پیوست و گسست در تحولات اجتماعی، وتاریخی

 از شیر درنده و روباه مکار طبیعت گرایی

 تا انسان شعورمند سازنده عصر صنعت

(بحث اول)

بشر باندازه کاربرد و شعورش، از هستی سهم می‌برد. این سهم، مفروز بشر است از مشاع هستی. اما پیچیدگی اینست‌ که مفروز و مشاع، و بشر و هستی، نه در انفراد و نه در جمع، تعریفی از پیش تعیین شده ندارند، در حالیکه، به هرحال، در پیوست و گسست ماندگارشان ، تعریفی نیزدارند.

هگل به این تعریف – در ساختار علت و معلولی- می‌گفت "منطق" (لاجیک)، و در ساختار موجبات، میگفت "عقل" (ریزون).

و منظورش از عقل هم، به مفهوم توجیه بود که اساسا به بروزات (صورتها یا جانب فنومنولژیک) می پرداخت و نه علت و معلول ها (ذات ها).  به این معنی، ارسطو "عاقل" بود و نه "منطقی"، و یونان همیشه "عاقل" ماند.  افلاتون و ارسطو، هم تفاوت و تقابل، و هم ابهامشان، بر سر این دو حوزه بود.  هردو و در مجموع یونان، همیشه، عاقل ماندند و فلسفه برایشان، بمعنی "عشق به دانش" بود- هنوز مغز و ذهن بشر، شرط بقایش نبودند، و کلام عملا شباهت زیادی به صداهای به ارث برده از جهان طبیعت را داشت. نقش مغز صرفا زیست شناسانه بود وهنوز قضاوتگری در مراحل بدوی قرار داشت (مرحله گذاراز حس مندی به هوشمندی و شروع شکلگیری شعورمندی). ظاهرا هدف هگل- در دستگاهی که بنا نهاد-  یافتن ارتباط ایندو بوده است ، زیرا او در دامنه الهیات، فلسفه و تاریخ، قصد جمعبندی (سنتز) داشت. او در حقیقت، در پی مفروزی از مشاع هستی بود (بحران زمانه ما از قرن هفتم تاکنون).  ببینیم چرا.

 از مفروز پیدایش اسلام تا مفروزهگلی- عصر مبادله و بقاء در تجارت و غلبه ارزش مبادله

با محو قطعی امپراتوری روم، مفروز پیشین فرو ریخت، و اسلام، در تقریبا دو قرن بعد، استهلاک و اتمام تمام مفروزات پیشین که فروریخته و یا در حال فرو ریختن بودند، را اعلان داشت، و تنها یک مفروز را بعنوان سازنده  مشاع هستی،  جانشین آنها اعلان کرد (گذار ازهستی شناسی طبیعت گرا، به هستی شناسی انسان گرا)، و در حدود دو قرن، جهان آنروز را با "شمشیر و پیام"، به یک امپراتوری یکپارچه بدون مرزهای درونی، مبدل کرد- شاید بزرگترین و بیسابقه ترین امپراتوری تجاری در دوران پیش صنعتی.  با شکوفایی بی سابقه تجارت و مبادلات، همه چیز به سمت کالا شدن بحرکت درآمد، مبادله بعنوان شرط بقاء انسانی استقرار مییافت.  این تجارت گرایی (مرکانتلیسم نخست، اسلامی، پیش رنسانسی)، که هنوز مفرتولیدی و بخصوص صنعت را، نه داشت و نه میشناخت، خیلی سریع به بحران رفت واز هم پاشید، و تنها ملات باقیمانده زمین داری (یا طبیعت داری) شد و حاکمیت خاص آن که به فئودالیسم میشناسیم (شروع کذارازکوچ نشینی ایل و قبیله یی به یکجا نشینی وتمدن شهری- تجاری). باید چند قرن منتظر میماند تا تجارت گرایی – پس از تحولاتی که رنسانس نامیده شده اند- دو باره سر بلند کند(مرکانتلیسم دوم، مسیحی، پس رنسانسی).  جنگهای صلیبی، در حقیقت و عمدتا، بین ایندو مرکانتلیسم بودند، که یکی درحال جانشینی دیگری بود.

