مادر سالاری

در عصر حاضر، در بررسی تاریخِ حیاتِ بشری با مفاهیمی مانند «پدرسالاری»، «مادر سالاری»،«پدر سری»، «مادرتباری» و.... روبرو هستیم. اما به راستی چرا درهر یک از دوران تاریخ این مفاهیم با ویژگی خاص بیان شده اند و دلیل تفکیک هر یک از دیگری چه بوده است؟

فمینیست ها در دوران معاصر با خوانشی دوباره از تاریخ، دوران «مادر سالاری» یا «مادرسری» را به عنوان یکی از دوران های تاریخ بشری برشمرده اند که زنان از اهمیت و قدرت ویژه ای بهره مند بودند و بر همین اساس تقسیم قدرت بین دو جنس را امری نسبی و قابل تغییر فرض می کنند. در واقع فمینسیت ها به منظور اثبات وجود جوامع مادر سالار، شواهد باستان شناختی و یا مدارک شفاهی در اسطوره های خدای مؤنثِ یونانی را دوباره تفسیر کرده اند.

مفهوم مادر سالاری
«خانی اوشانی به نقل از آدلر،2006،193» مادر سالاری را این گونه تعریف می کند:« واژه مادر سالاری دارای ریشه ای یونانی و متضاد پدرسالاری است و به معنای مادر و فرماندهی به کار می رود.» این معنا هم چنین در واژه زن محوری نیز کاربرد دارد.»
مادر سالاری جامعه ای است که در آن رهبری با مادران است و سلسله ای از تبار زنان، اداره امور را بدست دارند. و به حیث «ایدئولوژیک»، مادر سالاری بر این پایه استوار است که قدرت و انرژی مادری و عشق مادر نیروی انسجام بخشِ اجتماعی است.
به باور "پیرو" مادرسالاری یا مادرسَری" نشانگر حالت و وضعی اجتماعی است که در آن زنانِ مزدوج و در مواردی زنان قدیمیِ کلان از اقتدار، قدرت و فرماندهی برخوردارند. (پیرو،1370؛221)
در جامعه مادرسالار، مرد خِصالِ خویش را از "داییِ" خود به ارث می برد. حال آنکه در جامعه پدر سالار رابطه پسر و پدر از هرگونه رابطه ای در مقایسه با جامعه مادر سالار بیشتر و محکمتر است زیرا در یک جامعه مادر سالار وظایفِ پدر عملاً میان پدر و دایی کودک تقسیم می گردد و این در حالی است که در جامعه های «مادرتباری» گذشته، افزون طلبی های خانوادگی به زنان محدود می شد. اما چون زنان طبعاً جنگجو نیستند از این رو فزون طلبیِ چنین خانواده هایی به مراتب کمتر از هنگامی است که ریاست خانواده بر عهدۀ مرد است.

در این خصوص "برتراند راسل" می گوید:« در آغاز تشکیل جوامعِ مادر سالار که قدرت مطلق در دستان زنان بود نام مادر را بر فرزند می نهادند، نه نام پدر را زیرا که فقط «مادر را مولد فرزند» می دانستند، بعد که قدرت به دست مردان افتاد، مادر هم چنان تولید کننده اصلی فرزند شمرده می شد. نام مردانِ همخونِ خانواده را که نزدیک ترینشان برادر مادر بود بر فرزند می نهادند..(زیرا که میانِ شوهرِ مادر یا حتی درِ مادر با فرزندِ مادر قائل به رابطۀ همخونی نبودند)....»وی در جایی دیگر ادامه می دهد که:« می توان تصور کرد که کشف نَسَبِ پدری، جوامع بشری را در رقابتِ بیشتری وارد کرده و آن را فعال تر و پر جنب و جوش تر از جوامع مادرسالاری نموده است.»(ژان پل سارتر، ادبیات چیست؟)
حال آنکه "یوهان یاکوب باخوفن، Johann – Jacob Bachofen, حقوق دان آلمانی تبار که در سوئیس به تدریسِ حقوق اشتغال داشن. 1815 -1887" از نخستین کسانی است که نظریه "حق مادری یا مادر سالاری" را در کتاب خود موسوم به «حق مادری» بیان می کند و بنابر دیدگاه وی از جمله ویژگی های جوامعِ باستانی، "مادرسالاری" بوده است.

