداری کن و بدین مکان آور و آن را بکش! و بین بیماران اتفاق کن. هر بیمار و مریضی که از گوشت او به خورد حق تعالی او را شفا دهد!>

به راه افتادم حسن بن مثله جمکرانی نقل می کند: به خانه بر گشتم و تمام شب در اندیشه بودم تا این که نماز صبح را خوانده و سراغ علی المندر رفتم و ماجرای شب گذشته بر او نقل کردم و با او به همان مکان شب گذشته رفتم و در آن جا زنجیر هائی دیدم که طبق فرموده امام حدود بنای مسجد را نشان می داد. سپس به فم نزد سید ابوالحسن رضا رفتیم و چون به در خانه درآمدیم خادم او گفت: <آیا تو از جمکران هستی؟>  به او گفتم بلی خادم گفت: <سید از سحر در انتظار توست!>

آن گاه به درون خانه رفتیم. سید مرا گرامی داشت و گفت: <ای حسن بن مثله من در خواب بودم که شخصی مرا گفت حسن بن مثله از جمکران نزد تو می آید هر جه او گوید قبول کن و به قول او اعتماد نما که سخن او سخن ماست و قول او قول ما! از هنگام بیدار شدن تا این ساعت منتظر تو بودم.>

آنگاه من ماجرای شب گذشته را برای وی تعریف کردم. سید بلافاصله گفت تا اسب ها را زین نهادند و بیرون آوردند و سوار شدیم. چون به نزدیک روستای جمکران رسیدیم گله جعفر کاشانی را دیدیم. آن بز پس همه گوسفندان راه می رفت. همین که مرا دید به طرف من دوید.جعفر سوگند یاد کرد که این بز در گله من نبوده و تا کنون آن را ندیده بودم! به هر حال آن بز را به محل مسجد آورده و ذبح کرده و هر بیماری که گوشت آن تناول کرد با عنایت خداوند تبارک و تعالی و حضرت بقیه الله ارواحنا فدا شفا یافت. ابوالحسن رضا حسن مسلم را احضار کرده و منافع زمین را از او گرفت و مسجد جمکران را بنا کرد و آن را با چوب پوشاند. سپس زنجیرها و میخ ها را با خود به قم برد و در حانه خود گذاشت. هر بیمار و دردمندی که خود را به آن زنجیرها می مالید خداوند او را شفای عاجل می فرمود. پس ازفوت ابوالحسن آن زنجیرها ناپدید شدند و دیگر کسی آن ها را ندید.

اما ابوالحسن که من باشم برعکس نوشته او زنده بودم و به دستور مولایم فرمان دادم این گفته های حسن بن المثله جمکرانی  را  بر پوست بنویسند و نگاه دارند تا قرن ها بعد در زمان مقتضی اسرار آن بگشایند. آن زنجیرها در سرای من بود هرگونه آدمیان از اطراف و اکناف بر در سرای من می آمدند هر کدام به نیتی تن بر آن زنجیرها می مالیدند. آن زنجیرها را سحری بود که چون بر تن  کسی مالیده می شد تن به قید می آمد و تسلیم بر او ظاهر می شد و در حلقه زیر زمینیان درمیآمد. آنانی که ارادت بیشتر نشان می دادند حلقه ای از زنجیر کنده و بر خود می آویختند که اینان را مجذوبان گویندو منتظران! از معجزت دیگر آن حلقه این که از آن هزاران زنجیر کوچک سازند یک جا کنند و دسته ای بر آن نهند و در هر مناسبتی آن زنجیرهای کوچک بر سر و بدن خود زنند اینان را عاشورائیان گویند.

ازدیگر کرامات زنجیر  آن که به هر میزان از آن کنده شود کم نگردد و زیادت کند و مردمان خود آن زنجیرها بر دست و پای خود استوار کنند تا مولای ما خروج نماید و این زنجیر از دست و پای آنان بگسلد.

پس از چندی زمان من ابو الحسن به سر آمد و بایستی ندای حق را   لبیک می گفتم مرا اولادی نبود که رسالت پدر ادامه دهد. پس آن زنجیر ها در آن انبان نهادم و به اشاره مولایم آن انبان را شبانه به نجف بردم در خانه عالمی دیگر که نام او نیز ابوالحسن بود فرود آمدم. بشارت دادم که  نسل تو ادامه خواهد یافت و این انبان نسل اندر نسل در خانه تو خواهد ماند و دسته دسته مردمان خواهند آمد و تن خود بر این زنجیرها خواهند مالید نیاز خود طلب خواهند کرد. هوشیار باش که نیازشان برآورده کنی که اینان لشگریان مولای من هستند.

سپس به قم برگشتم و در انتظار دعوت حق نشستم. قاصدی که با او به دیدار مولایم رفته بودم از طرف مولایم بر در خانه آمد و آن نوشته حسن بن المثله جمکرانی را که دستور داده بودم بر پوست نگاشته شود طلب نمود و گفت: که رحمت حق بر تو باد که رسالت خود به انجام رساندی و رضایت مولا را فراهم ساختی. حال من این نوشته بر حسن بن مثله جمکرانی خواهم برد و بر او خواهم داد تا او این نوشته بر آن مسجد بیاویزد که آن مسجد را کرامات بسیار است و زمانی خواهد رسید که اعظم مساجد خواهد شد و چاهی که آن شب بر آن در آمدی و به خدمت امام رسیدی مقدس ترین چاه.>

او آن نوشته از من بستد و از نظر غایب شد. حال من سید ابوالحسن رضا که تن به رضای حق سپرده ام داستان آن شب و مسجد جمکران را کتابت می کنم و شهادت می دهم. آن چه دیدم و نوشتم جز حقیقت نبود که عالمان دین جز حقیقت نگویند! و جز حقیقت ننویسند! این بود به سال سیصد نود پنج هجری!> (1)

ابوالفضل محققی

 

(1) این نوشته اکنون بر سر در مسجد جمکران آویخته شده و آن چاه مقدس گردیده که مردمان بر آن گرد آیند زیارت کنند مکتوب یه درون آن اندازند و حاجت طلبند و چشم به راه ظهور مولایشان از درون چاه گردند.

 

 

افزودن نظر جدید