امروزه ما در مرحله نهایی بحران این تجارت گرایی یا مرکانتلیسم دوم، قرار داریم- هردو تجارت گرایی (مرکانتلیسم های اول و دوم)، اساسا در حوزه طبیعت گرایی پیش صنعتی قرار داشته اند، چیزیکه سرمایه داری نامیده شده است- و براساس، منشاء ثروت، زمین، طبیعت، و تجارت است، قرار دارد.  صنعت گرایی در حال جایگزینی آن است، و جهان در حال گذار از "ارزان بخرو گران بفروش" بعنوان منشاء ثروت و در حوزه "ارزش مبادله"، به "ارزان تولید کن و ارزان بفروش" بعنوان منشاء ثروت در کار، و در حوزه "ارزش مصرف"، میباشد. دراین مرحله، که سرمایه داری نامیده میشود، با اینکه تجارت بعنوان سرمایه وارد تولید میشود، اما هدف، مبادله زراندوزانه در حوزه ارزش مبادله میباشد. این مرحله نهایی ایست که کارجای سرمایه را میگیرد، و تجارت در خدمت تولید و بالاخره حاکمیت سرمایه تولیدی که هدف اش در حوزه ارزش مصرف است، جانشین تجارت یا دو مرکانتلیسم فوق که در حوزه ارزش مبادله فعال بودند، میشود.  تلاطمات قرون هفدهم ببعد، و بخصوص اوج آنها در جنگ سرد، همگی ناشی از این کشمکش بین سرمایه تجاری پیشین و سرمایه صنعتی و حاکمیت آنها بوده است، هم آمریکا و هم اتحاد شوروی، در مضمون و نه در شکل، بیان این کشمکش شدند، تا اینکه چین بعنوان حاکمیت قطعی سرمایه تولیدی از سنتز این کشمکشها ناشی شده و در حال استقرار قطعی و فراگیرعصر صنعت میباشد، شرایطی که در آن قرار داریم در تمام جهات، ازاخم وخشونت تا لب خند و بآغوش کشیدن، همه در این زمینه در حال وقوع هستند.

 

سیاست درخود، در حوزه "عقل" است و جانبدار،  وبنابراین، کاربردی است، و نظریه پردازی در حوزه "منطق" است و فراگیر، و بنابراین گرایشی است. بهمین جهت، سیاست میتواند، حتا، در زمانهای کوتاه تغییرکرده واعتبار خود را از دست بدهد، در حالیکه نظریه پردازی، ماندگاری و ثبات، و اعتبار طولانی تر دارد.

"زمان عقل"، زمان انسانی است، و "زمان منطق"، زمان هستی شناسانه میباشد. هگل میگفت که تاکنون فلسفه بعنوان "عشق به دانش" درک شده است، و مدعی بود که میخواهد فلسفه را به خود دانش ارتقاء دهد- گذار ازهوشمندی (اشراق) به شعورمندی (دانش).

 پیوست و کسست در تحولات اجتماعی، و تاریخی

در یک تابلو نقاشی، آنچه اساس را تشکیل میدهد، رنگها و اشکال نیستند، بلکه چگونگی گذار از رنگی به رنگ دیگر، و از شکلی به شکلی دیگر است، یعنی تحرک درونی که مضمون را بوجود میآورد. این گذارهاهستند که در واقع،  بیننده، تحسین کننده، تکذیب کننده، و بالاخره واسطه آثار هنری و خریدار را جلب میکنند، و به تابلو زمان استهلاک (در اصطلاح تجاری، تاریخ مصرف) میدهند- تابلو گوشه اتاق یا کارگاه میماند و یا به موزه ها میرود، یا روی دیوار خانه خریداری پول دار نصب میشود.