تفکیک میان خانواده و ژانس/ کلان یا جنس
از برجسته ترین ویژگی های نظریه "لوئیس هنری مورگان، Lewis Henry Morgan, مردم شناس و باستان شناس امریکایی" در زمینه شناخت و مطالعه خانواده این بود که او فرضیه "مادرتباری" را مطرح و رابطه ای میان مادرتباری و دوران هرج و مرج ابتدایی را مطرح کرد و این خود موجب گردید که "جان فرگوس مک لنان، حقوق دان اسکاتلندی که مطالعات خود را درباره ازدواج انجام داده است.(1824-1881" در اثر خود تحت عنوان «ازدواج ابتدایی» در سال (1856) از اهمیت مادر سالاری سخن گوید. او در ضمن ارائۀ نظریه خویشاوندیِ خویش به رسم "عروس ربایشی" و مراحل چهارگانه خانواده اشاره می نماید که بدین قرار است:
_ مرحله در هم آمیختگی
_ خانوادهِ مادر تبار که نسبت (نَسَب) از طریق مادر منتقل می گردد
_ خانواده پدر تبار
_ خانواده تک همسری

حال آنکه "سِر هنری مین، Sir Henry Main," حقوق دان انگلیسی استاد حقوق در دانشگاه کمبریج(1822-1888) و نویسنده کتابی به نام "قوانین باستان، 1861" بر خلاف "مک لنان" بر این باور است که سلطه پدر سالاری از همان آغاز تشکیل خانواده وجود داشته است. گرچه سر آمد تکامل گرایان در انسان شناسی، "لوئیس هنری مورگان،(مردم شناس و باستانش امریکایی)" است که در کتاب خود موسوم به "جامعه باستان"، سیر تکاملیِ خویشاوندی را این گونه تشریح می کند:
_ هرج و مرجِ روابط جنسی
_ روابط جنسی میان برادران و خواهران
_ خانواده اشتراکی
_ سازمانِ کلان
_ مواصلتِ روحی میان افراد
_ شیخوخیتِ پدر در خانواده
_ تعدد شوهر برای یک زن در آن واحد
_ پیدایش مالکیت خصوصی
و مواصلت متمدن و پیروی از قاعده توصیفی

ویژگی های جامعه مادر سالار
یکی از مهمترین تاریخ سازی های "فمینیست ها"، نظریه مادر سالاری اولیه است. این نظریه توسط مردم شناسانِ قرن نوزدهم به ویژه "مورگان" پایه گذاری شد. وی بر این امر تأکید داشت که "برابری خواهی بر جوامع اولیه" حاکم بود و هیچ یک از نابرابری های جامعۀ امروزی که بر پایه خانواده، مالکیت خصوصی و دولت بنیان نهاده شده است، وجود نداشته است.در این باره نگاهی بر نظریه "انگلس" می اندازیم که به ظهور مالکیت خصوصی اشاره دارد، مبنی بر این که «ظهور مالکیت خصوصی آغاز سقوط منزلت زنان بود. تولید بیرون از خانوار به مراتب سریع تر از تولید درون خانوار گسترش یافت....» همچنین جوامع اولیه، جامعه هایی مادرسالار بوده که زنان در تولید و زندگی اجتماعی جایگاه رهبری را به دست داشته و از ارج و ارزش بسیاری برخوردار بودند که البته به تدریج و با جایگزینی اقتصاد کشاورزی به جای اقتصاد شکار، سیستم مادر سالاری به تدریج به سیستم پدرسالاری تبدیل شد. و این در حالی است که شغل کشاورزی یکی از قدیم ترین مشاغل زنان بوده که همواره به آن پرداخته و به وسیله آن معیشت خود و خانواده خویش را تأمین می کرده اند. کشتزار ها را شخم می زدند، دانه می افشاندند و ذرت درو می کردند. اگرچه در تاریخ به این امر کمتر پرداخته شده است.

اساساً ادعاهای مردم شناسان قرن نوزدهم تأثیرات مهمی بر دیدگاه های مارکسیستی و فمینیستی گذاشت. در واقع کتاب "منشاء خانواده و دولت، نوشته انگلس که مانیفست فمینیسم، مارکسیستی به شمار می رود، به گونه ای بازگویی دیدگاه های "هنری مورگان" و سایر مردم شناسان آن قرن است. البته تأکید بر طبیعی نبودن خانواده یکی از مهمترین نتایج دیدگاه های موریس مورگان است که در کتاب انگلس به تناوب مورد تأکید قرار می گیرد. با این حال می توان اشاره کرد که از برجسته ترین ویژگی های نظریه مورگان در زمینه شناخت و مطالعه خانواده این بود که او فرضیه "مادرتباری" را مطرح و رابطه میان مادرتباری و هرج و مرجِ ابتدایی را بیان کرد.

