با شاعران «پاییز1394»

خزانی

مهدی اخوان ثالث

 پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتناک
آنک ، بر آن چنار جوان ، آنک
 خالی فتاده لانه ی آن لک لک
 او رفت و رفت غلغل غلیانش
پوشیده ، پاک ، پیکر
عریانش
 سر زی سپهر کردن غمگینش
تن با وقار شستن شیرینش
پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتناک
 رفتند مرغکان طلایی بال
از سردی و سکوت سیه خستند
وز بید و کاج و سرو نظر بستند
 رفتند سوی نخل ، سوی گرمی
 و آن نغمه های پاک و بلورین رفت
پاییز جان ! چه شوم
، چه وحشتناک
 اینک ، بر این کناره ی دشت ، اینک
 این کوره راه ساکت بی رهرو
 آنک ، بر آن کمرکش کوه ، آنک
 آن کوچه باغ خلوت و خاموشت
از یاد روزگار فراموشت
 پاییز جان ! چه سرد ، چه درد آلود
 چون من تو نیز تنها ماندستی
 ای فصل فصلهای نگارینم
 سرد سکوت خود را بسراییم
پاییزم ! ای قناری غمگینم

***

 

کاش چون پاییز بودم

فروغ فرخ زاد


کاش چون پاییز بودم
کاش چون پاییز خاموش وملال انگیز بودم

برگهای آرزوهایم , یکایک زرد می شد

آفتاب دیدگانم سرد می شد
آسمان سینه ام پر درد می شد
ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد
اشک هایم همچو باران دامنم را رنگ می زد،
وحشی و پر شور ورنگ آمیز بودم
شاعری در چشم من میخواند ...شعری آسمانی
در کنارم قلب عاشق شعله می زد
در شرار آتش دردی نهانی

نغمه ی من 
همچو آواری نسیم پر شکسته
عطر غم می ریخت بر دلهای خسته
پیش رویم چهره تلخ زمستان جوانی
پشت سر 
آشوب تابستان عشقی ناگهانی
سینه ام
منزلگه اندوه و درد وبد گمانی.
کاش چون پاییز بودم

***

 


عیناً

ضیاء موحد

 

عیناً
مانند گربه،
که قوز می‌کند در گوشه‌یی،
و چشم
در چشم این وآن می‌دوزد،
چرتی
خمیازه‌ای
کش و قوسی،
آنگاه
آرام می‌خرامد تا حیات خلوت،
آنجا که سال‌هاست
دیوانه‌ی غریبی را زنجیر کرده اند،
و خیره می‌شود در چاه آب 

بر پله‌های خالی
پاییز
یک لایه گرد تازه
می‌افشاند،
و پشت در
سکو‌ها
ساکت
نگاه برهم می‌دوزند
عیناً
مانند گربه

***

 

 

پراكنده چون چند پروانه در باد

عليشاه مولوی

بي‌خاطره آن سيبِ كالِ كرمو
بيا برايت انار دانه كرده‌ام
يك پلانِ اين پاييز
به تمام سكانس‌هاي تنبل آن تابستان مي‌ارزد
انارها كه رسيده‌اند و 
از تو هيچ خبري نيست
نيست كه
چشم‌هايش شبيه چشم‌هاي دخترك فال‌فروش است و 
مثل يوزپلنگ مي‌خندد
خواهش مي‌كنم
قبل از حركت زير چرخ‌هاي اتومبيل‌تان را نگاه كنيد
من گربه‌ام را گم كرده‌ام
كرده‌ام گم
لحظه‌اي را كه سياه‌ترين رنگ‌ها بود
براي آنها كه از سرنوشت اين رودخانه بيزارند
و از قرمز هم كه اصلن رنگ قشنگي نيست
كه 
آينه را از تب وسوسه مواج مي‌كند
يا
رنگ شكوفه‌اي كه انار مي‌شود در شعر "سهراب"
يا
چراغي كه ديگري را متوقف مي‌كند
تا
من زودتر به تو برسم
يا 
روي گلبرگ‌هاي شقايق
در دامنه‌هاي «دنا»
بالاتر از بي‌قراري كبك‌ها
ابري بودم كه جز قله دامنگيرم نبود
فراز بودي كه فرود آمدم
حالا
در تو شاعري زنداني‌ست
در من شعر

***

 

با شاخه گل سرخی ...(به یاد رفقای به خون خفته تابستان 1367)       

رحمان                         

با شاخه گل سرخی...

سپیده دمان که آفتاب

طلوع اش را

به ستیغ کوه ها

با رشته های زرین نوید می دهد

به دیدار خاطره هایم

درآمدی...

که آتش وجودم را

شعله برکشی

تو همسفر رویاهای غریبم

در درازنای عمرم

که بیش از آن

به شب گذشت

با بی شمار واژه گان

از یلدای دلگیر نفسگیر

به روشنایی دامنه ها

پناهم دادی

به ستایش انسان

که معجزه بهار است،

در برهوت زمستانی سخت.

.......

با شاخه گل سرخی

در انتظار تو

با انبوه رویاهای غریبم

هیمنه آتش

در من شعله ور است

تا از راه بیایی.

***

بخش: 

افزودن نظر جدید