در تمام زمینه های هنری و ادبی، گذارها هستند که اصل حرف را میزنند. حافظ در شروع میگوید "بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم، فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم"، در اینجا، شجاعت و عشق و دوراندیشی و بلند پروازی، و فورا میگوید "اگر غم لشگر انگیزد که خون ما بریزد، من و ساقی بهم نازیم و بنیادش بر اندازیم" ، اما در اینجا،  افسردگی، حسرت، نظامیگری، خشونت، زبونی و ترس.  این تعابیرما، در خطوط نوشته او وجود ندارند، بلکه باصطلاح بین خطوط هستند که نگفته گفته شده اند.

گذارها- بین خطوط -  هنروادبیات ما یک چیز میگویند، و خود گفته ها- خطوط- چیزی دیگر میگویند. هم منشاء و هم حاصل چنین وضعیتی، تردید و شکاکیت بطنی است.  این نفس و روح تاریخی تجارت در حوزه ارزش مبادله میباشد، زیرا همیشه انتظار دارد که شاید بشود کمی ارزانتر خرید، و کمی گرانتر فروخت، که ویژه تجارت پیش صنعتی طبیعت گرا میباشد ( زراندوزی در حوزه ارزش مبادله)- که حق العمل کاری، سوداگری، دلالی نیز نامیده شده اند- چیزی که باصطلاح ریسک سرمایه گفته میشود، که در واقع بمعنی ابهام سرمایه در حوزه ارزش مبادله است، در این صورت، درست تر اینست که تنها "پول" نامیده شود که ضرورت تام ارزیابی و سنجش ارزش با ارزش است و ویژه حوزه ارزش مبادله.  جالب توجه است که منطقه و شدت نفوذ، و گسترش آنها، در زراندوزی همان است که در زمین داری بود، که بطریقی باید از فئودالیسم زمین دارانه و فئودالیسم زراندوزانه یا پولی صحبت کرد.

چند وقت پیش، مصاحبه یی را میخواندم با یک روشنفکرپرآوازه یا تبلیغ شده خارج از کشور، ایشان در پاسخ به اینکه چرا فلان مراسم را به تعویق انداختید که انهمه برایش تبلیغ کرده و انتظار بوجود آورده بودید، میگوید، آخر ما شنیدیم  که آمریکا یا اسراییل به ایران حمله خواهند کرد و دیگر احتیاج به آن مراسم نباشد و شرایط،  صورتی دیگر بگیرد.  شما بگویید بین خطوط در این پاسخ چیست- معامله گری و سهم خواهی حق العمل کارانه، کشمکش درونی فئودالیسم از نوع فوق. 

بهرحال منظوردراینجا اینست که - در این نوشته بخصوص، و اصولا در تمام نوشته ها- من به گذارها یا بین خطوط، ویا بین وقایع پرداخته و میپردازم. وبا همین کلید به وقایعی که در قرون سوم تا پنجم میلادی در افول، سقوط و محو امپراتوری روم، اتفاق افتادند، نیز میپردازم- در جهان آنزمان- اگر توجه کنیم، مثلا جز جنبه های ایمانی اسلام، بقیه همگی قابل پیش بینی بوده اند، و حتا امروز هستند (چیزیکه کلا منطق تاریخ نامیده شده است). گذارها، سرعت فراگیری را چنان بالا میبرند که عملا یک فرد میتواند ادعا کند که همه چیز را میداند- یا در حقیقت فراگیری و دانش، اساسا، بهمین مفهوم است (رابطه متقابل بین بالقوه و بالفعل، یا شکل و مضمون). یک رمان و یا غیر را بردارید، عنوان، فهرست، مقدمه، سر پاراگرافها، و اگر لازم شد، سر خطوط را بخوانید و کتاب را خوانده و فهمیده شده محسوب کرده  به کناری بگذارید و به کتاب بعدی بپردازید. در همین زمینه، جالب توجه است که ما مارکس شناس های خط به خط و کلمه به کلمه، نیچه شناس، حتا اسلام شناس، همه چیز و همه کس شناس،  ومشابه داریم، اما کسی با خود واقعیت جز یک تعبیر آسمان ریسمان انعکاسی و  سیاسی از نوع پیش مکیاوللی(اشراقی)، کاری ندارد.  و به این ها، عنوان تاریخ نیز میدهیم که بمعنی وقایع میباشد و نه ارتباط درونی آنها یا گذار ها، و اینچنین مضمون اصولا مورد نظر نیست، چیزیکه هگل به آن میگوید "منطق"، یا ارتباط متقابل علت و معلول ها.