در خصوص ادعای مادرسالاریِ اولیۀِ فمینیست ها نکاتی قابل تأمل می نماید: نخست آنکه بسیاری از مردم شناسانِ قرن بیستم کاوش های مورگان و دیگر همفکرانش را فاقد وجاهت علمی دانسته اند. از دیگر سو این ادعای فمینیست ها که در جوامع اولیه مادرسالاری وجود داشته، با نظریه های ادعاییِ مردم شناسان مبنی بر کمونیسمِ اولیه و اشتراکی بودن جوامعِ پیشاتمدنی ناهمگون است و ناسازگار.

به فرضِ بسندگیِ شواهد تاریخی، آنچه از تحلیلِ وضعیت زندگی پیشاکشاورزی به دست می آید، نوعی «مسئولیت پذیریِ» مضاعفِ زنان در برابر آزادی و «بی مسئولیتیِ» مردان را تداعی می کند. اما در واقع پذیرش وجود سیستم مادرسالاری در جوامع خشن و نیمه وحشیِ عصر شکار با در نظر گرفتن آسیب پذیری های جسمیِ زنان در کنار برتریِ نیرویِ بدنی مردان، امری تکلف آمیز به شمار می آید.

"ویل دورانت در کتاب خود موسوم به تاریخ تمدن"، بر این باور است که در جوامعی که عدد مردان بر زنان فزونی داشته، زنان به عنوان «عنصر محوری»، چندین مرد را تحت نظام خانوادۀِ خود بر می گزیدند( تاریخ تمدن، دورانت 1379، 5) در حالی که " لاو و شانکین" می گوید:« جامعه مادرسالار جامعه ای است بیگانه نشده که در آن زنان شرایط مادری و محیطِ زیستِ نسلِ بعد را تعیین می کنند، نگهداری از کودکان ایجاد اعتبار می کند و رابطه تغذیه کنندگی میان مادر و فرزند الگوی همه روابط است.» ویل دورانت در ادامه می نویسد: مادر عهده دار وظیفهِ توجه و پرستاری از کودکان خود بوده است، نظم خانواده در ابتدای امر چنان بود که بر اساسِ «وجودیِ» مادر تکیه می کرد و پدر منزلتِ "عرضی و ناچیز" داشت. (همان منبع؛39) از این بیش در دوران های نخستین، نوع دیگری از ازدواج وجود داشت که در واقع آن را می توان «زناشوییِ سرِ خانه» نامید. به این معنا که مرد قبیله خود را ترک کرده و به قبیله و خاندان زن می پیوست و برای او یا با او، برای خدمت به والدین زن کار می کرده است. در این صورت نَسبت/نَسَبِ فرزند از جانب مادر نگاه داشته شده و وراثت نیز از سوی مادر به فرزند منتقل می گشت. حتی «حق سلطنت» نیز از سوی زن به فرزندان به توارث منتقل می شد و نه از طرف مرد.

در این باره "ماتیلدا گِیج، مؤلف کتابِ "زن، کلیسا و دولت"، هم وجود یک دوره مادرسالاری را در دوران گذشته مسلم می داند که در آن نقش مادری مسلط بوده و به همین دلیل جهان در دوره ای از صلح و نیکوکاری به سر می برده است. به باور او در عصر مادرسالاری هر حیاتی مقدس شمرده می شد به گونه ای که حتی « ذبحِ حیوانات هم امری ناشناخته» بود. اما پس از گذشت این دوران و برقراری سلطه مردانه، مجموعه ای از زشتی ها از قبیل فاحشه گری، بردگی، جدالِ خانوادگی، جنگ و.... جهان را آلود. این نویسنده فراتر از این موارد می رود و بر وجود عنصر زنانه یا "مادری در الوهیت" یا "الوهیت در مادری" تأکید می ورزد، و بازگشت آن را شرطِ بازگشت به دوران خوب گذشته می داند. از نگاه او، تشخیصِ عنصر الهی در مادری از سوی انسان ها در جوامع گذشته، عامل اصلیِ منعِ شرارت در حق زنان بوده است. اگر «زنانگیِ عالمِ الوهیت» دوباره مورد اعتراف و باور قرار گیرد، قدوسیت و همه گیر بودن الوهیت دوباره آشکار می شود. «وقتی همه چیز مادرانه شد، همه چیز الهی می شود و شرور از جهان می رود .»، (مردی ها، 1384؛ به نقل از گِیج، 1893؛21- 32). وی تلاش می کند تا به این نتیجه رسد که تعبیرِ «جهانِ گمشده» که در ادبیاتِ رازوار وجود دارد، خاطره ای واقعی از الوهیت گمشدۀِ مادری و زنانگی» است.