تمام ازمایشهای پزشگی دو نقص بنیادی دارند که عملا آنها را از اعتبار میاندازند، و یا کم اعتبار میکنند. یکی اینکه متکی به تحقیقات در تنها چند منطقه و فرهنگ و آب و هوا و عادات هستند، دیگری اینکه همگی از فرد نشسته در حال استراحت که با قراراز شش ماه پیش، نزد دکتر، و یا به آزمایشگاه یا تصویر برداری پزشگی رفته است، انجام میگیرند.  در حالیکه فرد،  بسیاری اوقات در این وضعیت ها، مشگلی ندارد (شبیه یک ماشین در گاراژ یا پارک شده)، اما بمحض راه افتادن، به تکان تکان و باصطلاح پرت و پرت میافتد، یعنی هنگام کاربرد و فعالیت. چند وقت پیش مقاله یی میخواندم که میگفت نوسانات (گذارها) قند یا فشار خون هستند که نهایتا میکشند، و نه بالا و پایینی یکنواخت انها.  و بالاخره استرس هم بهمین ترتیب.  یک مکانیزمی در بدن انسان هست بنام سیستم عصبی خودکار ، این یک مجموعه از نرم و سخت ابزار است که کارش رسیدگی بهمین نوسانات و تنظیم آنها در هنگام کارکردشان میباشد- میگویند که نبض گرفتن طب سنتی چینی، چیزی حدود بیست و هشت نوسان را رصد میکند.

در این نوشته با تغییرات سریع و نوسانات واقعیت و باز سازی آنها در روند اندیشه، روبرو هستید، بدون اینکه از حوزه سیاست سردرآوریم، یعنی کماکان متفکر باقی میمانیم .  تکیه اصلی- همانطور که گفته شد- بر گذارها میباشد و نه نفس خود وقایع.  روزی- از هردو سو-  کفر بود که آمریکا و انقلاب اش را کنار انقلاب اکتبر و اتحاد شوروی قرار دهیم، و در یک جهت معین تحول تاریخی، بررسی کنیم.   روزی کفر بود که از بورژوازی کمونیست نیز صحبت کنیم، روزی کفر بود اگر فاشیسم را میشکافتیم و نظر جوانی جنتیله را میخواندیم که میگفت "فاشیسم یک جبر است" (مضمون تاریخی تحولات در یک مقطع معین از گذارهای اجتماعی، مستقل از چگونگی شکلی و بروزآنها)، و بسیاری از این قبیل موارد.  بهرحال همیشه در جایی واقعیت هنوز پخته نبست، و در جایی دیگر، باصطلاح عقل ما قد نمیدهد.

 اندیشه انتزاعی یا مفهوم گرا

 در فارسی، لفظ انتزاعی بمعنی باطل و هپروتی بکار گرفته میشود، و از این بابت، اساسا، فرهنگ ما براین اساس شکل گرفته است، کوچکترین تفاوت – تناقض و تضاد که جای خود دارند- با تنها یک قلم یا یک مزاح، و یا یک پند و اندرز شاعرانه یا قصه پردازانه، محو تا ناموجود، اعلام میشود ( ما در دادگاه از اینها بعنوان شواهد نیز استفاده میکنیم)، و اگر غیر این شد، جسم و عقیده را با هم از روزگار و زندگی اخراج میکنیم، یا در حقیقت آنها را ورود تجاوزی، و یا در سیاست، از آنطرف مرز آمده و نفوذی میدانیم. بهمین دلیل، اندیشه انتزاعی بکلی مربوط به دیوانگان محسوب میشود، اما اینگونه دید، هم خودش و هم روش، موضوع و قضاوتش، در حوزه هوشمندی هستند(اشراقی)- در اینجا، اصولا هنوز، اندیشه که ویژه شعورمندی است، موجود نیست و یا شکل نگرفته است. تنها با این وسیله-اندیشه انتزاعی- است که میتوان شباهت وافتراق ها را بین وقایع مختلف تاریخی، بین ملل و فرهنگها، بین حکومت(گاورنمنت) و دولت ها (استیت)، وبالاخره، بین افراد و وقایع را تحلیل کرد و فهمید و بکار برد- با چکش زدن میخ شماره دو، شخص میخ کوبیدن را در هر اندازه و ضخامتی فرامیگیرد، اندیشه انتزاعی و دستگاه مفهومی هستند که بما این امکان را میدهند که متوجه شویم که اگرمثلا در اتحاد شوروی ، حزب از ریز و درشت را تعیین میکرد، دلیل اش این بود که روند صنعتی، هنوز حدود هفتاد الی هشتاد در صد را در روند عینی تولید و باز تولید، بعهده نگرفته بود، یعنی تولید، مفهومی فردی و سابجکتیو داشت – این یک ویژگی پیش صنعتی است که ربطی هم به ادعاهایی از قبیل ضرورت مالکیت خصوصی و مشابه ندارد، بلکه بمعنی عدم پختگی روند گذارازجمع طبیعت نشین به جامعه شهرنشین میباشد، چیزیکه اتحاد شوروی از آن رنج میبرد.   همین امروز نیز، با عنوان مرکزیت دموکراتیک، از امور سازماندهی و جامعه همین درک وجود دارد، که به این موضوع، عنوان ادراکی فردی سابجکتیو، میدهد، و بهمین دلیل، فرد و نه سازمان و ساختار، تمام زمینه ها را تصاحب میکند و بزرگترین دستآورد جامعه صنعتی را بعنوان بوروکراسی، تکنوکراسی، و مشابه، دفع میشود (روستا گرایی خانی-رعیتی یا دولت کوچک لیبرالها).  همین ایران امروز را اگر در نظر بگیریم، یک ایران وجود دارد که میشود تنها با پنج یا شش نفر و کامپیوتر اداره اش کرد، و کبک یا گنجشگی را در آسمان استرالیا یا آفریقا نشانه گرفت و از ماهواره شکار کرد، و ایرانی دیگر وجود دارد که اینقدر توی دست و پای همدیگر گیر افتاده اند که دیگر حتا نمیدانند دست و پا چی هستند و کدام هستند- بزرگترین مانع تحولات ایران.

 در نو و نوآوری، همیشه دست اجنبی و فساد فکری، رفتاری و اخلاقی، و نفوذ جاسوسانه یا وجود دارند و یا در کمین هستند.  بمرور که نوو نوآوری فراگیر میشوند، همه اجنبی و اجنبی پرست و جاسوس میشوند، و این هنگامی است که این اتهامات خود مخرب، دیگر کاربردشان بدرد هیچکس نمیخورد- در درون سازمانهای سیاسی و بخصوص چپ نیز چنین است.    

اندیشه انتزاعی از این مشگلات پیش گیری میکند. اندیشه انتزاعی یعنی بین خطوط را خواندن، سرعت فراگیری را افزایش دادن در عوض هزاران صفحه نوشتن و خواندن، و از خستگی و بی حوصلگی، فهمیدن را با شکاکیت و سوء ظن معاوضه کردن.