رابطه مادرسالاری و پدرسالاری
"اولین رِید، Evelyn Reed" بر تقدمِ مادر سالاری بر پدرسالاری تأکید دارد. وی با مرجع قرار دادنِ منشاء خانوادهِ (نظریه انگلس) برتری زنان را تشریح می کند. وی بر این باور است که پدرسالاری تنها می توانست با رشد کشاورزیِ اسکان یافته روی دهد، که اساساً دیدگاهی است «تحول گرا». و این در حالی است که دیگر اندیشمندان مانند "مرلین استن و الیزابت فیشه، مادرسالاری را ضد پدرسالاری نمی دانند، بل، آن را نظامی کاملاً متفاوت از نظام هایِ تحتِ سلطه مذکر به شمار می آورند. با توجه به این که "آن اوکلی" تقسیم کار جنسی در خانه و به ویژه نماد آشکار آن یعنی «مادری» را «اسطوره ای پدرسالارانه» می داند که نهاد های فرهنگیِ جامعه در پیدایش و تقویت آن بیشترین سهم را دارند. وی آراء و نظریه های رفتارشناسان، مردم شناسان و روانشناسانِ کودک در این خصوص را در راستای ترویج این اسطوره ارزیابی می کند. به گفته وی، _ گروه نخست برای تقسیم کار جنسی، منشاءِ زیست شناختی قائلند. _ گروه دوم بر پایه تحقیات میان فرهنگ بر جهان شمول بودن پدیده تقسیم کارِ جنسی تأکید می ورزند. _گروه سوم، یعنی جامعه شناسان به ویژه کارکردگرایان، کارکردهای مثبت اجتماعی آن را مورد تأکید قرار می دهند . و _ گروه دیگر، یعنی روانشناسانِ کودک نیز همواره بر این مطلب تأکید نموده اند که کودک نه به پدر بل، به مادر خود نیازمند است.

بدین سیاق، اسطوره ای که تنزل جایگاه زن به نقشِ خانگی را امری طبیعی، جهان شمول و ضروری می داند، وسیله ای به منظور کسب اعتبار و مقبولیت برای خود فراهم آورده است.
معمولاً در رابطه «زن سالاری و مرد سالاری»، «مادرتباری و پدرتباری» نیز مطرح می گردند. تحتِ "ایدئولوژیِ پدرتبار" که بسیار رواج دارد، همه فرزندان اعضای وابسته به گروهِ تباریِ پدرشان بشمار می آیند. اگر مردی عضو یک گروه خاص باشد و حقوق اجتماعیِ ویژه ای در ارتباط با تبار داشته باشد، فرزندانش نیز همین عضویت و حقوقِ مربوط به آن را به ارث می برند. این بدین معنا نیست که فرزندان وابستگی کمتری به مادر دارند. در یک چنین جامعه ای یک مادر تنها نمی تواند عضویت در گروه تباری اش یا حقوق ِ اجتماعیِ مربوط به آن را به فرزندانش انتقال دهد. بنابر مفهوم مادرتباری، همه فرزندان اعضای وابسته به گروه تبار مادرشان بشمار می روند و پدربه گروه هم تبار فرزندانش تعلق ندارد.
به نظر می رسد که زنان در گروه های مادرتبار از قدرت سیاسیِ برتری نسبت به مردان برخوردارند و زن سالاری بر آنها حکم فرماست.البته این قضیه لزوماً یا حتی غالباً به این صورت نیست، اگرچه در مقایسه با اجتماعاتِ پدرتبار، زنان منزلت و اقتدار بیشتری دارند، اما معمولاً ریاست به دست فرزندانِ مذکرِ یک زن با پسرانش است.

افزودن نظر جدید