جالب است که مارکس بتنهایی عمیقا تکذیب شده و شکست خورده است، اما بعنوان یک روند تاریخی، پیروزی قطعی بدست آمده است، در حالیکه شکست فردی او در کنار گذاشتن اندیشه انتزاعی بعنوان ایدئالیسم بوده است، و پیروزی روند تاریخی، دقیقا ناشی از کاربرد اندیشه انتزاعی بوده است.  چینی ها شاید نخستین کشورآسیایی یا باصطلاح - درهردو مفهوم از شرقی- هستند که در تفکر به این مسئله پی برده اند.  و جالب توجه تر اینکه، اندیشه انتزاعی هسته عظیم دستآورد تاریخی اسلام بوده است که اروپایی ها کشف کردند و اروپا اروپا شد- عصر صنعت پا گرفت.  با بازگشت اسلام به ادیان شرقی طبیعت خدا و دستورالعملی، این دستآورد، قرنها دفع و دفن شد- این نکته را در بسیاری جوانب اشعار حافظ، خیام، و حتا مولوی نیز میتوان دید که پس از تلاش بسیار، همگی به شکاکیت افتادند، یا رنج شکاکیت که موضوع تمام شکوه و شکایتهای این مدافعان ما در افولی تقریبا هزار ساله هستند.

اندیشه انتزاعی به ما این امکان را میدهد که اگر مار را ندیده ایم، و یا تصویرش را نمیشناسیم، اما از نوشته مار،  بتوانیم انرا در تمام جهات و ویژگی هایش بشناسیم.

اصولا هیچگونه سازماندهی ، انقلابی یا اصلاحی، یا غیر،  و بطور کلی، تحول اجتماعی تاریخی، بدون اندیشه انتزاعی معنی و مفهومی ندارند.

این بنیادی ترین کمبود ایران، و تمام آنچه که خود را چپ میداند، میباشد.  و البته همانطور که قبلا گفته شد، خطای مارکس و کمبود او بود- زمانیکه تغییر را از تعبیرو ادراک، جدا کرد وکنار گذاشت (از هگل به یونان بازگشت). بسیاری کوششهای لنین و حتا آنچه لنینیسم نامیده شده است، در جهت جبران این جنبه در حوزه سیاست و سازماندهی بوده اند، و از جمله مرکزیت دموکراتیک که قبلا به آن اشاره شد، در یک واحد صنعتی، مرکزیت اصولا چنین است و الا هیچ تولیدی اتفاق نمیافتد. بهمین دلیل، حتا پرمدعا ترین باصطلاح  مارکسیست و یا انقلابی، تنها سیاسی کاری و سیاسی نویسی میداند و تصورش از نظریه پردازی اینست که اگر شفاهی را کتبا بنویسیم، نظریه پردازی کرده ایم، تئوری و نوشته با هم، هم ارز و برابر دانسته می شوند.

از این بابت، هگل تاکنون تنها متفکر دستگاهی سرگذشت و تاریخ بشر است.

هرچند او به سه روایت تعریف شده است، اشراقی- عرفانی، الهیاتی -  دینی، و اندیشگی - نظری. که بنظر من، وجه سوم، بزرگترین انقلاب در سرگذشت بشر، و بخصوص در اندیشه ورزی انسانی میباشد، که امروزه میتوان با مارکس و دستآوردهای امروز، دوباره بسراغ او نیز رفت. 

افزودن نظر جدید

دیدگاه‌ها

اقای فیض ابادی چرا بزبان یاجوج وماجوج سخن میگوئی اغتشاش فکری پیدا کردی توصیه میکنم سه جلد کتاب دیدگاه ای دکتر مارکس استاد مرتضی محیط را بخوانی شاید علاج شدی ...!بدرود